👑 زن و زندگــے 👑
سر میز نشستم که مامان یه لیوان شیر جلوم گذاشت +دیشب آیت و ماهک رفتن خونشون ؟؟ مامان سری تکون داد و گفت: آره تا دیر وقت وایسادن اما کارن خیلی بیتابی میکرد برای همین رفتن خونشون گفتن اینجوری راحتترن... سری تکون دادم و گفتم : آشوب چی؟؟ مامان با ناراحتی گفت: از دیشب اینجاست.. ابروی بالا انداختم و گفتم: مگه بهزاد نیومده دنبالش ؟؟ نه مثل اینکه این دفعه بدجوری ناراحت شده +خب حقم داره آره ولی باید بفهمه که آشوب هم حاملست و وضعیت روحیش اصلاً خوب نیست اینکه از دیروز رفته و یه زنگی بهش نزده کاره درستی نکرده ... آیت هم ازش ناراحت شده بود +اشکالی نداره غصه نخور بالاخره این بحثها بین همه زن و شوهرا هست مامان سری تکون داد و گفت : بشین بخور میخوای برات نیمرو درست کنم ؟؟ +نه دستت درد نکنه همین پنیر خوبه.. صبحانمو که خوردم از خونه زدم بیرون یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت دانشگاه.... ادامه دارد... ───• · · · ⌞
⌝ · · · •───
وقتی رسیدم از تاکسی پیاده شدم که کیان صدام کرد برگشتم سمتش که گفت:
سلام آلا خوبی ؟؟+ممنون تو چطوری؟؟ کیان سری تکون داد و گفت:
منم خوبم خوشحالم از اینکه بالاخره اومدی دانشگاه... لبخندی بهش زدم و با هم وارد دانشگاه شدیم و گفتم :
نمیتونستم تا آخر عمر توی خونه بمونم کیان سری تکون داد و گفت :بهترین کارو کردی.
درکت میکنم میدونم برات چقدر تحمل داغ پدرت سخته اما کم کم باید برگردی به زندگیه عادیت.
+خودمم همین فکرو کردم..اینجوری باباهم خوشحالترهصد در صد
با هم وارد کلاس شدیم که شادی با
دیدنم سریع از جاش بلند شد و اومد
طرفم محکم بغلم کرد و گفت:
سلام عزیزم خوش اومدی
+ سلام ممنون
بیا بشین اینجا چرا بهم نگفتی که میای؟؟؟
ادامه دارد...───• · · · ⌞
۲.۸K
۱۴:۴۹