عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۷ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined undefinedundefined undefined می‌دونم که ازش دل خوشی نداری اما دلیل نمی‌شه مثل آدمایه بی فکر رفتار کنیم.... +اصلاً نباید اجازه می‌دادین بیاد داخل خونه غیر از گرفتن رضایت چه حرفی داره که بخواد با ما بزنه ؟؟؟ مامان سری تکون داد و گفت: هنوز بچه‌ای آلا به خیلی چیزا فکر نمی‌کنی... + مثلاً چی؟؟؟ یه نگاه به وضعیت خودت بنداز هوتن زن و بچه داره اما هنوز تو رو توی بلاتکلیفی گذاشته و طلاقت نمیده .... +خب نده مامان با تعجب نگاهم کرد که گفتم :مگه می‌تونه منو اینجوری سر کار بزاره؟؟؟ بابا برام وکیل گرفته میرم باهاش حرف می‌زنم مامان سری تکون داد و گفت: می‌دونم عزیزم اما قانون این حق رو به مرد میده که چند تا زن بگیره و حق طلاق هم با هوتنه تو نهایتاً می‌تونی مهریتو ازش بگیری... + نگران نباش فردا با وکیلم یه قرار میزارم.. مامان سری تکون داد که کیفمو برداشتم و از پله‌ها رفتم بالا لباسامو عوض می‌کردم که صدای آیت رو شنیدم.... ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


شومیز مشکی رنگی رو تنم کردم و گوشیمو برداشتم از اتاق رفتم بیرون مامان و ماهک توی آشپزخونه بودن رفتم سمتشون و کارن رو از بغل ماهک گرفتم و گفتم:
سلام عمه جون خوش اومدی ماهک نگاهی بهم کرد و گفت: سلام آلا خوبی؟؟ +ممنون تو چطوری؟؟
_ بد نیستم پستونک کارن از دهنش افتاد که شروع کرد به گریه کردن..
پستونک رو دوباره گذاشتم تو دهنش و گفتم: بگیر پسره غرغرو...چقدر امروز بد اخلاقی
ماهک سری تکون داد و گفت: آره به خاطر کولیک معده‌شه شیر که می‌خوره یکم اذیت می‌شه برای همین بچم یکم بد اخلاقی می‌کنه.....
آلما کجاست؟؟نگاهی به ساعت کردم و گفتم؛ دیگه کم کم باید پیداش بشه اونم رفته دانشگاه...
ماهک سری تکون داد که مامان لیوان آبمیوه‌ای رو گرفت سمتم و گفت: اینو ببر برای آشوب..
لیوانو ازش گرفتم و رفتم سمت اتاق آشوب روی تخت دراز کشیده بود و سرش تو گوشیش بود

ادامه دارد...
undefined۴۳

۲.۹K

۱۴:۱۹