👑 زن و زندگــے 👑
🤍
نمیدونم چقدر گذشته بود از استرس داشتم میمردم که در اتاق باز شد و دکتر اومد بیرون آیت سریع رفت سمتش و گفت : چی شد آقای دکتر؟؟؟ از ترس پاهام به زمین خشک شده بود ... دکتر نگاهه تاسف باری بهمون کرد و گفت: تسلیت میگم غم آخرتون باشه با شنیدن این حرفش شوکه شده گفتم :یعنی چی... رفتم جلو و بازویه آیت رو گرفتم و گفتم: دکتر چی میگه ؟؟؟؟یعنی چی ؟؟ دکتر با ناراحتی سرش رو تکون داد و از کنارمون رد شد که دویدم طرفش و گفتم: تو رو خدا صبر کن آقای دکتر بگو چی شده؟؟؟؟ _متاسفم دختر جون انشالله که غم آخرت باشه میدونم که برات سخته بهت تسلیت میگم. از شدت شوکی که بهم وارد شده بود شروع کردم به خندیدن و گفتم: یعنی الان بابام مرده؟؟؟ من دیگه بابا ندارم؟؟ دکتر سری تکون داد و از کنارم رد شد آیت نگاهی بهم کرد و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷 لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
🤍
شوک زده نگاهش میکردم که بهزاد نزدیکمون شد و با ترس گفت: چی شده ؟؟؟چه اتفاقی افتاده؟؟؟
با دیدن بهزاد شوکه شده گفتم: بابا مرد..بهزاد با تعجب گفت: چی داری میگی الا ....یعنی چی؟؟؟+بابا مرد بابا رفت ....یعنی دیگه من نمیتونم بابام رو ببینم؟؟؟
یه لحظه احساس کردم زیر زانوهام خالی شد و روی زمین افتادم که بهزاد بازومو گرفت و گفت: چی شد حالت خوبه؟؟
سری تکون دادم که گفت بلند شو بریم بیرون بلند شو.. آیت رو با گریه از بیمارستان بردن بیرون کنارش رویه نیمکت نشسته بودم...
که با صدایه جیغهایه آلمان برگشتم عقب... با گریه خودشو بهمون رسوند و رفت بغل آیت بلند جیغ میکشید و گریه میکرد....
تا نزدیک غروب داخل محوطهی بیمارستان نشسته بودیم هیچ کدوم جراته روبرو شدن با مامان و گفتن حقیقت رو به آشوب نداشتیم...
میدونستم اگه این خبر بد رو بهشون بدم حتماً یه اتفاقی براشون میافته مخصوصاً مامان که بیش از حد به بابا وابسته بود...
ادامه دارد...
لینک کانالمون
@zan_v_zendegi
داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
شوک زده نگاهش میکردم که بهزاد نزدیکمون شد و با ترس گفت: چی شده ؟؟؟چه اتفاقی افتاده؟؟؟
با دیدن بهزاد شوکه شده گفتم: بابا مرد..بهزاد با تعجب گفت: چی داری میگی الا ....یعنی چی؟؟؟+بابا مرد بابا رفت ....یعنی دیگه من نمیتونم بابام رو ببینم؟؟؟
یه لحظه احساس کردم زیر زانوهام خالی شد و روی زمین افتادم که بهزاد بازومو گرفت و گفت: چی شد حالت خوبه؟؟
سری تکون دادم که گفت بلند شو بریم بیرون بلند شو.. آیت رو با گریه از بیمارستان بردن بیرون کنارش رویه نیمکت نشسته بودم...
که با صدایه جیغهایه آلمان برگشتم عقب... با گریه خودشو بهمون رسوند و رفت بغل آیت بلند جیغ میکشید و گریه میکرد....
تا نزدیک غروب داخل محوطهی بیمارستان نشسته بودیم هیچ کدوم جراته روبرو شدن با مامان و گفتن حقیقت رو به آشوب نداشتیم...
میدونستم اگه این خبر بد رو بهشون بدم حتماً یه اتفاقی براشون میافته مخصوصاً مامان که بیش از حد به بابا وابسته بود...
ادامه دارد...
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۳.۳K
۱۶:۲۶