👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 ولی سعی کردم بهش فکر نکنم شامو خوردیم و بعده شام آیت و ماهک خاستن برن خونشون که ازشون خاستم منم ببرن خونم... برخلافه اصرارایه مامان و بابا لباس پوشیدم و رفتم بیرون مامان با حالته قهر گفت : مگه ما اذیتت میکنیم که نخاستی شبو بمونی اینجا؟؟ +این چه حرفیه مامان .... کلی درس و امتحان و کنفرانس دارم.. خونه ی خودم راحت تر میتونم درس بخونم.. مامان اخماشو کشید تو هم و گفت : برو همه ی وسیله هاتو بیار اینجا.... باز تنها میری تو اون خونه ممکنه اتفاقی برات بیوفته.. +مامان اون یه دفعه بود.... قرار نیست هر وقت تنهام که دزد بیاد خونم... نگران نباش هیچی نمیشه مامان با اخم روشو ازم گرفت و حرفی نزد گونشو بوسیدم و گفتم : قهر نکن دیگه قربونت برم... آیت سری تکون داد و گفت : راست میگه مامان ....آلا بشین بریم بچه گریه میکنه... ادامه دارد...
J
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
سریع نشستم تو ماشین و راه افتادیم آیت از شیشه نگاهم بهم کرد و گفت : فکر نکن که منم موافقم تنها بری خونت ها....
اونجوری جلویه مامان گفتم که نگران نشه کاره خطرناکی میکنی آلا...+خطری نداره داداشه من....
هوتن قفله درو عوض کرده و یه قفله خیلی قوی و بزرگ روش گذاشته.. درو قفل میکنم و راحت میخابم اون شبی هم که اون اتفاق افتاد در قفل نبو....
ماهک سری تکون داد و گفت : بچه که نیست همتون میخاین براش تصمیم بگیرین ..._ ماهک میفهمی چی میگی؟؟
ماهک لبخندی زد و گفت :آره عزیزم میفهمم..خب خونه ی خودش راحت تره میخاد اونجا باشه.....
انقدر بهش میگین که کم کم خودشم باورش میشه و ترس تو دلش میشینه لبخندی به ماهک زدم و گفتم :
قربونت برم...مگه اینکه تو درکم کنی ماهک بوسی برام فرستاد که آیت گفت : مگه اینکه خودتون هوایه همو داشته باشین..
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
سریع نشستم تو ماشین و راه افتادیم آیت از شیشه نگاهم بهم کرد و گفت : فکر نکن که منم موافقم تنها بری خونت ها....
اونجوری جلویه مامان گفتم که نگران نشه کاره خطرناکی میکنی آلا...+خطری نداره داداشه من....
هوتن قفله درو عوض کرده و یه قفله خیلی قوی و بزرگ روش گذاشته.. درو قفل میکنم و راحت میخابم اون شبی هم که اون اتفاق افتاد در قفل نبو....
ماهک سری تکون داد و گفت : بچه که نیست همتون میخاین براش تصمیم بگیرین ..._ ماهک میفهمی چی میگی؟؟
ماهک لبخندی زد و گفت :آره عزیزم میفهمم..خب خونه ی خودش راحت تره میخاد اونجا باشه.....
انقدر بهش میگین که کم کم خودشم باورش میشه و ترس تو دلش میشینه لبخندی به ماهک زدم و گفتم :
قربونت برم...مگه اینکه تو درکم کنی ماهک بوسی برام فرستاد که آیت گفت : مگه اینکه خودتون هوایه همو داشته باشین..
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۵:۵۱