👑 زن و زندگــے 👑
نگاهی به ساعت کردم ..حتما الان خواب بود تا خاستم گوشیو قطع کنم تماس وصل شد و صدایه خواب آلوده کیان پیچید تو گوشی... الو جانم؟؟ لبخندی نشست رو لبم +سلام کیان.... سلام.....جانم ؟؟؟ چیشده؟؟ +هیچی خوبی آلا؟؟ +آره خوبم اتفاقی افتاده؟؟ خجالت زده لبمو گاز گرفتم و گفتم : چیزی نشده....فقط فقط فقط چی آلا؟؟داری نگرانم میکنی.. خاستم بگم یهو دلم هوایه صداتو کرد که پشیمون شدم.. نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : دلم خاست باهات حرف بزنم....همین بگو من میشنوم +مهم نیست ....ببخشید نمیخاستم بیدارت کنم کیان با جدیت گفت: مهم نیست که از خواب بیدارم کردی... بهم بگو چی شده؟؟ بغض کردم و گفتم: امشب حالم خوب نیست فقط میخواستم باهات حرف بزنم همین... ادامه دارد...
کیان که انگار خیالش راحت شده بود با لحن مهربونی گفت :چرا حالت خوب نیست؟؟ چی شده بغض کردم که گفت:
کسی حرفی زده ؟؟اذیتت کردن ؟؟+نه اما امشب برای آلما خواستگار اومده بود _خوب ؟؟؟
+هیچی وسط مجلس مادرش ازم پرسید که ازدواج کردم یا نه و مامان قضیه رو بهشون گفت کیان با لحن عادی گفت: خوب بقیهاش...
به زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم: برام خیلی سخت بود ..مخصوصاً نگاههاشون کیان نفس عمیقی کشید و گفت:
آلا به خاطر همین چیز کوچیک انقدر به هم ریختی ؟؟؟دیگه نتونستم تحمل کنم پلکی زدم که اشکام راه افتادن و گفتم :
این اصلاً چیز کوچیکی نیست _میدونم عزیزم شرایطت خیلی سخته اما قرار نیست با هر چیز کوچیکی اینجوری به هم بریزی مطمئن باش زود از پا در میای...
با پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم: برام خیلی سخته _آلا بهش فکر نکن..... به زندگی با هوتن فکر کن اون برات سخته یاشنیدنه حرف مردم؟؟؟
نمیدونم چقدر گذشته بود کیان کلی باهام صحبت کرد که حسابی دلم آروم شد خمیازهای کشیدم که کیان گفت :
ادامه دارد...
۵.۸K
۱۸:۱۰