👑 زن و زندگــے 👑
🩹 بیاین براتون فالوده شیرازی خریدم با خنده گفتم : تو این سرما؟؟ مهم.نیست میچسبه از اتوبوس رفتیم.پایین و رو نیکمتی که اون نزدیکی بود نشستیم. +چقدر خوشمزس آره منم تعریفشو زیاد شنیده بودم .ولی اولین باره که خوردم + منم آره.....اولین باره میخورم نازی با لبایه اویزون گفت : طفلک دانیال.....کاش اینجا بود جاش حسابی خالیه شادی ادایی در اورد و گفت : انقدر شوهر ذلیل نباش دختر _شوهرم نیست نامزدمه شادی شونه ای بالا انداخت و گفت : حالا هر چی.... کم کم بچه ها همه برگشتن و ساعت دوازده بود که رفتیم سمته اردوگاه برایه خوردنه ناهار.. با دیدنه کیان که همچنان با نیلوفر بود اخمام باز رفت تو هم شادی نگاهی بهم کرد و گفت : خوبی آلا؟ +آره....مرسی بخاطره این ظرفه فالوده رو انداختم تو آشغالی و سواره اتوبوس شدم و نشستم سره جام... ادامه دارد... 







شادی هم پشته سرم اومد وقتی رسیدیم اردوگاه پیاده شدیم و بچه ها رفتن سمته اتاق که گفتم :
من ....من میخام اینجا یکم قدم بزنم....محوطش قشنگه شما برین ناهار چی؟؟؟
+صدام بزنین.....به این زودی که ناهار نمیدن
شادی سری تکون داد و گفت: آره اول
استراحت میکنیم بعد ناهار .باز دوباره میخان ببرنمون جایی..
بچه ها رفتن سمته سالن
منم رفتم سمته چپه اردوگاه
درختایه کاجی که قدایه بلندی داشتن
و مشخص بود عمرشون خیلی خیلی زیاده..
داشتم به درختا نگاه میکردم که
گوشیم.زنگ خورد
با دیدنه شماره ی ناشناس تماسو
وصل کردم
الو آلا؟؟؟،
+هوتن؟؟؟چرا بهم زنگ.زدی؟؟؟_ خوبی؟؟؟خاستم باهات حرف بزنم.با حرص گفتم ؛ مگه نگفتم بهم زنگ نزن...ها؟؟؟من با تو هیچ حرفی ندارم
ادامه دارد...
۲.۱K
۵:۰۵