👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 با حرص نگاهش کردم و گفتم : به همین راحتی؟؟؟وقتی آخره ترم نتونستی پاس کنی و مجبور شدی دوباره بخونیش بهت میگم.... شادی غش غش خندید و گفت : شدی مثله دختر دبیرستانی ها... ول کن بابا..وقتی رسیدیم بدونه توجه به شادی رفتم سمته کلاس... جزومو برداشتم و تند تند شروع کردم به خوندن کم کم بچه ها وارده کلاس شدن و کیان آخر از همه وارد شد... با فاصله ازم رو نیمکت نشست و سلامی بهم کرد که احساس کردم دلم هری ریخت پایین جوابشو دادم و سرمو انداختم پایین... جزومو ورق زدم که گفت : نگرانه امتحانین؟؟ سری تکون دادم و گفتم : آره ..نمیدونستم امتحان داریم هیچی نخوندم... کیان لبخندی زد و گفت : شاید استاد خودشم یادش نباشه +واقعا،؟؟ _آره. +ولی من اینجوری فکر نمیکنم ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
همون لحظه استاد وارده کلاس شد و بعده یه سلام و خسته نباشید کوتاه گفت :
لطفا آماده بشین برا امتحان صدایه اعتراضه بچه ها بلند شد که استاد با اخم گفت : هر کی اعتراض داره میتونه امتحان نده..
+آخه شما نگفتین استاد_ بنده یادداشت کردم.....نگاهی به کیان کردم و ابرویی بالا انداختم که کیان خندید و گفت :
حرفه شما درست بود جزومو جمع کردم و استاد برگه هارو بینه بچه ها پخش کرد..
شروع کردم به خوندنه سوالا وا رفته نگاهی به کیان کردم که داشت جوابه یکی یکی سوالارو مینوشت..چقدر سخت بود...
حتی یه سوالو هم بلد نبودمفقط اسممو بالایه برگه نوشته بودم کیان که نوشتنش تموم شد نیم نگاهی بهم کرد که نگاهه ملتمسانه ای بهش کردم....
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
همون لحظه استاد وارده کلاس شد و بعده یه سلام و خسته نباشید کوتاه گفت :
لطفا آماده بشین برا امتحان صدایه اعتراضه بچه ها بلند شد که استاد با اخم گفت : هر کی اعتراض داره میتونه امتحان نده..
+آخه شما نگفتین استاد_ بنده یادداشت کردم.....نگاهی به کیان کردم و ابرویی بالا انداختم که کیان خندید و گفت :
حرفه شما درست بود جزومو جمع کردم و استاد برگه هارو بینه بچه ها پخش کرد..
شروع کردم به خوندنه سوالا وا رفته نگاهی به کیان کردم که داشت جوابه یکی یکی سوالارو مینوشت..چقدر سخت بود...
حتی یه سوالو هم بلد نبودمفقط اسممو بالایه برگه نوشته بودم کیان که نوشتنش تموم شد نیم نگاهی بهم کرد که نگاهه ملتمسانه ای بهش کردم....
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۷:۱۱