عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined undefined undefined undefined undefined undefined آیت هم با نگاه دقیقی سروش رو برانداز می‌کرد که باعث شده بود سروش با خجالت سرشو بندازه پایین مادر سروش رو به مامان گفت : همین دوتا دختر خانوم گل رو دارین؟؟؟ مامان خنده‌ای کرد و گفت: نخیر ایشون عروسم هستند.ماهک جان ایشونم آلا دخترم و یک دختر دیگه هم دارم که متاسفانه امشب نتونست بیاد... بارداره و دکتر بهش استراحت مطلق داده مادر سروش سری تکون داد و گفت: انشالله خدا بهشون سلامتی بده.. خیلی ممنونم مادر سروش نگاهی بهم کرد و گفت: از آلما جان بزرگتر هستی شما ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نه آلما از من بزرگتره آها پس شما هنوز مجردین با این حرفش یهو خشک شدم نمی‌دونستم چی باید جوابش رو بدم نگاهی به مامان کردم که مامان گفت: نخیر دخترم ازدواج کردن منتها یکم مشکل براشون پیش اومده فعلا اینجا هستن تا ببینیم خدا چی می‌خواد مادر سروش سری تکون داد و گفت : بله متاسفم خبر نداشتم... انشالله که هرچی صلاحه پیش بیاد لبخندی بهم زد که مجبوری با لبخندی جوابشو دادم... ادامه دارد...
undefined undefined undefined
undefined undefined
undefined


اما تمام بدنم سرد شده بود و می‌لرزیدم تا به حال توی همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم نگاه سنگین خواهر سروش داشت اذیتم می‌کرد و کم کم واقعیت جلوی روم نمایان می‌شد...
خانواده‌ها که یکم با هم آشنا شدن پدر سروش اجازه گرفت تا بچه‌ها برن توی اتاق و با هم حرف بزنن...
آلما از جاش بلند شد و سروش با اجازه‌ای که از بابا گرفت پشت سر آلما از پله‌ها رفت بالا...
ماهک داشت از مهمونا پذیرایی می‌کرد حتی حوصله نداشتم از جام بلند شم و کمکش کنم مادر سروش که نزدیکم نشسته بود رو بهم گفت:
عزیز دلم از حرفم ناراحت شدی من قصد بدی نداشتم+ نه این چه حرفیه اصلاً...... خودتونو ناراحت نکنین من حالم خوبه
مادر سروش لبخندی زد و گفت: از اینجور مشکلات توی زندگی همه جوونا هست زیاد خودتو ناراحت نکن زمان که بهش بخوره همه چی حل می‌شه...
لبخندی زدم و گفتم: ببخشید من برم کمک ماهک_ راحت باش عزیزم
رفتم تو آشپزخونه و نفس عمیقی کشیدم ماهک نگاهی بهم کرد و گفت :حالت خوبه؟؟

ادامه دارد...
undefined۵۰

۴.۸K

۵:۰۹