👑 زن و زندگــے 👑
🩹 +بهت گفتم که پسر خیلی خوبیه من خواستم با بابا در مورد سروش حرف بزنم که این اتفاقا افتاد و نشد.. آلما هم ازم خواست فعلاً چیزی نگم بیشتر ناراحتیش با سروش هم به خاطر همینه.. مامان با اخم گفت: آلما باید بفهمه که تو زندگی خودتو داری و اون زندگی خودشو اگر واقعاً پسر خیلی خوبی هست پس نباید از دستش بده... باید اجازه بده بیان خواستگاری سرمو تکون دادم و گفتم: منم همینو بهش میگم اما آلما گوشش بدهکار نیست.. شما با بابا حرف بزن اگر بابا راضی بود من خودم با سروش صحبت میکنم + من خودمم دوست ندارم به خاطر شرایط من آلما اینجوری زندگیش به هم بریزه.... مامان سری تکون داد و گفت : دقیقاً عزیزم خوشحالم که انقدر فهمیده و عاقل هستی... سری تکون دادم که مامان گفت: به خاطر هوتن هم اصلاً خودتو اذیت نکن کلافه نگاهی به مامان کردم و گفتم :خودتم خوب میدونی که نمیشه... ادامه دارد...
_ میفهمم شرایطتو عزیزم ولی اگر قرار باشه برای هر چیزی کوچیکی انقدر به هم بریزی خودتو داغون میکنی...
+سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم _کار خوبی میکنی حالا هم بیا پایین برات چای بریزم
+ آلما خونه نیست؟؟؟ _نه گفت با دوستش قرار داره رفت بیرون.. که احتمالاً با همون سروش قرار داره...
بیاراده خندم گرفت که مامان گفت: البته به خاطر این پنهون کاریش باید گوششو بپیچم +سخت نگیر مامان دور زمونه عوض شده..
مامان سری تکون داد و گفت: درسته عوض شده ولی اینجوری هم خوب نیست.. پوزخندی زدم و گفتم :
چه جوری خوب نیست؟؟ مثل من خوبه که حتی هوتن رو نمیشناختم ؟؟یهویی به عقدش در اومدم و رفتم خونش...
حالا هم که وضعیتمو میبینی آلما حداقل سروش رو میشناسه و تا حدودی ازش شناخت داره رفتارهاشو دیده با چشم باز انتخاب میکنه...
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۷:۰۵