👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
کی بود که در مورده هوتن برام خبر داشت؟؟؟ شمارشو گرفتم که خاموش بود . لعنتی تمامه پیاماشو خوندم.. همش درباره ی یه مسئله ای حرف میزد که به هوتن ربط داشت بهش پیام دادم.. " تو کی هستی؟؟؟؟؟ چه خبری در مورده شوهره من داری؟؟" حتما فردا که گوشیشو روشن میکرد جوابمو میداد.. گوشیو گذاشتم رو میز که آلما وارده اتاق شد و گفت : چیکار میکنی؟؟ +هیچی ...هیچی ... کیکتو نخوردی نصفشو گذاشتم یخچال برات.. +مرسی.. شام زیاد خوردم سیر بودم دیگه آلما لباساشو با یه دست بلوز شلواره ساتنه گشاد عوض کرد از بچگی همینجوری بود.. هیچوقت نمیتونست با لباسه تنگ بخابه لبخندی زدم بهش که گفت : به چی میخندی؟؟ +به لباس خوابت.... بابا دیگه خیلی خراب شده عوضش کن آره باید برم بازارپارچه ی ساتن بخرم بدم عفت خانوم برام بدوزه.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
بازم ساتن خیلی خوبه آخه
سری تکون دادم که آرایشه
صورتشو پاک کرد و
کرمه مرطوب کننده رو برداشت
و مالید به دستاش...
+چقدر قبله خابیدنت قر و فر داری......بخاب بابا.
وا آلا؟؟؟؟ انتظار داری با آرایشم بخابم؟؟پوستم خراب میشه
چرخی به چشمام داد که گفت : فردا با سروش قرار گذاشتم حرفامو بزنم بهش.. +بزار اول با بابا حرف بزنیم...بعد
نه....میخام بهش بگم که بابامو
راضی میکنم منتها هر شرطی گفت
و باید قبول کنه
+مگه گرو کشیه؟؟
آلا من مثله تو خوشبین نیستم تو میگی بابا میذاره نامزد بمونیم همدیگه رو بشناسیم این حرفا چون وضعیته تو رو دیده ولی من میگم اتفاقا سخت گیر تر میشه چون تو رو دیده...
میترسه منم مثله تو بشم + گفتم که من باهاش حرف میزنم_ باشه بزن....ولی منم فردا باید حرفامو به سروش بزنم...
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۶:۰۷