بازارسال شده از از حج
از انتقام خون شهدایمان صرفنظر نخواهیم کرد...رهبرمعظمانقلاب
یادبود شهدای جنگ رمضان محله مجیدیه
باحضور خانواده شهداروایتگری، دمامزنی، اجرای نمایش و ....
یکشنبه ۹فروردینساعت ۱۶تا اذان مغربدر مقتل این شهدای بزرگوار
خیابان بنی هاشمکوچه شهرآبادیبوستان شهیدحسینجامدمسجد خامسآلعبا
۱۲:۲۵
بوسیدن ضریح رسول خدا را حرام کردهاید؛ 
بوسه بر مقعد فرعون گوارای وجودتان!... 

ble.ir/hichbetavanebinahayat
۱۶:۱۴
کمتر از یک دقیقه از ما وقت میگیره ولی حتما مؤثره.به نیت شفای همه مجروحان حملات بخونیم:
حمد شفا
پنج مرتبه آیه شریفه امن یجیب...
۲:۴۶
بازارسال شده از مرجع تجربیات حاجیان ۱۴۰۵
بسم الله النور عزیزانم ، میخواهم به چند سوال و شبهه مهمی که این چند روز پر تکرار بود پاسخ دهم ، لطفا در نشر آن کمکم کنید اما قبل از آن عرض کنم نه خود حقیر نه هیچ کدام از اعضای خانواده یا اقوامم در سازمان حج یا لایه های مرتبط آن نبوده و نیستیم. لذا اگر عرضی هست و اگر فعالیتی مستقل در حوزه حج دارم فقط و فقط به دلیل علاقه و تحول شخصیم در حج عزیز هست، لذا عرایضم را بی تعصب بخوانید و بدانید از آنچه که توانسته ام از مراجع و افراد آگاه پرس و جو کردمآیا تصمیم سازمان حج برای اعزام زمینی در این شرایط کار درستی هست؟ بهتر نبود امسال حج برگزار نمیشد تا باری برای نظام نباشد؟ پاسخ
مبالغ اضافه برای تشرف زمینی بر چه مبنایی گرفته میشود؟ پاسخ
انصراف حجاج و ضرر و خسران مالی بر عهده چه کسی است ؟ نمیشد نوبتها برای آینده رزرو بماند ؟ پاسخ
با توجه به شرایط جنگی و خطرهای احتمالی مردد هستیم برای تشرف به حج ، چه باید کنیم؟
مرجع تجربیات حاجیانble.ir/join/HiAr3nxL6j
مبالغ اضافه برای تشرف زمینی بر چه مبنایی گرفته میشود؟ پاسخ
انصراف حجاج و ضرر و خسران مالی بر عهده چه کسی است ؟ نمیشد نوبتها برای آینده رزرو بماند ؟ پاسخ
با توجه به شرایط جنگی و خطرهای احتمالی مردد هستیم برای تشرف به حج ، چه باید کنیم؟
۲۱:۴۰
خدای قادر و توانا؛ این خوشحالی بچگانهٔ ما رو نبین ها؛ این خوشحالی به سبب کارایی هست که خودت داری انجام میدی؛ قادر مطلق توایی؛ پیروزی در شان توست؛ ما بدبخت و بیچاره مسیر تو هستیم؛ ما کجا و این کارهای بزرگ کجا؛ همهش توایی؛ خدایا هر لحظه از اتفاقات امروز، من تو رو حس کردم؛ یا رازق الطفل الصغیر یا راحم الشیخ الکبیر؛ همه تویی، ما هیچ... خدایاااا؛ دشمنانت رو به دست ما تنبیه کن...

اسماعیل احمدی
۹:۰۱
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِأَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ...
ble.ir/hichbetavanebinahayat
۱۰:۴۲
بازارسال شده از جنگی که میبریم 🇮🇷
امشب تسبیح برداریم و صد بار با توجه بگوییم:
"ترامپ هیچکاره است" "ترامپ هیچکاره است" "ترامپ هیچکاره است"
همچنان که ما هیچکارهایم.
و باور کنیم خدای امروز و امشب همان خدای سیزده میلیارد سال گذشتهی عمر این جهان است. امروز و فردا هم یکی از همین روزها است. یکی از روزهای خدا...
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
"ترامپ هیچکاره است" "ترامپ هیچکاره است" "ترامپ هیچکاره است"
همچنان که ما هیچکارهایم.
و باور کنیم خدای امروز و امشب همان خدای سیزده میلیارد سال گذشتهی عمر این جهان است. امروز و فردا هم یکی از همین روزها است. یکی از روزهای خدا...
۱۶:۰۱
هیچ به توان بینهایت
کتیبه شهید خامنهای.pdf
فایل باکیفیت کتیبه رهبر شهید
جهت چاپ و استفاده در اربعین امام شهید
۲۱:۳۷
دستنوشته جانسوز یک لبنانیدر شام اربعین رهبر شهید انقلابجایی در حوالی خیابان پاستور و آوارهای بیت رهبری یا بهتر بگویم... مقتل امام شهید... 
سیّدنا!جیت(جئت) من لبنانو ماشفتک(ما رأیتک) یا قمرينحن معک حتی آخر دمنا یا روحيلبنان معک
آقای ما...از لبنان آمدم و ندیدمت ای ماه منما با تو هستیم تا آخرین خونمان ای روحملبنان با توست
ble.ir/hichbetavanebinahayat
سیّدنا!جیت(جئت) من لبنانو ماشفتک(ما رأیتک) یا قمرينحن معک حتی آخر دمنا یا روحيلبنان معک
آقای ما...از لبنان آمدم و ندیدمت ای ماه منما با تو هستیم تا آخرین خونمان ای روحملبنان با توست
۲۳:۴۰
یک بار هم من خودم [دخترم را برای زیارت امام] بردم. چهار پنج ساله بود. خانواده ما رفته بودند مشهد و او ماند پیش من برای اینکه بیاید امام را روز عید ببیند. صبح پا شدیم و سرش را شانه کردیم و مرتبش کردیم و موهایش را به زحمت بافتیم. یک دستی هم که نمیشود؛ من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم اما با یک دست نمیشود؛ دودستی باید ببافند چون باید موها را سه قسمت کنند. رفقای پاسدار آمدند به کمک ما و موی سرش را بافتیم و چادر سرش کردیم و خدمت امام آوردیم.
خاطرات امام شهید آیت الله خامنهای ۱۳۸۶/۱۲/۲۶
ble.ir/hichbetavanebinahayat
خاطرات امام شهید آیت الله خامنهای ۱۳۸۶/۱۲/۲۶
۲۱:۱۲
نه دور بُر میخواد، نه تصویرسازی،نه کپشن نه توضیح و نه تفسیر...؛بعضی عکسا همهچی تمومن...
درود به شرف و غیرت مادرانِسرزمین مجاهد پرور ایران

ble.ir/hichbetavanebinahayat
درود به شرف و غیرت مادرانِسرزمین مجاهد پرور ایران
۰:۱۹
باید رعیت باشی تا این مسائل رو بفهمی...
۱۱:۰۶
من خیلی با این خندیدم 


وضعیت تونلهای موشکی سپاه بعد از اختلاف نظربین پاسدارای دختر دوست و پسر دوست
قصدم جسارت نبود.سلامتی همه پاسداران جانبرکف کشور عزیزمون ایران، حمد و صلوات...

ble.ir/hichbetavanebinahayat
وضعیت تونلهای موشکی سپاه بعد از اختلاف نظربین پاسدارای دختر دوست و پسر دوست
قصدم جسارت نبود.سلامتی همه پاسداران جانبرکف کشور عزیزمون ایران، حمد و صلوات...
۲۲:۱۱
سلام و عرض ادب
اگر در اقوام و دوستانتون عازم به سفر حج دارید، ممنون میشم کانال رو معرفی کنید.
مطالبی اینجا آرشیو هست که برای حاجیها میتونه مفید باشه. مطالبی که با سفرنامه حج حقیر که در سال ۱۴۰۲ مشرف شدم شروع میشه و در سال ۱۴۰۳ هم تجربههایی بهش اضافه شد و توی کانال موجوده.شروع مطالب کانال رو با #مطلب_اول میتونید دنبال کنید. امیدوارم براتون مفید باشه و در این سفر معنوی و پر رمز و راز به کار بیاد و حقیر رو از دعای خیر محروم نفرمایید.
التماس دعای فراوان
مهدی دقیقی کاشانیان
ble.ir/hichbetavanebinahayat
التماس دعای فراوان
۰:۵۸
معلمهای دبستانم:خانمها:رویاجون
، پورحیدری، پورجوادی، نجمینژاد، خلیلی، حسینیو آقای دوستی و...
معلمهای دوره راهنماییم:آقایان:موسوی، شفیعی، توسل، رفیعی، قائدی، ثابتی، اعوانی، قیدی، مرحوم استاد وحیدی، قشقاوی، غریبی، موسوی، اسدی، شفیعزاده، اعرابی، خیر اندیش، آیت اللهی، وفا، پرورش، ناصری، امینیان، حفیظی و...
معلمهای دوره دبیرستانم:آقایان:معصومی نژاد، صمیمی، میرطاهری، ملاصالحی، جباری، ملکزاده، توپچیپور، لاجوردی، احمدلو، نیرو، رفیعی، ملکوتی، عریان، رضوی، یقینی، کردمیهن، انصاری، اکرمی، خرسندی، قرقچیان، یزدانی، رکنالدین، راستاد، شیخعلیان، شریف خطیبی، جعفرآبادی، قنبری، راهداری، زمانی، ابراهیمی، نجفزاده،و...
اساتید دانشگاهم:آیات عظام:مهدوی کنی، زنجانی، باقری کنیآقایان:میرلوحی، گوهری، لاجوردی، اشکوری، صادقی مجد، عطایی، عسگرخانی، حداد عادل، شریعت، عزیزی، بختیاری، خواجه سروی، دهقانی، هاشمی، رحیم صفوی، مصباحی مقدم،و...
اساتید مداحیم:حاج علی کرمی و حاج اسماعیل دوستیآقای عباس حجتیو...
و شاید دهها نفر دیگه که اسامیشون متأسفانه از خاطر بیتوفیقم رفته و توی زندگیم برام زحمت کشیدن و ازشون آموختم. از همهشون ممنونم و روز معلم رو محضرشون تبریک میگم. کاش شمارههای همهشون رو داشتم تا به تکتکشون زنگ میزدم و صداشون رو میشنیدم.برای اون دسته از معلمهام که در قید حیات نیستن هم دعا میکنم که سر سفره معلم حقیقی خلقت حضرت ختمی مرتبت رسول اکرم مهمان باشن.
ble.ir/hichbetavanebinahayat
معلمهای دوره راهنماییم:آقایان:موسوی، شفیعی، توسل، رفیعی، قائدی، ثابتی، اعوانی، قیدی، مرحوم استاد وحیدی، قشقاوی، غریبی، موسوی، اسدی، شفیعزاده، اعرابی، خیر اندیش، آیت اللهی، وفا، پرورش، ناصری، امینیان، حفیظی و...
معلمهای دوره دبیرستانم:آقایان:معصومی نژاد، صمیمی، میرطاهری، ملاصالحی، جباری، ملکزاده، توپچیپور، لاجوردی، احمدلو، نیرو، رفیعی، ملکوتی، عریان، رضوی، یقینی، کردمیهن، انصاری، اکرمی، خرسندی، قرقچیان، یزدانی، رکنالدین، راستاد، شیخعلیان، شریف خطیبی، جعفرآبادی، قنبری، راهداری، زمانی، ابراهیمی، نجفزاده،و...
اساتید دانشگاهم:آیات عظام:مهدوی کنی، زنجانی، باقری کنیآقایان:میرلوحی، گوهری، لاجوردی، اشکوری، صادقی مجد، عطایی، عسگرخانی، حداد عادل، شریعت، عزیزی، بختیاری، خواجه سروی، دهقانی، هاشمی، رحیم صفوی، مصباحی مقدم،و...
اساتید مداحیم:حاج علی کرمی و حاج اسماعیل دوستیآقای عباس حجتیو...
و شاید دهها نفر دیگه که اسامیشون متأسفانه از خاطر بیتوفیقم رفته و توی زندگیم برام زحمت کشیدن و ازشون آموختم. از همهشون ممنونم و روز معلم رو محضرشون تبریک میگم. کاش شمارههای همهشون رو داشتم تا به تکتکشون زنگ میزدم و صداشون رو میشنیدم.برای اون دسته از معلمهام که در قید حیات نیستن هم دعا میکنم که سر سفره معلم حقیقی خلقت حضرت ختمی مرتبت رسول اکرم مهمان باشن.
۱۳:۱۲
المستغاث بك یا رسولالله... 


تصویر ارسالی از طرف یکی از رفقای خوبمحج ۱۴۰۵ | مدینه منوره
ble.ir/hichbetavanebinahayat
تصویر ارسالی از طرف یکی از رفقای خوبمحج ۱۴۰۵ | مدینه منوره
۱۰:۳۹
پس خواهشم اینه که ما جا موندهها رو از این حس و حالتون محروم نکنید.
مطالبتون رو برام بفرستید که در صورت صلاحدید خودتون با ذکر نام و معرفی کانالهای ثبت خاطرات حجتون منتشر کنم.بسم الله...
ملتمس دعا | مهدی دقیقی کاشانیان
۱۲:۵۹
ساعت نزدیک ۲ بامداد است.نشستهام مقابل گنبد خضرای رسول الله.هنوز هم فضا برایم غریب است و نوشتن همچنان برایم ثقیل. زل زدهام به گنبد خضرا. صحن خلوت شده است.سوره ضحی را میخوانم.به آیه «فَأَمَّا ٱلْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» که میرسم، سرم را بالا میآورم و از یتیمی معنوی خودمان میگویم. به یقینم بر پدر بودنشان برای امت تاکید میکنم. البته ما امسال به واسطه شهادت رهبر عزیزمان، یک یتیمی دیگر هم داریم تجربه میکنیم!
با یقین به این که حضرت رسول بهتر از هر کسی رسم یتیمنوازی را میدانند، میروم سراغ آیه بعد؛ «وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنْهَرْ». دوباره به گنبد خضرا نگاه میکنم و از خالی بودن دست خودم میگویم که خالیِ خالی است. خالیِ خالیِ خالی...
۱۴۰۵/۰۲/۱۵ | در حریم نبوی
از کانال @khooshechini_tbtb
سرکار خانم س.ز.طباطبائی
ble.ir/hichbetavanebinahayat
با یقین به این که حضرت رسول بهتر از هر کسی رسم یتیمنوازی را میدانند، میروم سراغ آیه بعد؛ «وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنْهَرْ». دوباره به گنبد خضرا نگاه میکنم و از خالی بودن دست خودم میگویم که خالیِ خالی است. خالیِ خالیِ خالی...
۱۴۰۵/۰۲/۱۵ | در حریم نبوی
از کانال @khooshechini_tbtb
۱۶:۳۸
مانور مرگ
چمدانها بسته شده و کارها تقریباً رو به پایان است. حالا که از آن همه فشار و دویدن فاصله گرفتهام، بهتر میتوانم به این مسیر چندماهه نگاه کنم. به جای آن همه استرس، یک حس عجیب سبکی و رهایی نشسته است.
با اینکه هنوز حج شروع نشده، اما در همین مقدمات فهمیدهام که حج، شبیه مرگ است. میان جریان قدرتمند زندگی، وقتی فکر میکنی همیشه وقت داری و همیشه هستی، حج میرسد، دستش را میگذارد روی سینهات و میگوید: بایست!و تو، ناگهان میایستی.
انگار حج، دستت را میگیرد و از یک راه فرعی ،از جریان اصلی زندگی جدایت میکند.میمیری...واقعا دیگر نیستی.زندگی بدون تو جریان دارد.بچهها بدون تو بزرگ میشوند.دوستانت مثل سابق قرار میگذارند.دورهها و کلاسها در جریان است.همه چیز سرجای خودش است.فقط تو، نیستی...و آب از آب تکان نمیخورد.تازه میفهمی چه موجود خُرد و ناچیزی بودهای.چقدر کوچک بودی، با اینحال فکر میکردی خیلی بزرگی!خیلی تاثیرگذاری!فکر میکردی دنیا بدون تو از حرکت میایستد؟!بچهها بدون تو بزرگ نمیشوند؟خدای چرخانندهٔ زمین و آسمان، برای تدبیر امورات بندگانش، لنگ تو میماند؟
در هر مرحله، این حقیقت مثل سیلی به صورتت میخورد که همه کاره خداست! ( لاموثر فیالوجود الا الله! )ولی تو باز هم تقلا میکنی.هرچقدر برنامه میریزی و بالا و پایین میپری، میبینی نه! نمیشود!آنقدر مورد ابتلا قرار میگیری،آنقدر گوشهٔ رینگِ اتفاقات مشت میخوری،تا بفهمی این نشدنها، فرق میکند.تا دست از تدبیر کردن برداریتا رها کنی و همه چیز را به خدا بسپاریتا بفهمی این نشدنها، توحیدِ تو را محک میزنندآنجاست که متوجه میشوی ظرفت حسابی خالیست...و باید همین ظرف خالی را دستت بگیری، و به حج بروی!و یقین پیدا کنی که پر شدنش کار تو نیست!
مرگ بیخبر میرسد، اما حج به تو فرصت میدهد پیش از مردن، یک بار بمیری!فرصت میدهد مرگآگاه شوی، از آن زندگیِ غیرتوحیدی عبور کنی، و ببینی چه چیزیهایی در تو باید بمیرد تا چیزهای تازهای زنده شود.
مطلب از کانال روزنوشتهای یک خانم معلّم@kh_moalem
سرکار خانم ش.سادات.منتظری
ble.ir/hichbetavanebinahayat
چمدانها بسته شده و کارها تقریباً رو به پایان است. حالا که از آن همه فشار و دویدن فاصله گرفتهام، بهتر میتوانم به این مسیر چندماهه نگاه کنم. به جای آن همه استرس، یک حس عجیب سبکی و رهایی نشسته است.
با اینکه هنوز حج شروع نشده، اما در همین مقدمات فهمیدهام که حج، شبیه مرگ است. میان جریان قدرتمند زندگی، وقتی فکر میکنی همیشه وقت داری و همیشه هستی، حج میرسد، دستش را میگذارد روی سینهات و میگوید: بایست!و تو، ناگهان میایستی.
انگار حج، دستت را میگیرد و از یک راه فرعی ،از جریان اصلی زندگی جدایت میکند.میمیری...واقعا دیگر نیستی.زندگی بدون تو جریان دارد.بچهها بدون تو بزرگ میشوند.دوستانت مثل سابق قرار میگذارند.دورهها و کلاسها در جریان است.همه چیز سرجای خودش است.فقط تو، نیستی...و آب از آب تکان نمیخورد.تازه میفهمی چه موجود خُرد و ناچیزی بودهای.چقدر کوچک بودی، با اینحال فکر میکردی خیلی بزرگی!خیلی تاثیرگذاری!فکر میکردی دنیا بدون تو از حرکت میایستد؟!بچهها بدون تو بزرگ نمیشوند؟خدای چرخانندهٔ زمین و آسمان، برای تدبیر امورات بندگانش، لنگ تو میماند؟
در هر مرحله، این حقیقت مثل سیلی به صورتت میخورد که همه کاره خداست! ( لاموثر فیالوجود الا الله! )ولی تو باز هم تقلا میکنی.هرچقدر برنامه میریزی و بالا و پایین میپری، میبینی نه! نمیشود!آنقدر مورد ابتلا قرار میگیری،آنقدر گوشهٔ رینگِ اتفاقات مشت میخوری،تا بفهمی این نشدنها، فرق میکند.تا دست از تدبیر کردن برداریتا رها کنی و همه چیز را به خدا بسپاریتا بفهمی این نشدنها، توحیدِ تو را محک میزنندآنجاست که متوجه میشوی ظرفت حسابی خالیست...و باید همین ظرف خالی را دستت بگیری، و به حج بروی!و یقین پیدا کنی که پر شدنش کار تو نیست!
مرگ بیخبر میرسد، اما حج به تو فرصت میدهد پیش از مردن، یک بار بمیری!فرصت میدهد مرگآگاه شوی، از آن زندگیِ غیرتوحیدی عبور کنی، و ببینی چه چیزیهایی در تو باید بمیرد تا چیزهای تازهای زنده شود.
مطلب از کانال روزنوشتهای یک خانم معلّم@kh_moalem
۱۰:۲۴
درهای هواپیما بسته شد.گفتند تا مدینه چهار ساعت و چهل دقیقه... پرواز ما از مشهد شد... چون سایه جنگ آسمان کشور را بسته بود؛پرواز داشت بلند میشد. بغل دستی کمی نگران نگاهم کرد. لبخند زدم. به عمامهام اشاره کرد:ـــ سختت نشود؟!ـــ نه انشاءالله... ـــ فرودگاه مدینه اذیت میکنند...(نفهمیدم پرسید یا خبر داد) ـــ آدم تا نخواهد اذیت نمیشود...ـــ نمیترسی؟!ـــ بعد از آقا نه!...
نمیترسیدم... گفتند اگر بترسی حج واجب نیست... نمیترسیدم... از مرگ؟ همیشه میترسیدم اما امروز دیگر نه... آن هنگام که خانه داشت با همه وسایلش میلرزید فهمیدم دیگر نمیترسم... ما خمینی ندیدهها که حالا داغ خامنهای بر دل داشتیم دیگر از چه چیزی باید خوف میکردیم؟
هواپیما داشت میچرخید یا چه؟ نمیدانم، فقط دیدم چراغهای شهر دیده شد.بغض کردم؛ـــ آقا ما رفتیم... شاید برنگشتیم و نیامدیم... شما بیاها، نیامدی هم فدای سرت، ما با زیارتت به قدر صد بهشت عشق کردیم.گریهام گرفت. آخر همه هستی ماست امام رضا...
پرواز طولانی بود. باید از آسمان عمان میرفتیم.نزدیک مدینه، موقع اعلام بستن کمربندها که شد، دلم رفت. ـــ مدینه... چه شکلی است؟ شهری که قبة الخضرا دارد لابد خیلی باید ناز داشته باشد...
هواپیما نشست...چشمم دائم از پنجره هواپیما میگرددـــ این سنگها و کوهها را رسولالله صلیاللهعلیهوآله دیده؟ نگاه مبارکش روی اینها گذشته؟ چه قندی در دلم آب میکنند. انگار در همین شهر ساکن است. شاید چند کوچه و خیابان بعد از فرودگاه نشسته است کنار اصحابش...
پیاده که شدیم دائم سر میچرخاندم تا همه کوهها و شیارها را ببینم. هوا را تنفس نمیکردم، مینوشیدم...سرم در گوشی روی مپ بود که بفهمم کدام سمت است ـــ کیست نداند که تو همیشه در قلب من بودی... چقدر با تو راه میرفتم.
اقتضای جنگ بود یا هیبت رزمندگان، خیلی سخت نگرفتند به ما... زود رد شدیم و سوار اتوبوس آمدیم.
آمدیم و آمدیم. سر من داخل مپ بود.ـــ سید سید!... این کوه احد است و آن احتمالاً جبل رماة...ـــ جبل رماة؟ـــ رمی ... تیرـــ آهان، اونجا بودن
ذوق کرده بودم...از گوشی سریع به شیشه اتوبوس نگاه میچرخاندم، میخواهم اول من ببینمت...و دیدمش.السلام علیک...ادامهاش نیامد...اشک مثل یک خازن و مقاومت است، چشم را تار میکند تا قلب نترکد.
ـــ تو اینجایی پدر و مادرم بفدایت؟ رسول الله صلیاللهعلیهوآله همه ورود ما را تا دم هتل نگاه کرد. شاید سرش هم چرخید. خواستم داد بزنم اما... عمامه سختش کرده بود.زمزمه کردم: سلام آقا... حتماً امام رضا هم سلام میرساند...کوچه ما با همه نزدیکیاش به مسجد، توفیق نداشت مسجد را ببیند.پیاده شدیم...
شیخ محمدرضا فروتنزائر حج ۱۴۰۵لطفا پیشنهاد مجله 
ble.ir/hichbetavanebinahayat
نمیترسیدم... گفتند اگر بترسی حج واجب نیست... نمیترسیدم... از مرگ؟ همیشه میترسیدم اما امروز دیگر نه... آن هنگام که خانه داشت با همه وسایلش میلرزید فهمیدم دیگر نمیترسم... ما خمینی ندیدهها که حالا داغ خامنهای بر دل داشتیم دیگر از چه چیزی باید خوف میکردیم؟
هواپیما داشت میچرخید یا چه؟ نمیدانم، فقط دیدم چراغهای شهر دیده شد.بغض کردم؛ـــ آقا ما رفتیم... شاید برنگشتیم و نیامدیم... شما بیاها، نیامدی هم فدای سرت، ما با زیارتت به قدر صد بهشت عشق کردیم.گریهام گرفت. آخر همه هستی ماست امام رضا...
پرواز طولانی بود. باید از آسمان عمان میرفتیم.نزدیک مدینه، موقع اعلام بستن کمربندها که شد، دلم رفت. ـــ مدینه... چه شکلی است؟ شهری که قبة الخضرا دارد لابد خیلی باید ناز داشته باشد...
هواپیما نشست...چشمم دائم از پنجره هواپیما میگرددـــ این سنگها و کوهها را رسولالله صلیاللهعلیهوآله دیده؟ نگاه مبارکش روی اینها گذشته؟ چه قندی در دلم آب میکنند. انگار در همین شهر ساکن است. شاید چند کوچه و خیابان بعد از فرودگاه نشسته است کنار اصحابش...
پیاده که شدیم دائم سر میچرخاندم تا همه کوهها و شیارها را ببینم. هوا را تنفس نمیکردم، مینوشیدم...سرم در گوشی روی مپ بود که بفهمم کدام سمت است ـــ کیست نداند که تو همیشه در قلب من بودی... چقدر با تو راه میرفتم.
اقتضای جنگ بود یا هیبت رزمندگان، خیلی سخت نگرفتند به ما... زود رد شدیم و سوار اتوبوس آمدیم.
آمدیم و آمدیم. سر من داخل مپ بود.ـــ سید سید!... این کوه احد است و آن احتمالاً جبل رماة...ـــ جبل رماة؟ـــ رمی ... تیرـــ آهان، اونجا بودن
ذوق کرده بودم...از گوشی سریع به شیشه اتوبوس نگاه میچرخاندم، میخواهم اول من ببینمت...و دیدمش.السلام علیک...ادامهاش نیامد...اشک مثل یک خازن و مقاومت است، چشم را تار میکند تا قلب نترکد.
ـــ تو اینجایی پدر و مادرم بفدایت؟ رسول الله صلیاللهعلیهوآله همه ورود ما را تا دم هتل نگاه کرد. شاید سرش هم چرخید. خواستم داد بزنم اما... عمامه سختش کرده بود.زمزمه کردم: سلام آقا... حتماً امام رضا هم سلام میرساند...کوچه ما با همه نزدیکیاش به مسجد، توفیق نداشت مسجد را ببیند.پیاده شدیم...
۱۹:۰۷