👑 زن و زندگــے 👑
🩹 گوشیمو برداشتم و شماره آلما رو گرفتم شادی هم حوله کوچیکی از داخل کیفش برداشت و گفت: من میرم دوش بگیرم.. نازنین هم که خیلی خسته بود روی تختش دراز کشید تا به قول خودش چرت کوتاهی بزنه... بعد از چند تا بوق خوردن آلما بالاخره جواب داد... سلام چطوری خوبی ؟؟؟؟ + سلام عزیزم خوبم تو خوبی چیکار میکنی؟؟ مامان و بابا حالشون خوبه؟؟ آره عزیزم اینجا همه خوبیم تو کجا هستی خوش میگذره بهت؟؟؟ +بد نیست جای تو خالیه آلما خندهای کرد و صدای ماهک بود که از پشت گوشی میومد.. داشت غر میزد آلما با خنده گفت :ماهک حسودیش شده ... میگه چرا جای من خالی نباشه... + عزیزم بهش بگو جای اونم خالیه اصلاً باید با همدیگه یه سفر بیایم شیراز _آره فکر خوبیه... ادامه دارد...
صدای آیت از پشت گوشی میومد که گفت: من احتمالاً یکی دو ماه دیگه کارام خلوت بشه..
با خنده گفتم :منظورم این بود مجردی و خانومانه بیایم مسافرت آیت با خنده گفت:
چه غلطا فکر کردی میزارم زنو ازم جدا کنین...+ نگران نباش داداش خودم برنامشو میریزم و تا تو بفهمی من و ماهک شیرازیم...
آلما با خنده گفت :مامان میگه کی راه میفتین؟؟ +احتمالاً یا فردا بعد از ظهر یا پس فردا صبح....
برنامههاشون به هم ریخته حتی اصفهان هم نمیریم.... آلما با تعجب گفت: چرا؟؟
شونهای بالا انداختم و گفتم :اردوگاهی که توی اصفهان برامون رزرو کرده بودند رو مثل اینکه پلمپ کردند..
برای همین شیراز موندیم یکم با آلما حرف زدم که نازی صدام کرد و گفتم:
عزیزم من باید برم به همه سلام برسون کاری نداری؟؟ _نه برو مامان میگه مراقب خودت باش
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۰۷