👑 زن و زندگــے 👑
آها ....پس داماده عزیزت داره میاد... مامان چشم غره ای بهم رفت که خندیدم... نگاهم افتاد به ظرفه پنیری که کنارش چند تا گردو و گوجه گیلاسی گذاشته بود و رو پنیرو یکم کنجد ریخته بود... همیشه عاشقه این سلیقه و کد بانو گریش بودم...ورقه هایه کالباسو دوره لیوان چید و لیوانو تو ظرف برعکس کرد که شکله گله رز در اومد... +بابا خوابه؟؟ نه رفته نون بگیره امروز کلاس نداری؟؟ خاستم بگم نه که یاده پیامایه مشکوکه دیشب افتادم و گفتم ؛ نمیدونم....قراره یه کلاسی تشکیل بشه اگه بهم خبر بدن میرم.. چه ساعتی؟؟ +نمیدونم دیگه...خبر میدن مامان با تعجب گفت: وا . ... چه دانشگاهیه که معلوم نیست هیچیش... +چیزه اینو بچه ها گذاشتن..امتحانا کم کم داره شروع میشه برا رفعه اشکال....چند تا از شاگرد اولایه کلاس هستن.. ادامه دارد..

_آها خدا خیرشون بده +آره واقعا....ته دلم ناراحت بودم از اینکه انقدر راحت داشتم دروغ میگفتم ولی مجبور بودم...
نمیتونستم بیخودی نگرانشون کنم بابا نیم ساعت بعد با نونه تازه رسید و ماهک و آیتم بیدار شدن....
آلمارو هم بزور بیدار کردم تا دوره هم صبحانه بخوریم...آشوب و بهزادم رسیدن که همه نشستیم دوره میز...
بعده خوردنه صبحانه ی مفصلی که مامان درست کرده بود زحمته میزو انداختم گردنه آشوب و ماهک و رفتم بالا....
دل تو دلم نبود ببینم طرف جواب داده یا نه..نگاهی به گوشیم کردم که آدرسی برام فرستاده بود ..برا ساعته یازده قرار گذاشته بود..
حتی نمیدونستم مرده یا زن ولی عجیب کنجکاو شده بودم که برم سره قرار...سریع لباس پوشیدم و آماده شدم...
از مامان اینا خدافظی کردم و رفتم بیرون...از سره خیابون یه تاکسی گرفتم و رفت سمتی که آدرس داده بود.
ادامه دارد..
۱.۸K
۱۸:۲۸