👑 زن و زندگــے 👑
آیت هم با نگاه دقیقی سروش رو برانداز میکرد که باعث شده بود سروش با خجالت سرشو بندازه پایین مادر سروش رو به مامان گفت : همین دوتا دختر خانوم گل رو دارین؟؟؟ مامان خندهای کرد و گفت: نخیر ایشون عروسم هستند.ماهک جان ایشونم آلا دخترم و یک دختر دیگه هم دارم که متاسفانه امشب نتونست بیاد... بارداره و دکتر بهش استراحت مطلق داده مادر سروش سری تکون داد و گفت: انشالله خدا بهشون سلامتی بده.. خیلی ممنونم مادر سروش نگاهی بهم کرد و گفت: از آلما جان بزرگتر هستی شما ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نه آلما از من بزرگتره آها پس شما هنوز مجردین با این حرفش یهو خشک شدم نمیدونستم چی باید جوابش رو بدم نگاهی به مامان کردم که مامان گفت: نخیر دخترم ازدواج کردن منتها یکم مشکل براشون پیش اومده فعلا اینجا هستن تا ببینیم خدا چی میخواد مادر سروش سری تکون داد و گفت : بله متاسفم خبر نداشتم... انشالله که هرچی صلاحه پیش بیاد لبخندی بهم زد که مجبوری با لبخندی جوابشو دادم... ادامه دارد...
اما تمام بدنم سرد شده بود و میلرزیدم تا به حال توی همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم نگاه سنگین خواهر سروش داشت اذیتم میکرد و کم کم واقعیت جلوی روم نمایان میشد...
خانوادهها که یکم با هم آشنا شدن پدر سروش اجازه گرفت تا بچهها برن توی اتاق و با هم حرف بزنن...
آلما از جاش بلند شد و سروش با اجازهای که از بابا گرفت پشت سر آلما از پلهها رفت بالا...
ماهک داشت از مهمونا پذیرایی میکرد حتی حوصله نداشتم از جام بلند شم و کمکش کنم مادر سروش که نزدیکم نشسته بود رو بهم گفت:
عزیز دلم از حرفم ناراحت شدی من قصد بدی نداشتم+ نه این چه حرفیه اصلاً...... خودتونو ناراحت نکنین من حالم خوبه
مادر سروش لبخندی زد و گفت: از اینجور مشکلات توی زندگی همه جوونا هست زیاد خودتو ناراحت نکن زمان که بهش بخوره همه چی حل میشه...
لبخندی زدم و گفتم: ببخشید من برم کمک ماهک_ راحت باش عزیزم
رفتم تو آشپزخونه و نفس عمیقی کشیدم ماهک نگاهی بهم کرد و گفت :حالت خوبه؟؟
ادامه دارد...
۴.۸K
۵:۰۹