thumbnail
من زندان حلب را،سردخانهٔ پزشکی قانونی را،ماشین یک خانواده پرجمعیت که تصادف کرده را و خانه‌ای که در زلزلهٔ آذربایجان قتلگاه ساکنانش شده را از نزدیک دیده‌ام.اما هیچکدام از این موقعیت‌ها کاری را که مدرسهٔ شجره طیبه میناب با من کرد، با من نکردند. من اگر کاره‌ای در مملکت بودم، دور تا دور مدرسه را شیشه می‌کشیدم و تبدیلش می‌کردم به موزه. ما رفته بودیم از مدرسه‌ای که حالا دیگر نصفش نبود و گودال پر از آب جایش را گرفته بود، گزارش بگیریم. توی ساختمان پر بود از لوازم‌التحریر بچه‌هایی که الان در بهشت زهرای میناب دفن شده‌اند. (البته اگر جنازه‌ای مانده باشد.) جزئیاتی از این قتل عام هست که نمی‌شود راحت بیانشان کرد. باید مثل مقاتل بهشان گریز زد. یک ساعتی که در مدرسه تصویرگرفتیم، حس کردم دیگر ایستادن برایم سخت شده. بهانه آوردم و بقیهٔ تیم تصویربرداری را رد کردم بروند جای دیگری. زانوهایم انگار دیگر نمی‌خواستند وزنم را تحمل کنند. نشستم زیارت عاشورا گوش کنم و هی زیر لب برای خودم بگویم: «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله»ذهنم لای خط‌های زیارت عاشورا، قتل عام جلوی چشم‌هایم را مرور می کرد. دشمن دو یا سه موشک را با فاصلهٔ زمانی به یک نقطه زده بود و بچه های ترسیده و دور هم جمع‌شده را پرپر کرده بود. قتل صبر اتفاق افتاده بود. معلم‌ها خیلی تلاش کرده بودند بچه‌ها را ببرند یک کنج امن و در اصابت دوم یا سوم، معلم‌ها هم شهید شدند. کفش یکی از همین معلم‌ها در چند ده متری ساختمان به چشمم خورد. بعد دوباره حواسم را جمع زیارت عاشورا کردم. «فرحت بهی آل زیاد و آل مروان» توی ذهنم اتاق عملیات سنتکام و خوشحالی فرماندهان از عملیاتشان را تصویر کردم. نفسم تنگ شد. بی‌خیال رفت و برگشت شدم. زیارت را تمام کردم. آمدم از در مدرسه بیرون که چشمم به روسری گلدار صورتی کف آسفالت افتاد.
با تکه‌های پیکرمان
با گیسوان دخترمان
می‌خواستید چه کار کنید؟

برایم سؤال است که کاظم بهمنی وقتی بیت‌های علاج را می‌نوشت و چاوشی وقتی می‌خواندش، می‌دانستند آن تکهٔ ۶ ثانیه‌ای از موسیقی با من چه خواهد کرد؟فیلم آن زیارت عاشورا را در لینک پایین ببینید:
https://aparat.com/v/edvh07l


@zanboureasal_ir
undefined۶۷۴
undefined۶۱
undefined۲۱
undefined۳

۳۷.۸K

۱۲:۲۶