بله | کانال مدرسه عالی تربیت مهرستان
عکس پروفایل مدرسه عالی تربیت مهرستانم

مدرسه عالی تربیت مهرستان

۶۰ عضو
thumbnail
undefined جلب توجه یا طلب رابطه؟
undefined در این خاطره، یک مربی به اشتباه خود در قضاوت رفتار یک دانش‌آموز اشاره می‌کند؛ زمانی که سؤالات مکرر او را به حساب جلب توجه گذاشت، غافل از آنکه نیازی حیاتی پشت آن پنهان بود.
undefined بسیاری از رفتارهای به ظاهر مزاحم کودکان، در واقع تلاشی برای برقراری ارتباط است و درک این نکته، یک تغییر نگاه کلیدی در مواجهه با دانش‌آموزان ایجاد می‌کند.
undefined بی‌حوصلگی و قضاوت عجولانه در برابر رفتارهای تکراری دانش‌آموزان، می‌تواند نیاز واقعی و گاهی حیاتی آن‌ها را نادیده بگیرد.
undefined برشی از درس مهارت‌های کلاسداری، دوره مهارت‌های پایه معلم راهنمای بانوان
undefined منبع: @mmtn_ir
undefined @edu_mehrestan

۱۷:۵۹

thumbnail
undefined امروز یه حدیث قشنگ دیدم، حیفم اومد با شما به اشتراک نذارم:
پیامبر رحمت (که درود خدا بر او و اهلش باد) فرمود:
undefinedإنّ في الجَنَّةِ داراً يُقالُ لَها دارُ الفَرَحِ، لا يَدخُلُها إلّا مَن فَرَّحَ الصِّبيانَ.
undefined همانا در بهشت خانه‌ای است به نام «دار الفرح» كه تنها كسانى به آن داخل می‌شوند كه كودكان را شاد كنند.
undefined راستی! ماه مبارک رمضان نزدیکه. فکری برای خوشحال کردن بچه‌ها کردید؟
undefined @edu_mehrestan

۷:۳۹

thumbnail
🫀 شبیه‌سازی عملکرد قلب در کلاس
undefined به همین سادگی می‌شه آموزش رو برای دانش‌آموزان ملموس و جذاب کرد؛ فقط کافیه کمی خلاقیت داشته باشیم!
undefined منبع در تلگرام: @TeacherasLLL
undefined @edu_mehrestan

۴:۱۶

undefined کارکنانِ مشتاق و پرانگیزه، بیش از مدیر به رهبر نیاز دارند.
undefined مدیریت و رهبری دو مقوله‌اند: مدیران دستور می‌دهند، هماهنگ و کنترل می‌کنند و تلاش می‌کنند تا بیشترین استفادۀ ممکن از منابع موجود صورت گیرد. اما رهبران ویژگی‌هایی از خود نشان می‌دهند که کارکنان را به پیروی از آن‌ها ترغیب می‌کنند؛ آن‌ها نفوذ دارند، انگیزه می‌دهند و الهام‌بخش و اشتیاق‌آفرین هستند. مدیران کارکنان را به جلو هل می‌دهند، اما رهبران کارکنان را به‌ دنبال خود می‌کشند.
undefined مدیرانِ سازمان‌هایی که پیوستگی تام و تمام کارکنان به‌ کار و سازمان، از سرمایه‌های اصلی آن‌هاست و می‌توان این سرمایه را اصلی‌ترین مزیت رقابتی آن‌ها تلقی کرد، بیش‌ از آن‌که مدیر باشند، رهبر هستند و بیش‌ از آن‌که مدیریت کنند، رهبری می‌کنند.
undefined اما چنین مدیرانی چه ویژگی‌هایی دارند؟
undefined با رفتارشان الگویی برای کارکنان هستند.undefined به‌ طور وسیع ارتباط برقرار می‌کنند.undefined چشم‌انداز و آرمان می‌سازند.undefined آرمان‌شان را در گفتار و رفتارشان نشان می‌دهند.undefined حمایت می‌کنند. undefined مشتاق و باانگیزه‌اند.undefined با کارکنان‌شان دربارۀ موفقیت، گفتگوهای اثرگذار دارند. undefined جذابیت فراگیری دارند که همۀ اعضای تیم را مجذوب و حفظ می‌کند.undefined ظرفیت بالایی برای شنیدن دارند. undefined مراقب، متوجه و علاقه‌مند به حال‌ و روز کارکنان‌شان هستند و آن را نشان می‌دهند.undefined اعتماد کارکنان را جلب می‌کنند.undefined شجاع هستند و این شجاعت را در شرایط سخت نشان می‌دهند.
undefined برگرفته از کتاب «چگونه کارکنانی باانگیزه و عاشق کار و سازمان داشته باشیم؟»
undefined @edu_mehrestan

۱۱:۴۱

thumbnail
undefined این تصویر یک استعارۀ فوق‌العاده زیبا از رشد، پذیرش و تاب‌آوری روانی است.
undefined در قاب اول، یک نهال کوچک دیده می‌شود که کنار یک سنگ بزرگ رشد می‌کند. سنگ نماد مشکلات، زخم‌ها یا خاطرات دردناک زندگی است؛ چیزهایی که سد راه رشد ما می‌شوند. در ابتدا، این مانع به‌نظر می‌رسد که مسیر زندگی را بسته است.
undefined در قاب دوم، درخت بزرگ‌تر شده و ریشه‌هایش در اطراف سنگ پیچیده‌اند. این یعنی به‌جای جنگیدن با مشکل یا تلاش برای حذف آن، درخت راهی پیدا کرده تا در حضور مانع، مسیر دیگری بسازد. یاد گرفته با وجود آن درد یا سختی، ادامه دهد.
undefined در قاب سوم، درخت بالغ شده؛ قوی، تنومند، و ریشه‌دار؛ اما سنگ هنوز همان‌جاست. این یعنی بعضی دردها و مشکلات هرگز کاملاً از بین نمی‌روند. اما ما یاد می‌گیریم با آن‌ها زندگی کنیم، در اطرافشان رشد کنیم و اجازه ندهیم مانع شکوفایی ما شوند.
undefined پیام عمیق تصویر:
همهٔ مشکلات برای «حل شدن» نیستند. بعضی فقط باید پذیرفته شوند، تا یاد بگیری در حضورشان رشد کنی و قوی بشوی.زندگی بدون سنگ نمی‌شود؛ اما می‌شود مثل درخت، در اطراف سنگ رشد کرد. نه با پاک کردن سختی‌ها، بلکه با قوی‌تر شدن از دلشان.
undefined منبع در تلگرام: @nazeriict
undefined @edu_mehrestan

۱۷:۴۶

thumbnail
#الگوی_مدرسه_زندگی
undefined شعار مدرسه زندگی «*یادگیری از زندگی*» و «*یادگیری برای زندگی*» است. اما چگونه یادگیری را به زندگی واقعی پیوند بزنیم؟
undefined تأکید بر مهارت‌افزاییفعالیت‌های تربیتی در مدرسۀ زندگی باید منجر به افزایش سطح مهارت‌های عملی و کاربردی رهپویان متناسب با سن و جنسیت آنان شود.
undefined ارتباط مدرسه با جامعهمدرسۀ زندگی باید جزئی از جامعه و در پیوند نزدیک با آن باشد و دیوارهای نامرئی نباید بین مدرسۀ زندگی و جامعه فاصله بیندازد.
undefined شبیه‌سازی محیط‌های واقعیدر مواردی که امکان تجربه در محیط‌های واقعی وجود ندارد، می‌توان موقعیت‌های واقعی را برای رهپویان شبیه‌سازی کرد تا از این‌ طریق درک بهتری نسبت به زندگی واقعی پیدا کنند.
undefined تنوع محیط‌ یادگیریمحیط یادگیری رهپویان محدود به کلاس درس نیست و تمام فضاهای داخل و خارج از مدرسۀ زندگی محلی برای یادگیری محسوب می‌شوند.
undefined استفاده از روش حل مسئلهیکی از روش‌های مناسب برای ایجاد پیوند بین یادگیری و زندگی واقعی این است که رهپویان مسائل زندگی واقعی را شناسایی و برای حل آن‌ها تلاش کنند.
undefined تمرین‌های عملکردیتمرین‌هایی که برای تثبیت یادگیری به رهپویان داده می‌شود، باید تا حد امکان با زندگی واقعی آنان مرتبط باشد، به‌گونه‌ای که بتوانند در عمل از آموخته‌های خود استفاده کنند.
undefined مسئولیت‌سپاری به رهپویانوقتی در خانه، مدرسه، محله، شهر و... مسئولیتی به رهپویان سپرده می‌شود، برای انجام کارِ خواسته‌شده باید دانش خود را به‌کار گیرند و بر موانع و محدودیت‌ها غلبه کنند.
undefined مثال‌های هر بند را در کتاب مدرسه‌ای برای زندگی ببینید.
undefined @edu_mehrestan

۱۷:۳۲

undefined باید زورت به خودت برسد...
undefinedخاطره‌ای از جبار باغچه‌بان در ماه مبارک‌ رمضان
undefined ده سالم بود و ماه رمضان روزه می‌گرفتم. یک روز دلم از گرسنگی ضعف ‌رفت. دزدانه رفتم توی آشپزخانه. یک تکه نان از سفره برداشتم و یکی دو لقمه خوردم. تا دم افطار به پدر و مادرم نزدیک نشدم. شنیده بودم از لب‌های آدم معلوم می‌شود که روزه‌خواری کرده یا نه. وقت افطار با نگرانی سر سفره نشستم و زیرچشمی مواظب پدر و مادرم بودم، اما بو نبرده بودند. بعد از آن، دو سه بار دیگر همان کار را کردم و باز هم نفهمیدند. اما چند روز بعد ترسی به جانم افتاد. به خودم گفتم «اما خدا چی؟ خدا هم ندید و نفهمید؟» ترسم بیشتر و بیشتر شد. در آن شرایط تنها کسی که می‌توانستم به او پناهنده شوم مادرم بود که گرچه سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما زنی روشن و روشنفکر بود.
undefined مادرم از وضع و حال من متوجه شده بود که اتفاقی افتاده. پرسید: «چرا نگرانی؟ از چه می‌ترسی؟» اعتراف کردم. به او گفتم حتماً خدا دیده و فهمیده و روز قیامت مرا توی جهنم خواهد انداخت. مادرم با خنده‌رویی مرا دلداری داد و گفت «بی‌خودی می‌ترسی، خدا با تو کاری نخواهد داشت، خدا هیچ بچه‌ای را آتش نمی‌زند». از صدا و نگاهش معلوم بود که به آنچه می‌گفت اعتقاد داشت. راحت شدم. مادرم به حرفش ادامه داد و گفت «نه به جهنم خواهی رفت، نه مجازات دیگری خواهی دید. اما گیرم کسی ندید و نفهمید، تو که خودت را دیده‌ای و می‌دانی چه می‌کردی. تو باید از خودت خجالت بکشی، برای اینکه زورت به خودت نرسیده و عهدشکنی کرده‌ای. تو بزرگ خواهی شد. مَرد خواهی شد و هزار جور سختی و بلا به تو رو خواهد آورد. تو باید زورِ جنگیدن با آن‌ها را داشته باشی و مردی که زورش به خودش نرسد، زورش به هیچ چیز دیگر هم نخواهد رسید.»
undefined سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم، مرد شدم. آمدم تبریز. کارم سخت بود. زباندار کردن لال‌ها و آموختن خواندن و نوشتن به آن‌ها در شهری که کسی مرا نمی‌شناخت، کار آسانی نبود. جنگی سخت و طولانی را در برابر خودم می‌دیدم. فارسی‌ام آن‌چنان نبود. لهجۀ ترکی داشتم. هنوز نتوانسته بودم تابعیت ایران را بگیرم. مهاجر قفقازی بودم و گذرنامه‌ی آذربایجانی داشتم. یاد حرف مادرم افتادم که می‌گفت «*اگر مرد زورش به خودش برسد، به خیلی چیزهای دیگر هم زورش خواهد رسید.*» تصمیم گرفتم سالی یک ماه روزه بگیرم. غیر از این تصمیم گرفتم در این ماه از خشم و عصبانیت هم روزه باشم؛ چون تدریس به کر و لال‌ها صبر و حوصله می‌خواهد. گاهی فهماندن یک کلمه ممکن است از یک ساعت هم بیشتر طول بکشد و آدم بدون این که دستش پر باشد ممکن است عصبانی شود و تشر بزند.
undefined منبع در تلگرام: @atrafpublication
undefined دربارهٔ جبار باغچه‌بان بیشتر بدانید.
undefined @edu_mehrestan

۱۵:۳۷

مدرسه عالی تربیت مهرستان
undefined باید زورت به خودت برسد... undefinedخاطره‌ای از جبار باغچه‌بان در ماه مبارک‌ رمضان undefined ده سالم بود و ماه رمضان روزه می‌گرفتم. یک روز دلم از گرسنگی ضعف ‌رفت. دزدانه رفتم توی آشپزخانه. یک تکه نان از سفره برداشتم و یکی دو لقمه خوردم. تا دم افطار به پدر و مادرم نزدیک نشدم. شنیده بودم از لب‌های آدم معلوم می‌شود که روزه‌خواری کرده یا نه. وقت افطار با نگرانی سر سفره نشستم و زیرچشمی مواظب پدر و مادرم بودم، اما بو نبرده بودند. بعد از آن، دو سه بار دیگر همان کار را کردم و باز هم نفهمیدند. اما چند روز بعد ترسی به جانم افتاد. به خودم گفتم «اما خدا چی؟ خدا هم ندید و نفهمید؟» ترسم بیشتر و بیشتر شد. در آن شرایط تنها کسی که می‌توانستم به او پناهنده شوم مادرم بود که گرچه سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما زنی روشن و روشنفکر بود. undefined مادرم از وضع و حال من متوجه شده بود که اتفاقی افتاده. پرسید: «چرا نگرانی؟ از چه می‌ترسی؟» اعتراف کردم. به او گفتم حتماً خدا دیده و فهمیده و روز قیامت مرا توی جهنم خواهد انداخت. مادرم با خنده‌رویی مرا دلداری داد و گفت «بی‌خودی می‌ترسی، خدا با تو کاری نخواهد داشت، خدا هیچ بچه‌ای را آتش نمی‌زند». از صدا و نگاهش معلوم بود که به آنچه می‌گفت اعتقاد داشت. راحت شدم. مادرم به حرفش ادامه داد و گفت «نه به جهنم خواهی رفت، نه مجازات دیگری خواهی دید. اما گیرم کسی ندید و نفهمید، تو که خودت را دیده‌ای و می‌دانی چه می‌کردی. تو باید از خودت خجالت بکشی، برای اینکه زورت به خودت نرسیده و عهدشکنی کرده‌ای. تو بزرگ خواهی شد. مَرد خواهی شد و هزار جور سختی و بلا به تو رو خواهد آورد. تو باید زورِ جنگیدن با آن‌ها را داشته باشی و مردی که زورش به خودش نرسد، زورش به هیچ چیز دیگر هم نخواهد رسید.» undefined سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم، مرد شدم. آمدم تبریز. کارم سخت بود. زباندار کردن لال‌ها و آموختن خواندن و نوشتن به آن‌ها در شهری که کسی مرا نمی‌شناخت، کار آسانی نبود. جنگی سخت و طولانی را در برابر خودم می‌دیدم. فارسی‌ام آن‌چنان نبود. لهجۀ ترکی داشتم. هنوز نتوانسته بودم تابعیت ایران را بگیرم. مهاجر قفقازی بودم و گذرنامه‌ی آذربایجانی داشتم. یاد حرف مادرم افتادم که می‌گفت «*اگر مرد زورش به خودش برسد، به خیلی چیزهای دیگر هم زورش خواهد رسید.*» تصمیم گرفتم سالی یک ماه روزه بگیرم. غیر از این تصمیم گرفتم در این ماه از خشم و عصبانیت هم روزه باشم؛ چون تدریس به کر و لال‌ها صبر و حوصله می‌خواهد. گاهی فهماندن یک کلمه ممکن است از یک ساعت هم بیشتر طول بکشد و آدم بدون این که دستش پر باشد ممکن است عصبانی شود و تشر بزند. undefined منبع در تلگرام: @atrafpublication undefined دربارهٔ جبار باغچه‌بان بیشتر بدانید. undefined @edu_mehrestan
undefined دقت کردید در این روایت، مادر جبار باغچه‌بان که ظاهرأ سواد خواندن و نوشتن نداشته است، چقدر ظریف و هوشمندانه یک چالش را به فرصت تربیتی تبدیل می‌کند؟
undefined وقتی کودک با ترس از جهنم اعتراف می‌کند، مادر او را تحقیر یا تهدید نمی‌کند؛ احساس گناه فلج‌کننده ایجاد نمی‌کند. ابتدا با خنده‌رویی و آرامش، امنیت روانی (دلبستگی ایمن) می‌سازد.
undefined او تربیت را از کنترل بیرونی به نظارت درونی منتقل می‌کند. به‌جای اینکه بگوید «خدا می‌بیند»، می‌گوید «خودت می‌دانی». این یعنی شکل‌دهی «وجدان اخلاقی»، نه اطاعتِ از سرِ ترس.
undefined او نمی‌گوید: «کار بدی کردی، بچه بدی هستی.» می‌گوید: «باید از خودت خجالت بکشی که زورت به خودت نرسیده.» تمرکز بر رفتار است، نه بر هویت. این تفاوت ظریف، شخصیت کودک را تخریب نمی‌کند.
undefined با گفتن جملهٔ «مردی که زورش به خودش نرسد، زورش به هیچ چیز دیگر هم نمی‌رسد.» او آینده‌نگرانه تربیت می‌کند؛ نه صرفاً برای همان روزِ روزه‌خواری.
undefined مادر خطا را به بحران تبدیل نمی‌کند؛ آن را به «*فرصت تربیتی*» تبدیل می‌کند. نتیجه چه می‌شود؟ سال‌ها بعد، باغچه‌بان در مسیر سخت آموزش ناشنوایان، از همان درس استفاده می‌کند و حتی «روزه از خشم» می‌گیرد.
undefined مادر نه سهل‌گیرِ بی‌مرز است، نه سخت‌گیرِ ترساننده. او هم مهربان است، هم مرز اخلاقی روشن دارد. اگر بخواهیم با ادبیات تربیتی امروز بگوییم، سبک او «*اقتدارگرایانه*» است، نه مستبدانه.
undefined @edu_mehrestan

۱۷:۱۷

thumbnail
undefined سال دوم راهنمایی کفشم خراب شده بود. چند بار به مادر گفته بودم و فرصت نکرده بود برایم خرید کند. به پدر گفتم. بهم پول داد و گفت: برو خودت بخر. هاج و واج نگاهش کردم: - من تا حالا تنهایی از خونه بیرون نرفته‌‌ام. حالا چطور برم بازار؟- کاری ندارد. بالاخره باید بروی یاد می‌گیری. دفعه اولش سخت است.
undefined قبول کردم و راننده من را تا بازار برد. وقتی پیاده شدم، خیلی می‌ترسیدم. فکر می‌کردم همه دارند مرا نگاه می‌کنند. اما کمی که گذشت، راحت شدم. گشتم آن کفشی را که دوست داشتم خریدم و آمدم خانه.
undefined پدر صدایم کرد و پرسید: «چی خریدی؟» کفش را نشانش دادم: - خیلی عالی است. تخفیف هم گرفتی؟متعجب گفتم: «نه.»- دفعه دیگر باید تخفیف هم بگیری.
undefined تجربهٔ خیلی هیجان‌انگیزی بود. از آن به بعد پدر آرام آرام، کارها را به عهده خودم می‌گذاشت. برای ثبت‌نام مدرسه خودم می‌رفتم. البته به دلایل امنیتی همه‌جا با راننده بودم. اما خودم می‌رفتم داخل و کارهایم را می‌کردم. این استقلالی که پدر به من داده بود، خیلی کمکم کرد که بیشتر حواسم به اطرافیانم باشد و در حد توان و وسعم، برایشان کاری انجام دهم.
undefined به نقل از دختر آیت الله حائری شیرازی، کتاب «من فاخره‌ام»، صفحه ۴۷ و ۴۸
#تجربه_عملی
undefined منبع: @Bavar_tarbiat
undefined @edu_mehrestan

۱۷:۰۷

thumbnail
undefined وقتی شاگرد معمولی، نابغه کلاس می‌شود!
undefined در یک آزمایش علمی، زمانی که معلمان باور کردند دانش‌آموزان عادی، استعداد درخشانی دارند، آن دانش‌آموزان واقعاً پیشرفت چشمگیری کردند.
undefined این پدیدهٔ قدرتمند نشان می‌دهد که «برآورد معلم» و نگاه مثبت او به شاگردانش، یک نظر شخصی نیست، بلکه عاملی است که می‌تواند آیندهٔ تحصیلی آن‌ها را مستقیماً شکل دهد.
undefined قضاوت‌های ذهنی منفی ما دربارهٔ یک دانش‌آموز، می‌تواند به بزرگ‌ترین مانع در مسیر رشد و شکوفایی استعدادهای او تبدیل شود.
undefined برشی از درس مهارت‌های کلاس‌داری، دورهٔ مهارت‌های پایه معلم‌راهنمای بانوان
undefined منبع در تلگرام: @mmtn_ir
undefined @edu_mehrestan

۱۸:۲۹

School Safety and Security.pdf

۸۰۴.۶۷ کیلوبایت

undefined وقتی دربارۀ ایمنی یا امنیت در مدرسه صحبت می‌کنیم، بیشتر بُعد فیزیکی امنیت به ذهن می‌رسد. اما امنیت بُعد دیگری هم دارد که به آن «*امنیت روانی یا عاطفی*» گفته می‌شود.
undefined آدریانا گرموشا در مقالهٔ «*ایمنی مدرسه؛ مروری بر ابعاد و راهبردهای مؤثر*»، مدرسه‌ای را از نظر روانی امن می‌داند که در آن روابط خوبی بین معلم و دانش‌آموزان و دانش‌آموزان با یکدیگر برقرار باشد. نویسنده معتقد است کلید اصلی امنیت مدرسه، بهبود روابط انسانی است. مدیران آموزشی باید محیطی ایجاد کنند که دانش‌آموز احساس ارزشمندی، شنیده شدن و آرامش روانی داشته باشد.
undefined یکی از موضوعات جالبی که در این مقاله به آن اشاره شده است، تشبیه جو مدرسه به سبک‌های والدگری است. همان‌طور که کارآمدترین سبک والدگری، «سبک اقتدارگرایانه» است، بیشترین بازدهی در مدارسی اتفاق می‌افتد که «*سبک اقتدارگرایانه هدایت‌گر*» را دنبال می‌کنند.
undefined در این الگو، ترکیبی از انتظارات بالا (مانند قاطعیت و مطالبه‌گری) و حمایت عاطفی (مانند پاسخ‌گویی و توجه به نیازهای کودک) وجود دارد. مدرسه اقتدارگرایانه مدرسه‌ای است که از یک سو دارای سطح بالایی از ساختار (انضباط جدی، منسجم و در عین حال منصفانه) و از سوی دیگر دارای سطح بالایی از حمایت (نشان دادن احترام و توجه کارکنان مدرسه به دانش‌آموزان) باشد.
undefined در چنین مدرسه‌ای، ساختار و حمایت هر دو در سطح بالا حضور دارند و به‌ صورت ترکیبی عمل می‌کنند. این وضعیت با پیامدهایی مانند درگیری تحصیلی بیشتر، پیشرفت آموزشی بالاتر، مشکلات کمتر سلامت روان، غیبت کمتر از مدرسه، و کاهش خشونت و قلدری در میان دانش‌آموزان همراه است.
undefined @edu_mehrestan

۱۸:۱۵

thumbnail
undefined تحول در مدرسه وابسته به اراده مدیر مدرسه است!
«*من تردید ندارم که اگر مدیر مدرسه اراده کنه چیزی رو در مدرسه‌اش عوض بکنه با وجود همهٔ پیچیدگی‌های اداری بالادستی، یه جوری می‌تونه این کار رو بکنه!*»
undefinedدر این فیلم دکتر محمدحسین راحمی، مسئول واحد پژوهش و توسعه مجتمع فائزون از یک نقش مؤثر صحبت می‌کند؛ نقشی که علی‌رغم همهٔ ساختارهای اداری محدودکننده، منعطف‌ترین نقش در شروع تحولات آموزشی مدرسه است...
undefinedنظر شما چیست؟ مدیر مدرسه چه سهمی در تحول آموزشی مدرسه‌اش دارد؟
undefined منبع: @danashahr
undefined @edu_mehrestan

۱۶:۵۶

thumbnail
undefined اگر فرزند شما حاضر نیست به ماسه، نمک، مربا، آرد، ماست، گل، رنگ انگشتی و... دست بزند، و یا اگر دستش کثیف شد با اصرار از شما می‌خواهد که دستش را بشویید، نشانهٔ تمیزی و بهداشت کودک نیست!
undefined این رفتار نشانهٔ حساسیت لمسی کودک است و اگر ادامه پیدا کند، می‌تواند منجر به وسواس شود.
undefined بازی‌هایی مثل ماست بازی، رنگ بازی، شن بازی، گل بازی و... می‌تواند در درازمدت این واکنش‌های لمسی را از بین ببرد.
⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣undefined منبع در ایتا: @moshavereh_et
undefined @edu_mehrestan

۱۱:۱۴

thumbnail
undefined بالأخره صف پاکان و ناپاکان جدا خواهد شد!هرزه‌های ما برای شما و پاکان عالم برای ما.
undefined کلیپ ویژه undefined
undefinedآیت الله حائری شیرازیundefined
undefined منبع: @haerishirazi
undefined @edu_mehrestan

۱۷:۳۹

مدرسه عالی تربیت مهرستان
undefined undefined اگر فرزند شما حاضر نیست به ماسه، نمک، مربا، آرد، ماست، گل، رنگ انگشتی و... دست بزند، و یا اگر دستش کثیف شد با اصرار از شما می‌خواهد که دستش را بشویید، نشانهٔ تمیزی و بهداشت کودک نیست! undefined این رفتار نشانهٔ حساسیت لمسی کودک است و اگر ادامه پیدا کند، می‌تواند منجر به وسواس شود. undefined بازی‌هایی مثل ماست بازی، رنگ بازی، شن بازی، گل بازی و... می‌تواند در درازمدت این واکنش‌های لمسی را از بین ببرد. ⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣undefined منبع در ایتا: @moshavereh_et undefined @edu_mehrestan
#ارسالی_مخاطب
undefined پیرو انتشار مطلبی دربارهٔ حساسیت لمسی کودکان، دو نفر از مخاطبان عزیز کانال توضیحی را ارائه کردند که ضمن تشکر از دقت‌نظرشان، این نظرات را عیناً نقل می‌کنیم. سایر مشاوران و روان‌شناسان گرامی هم اگر نکته‌ای در ارتباط با این محتوا دارند، آماده دریافت و انتشار نظراتشان هستیم.
undefined «ارتباط مستقیم و قطعی بین حساسیت لمسی و وسواس فکری-عملی (OCD) از نظر علمی اثبات نشده؛ برخی کودکان با حساسیت لمسی در صورت مدیریت نشدن ممکنه در آینده رفتارهای اجتنابی، کنترل‌گرایانه و اضطرابی نشان دهند.»
undefined «دربارۀ این مطلب هم لزوماً نشانۀ مشکل لمسی نیست. سن مواجهه بچه خیلی مهم است‌. خیلی وقت‌ها بچه‌های ۱ تا ۲ سال به دلیل احتیاط اولش دست نمی‌زنند و بعد راحت بازی می‌کنند. اما سایر علائم حتمأ باید در آنها چک شود و می‌تواند زنگ خطری باشد که مامان بیشتر نوع مواجهۀ بچه به موارد لمسی را چک کند. و نکته مهم‌تر: خیلی وقت‌ها این مشکل از SID (ناهماهنگی حسی) است که یک اختلال عصبی و ناهماهنگی در حس لامسه است.»
undefined @edu_mehrestan

۱۴:۰۱

undefined این روزها که مدارس- هما‌ن‌جا که قرار بود کانون تربیتی محله باشد- تعطیل هستند، در جای دیگری از شهر مدارسی برپاست که فرزندان ما را بهتر از آنچه تصور می‌کنیم تربیت می‌کند. مدارسی که نه ثبت‌نام نیاز دارد، نه محدودیت ظرفیت دارد و نه لازم است برای تحصیل در آن شهریه‌های چند ده میلیونی پرداخت کنیم.
undefined بازدید از این مدارس هماهنگی قبلی نمی‌خواهد. فقط کافی است شب‌ها چرخی در خیابان‌های شهر بزنیم و نمونه‌هایی از آن را با چشم ببینیم. آن گوشه پسران نوجوان در حال آماده کردن موکب هستند؛ آن طرف‌تر دختران نوجوان دارند از مردم پذیرایی می‌کنند. جای دیگر نوجوانی که دستی بر طراحی دارد، مشغول طراحی پوستر برنامه است و آن طرف‌تر نوجوانانی که دارند برای پذیرایی موکب پول جمع می‌کنند... .
undefined آری، جنگ با همهٔ زشتی‌هایش چنین صحنه‌های زیبایی‌ را آفریده است. فقط کافی است چشم باز کنیم و از این فرصت استثنایی برای تربیت فرزندان‌مان استفاده کنیم. کاش پدرها و مادرهایی که دغدغه تربیت فرزند دارند، زمینهٔ حضور فرزندشان را در این مدارس زندگی فراهم کنند. کاش مدیران مدارس از این انفعالی که با توجیه تعطیلی مدارس گرفتار آن هستند، دست بردارند و تا فرصت باقی است، به شعبه‌ای از مدرسهٔ زندگی تبدیل شوند.
کاش قدر این فرصت‌ها را بدانیم!
#مدرسه_زندگی
undefined @edu_mehrestan

۷:۴۸

undefined رهبر شهیدمان ما را خوب تربیت کرد!
undefined شبی در تجمعات خیابانی مجری گفت: «*رهبر شهیدمان ما را خوب تربیت کرد!*» با خودم فکر کردم رهبرِ شهید، کی ما را تربیت کرد که خودمان خبر نداشته‌ایم؟! آن هم رهبری که خیلی از ما حتی او را از نزدیک ندیده‌ایم!
undefined وقتی بیشتر فکر کردم، قبول این حرف برایم آسان‌تر شد. آری، ما بدون اینکه خودمان‌ بدانیم‌ و بفهمیم، در این سال‌‌ها در مکتب رهبر شهیدمان تربیت‌ شده‌ایم.
undefined وقتی بخواهیم دربارهٔ تربیت‌شدن کسی صحبت کنیم، حالِ او را با گذشته‌اش مقایسه می‌کنیم و آن‌گاه دربارهٔ تربیت شدن یا نشدنش قضاوت می‌کنیم.
undefined امروز که این حد از غرور ملی و اعتماد به نفس را در جامعه می‌بینم؛ وقتی مردمی را می‌بینم که حاضرند از همه‌چیزِ خود بگذرند، اما سرِ تسلیم در برابر بيگانه فرود نیاورند؛ وقتی حال و روز این مردم را با پنجاه سال پیش مقایسه می‌کنم، اعتراف می‌کنم که ما تربیت شده‌ایم و چه خوب تربیت شده‌ایم!
undefined اما کدام ویژگی رهبر ما را به یک مربی تبدیل کرد؟ رهبر شهید ما به تمام‌معنا یک «*حکیم*» بود؛ انسانی چندبُعدی که در پرتوی ایمان و تقوا، فقط ظاهر امور را نمی‌دید و باطن پدیده‌ها را به‌خوبی درک‌ می‌کرد.
undefined این ویژگی او نوعی «*احساس امنیت و اعتماد*» در مردم ایجاد کرد و رشتهٔ «*محبت*» را روز به روز بین امام و امت استوار ساخت. و این بود که ما بدون اینکه خودمان بدانیم و بفهمیم، در سایهٔ یک مربیِ حکیم رشد کردیم و تربیت شدیم.
undefined و امروز امت فقط داغدار از دست دادن یک رهبر مقتدر نیست، بلکه داغدار یک مربیِ حکیم است؛ رهبری که ما را خوب تربیت کرد! مصیبت از دست دادن یک مربی حکیم همچون او، اگر بیشتر از فقدان یک رهبر مقتدر نباشد، کمتر نیست.
undefined سید مهدی نوابی
undefined @edu_mehrestan

۱۹:۳۲

روایت‌‌های تاریخی که تفسیربردار نیستند!
undefined وقتی در برهه‌‌ای از تاریخ حادثه‌ای رخ می‌دهد، این مهم است که آن حادثه چگونه روایت می‌شود. روایت‌های تاریخی گزارشی است که از یک واقعه یا جریان ارائه می‌شود و این روایت، لزوماً منعکس‌کنندهٔ واقعیت نیست. مثلاً با وجود اينکه افراد زیادی شاهد واقعهٔ غدیر خم بوده‌اند، امروز روایت واحدی از این واقعهٔ تاریخی وجود ندارد.
undefined اما بعضی از وقایع تاریخی چندان تفسیربردار نیستند؛ یا باید از اساس آن‌ها را انکار کنیم یا اگر وقوع آن‌ها را پذیرفتیم، دیگر نمی‌توانیم آن‌ها را تفسیر و توجیه کنیم و روایتی مطابق با آنچه دوست داریم، از آن‌ها ارائه کنیم. پیام این نوع وقایع تاریخی، به صورت زلال و شفاف در تاریخ ثبت و به نسل‌های بعد منتقل می‌شود و قابل تحریف نیست.
undefined مثلاً ممکن است بعضی قیام امام حسین علیه السّلام را حرکتی سیاسی و با انگیزهٔ تصاحب حکومت روایت کنند؛ اما این انگیزه هرچه باشد، این سؤال مطرح می‌شود که حضرت علی اصغر علیه السّلام در این میان چه نقشی داشت که مظلومانه به شهادت رسید. برای همین است که شهادت حضرت علی اصغر علیه السّلام را سند مظلومیت امام حسین علیه السّلام می‌دانند.
undefined مثال دیگر جریانات بعد از رحلت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله است. دلیل اختلافات صحابهٔ پیامبر بر سر جانشینی آن حضرت هرچه باشد و هر روایتی که از آن برههٔ تاریخی ارائه شود، یک پرسش بزرگ در برابر دیدگان نسل‌های بعد وجود دارد: چرا حضرت فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها وصیت کرد که شبانه دفن شود و قبر دختر رسول خدا باید مخفی باشد؟
undefined این قاعده در جنگ تحمیلی آمریکایی- صهیونی علیه کشور ما هم وجود دارد. رسانه‌ها آن‌طور که دوست دارند و منافع آن‌ها ایجاب می‌کند، این جنگ را روایت می‌کنند و همین روایت‌ها در حافظهٔ تاریخ ثبت می‌شود. رسانه‌ها ممکن است تصویری داعش‌گونه از ایران به جهان مخابره کنند. اما در این میان یک اتفاق وجود دارد که تفسیربردار نیست؛ اتفاقی که سند مظلومیت ملت ایران و خوی وحشی‌گری و درندگی دشمنان آمریکایی- صهیونی است.
undefined کدام حادثه در جنگ تحمیلی حاضر تفسیربردار نیست و برای همیشه سند مظلومیت ملت ایران و روشن‌کنندهٔ ماهیت پلید دشمنان ما محسوب می‌شود؟ به نظر می‌رسد فاجعهٔ مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب چنین خصوصیتی دارد. فاجعه‌ای که حتی ضایعهٔ شهادت رهبر عزیزمان از این نظر همانند آن نیست. رسانه‌ها می‌توانند شهادت رهبرمان را آن‌گونه که می‌خواهند برای افکار عمومی روایت کنند؛ ولی شهادت مظلومانهٔ ۱۶۸ کودک بی‌گناه با شلیک مستقیم موشک چیزی نیست که جنایتکاران بتوانند با روایت‌سازی، دامن ننگین خود را از آن پاک کنند.
undefined فاجعهٔ مدرسهٔ میناب انعکاس زیادی در افکار عمومی جهان داشته است. مردم دنیا می‌پرسند این کودکان بی‌گناه چه خطری برای امنیت بین‌الملل داشته‌اند که باید این‌گونه مظلومانه کشته شوند. در جنگ روایت‌ها، فاجعهٔ مدرسهٔ میناب یک برگ برنده و سند مظلومیت ملت و فاش‌کنندهٔ ماهیت پلید دشمنان ما محسوب می‌شود؛ به شرطی که بتوانیم از ظرفیت رسانه‌ای خود برای رساندن پیام این سند به افکار عمومی جهان به خوبی استفاده کنیم.
undefined سید مهدی نوابی
undefined @edu_mehrestan

۱۲:۰۷

undefined همراهان گرامیلطفأ تا اطلاع بعدی، محتواهای جدید را در کانال ایتا به نشانی eitaa.com/edu_mehrestan دنبال بفرمائید.

۱۲:۰۸