👑 زن و زندگــے 👑
🪽 دو قدم اومد طرفم که آلما اومد جلو و گفت: این حرفا چیه که میزنی؟؟ مگه بهت نگفتم آروم باش.. ماهک سریع اومد جلو و کارن رو از بغل آیت گرفت حسابی ترسیده بودم و ضربان قلبم بالا رفته بود.. +من متوجه منظورت نمیشم آیت با نگاه تندی رو بهم گفت: متوجه نمیشی اون نره خر کی بود که بلند شده اومده اینجا و میگه از خونه بابام بگذرم تا هوتن تو رو طلاقت بده ها؟؟؟؟ اصلاً تو از کی باهاش رابطه داری؟؟؟ از کی میشناسیش مگه تو شوهر نداری ها ؟؟ جمله آخرو چنان دادی زد که شونههام پرید بالا...با بغض نگاهی به مامان کردم که سرشو انداخت پایین.. + بابا هیچ وقت سرم داد نمیزد _ آره نمیزد برای همین انقدر لوس و سرخود شدی که هر غلطی دلت میخواد میکنی... آلما با اخم گفت: این چه حرفیه آیت؟؟؟ مراقب حرف زدنت باش اینی که جلوت وایساده خواهرته آلا مگه نمیشناسیش؟؟ ادامه دارد...
آیت کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت: چرا اتفاقاً میشناسمش و چون خواهرمه انقدر عصبانی شدم ...
خواهره من اینجوری نبود بابایه من دختراشو اینجوری تربیت نکرده بود که با وجود داشتن شوهر بازم با کسی رابطه داشته باشند...
خجالت زده سرمو انداختم پایین که آلما گفت: چی چی و رابطه داره برای خودت شلوغش کردی؟؟؟
این حتی به پسره محل هم نمیده بهش گفته هر وقت طلاق بگیره رابطهشونو علنی میکنن اصلاً میفهمی چی داری میگی؟؟؟؟
آیت یه حرفی نزن که بعداً روت نشه تو صورت آلا نگاه کنی آیت با عصبانیت گفت: تو چی میگی این وسط آلما؟؟؟؟
آلما یه قدم رفت سمت آیت و گفت:احترام خواهر و برادریمون سر جاشه داداش بعد بابا تو بزرگتر این خونهای درست...
هرچی که بگی حرفت رو میذارم روی سرم اما در مورد حکم قصاص باید نظر ما رو هم بپرسی...
آیت اول با تعجب نگاهی به آلما کرد کم کم اخمی نشست وسط پیشونیش و گفت: نظر شما رو بپرسم؟؟؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳K
۱۴:۳۸