👑 زن و زندگــے 👑














ازت یه خواهشی دارم سری تکون دادم و گفتم :چیه بگو؟؟ _ ازت میخوام که....راستش ازت میخوام که از کیان فاصله بگیری... با تعجب نگاهش کردم که گفت: تو رو خدا الا فکر کن من دوستتم همچین لطفی رو در حقم بکن... +اصلاً میفهمی که داری چی میگی؟؟ نیلوفر سری تکون داد که قطره اشکی از چشم ریخت پایین و گفت: من عاشق کیانم اصلاً بدون اون نمیتونم زندگی کنم ..خواهش میکنم از کیان فاصله بگیر و بزار مال من باشه... از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم + این چه درخواستیه که از من داری عشق مگه زوری هم میشه؟؟؟ نیلوفر سری تکون داد و گفت : زوری نیست من و کیان با هم رابطه خوبی داشتیم کم کم داشتم توجهش رو به خودم جلب میکردم که تو اومدی و همه چیزو به هم زدی... با تعجب گفتم: مطمئنی توجهش رو به خودت جلب کردی؟؟ _چطور مگه؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم : اگه این وسط رابطهای شکل گرفته بود و احساساتی بینتون بود پس کیان هیچ وقت نباید حواسش به من پرت میشد.. ادامه دارد... 







نیلوفر با حرص گفت: آخه اون موقع زیاد چیزی بینمون نبود اما من میتونستم درستش کنم..
سری تکون دادم و گفتم :میدونی نیلوفر میخوام خواهرانه یک چیزی رو بهت بگم
نیلوفر با کنجکاوی نگاهم کرد که گفتم :هیچ وقت تویه زندگیت از کسی عشق رو گدایی نکن..
نیلوفر اخماشو کشید تو هم و گفت: منظورت چیه؟؟+ منظورم واضحه عزیزم اینکه کیان تو رو نمیخواد و بهت توجهی نمیکنه دلیلش من نیستم....
_چرا اتفاقاً دلیل اصلیش تویی آلا ...اگه کیان از تو ناامید بشه و برگرده مطمئن باش میاد سمت من سری تکون دادم و گفتم :
پس باید بهت بگم متاسفم چون نمیتونم چنین کاریو بکنم نیلوفر با تعجب گفت: یعنی چی؟؟؟
+ یعنی اینکه قرار نیست به خاطر تو زندگیمو به هم بزنم من و کیان حرفامونو با هم زدیم و به همدیگه علاقه داریم پس من به خاطر تو عقب نمیکشم...
نیلوفر با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: تو اومدی وسط زندگیه من با تعجب گفتم :
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۴:۳۶