👑 زن و زندگــے 👑
🪽 میخوای باهات بیام؟؟ سری تکون دادم و گفتم: معلومه که نه هوتن اگه تو رو کنار من ببینه کلاً میزنه زیر همه چی... کیان سری تکون داد و گفت: خیلی خوب پس من همین جا منتظرتم +باشه فعلاً خداحافظ کیان سری تکون داد که ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت کافهای که نزدیک دانشگاه بود... وارد کافه شدم و یه گوشه نشستم هوتن هنوز نرسیده بود با استرس پامو تند تند تکون میدادم و به آلما پیام دادم که باهوتن قرار دارم... زنگوله بالای در کافی شاپ که صدا کرد سرمو بلند کردم و با دیدن هوتن نفس عمیقی کشیدم تا بتونم استرسمو کنترل کنم... هوتن اومد طرفم و روبروم نشست سلام خیلی وقته اومدی؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نه چند دقیقهای میشه... _چیزی هم سفارش دادی؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نه میشه بگی چیکارم داشتی؟؟ من کلاس دارم باید زودتر برگردم.. هوتن سری تکون داد و گفت: در مورد پیشنهادی که بهم دادی کارت دارم... ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
خب تصمیمتو گرفتی ؟؟هوتن سری تکون داد و گفت: آره.. +خوب نتیجه چی شد؟؟
هوتن نگاهی بهم کرد و گفت :همونجور که بخوای میام و طلاقت میدم فقط به یه شرط...
+چه شرطی؟؟_ اینکه اول رضایت بدین کتایون آزاد بشه سری تکون دادم و گفتم :
چرا باید همچین کاری بکنم؟؟ اول تو باید منو طلاق بدی.. هوتن شونهای بالا انداخت و گفت:
از کجا بدونم که بعد زیر حرفتون نمیزنین؟؟ پوزخندی بهش زدم و گفتم:
چرا فکر کردی همه مثل تو هستن؟؟؟هوتن اخمی کرد که گفتم :
اول باید بریم درخواست بدیم برای طلاق توافقی....فکر میکنم باید دو سه جلسه مشاوره بریم و بعدش هم دادگاه حکم طلاقو میده...
ادامه دارد...
۴K
۱۵:۰۷