👑 زن و زندگــے 👑
هوتن نگاه تهدید آمیزی بهم کرد و گفت: الا برای بار آخر دارم بهت میگم عین بچه آدم برگرد سر زندگیت وگرنه بد میبینی... + مثلاً میخوای چه غلطی بکنی ؟؟؟ هوتن پوزخندی زد و گفت: خانوادتو دیدی بلبل زبون شدی؟؟؟؟ همین جا بمون تا بهت نشون بدم که چه کارهایی از دستم بر میاد + هوتن از اینجا برو بیشتر از این برای خودت دردسر درست نکن.. میدونی که میتونم همین الان ازت شکایت کنم _برو شکایت کن اصلاً برام مهم نیست.. فقط اومدم که برای بار آخر حرفامو بهت بزنم چون گوشیتو جواب ندادی... بابا نگاهی بهم کرد و گفت: تو برو خونه عزیزم... سری تکون دادم... که هوتن هم با عصبانیت رفت سمت ماشینش سوار شد و پاشو گذاشت رو گاز و دور شد... همه برگشتیم داخل خونه از استرس تمام بدنم یخ کرده بود مامان نگاهی بهم کرد و گفت: حالت خوبه؟؟؟ + آره خوبم _اما رنگت پریده پوزخندی زدم و گفتم: چیزی نیست خوب میشم... ادامه دارد...
بهزاد با نگرانی سریع از کنارم رد شد و گفت: حاله آشوب چه جوره ؟؟+به ماهک گفتم پیشش باشه..
وارد خونه شدم و با دیدن آشوب که حالش خوب بود نفس راحت کشیدم بهزاد نگاهی به آشوب کرد و گفت:
بریم خونه عزیزم؟؟؟ مامان بلافاصله گفت: کجا میخوای برداری ببریش؟؟؟
حالا که خودش اومده اینجا بزار چند روزی رو بمونه خودم اینجا مراقبشم بهزاد شونهای بالا انداخت و گفت:
برایه من فرقی نمیکنه اگه خودش دوست داره بمونه آشوب سری تکون داد و گفت:
آره از خونمون خسته شدم بهتره چند روزی اینجا باشمبهزاد سری تکون داد که مامان گفت:
برو تویه اتاق لباس راحتی برات روی تخت گذاشتم عوض کن و بخواب فردا صبح زود میخوای بری سر کار بهزاد کتشو برداشت و گفت :
دستتون درد نکنه.. بهزاد رفت سمت اتاق که آهسته رو به آشوب گفتم :جدی جدی حالت خوبه؟؟؟
ادامه دارد...
۳.۴K
۱۴:۴۹