👑 زن و زندگــے 👑
◺ 𝙅𝙤𝙞𝙣 𝙪𝙨:
◿
حالا هم برو خونت تا زنگ نزدم به پلیس به اندازه کافی برام آبروریزی درست کردی... هوتن با عصبانیت انگشتشو گرفت سمتم و گفت: من رفتم با وکیل صحبت کردم تا وقتی من امضا نکنم الا نمیتونه ازم جدا بشه... مهریهشو تمام و کمال بهش میدم اون وقت مجبوره که برگرده سر زندگیش آیت با عصبانیت گفت: توغلط کردی... کی میخواد خواهر منو مجبور کنه که برگرده به زندگیه تو؟؟؟ هوتن پوزخندی زد و گفت: قانون رفتم سوال کردم.. قانون مجبورش میکنه برگرده سر زندگیش... نگاهی به بابا کردم که گفت : تو لازم نکرده به من قانون رو یاد بدی من خودم همه چیز رو بلدم هوتن... پوزخندی زد که بابا گفت : دادنه مهریه زنت وظیفته تمام و کمالش رو باید بهش پرداخت کنی.. اون وقت میمونه تمکین کردنه آلا که در صورت تمکین نکردنش نفقش قطع میشه و تو که هیچ بزرگتر از تو هم نمیتونین دختر منو مجبور کنین برگرده سر زندگیش... ادامه دارد...
هوتن نگاه تهدید آمیزی بهم کرد و گفت: الا برای بار آخر دارم بهت میگم عین بچه آدم برگرد سر زندگیت وگرنه بد میبینی...
+ مثلاً میخوای چه غلطی بکنی ؟؟؟هوتن پوزخندی زد و گفت: خانوادتو دیدی بلبل زبون شدی؟؟؟؟
همین جا بمون تا بهت نشون بدم که چه کارهایی از دستم بر میاد+ هوتن از اینجا برو بیشتر از این برای خودت دردسر درست نکن..
میدونی که میتونم همین الان ازت شکایت کنم _برو شکایت کن اصلاً برام مهم نیست.. فقط اومدم که برای بار آخر حرفامو بهت بزنم چون گوشیتو جواب ندادی...
بابا نگاهی بهم کرد و گفت: تو برو خونه عزیزم...سری تکون دادم...
که هوتن هم با عصبانیت رفت سمت ماشینش سوار شد و پاشو گذاشت رو گاز و دور شد...
همه برگشتیم داخل خونه از استرستمام بدنم یخ کرده بود مامان نگاهی بهم کرد و گفت: حالت خوبه؟؟؟
+ آره خوبم _اما رنگت پریده پوزخندی زدم و گفتم: چیزی نیست خوب میشم...
ادامه دارد...
۳.۴K
۱۴:۲۰