بازارسال شده از محسن فایضی_انتفاضه فلسطین
محمد البخیتی عضو دفتر سیاسی انصارالله در گفتگو با الجزیره:
توافق ما با آمریکا برای قبل از تجاوز این کشور به ایران بود.امروز در کنار برادرانمان در ایران مقابل آمریکا و رژیم صهیونیستی میایستیم.پاسخ نظامی ما در راه است و در مرحله نخست نیروهای آمریکایی را در دریای سرخ هدف قرار میدهیم.
@Thirdintifada
توافق ما با آمریکا برای قبل از تجاوز این کشور به ایران بود.امروز در کنار برادرانمان در ایران مقابل آمریکا و رژیم صهیونیستی میایستیم.پاسخ نظامی ما در راه است و در مرحله نخست نیروهای آمریکایی را در دریای سرخ هدف قرار میدهیم.
@Thirdintifada
۵:۰۹
زخم پریشانی| محمدصادق شریفی
محمد البخیتی عضو دفتر سیاسی انصارالله در گفتگو با الجزیره: توافق ما با آمریکا برای قبل از تجاوز این کشور به ایران بود.امروز در کنار برادرانمان در ایران مقابل آمریکا و رژیم صهیونیستی میایستیم. پاسخ نظامی ما در راه است و در مرحله نخست نیروهای آمریکایی را در دریای سرخ هدف قرار میدهیم. @Thirdintifada
ای به قربان برادران یمنیمان
دهه ١٣۶٠ (١٩٨٠ میلادی) وقتی آمریکا اعلام کرد نفتکشهای کویتی حامل نفت عراق را اسکورت میکند، به غیرت ایرانیها برخورد. ولی چاره چه بود؟ ابتداییترین تجهیزات نبرد دریایی برای مقابله با آمریکا را نداشتیم.
نادر مهدوی و بیژن گُردِ بیست و چند ساله و چند نفر دیگر، با گروه کوچکشان آبروی آمریکا را در خلیج فارس بردند.
حالا هم خسارت و... اهمیتی ندارد. آمریکا آمده بود ما را تحقیر کند. نه ما ایران دهه ۶٠ هستیم و نه دشمن، آمریکای دهه ١٩٨٠.اگر سکوت کردیم و پاسخ را به بعد حواله دادیم، مشخص میشود تنها چیزی که از آن دوران کم داریم، توکل و اعتماد به وعده خدا است، نه موشک و پهپاد و قایق عاشورا.
ان تنصروالله، ینصرکم و یثبت اقدامکم.
دهه ١٣۶٠ (١٩٨٠ میلادی) وقتی آمریکا اعلام کرد نفتکشهای کویتی حامل نفت عراق را اسکورت میکند، به غیرت ایرانیها برخورد. ولی چاره چه بود؟ ابتداییترین تجهیزات نبرد دریایی برای مقابله با آمریکا را نداشتیم.
نادر مهدوی و بیژن گُردِ بیست و چند ساله و چند نفر دیگر، با گروه کوچکشان آبروی آمریکا را در خلیج فارس بردند.
حالا هم خسارت و... اهمیتی ندارد. آمریکا آمده بود ما را تحقیر کند. نه ما ایران دهه ۶٠ هستیم و نه دشمن، آمریکای دهه ١٩٨٠.اگر سکوت کردیم و پاسخ را به بعد حواله دادیم، مشخص میشود تنها چیزی که از آن دوران کم داریم، توکل و اعتماد به وعده خدا است، نه موشک و پهپاد و قایق عاشورا.
ان تنصروالله، ینصرکم و یثبت اقدامکم.
۵:۲۲
جنون! بیا رها مکن
یکی از پاسداران بیت امام در خاطراتش مینویسد:یک شب [اسفند ١٣۶۵] بعد از نماز مغرب و عشاء مسئولین درجه یک کشور به سمت منزل امام میرفتند. چنان ناراحت بودند که متوجه سلام من هم نشدند، نگران شدم و با خود گفتم:«چرا اینها در این ساعت و در این وقت شب به محضر امام میروند؟» با خود گفتم:«حتما اتفاقی افتاده.» حدس من درست بود. معلوم شد یک ناو امریکایی برای اولین بار به داخل آبهای خلیج فارس آمده و ما را تهدید کرده است. مسئولین در آن وقت شب که امام معمولاً ملاقاتی نداشت با حالتی نگران خدمت امام رسیدند. نیم ساعت بعد که از اتاق امام خارج شدند، خدا میداند با چند دقیقه قبل رنگ و رویشان زمین تا آسمان فرق کرده بود. وقتی از آنها پرسیدم که چرا در این وقت شب خدمت امام رفتند و امام به آنها چه فرمودند، گفتند:« [از امام]پرسیدیم: آقا چه کنیم؟ گفتند: اگر من جای شما بودم، وقتی سر و کله اولین ناو جنگی امریکایی در آبهای خلیجفارس ظاهر شد، همان وقت آن را با موشک میزدم تا ناو دومی جرات نکند بعد از او وارد خلیجفارس بشود.»با این حال کسی برای زدن این ناو اقدام نکرد. حتی شهادت نادر مهدوی و چندتا از رفقایش در مهر ۶۶ هم اوضاع را برای برخی تصمیمگیران عوض نکرد. نتیجهاش شد که در ١٢ تیر ١٣۶٧، آمریکا به کمک ناو وینسنس با زدن هواپیمای مسافربری ایران، جنگ و درگیری با ایران در خلیج فارس را خاتمه داد. آن روزها به جای اینکه روی وعدههای خدا حساب کنیم، درگیر حساب و کتابِ عقل عافیتطلب و مدرن شدیم. امیدوارم تاریخ دوباره تکرار نشود.به قول استاد میرشکاک: «جنون بیا رها مکن، که عقل بشکند مرا/ به دست کهنهخصم خود، چگونه میسپاریام؟»
https://ble.ir/zakhme_parishani
یکی از پاسداران بیت امام در خاطراتش مینویسد:یک شب [اسفند ١٣۶۵] بعد از نماز مغرب و عشاء مسئولین درجه یک کشور به سمت منزل امام میرفتند. چنان ناراحت بودند که متوجه سلام من هم نشدند، نگران شدم و با خود گفتم:«چرا اینها در این ساعت و در این وقت شب به محضر امام میروند؟» با خود گفتم:«حتما اتفاقی افتاده.» حدس من درست بود. معلوم شد یک ناو امریکایی برای اولین بار به داخل آبهای خلیج فارس آمده و ما را تهدید کرده است. مسئولین در آن وقت شب که امام معمولاً ملاقاتی نداشت با حالتی نگران خدمت امام رسیدند. نیم ساعت بعد که از اتاق امام خارج شدند، خدا میداند با چند دقیقه قبل رنگ و رویشان زمین تا آسمان فرق کرده بود. وقتی از آنها پرسیدم که چرا در این وقت شب خدمت امام رفتند و امام به آنها چه فرمودند، گفتند:« [از امام]پرسیدیم: آقا چه کنیم؟ گفتند: اگر من جای شما بودم، وقتی سر و کله اولین ناو جنگی امریکایی در آبهای خلیجفارس ظاهر شد، همان وقت آن را با موشک میزدم تا ناو دومی جرات نکند بعد از او وارد خلیجفارس بشود.»با این حال کسی برای زدن این ناو اقدام نکرد. حتی شهادت نادر مهدوی و چندتا از رفقایش در مهر ۶۶ هم اوضاع را برای برخی تصمیمگیران عوض نکرد. نتیجهاش شد که در ١٢ تیر ١٣۶٧، آمریکا به کمک ناو وینسنس با زدن هواپیمای مسافربری ایران، جنگ و درگیری با ایران در خلیج فارس را خاتمه داد. آن روزها به جای اینکه روی وعدههای خدا حساب کنیم، درگیر حساب و کتابِ عقل عافیتطلب و مدرن شدیم. امیدوارم تاریخ دوباره تکرار نشود.به قول استاد میرشکاک: «جنون بیا رها مکن، که عقل بشکند مرا/ به دست کهنهخصم خود، چگونه میسپاریام؟»
https://ble.ir/zakhme_parishani
۱۷:۱۸
Hamed Zamani - Nafas Taze Konim 320.mp3
۰۵:۳۰-۱۲.۷ مگابایت
یخورده حامد زمانی گوش کنیم...
ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست/ مرد اگر هست، بدانید که ناوردی هست
ما نه مرداب، که جوییم، بیا برگردیم/ و نمکخوردهی اوییم، بیا برگردیم
سفر دشت غریبی است، نفس تازه کنیم/ آخرین جنگ صلیبی است، نفس تازه کنیم
https://ble.ir/zakhme_parishani
ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست/ مرد اگر هست، بدانید که ناوردی هست
ما نه مرداب، که جوییم، بیا برگردیم/ و نمکخوردهی اوییم، بیا برگردیم
سفر دشت غریبی است، نفس تازه کنیم/ آخرین جنگ صلیبی است، نفس تازه کنیم
https://ble.ir/zakhme_parishani
۷:۳۰
عزتِ نهفته در جهاد
١-اکتبر ١٩٧٣، همزمان با شروع جنگ اعراب علیه اسرائیل، این کشورها در اقدامی هماهنگ، فروش نفت به اسرائیل را تحریم کردند. در مقابل، شاه ایران که معتقد بود نباید فروش نفت را به یک ابزار سیاسی تبدیل کرد، تصمیم به شکستن تحریم و فروش نفت به اسرائیل گرفت. اینطور شد که همه آن احساسات ضداسرائیلی مردم ایران و حتی خوشحالی بعد از بردن اسرائیل در جام ملتهای آسیا ١٩۶٨ و آن شبی که «ایران تا صبح نخوابید»، در نگاه فلسطینیها رنگ باخته و گزاره دیگری شکل گرفت:«ایران [و نه فقط شاه] همپیاله اسرائیل است.»٢-حمله صدام به کشورمان و شروع جنگ تحمیلی، خودبه خود بین مسلمانان منطقه و حتی دنیا، دودستگی ایجاد کرد. خصوصا که صدام حودش را رهبر کشورهای عربی و منجی اعراب میدانست و در شعارهای تبلیغاتی از نابودی اسرائیل میگفت.سمیر قنطار، مبارز لبنانی که بیش از ٢٨ سال در زندانهای رژیم صهیونیستی به سر برد، از حال و هوای زندانیان در زمان جنگ تحمیلی میگوید:«در زمان شروع جنگ ایران وعراق، من در زندان عسقلان بودم.... این اتفاق باعث شد بین اسرا اختلاف جدی پیش بیاید؛ گروهی بودند که براساس حمایتهای دولت عراق از فلسطین و تصویری که از قبل نسبت به رژیم پهلوی (حامی اسرائیل) داشتند، به عراق حق میدادند که در وضعیت فعلی [و تحت تاثیر تبلیغات رژیم بعث] بخواهد سرزمینهای خود را از ایران پس بگیرد. آنها معتقد بودند افزایش قدرت صدام در منطقه، باعث حمایت بیشتر او از فلسطین میشود. دیدگاهی که غالبا بین اعضای جنبش فتح رواج داشت.»3-در بحران سوریه و اعتراضات اخوانالمسلمین به دولت اسد، تصویری که رسانههای غربی و عربی نظیر الجزیره از دولت اسد و فضای سوریه ساختند، باعث شد بخش قابل توجهی از مردم جهان عرب، از دولت بشار احساس انزجار کنند. قسمت زیادی از فلسطینیها هم از این قاعده مستثنی نبوده و از معترضان دولت سوریه حمایت کردند. بعد از بالا گرفتن تنشها و نزدیک شدن سوریه به جنگ داخلی، جمهوری اسلامی در حمایت از مردم سوریه و آرام کردن اوضاع این کشور به صورت مستشاری وارد شد. همین اتفاق باعث ایجاد سوتفاهم در میان بدنهای از مردم فلسطین و حتی بخشی از جنبش حماس(به دلیل ریشههای اخوانی آن) شد. ۴- بعد از شهادت سردار سلیمانی به دستور مستقیم آمریکا، شهید سرافراز، اسماعیل هنیئه که مسئول دفتر سیاسی حماس بود، با به جان خریدن همه محدودیتهایی که سفر به ایران برایش ایجاد میکرد در مراسم تشییع سردار سلیمانی شرکت کرد و یک لقب ویژه به ایشان اعطا کرد:«شهیدالقدس»همین اتفاق باعث واکنش برخی فلسطینیها شد. آنها مدعی بودند ایران اگر حمایتی هم از فلسطین داشته، به خاطر حمایت از گروههای شیعهمذهبی نظیر حزبالله لبنان بوده. برای همین، انتساب این لقب به حاجی شهیدمان از زبان مسئول سیاسی حماس، به مذاق برخی فلسطینیها خوش نیامد.۵-بعد از طوفانالاقصی و دقیقتر بگویم، بعد از ورود ایران به جنگ مستقیم با صهیونیستها، از وعده صادق ١ تا ٣، نام کشورمان سر زبانها افتاد. حالا توی تظاهراتها برای حمایت از فلسطین در نقاط مختلف دنیا، پرچم ایران هم بین جمعیت دیده میشود. مهمتر از آن، این اتفاق مبارک، تصویر نادرست جمهوری اسلامی در ذهن گروهی از برادران فلسطینیمان را اصلاح کرد. حتی پس از تهدید آن قمارباز علیه مردم جمهوری اسلامی و رهبر آن، در اتفاقی بیسابقه و عجیب، جنبش اخوانالمسلمین در پیامی به امام خامنهای نوشت:«ما حمایت کامل خود را از ایران در مقابله با تجاوز وحشیانه اسرائیل اعلام میکنیم و شهادت همه رهبران، علما و شهدای ایرانی را تسلیت میگوییم. تجاوز اسرائیل علیه ایران مرحله جدیدی از تجاوز علیه فلسطین است و ما از نظر مذهبی، معنوی، تمدنی و ژئوپلیتیکی یک ملت هستیم. فداکاریهای ارزشمندی که امروز امت در فلسطین، لبنان، یمن و ایران انجام میدهد، مسئولیت بزرگی را بر دوش ما میگذارد تا تمام تلاش خود را برای دستیابی به وحدت، رد اختلافات و ادغام تلاشهایمان به کار گیریم.» حالا مردم عراق، فلسطین، یمن، لبنان، افغانستان و... به همراهی با مردم و دولت جمهوری اسلامی ایران افتخار میکنند. و بانوی دوعالم، حضرت زهرا (س) در خطبه فدکیه چه زیبا فرمود:«جَعَلَ اللهُ الجِهادَ عِزّاً لِلاسلام.»
پ.ن: صحبتهای این جوان فلسطینی را بشنوید. همین که یک شب توانسته با خیال راحت در خیابانهای تقریبا ویران غزه قدم بزند، خدا را شاکر است و از جمهوری اسلامی ممنون.
https://ble.ir/zakhme_parishani
١-اکتبر ١٩٧٣، همزمان با شروع جنگ اعراب علیه اسرائیل، این کشورها در اقدامی هماهنگ، فروش نفت به اسرائیل را تحریم کردند. در مقابل، شاه ایران که معتقد بود نباید فروش نفت را به یک ابزار سیاسی تبدیل کرد، تصمیم به شکستن تحریم و فروش نفت به اسرائیل گرفت. اینطور شد که همه آن احساسات ضداسرائیلی مردم ایران و حتی خوشحالی بعد از بردن اسرائیل در جام ملتهای آسیا ١٩۶٨ و آن شبی که «ایران تا صبح نخوابید»، در نگاه فلسطینیها رنگ باخته و گزاره دیگری شکل گرفت:«ایران [و نه فقط شاه] همپیاله اسرائیل است.»٢-حمله صدام به کشورمان و شروع جنگ تحمیلی، خودبه خود بین مسلمانان منطقه و حتی دنیا، دودستگی ایجاد کرد. خصوصا که صدام حودش را رهبر کشورهای عربی و منجی اعراب میدانست و در شعارهای تبلیغاتی از نابودی اسرائیل میگفت.سمیر قنطار، مبارز لبنانی که بیش از ٢٨ سال در زندانهای رژیم صهیونیستی به سر برد، از حال و هوای زندانیان در زمان جنگ تحمیلی میگوید:«در زمان شروع جنگ ایران وعراق، من در زندان عسقلان بودم.... این اتفاق باعث شد بین اسرا اختلاف جدی پیش بیاید؛ گروهی بودند که براساس حمایتهای دولت عراق از فلسطین و تصویری که از قبل نسبت به رژیم پهلوی (حامی اسرائیل) داشتند، به عراق حق میدادند که در وضعیت فعلی [و تحت تاثیر تبلیغات رژیم بعث] بخواهد سرزمینهای خود را از ایران پس بگیرد. آنها معتقد بودند افزایش قدرت صدام در منطقه، باعث حمایت بیشتر او از فلسطین میشود. دیدگاهی که غالبا بین اعضای جنبش فتح رواج داشت.»3-در بحران سوریه و اعتراضات اخوانالمسلمین به دولت اسد، تصویری که رسانههای غربی و عربی نظیر الجزیره از دولت اسد و فضای سوریه ساختند، باعث شد بخش قابل توجهی از مردم جهان عرب، از دولت بشار احساس انزجار کنند. قسمت زیادی از فلسطینیها هم از این قاعده مستثنی نبوده و از معترضان دولت سوریه حمایت کردند. بعد از بالا گرفتن تنشها و نزدیک شدن سوریه به جنگ داخلی، جمهوری اسلامی در حمایت از مردم سوریه و آرام کردن اوضاع این کشور به صورت مستشاری وارد شد. همین اتفاق باعث ایجاد سوتفاهم در میان بدنهای از مردم فلسطین و حتی بخشی از جنبش حماس(به دلیل ریشههای اخوانی آن) شد. ۴- بعد از شهادت سردار سلیمانی به دستور مستقیم آمریکا، شهید سرافراز، اسماعیل هنیئه که مسئول دفتر سیاسی حماس بود، با به جان خریدن همه محدودیتهایی که سفر به ایران برایش ایجاد میکرد در مراسم تشییع سردار سلیمانی شرکت کرد و یک لقب ویژه به ایشان اعطا کرد:«شهیدالقدس»همین اتفاق باعث واکنش برخی فلسطینیها شد. آنها مدعی بودند ایران اگر حمایتی هم از فلسطین داشته، به خاطر حمایت از گروههای شیعهمذهبی نظیر حزبالله لبنان بوده. برای همین، انتساب این لقب به حاجی شهیدمان از زبان مسئول سیاسی حماس، به مذاق برخی فلسطینیها خوش نیامد.۵-بعد از طوفانالاقصی و دقیقتر بگویم، بعد از ورود ایران به جنگ مستقیم با صهیونیستها، از وعده صادق ١ تا ٣، نام کشورمان سر زبانها افتاد. حالا توی تظاهراتها برای حمایت از فلسطین در نقاط مختلف دنیا، پرچم ایران هم بین جمعیت دیده میشود. مهمتر از آن، این اتفاق مبارک، تصویر نادرست جمهوری اسلامی در ذهن گروهی از برادران فلسطینیمان را اصلاح کرد. حتی پس از تهدید آن قمارباز علیه مردم جمهوری اسلامی و رهبر آن، در اتفاقی بیسابقه و عجیب، جنبش اخوانالمسلمین در پیامی به امام خامنهای نوشت:«ما حمایت کامل خود را از ایران در مقابله با تجاوز وحشیانه اسرائیل اعلام میکنیم و شهادت همه رهبران، علما و شهدای ایرانی را تسلیت میگوییم. تجاوز اسرائیل علیه ایران مرحله جدیدی از تجاوز علیه فلسطین است و ما از نظر مذهبی، معنوی، تمدنی و ژئوپلیتیکی یک ملت هستیم. فداکاریهای ارزشمندی که امروز امت در فلسطین، لبنان، یمن و ایران انجام میدهد، مسئولیت بزرگی را بر دوش ما میگذارد تا تمام تلاش خود را برای دستیابی به وحدت، رد اختلافات و ادغام تلاشهایمان به کار گیریم.» حالا مردم عراق، فلسطین، یمن، لبنان، افغانستان و... به همراهی با مردم و دولت جمهوری اسلامی ایران افتخار میکنند. و بانوی دوعالم، حضرت زهرا (س) در خطبه فدکیه چه زیبا فرمود:«جَعَلَ اللهُ الجِهادَ عِزّاً لِلاسلام.»
پ.ن: صحبتهای این جوان فلسطینی را بشنوید. همین که یک شب توانسته با خیال راحت در خیابانهای تقریبا ویران غزه قدم بزند، خدا را شاکر است و از جمهوری اسلامی ممنون.
https://ble.ir/zakhme_parishani
۵:۳۴
زخم پریشانی| محمدصادق شریفی
عزتِ نهفته در جهاد ١-اکتبر ١٩٧٣، همزمان با شروع جنگ اعراب علیه اسرائیل، این کشورها در اقدامی هماهنگ، فروش نفت به اسرائیل را تحریم کردند. در مقابل، شاه ایران که معتقد بود نباید فروش نفت را به یک ابزار سیاسی تبدیل کرد، تصمیم به شکستن تحریم و فروش نفت به اسرائیل گرفت. اینطور شد که همه آن احساسات ضداسرائیلی مردم ایران و حتی خوشحالی بعد از بردن اسرائیل در جام ملتهای آسیا ١٩۶٨ و آن شبی که «ایران تا صبح نخوابید»، در نگاه فلسطینیها رنگ باخته و گزاره دیگری شکل گرفت:«ایران [و نه فقط شاه] همپیاله اسرائیل است.» ٢-حمله صدام به کشورمان و شروع جنگ تحمیلی، خودبه خود بین مسلمانان منطقه و حتی دنیا، دودستگی ایجاد کرد. خصوصا که صدام حودش را رهبر کشورهای عربی و منجی اعراب میدانست و در شعارهای تبلیغاتی از نابودی اسرائیل میگفت. سمیر قنطار، مبارز لبنانی که بیش از ٢٨ سال در زندانهای رژیم صهیونیستی به سر برد، از حال و هوای زندانیان در زمان جنگ تحمیلی میگوید:«در زمان شروع جنگ ایران وعراق، من در زندان عسقلان بودم.... این اتفاق باعث شد بین اسرا اختلاف جدی پیش بیاید؛ گروهی بودند که براساس حمایتهای دولت عراق از فلسطین و تصویری که از قبل نسبت به رژیم پهلوی (حامی اسرائیل) داشتند، به عراق حق میدادند که در وضعیت فعلی [و تحت تاثیر تبلیغات رژیم بعث] بخواهد سرزمینهای خود را از ایران پس بگیرد. آنها معتقد بودند افزایش قدرت صدام در منطقه، باعث حمایت بیشتر او از فلسطین میشود. دیدگاهی که غالبا بین اعضای جنبش فتح رواج داشت.» 3-در بحران سوریه و اعتراضات اخوانالمسلمین به دولت اسد، تصویری که رسانههای غربی و عربی نظیر الجزیره از دولت اسد و فضای سوریه ساختند، باعث شد بخش قابل توجهی از مردم جهان عرب، از دولت بشار احساس انزجار کنند. قسمت زیادی از فلسطینیها هم از این قاعده مستثنی نبوده و از معترضان دولت سوریه حمایت کردند. بعد از بالا گرفتن تنشها و نزدیک شدن سوریه به جنگ داخلی، جمهوری اسلامی در حمایت از مردم سوریه و آرام کردن اوضاع این کشور به صورت مستشاری وارد شد. همین اتفاق باعث ایجاد سوتفاهم در میان بدنهای از مردم فلسطین و حتی بخشی از جنبش حماس(به دلیل ریشههای اخوانی آن) شد. ۴- بعد از شهادت سردار سلیمانی به دستور مستقیم آمریکا، شهید سرافراز، اسماعیل هنیئه که مسئول دفتر سیاسی حماس بود، با به جان خریدن همه محدودیتهایی که سفر به ایران برایش ایجاد میکرد در مراسم تشییع سردار سلیمانی شرکت کرد و یک لقب ویژه به ایشان اعطا کرد:«شهیدالقدس» همین اتفاق باعث واکنش برخی فلسطینیها شد. آنها مدعی بودند ایران اگر حمایتی هم از فلسطین داشته، به خاطر حمایت از گروههای شیعهمذهبی نظیر حزبالله لبنان بوده. برای همین، انتساب این لقب به حاجی شهیدمان از زبان مسئول سیاسی حماس، به مذاق برخی فلسطینیها خوش نیامد. ۵-بعد از طوفانالاقصی و دقیقتر بگویم، بعد از ورود ایران به جنگ مستقیم با صهیونیستها، از وعده صادق ١ تا ٣، نام کشورمان سر زبانها افتاد. حالا توی تظاهراتها برای حمایت از فلسطین در نقاط مختلف دنیا، پرچم ایران هم بین جمعیت دیده میشود. مهمتر از آن، این اتفاق مبارک، تصویر نادرست جمهوری اسلامی در ذهن گروهی از برادران فلسطینیمان را اصلاح کرد. حتی پس از تهدید آن قمارباز علیه مردم جمهوری اسلامی و رهبر آن، در اتفاقی بیسابقه و عجیب، جنبش اخوانالمسلمین در پیامی به امام خامنهای نوشت:«ما حمایت کامل خود را از ایران در مقابله با تجاوز وحشیانه اسرائیل اعلام میکنیم و شهادت همه رهبران، علما و شهدای ایرانی را تسلیت میگوییم. تجاوز اسرائیل علیه ایران مرحله جدیدی از تجاوز علیه فلسطین است و ما از نظر مذهبی، معنوی، تمدنی و ژئوپلیتیکی یک ملت هستیم. فداکاریهای ارزشمندی که امروز امت در فلسطین، لبنان، یمن و ایران انجام میدهد، مسئولیت بزرگی را بر دوش ما میگذارد تا تمام تلاش خود را برای دستیابی به وحدت، رد اختلافات و ادغام تلاشهایمان به کار گیریم.» حالا مردم عراق، فلسطین، یمن، لبنان، افغانستان و... به همراهی با مردم و دولت جمهوری اسلامی ایران افتخار میکنند. و بانوی دوعالم، حضرت زهرا (س) در خطبه فدکیه چه زیبا فرمود:«جَعَلَ اللهُ الجِهادَ عِزّاً لِلاسلام.» پ.ن: صحبتهای این جوان فلسطینی را بشنوید. همین که یک شب توانسته با خیال راحت در خیابانهای تقریبا ویران غزه قدم بزند، خدا را شاکر است و از جمهوری اسلامی ممنون. https://ble.ir/zakhme_parishani
اگه این متن رو پسندیدید، ممنون میشم پیشنهاد بدید برای مجله. 
۵:۴۳
بازارسال شده از
۷:۴۱
بازارسال شده از حافظهـ
پسر حاجخلیل
از پسرک خوشم نیامده بود. کمی قمپز بود و لهجهاش تهرانی.باهاش بازی نکردم و رفتم خانه. به بابا گفتم: «بابا! ای بچوکه تهرونیه؟!»-نه باباجون. نوه حاج خلیل هست.حاجخلیل، معمار معروف شهر، توی آن کوچهای که عرضش به ١٠ متر هم نمیرسید، درست همسایه روبروییمان بود.-نوه حاجخلیل؟ تا حالا چرا ندیده بودمش؟-اینا لبنان زندگی میکنن.-چرا لبنان؟-باباش پاسداره و بچههاش هم اونجا بزرگ شدن.برایم تازگی داشت؛ پاسداری که با خانوادهاش سالها است ساکن لبنان شده. فضولیام گل کرد. دوست داشتم قیافهاش را ببینم:«یه هممحلهای که پاسدار هست و لبنان زندگی میکنه.» اصلا لبنان را نمیشناختم. دلیل حضور پسر حاجخلیل را هم نمیتوانستم بفهمم.تا اینکه چند وقت بعد، لبنان شد مرکز اخبار. منی که توی عالم نوجوانی درگیر جامجهانی و ستاره محبوبم، زینالدین زیدان بودم، از شنیدن اخبار حمله صهیونیستها به لبنان ناراحت بودم؛ اما نه آنقدر که قید لذت دیدن آخرین جامجهانی با حضور زیدان را بزنم.تنها چیزی که باعث میشد کمی دنبال اخبار لبنان باشم، آن پسربچه، نوه حاج خلیل و پدرش بود. زن و بچههای لبنانی با مظلومیت دنیا را صدا میزدند اما من و امثال من خودمان را با جام جهانی فوتبال مشغول کرده بودیم. جامی که بالاخره به زیدان هم نرسید و تقریبا لذت فوتبال برای من هم تمام شد.خیلی سال گذشت. دست تقدیر من را از اقلید کشانده بود شیراز. یک روز، همکارم رسول، که درگیر مصاحبه با یکی از مدافعان حرم اقلیدی بود، بیمقدمه گفت: «حاجیونس رو میشناسی؟»-نه. کیه؟-یکی از بچههای اقلید و آباده که سالها سوریه و لبنان هست.-نه. حالا چی شنیدی ازش؟-فلانی که از خاطرات سوریهاش میگه، میفهمه یک اقلیدی به اسم حاجیونس اونجاس. سراغش رو میگیره تا اینکه بالاخره پیداش میکنه. میگفت وقتی دیدمش: بلند گفتم، بابا این که حسین، پسر حاجخلیل هس.این را که گفت، پرت شدم به 18 سال قبل. بعد هم عکسهای حاجیونس کنار حاجی شهیدمان آمد جلوی چشمم. حاجیونس حالا از فرماندهان نیروی قدس شده بود.چند روز پیش، دوباره رسول آمد و گفت: «حاجیونس شهید شده؟»جا خوردم.-حاجیونس احتمالا لبنان بوده و فعلا هم خبر آنچنانی نیست.-ظاهرا توی جلسه فرماندهای اطلاعات سپاه بوده.زنگ زدم بابا. همان اول گفت:«حسین، پسر حاجخلیل رو هم که زدن.»-پس خبر درسته. هیچوقت ندیدمش. با این وجود برایم غریبه نبود. هرچند گمنام بود؛ آنقدر که همین حالا هم میگویند:«پسر حاجخلیل شهید شد.»
پ. ن:شهید حسین (ابوالفضل) نیکویی از فرماندهان نیروی قدس سپاه پاسداران، در حملات اخیر رژیم صهیونیستی به کشورمان به شهادت رسید. این شهید بزرگوار، روز ٩ تیرماه ١۴٠۴ بر روی دست مردم شهیدپرور اقلید تشییع و در گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده شد.
محمدصادق شریفی؛ ١٠ تیر ١۴٠۴
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:https://ble.ir/hafezeh_shz
از پسرک خوشم نیامده بود. کمی قمپز بود و لهجهاش تهرانی.باهاش بازی نکردم و رفتم خانه. به بابا گفتم: «بابا! ای بچوکه تهرونیه؟!»-نه باباجون. نوه حاج خلیل هست.حاجخلیل، معمار معروف شهر، توی آن کوچهای که عرضش به ١٠ متر هم نمیرسید، درست همسایه روبروییمان بود.-نوه حاجخلیل؟ تا حالا چرا ندیده بودمش؟-اینا لبنان زندگی میکنن.-چرا لبنان؟-باباش پاسداره و بچههاش هم اونجا بزرگ شدن.برایم تازگی داشت؛ پاسداری که با خانوادهاش سالها است ساکن لبنان شده. فضولیام گل کرد. دوست داشتم قیافهاش را ببینم:«یه هممحلهای که پاسدار هست و لبنان زندگی میکنه.» اصلا لبنان را نمیشناختم. دلیل حضور پسر حاجخلیل را هم نمیتوانستم بفهمم.تا اینکه چند وقت بعد، لبنان شد مرکز اخبار. منی که توی عالم نوجوانی درگیر جامجهانی و ستاره محبوبم، زینالدین زیدان بودم، از شنیدن اخبار حمله صهیونیستها به لبنان ناراحت بودم؛ اما نه آنقدر که قید لذت دیدن آخرین جامجهانی با حضور زیدان را بزنم.تنها چیزی که باعث میشد کمی دنبال اخبار لبنان باشم، آن پسربچه، نوه حاج خلیل و پدرش بود. زن و بچههای لبنانی با مظلومیت دنیا را صدا میزدند اما من و امثال من خودمان را با جام جهانی فوتبال مشغول کرده بودیم. جامی که بالاخره به زیدان هم نرسید و تقریبا لذت فوتبال برای من هم تمام شد.خیلی سال گذشت. دست تقدیر من را از اقلید کشانده بود شیراز. یک روز، همکارم رسول، که درگیر مصاحبه با یکی از مدافعان حرم اقلیدی بود، بیمقدمه گفت: «حاجیونس رو میشناسی؟»-نه. کیه؟-یکی از بچههای اقلید و آباده که سالها سوریه و لبنان هست.-نه. حالا چی شنیدی ازش؟-فلانی که از خاطرات سوریهاش میگه، میفهمه یک اقلیدی به اسم حاجیونس اونجاس. سراغش رو میگیره تا اینکه بالاخره پیداش میکنه. میگفت وقتی دیدمش: بلند گفتم، بابا این که حسین، پسر حاجخلیل هس.این را که گفت، پرت شدم به 18 سال قبل. بعد هم عکسهای حاجیونس کنار حاجی شهیدمان آمد جلوی چشمم. حاجیونس حالا از فرماندهان نیروی قدس شده بود.چند روز پیش، دوباره رسول آمد و گفت: «حاجیونس شهید شده؟»جا خوردم.-حاجیونس احتمالا لبنان بوده و فعلا هم خبر آنچنانی نیست.-ظاهرا توی جلسه فرماندهای اطلاعات سپاه بوده.زنگ زدم بابا. همان اول گفت:«حسین، پسر حاجخلیل رو هم که زدن.»-پس خبر درسته. هیچوقت ندیدمش. با این وجود برایم غریبه نبود. هرچند گمنام بود؛ آنقدر که همین حالا هم میگویند:«پسر حاجخلیل شهید شد.»
پ. ن:شهید حسین (ابوالفضل) نیکویی از فرماندهان نیروی قدس سپاه پاسداران، در حملات اخیر رژیم صهیونیستی به کشورمان به شهادت رسید. این شهید بزرگوار، روز ٩ تیرماه ١۴٠۴ بر روی دست مردم شهیدپرور اقلید تشییع و در گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده شد.
محمدصادق شریفی؛ ١٠ تیر ١۴٠۴
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:https://ble.ir/hafezeh_shz
۱۶:۳۵
آن مشعل میتوانستیک لشکر اسرائیلی را زغال کندبا آن کتاب قطور میتوانستهزار تانک اسرائیلی را له کندبا زنجیرهای زیر پایش میتوانستدستهای اولمرت و لیونی را ببنددبا خارهای تاجش میتوانستمبارک را به سیخ بکشد؛اما مجسمۀ آزادیبه احترام غزّه سکوت کرد...
مجسمۀ آزادی هرگز نگذاشتکودکان غزّه در سرمای زمستان بلرزندبا مشعل مهربانشپیراهن آنان را آتش زد وگرمشان کرد...
مجسمۀ آزادیدر اندوه کشتگانگریستغزّه را سیل برد
شاعر: حمیدرضا شکارسری
https://ble.ir/zakhme_parishani
مجسمۀ آزادی هرگز نگذاشتکودکان غزّه در سرمای زمستان بلرزندبا مشعل مهربانشپیراهن آنان را آتش زد وگرمشان کرد...
مجسمۀ آزادیدر اندوه کشتگانگریستغزّه را سیل برد
شاعر: حمیدرضا شکارسری
https://ble.ir/zakhme_parishani
۱۰:۱۲
به نام او
تا افتادیم توی جاده بوشهر، محمدحسین از کولهاش چندتا کاغذ لمینت شده درآورد. روی آن نوشته بود: «ایران و العراق، لایمکن الفراق»تابستان و پاییز ۹۸، عراق درگیر اعتراضات گروهی از مردم شده بود. عدهای از ایران و ایرانی دل خوشی نداشتند. رسانههای غربی برای این دسته جا انداخته بودند که اگر مشکل اقتصادی دارید، تقصیر ایران است! انتخاب این شعار و نصبش روی کولههایمان، کار دقیقی بود. محمدحسین مثل همیشه نقطهزن بود. توی مشایه، واکنشها متفاوت بود. یکی از ایرانیها وقتی نوشته پشت کولهام را خواند، به شوخی گفت: «معلومه کار یه ایرانی هست!»دیگری که ظاهراً کمی هم ملانقطهای بود، گفت: «این جمله از نظر قواعد عربی دقیق نیست.»ولی بهترین واکنشی که دیدم، ورودی کربلا بود. خرد و خسته داشتم میرفتم و چشمم به عمودها بود تا محل قرارم با رفقا را رد نکنم. وسط لخلخ کفشهایم که به زور روی زمین کشیده میشد، صدای نوجوانی را انگار بیخ گوشم شنیدم: «زایر! زایر! مَبیت»سرم را چرخاندم. با دست به کنار جاده اشاره کرد. همه توانم را جمع کردم و اندک اندوخته عربیام را به کار گرفتم: «شکرا حبیبی!» در حالی که داشت از کنارم رد میشد، کف دستانش را به هم چسباند و انگشتهایش را در هم گره کرد. بیخیال قواعد عربی شده بود. همانطور که دو دستش را محکم تکان میداد، گفت: «ایران و العراق، لایمکن الفراق»ذوق کردم. انرژیام چند برابر شده بود. من هم دستانم را در هم قفل کردم و تکرار کردم: «ایران و العراق، لا یمکن الفراق»
#امت_واحده#لا_یمکن_الفراق#اربعین
https://ble.ir/zakhme_parishani
تا افتادیم توی جاده بوشهر، محمدحسین از کولهاش چندتا کاغذ لمینت شده درآورد. روی آن نوشته بود: «ایران و العراق، لایمکن الفراق»تابستان و پاییز ۹۸، عراق درگیر اعتراضات گروهی از مردم شده بود. عدهای از ایران و ایرانی دل خوشی نداشتند. رسانههای غربی برای این دسته جا انداخته بودند که اگر مشکل اقتصادی دارید، تقصیر ایران است! انتخاب این شعار و نصبش روی کولههایمان، کار دقیقی بود. محمدحسین مثل همیشه نقطهزن بود. توی مشایه، واکنشها متفاوت بود. یکی از ایرانیها وقتی نوشته پشت کولهام را خواند، به شوخی گفت: «معلومه کار یه ایرانی هست!»دیگری که ظاهراً کمی هم ملانقطهای بود، گفت: «این جمله از نظر قواعد عربی دقیق نیست.»ولی بهترین واکنشی که دیدم، ورودی کربلا بود. خرد و خسته داشتم میرفتم و چشمم به عمودها بود تا محل قرارم با رفقا را رد نکنم. وسط لخلخ کفشهایم که به زور روی زمین کشیده میشد، صدای نوجوانی را انگار بیخ گوشم شنیدم: «زایر! زایر! مَبیت»سرم را چرخاندم. با دست به کنار جاده اشاره کرد. همه توانم را جمع کردم و اندک اندوخته عربیام را به کار گرفتم: «شکرا حبیبی!» در حالی که داشت از کنارم رد میشد، کف دستانش را به هم چسباند و انگشتهایش را در هم گره کرد. بیخیال قواعد عربی شده بود. همانطور که دو دستش را محکم تکان میداد، گفت: «ایران و العراق، لایمکن الفراق»ذوق کردم. انرژیام چند برابر شده بود. من هم دستانم را در هم قفل کردم و تکرار کردم: «ایران و العراق، لا یمکن الفراق»
#امت_واحده#لا_یمکن_الفراق#اربعین
https://ble.ir/zakhme_parishani
۹:۳۳
بازارسال شده از حافظهـ
امید انقلاب
ماجرای یک عکس
زمستان ١٣۶٠ بود. چند اتوبوس شدیم و از اقلید حرکت کردیم سمت شیراز. توی پادگان شهید عبدالله مسگر، وسط شمارش، حسین را دیدم. خشکم زد. چون حسین شرایط سنی حضور توی جبهه را نداشت. ولی با لطایفالحیلی همراه ما آمده بود شیراز.
بعد از کلی بالا و پایین توانستیم برگه اعزام به منطقه را بگیریم. عازم پاوه، روستای نودوشه شدیم. مسجد روستا شده بود اسکان ما. کارمان حضور در خط پدافندی ارتفاعات مشرف به خطوط عراق بود. یک روز که در حال استراحت توی مسجد بودیم، چند نفر با دوربین عکاسی و تجهیزات وارد شدند. بعد از صحبت با چند نفر آمدند سمت من. -سلام. ما از نشریه امید انقلاب اومدیم. نشریه امید انقلاب، نشریه رسمی سپاه بود. گفتم: «سلام.»-میخوایم با رزمندههای کم و سن و سال مصاحبه کنیم. شما صحبت میکنید؟شستم خبردار شد آمدهاند عکس بگیرند. من هم جثه کوچکی داشتم و همه فکر میکردند کمسن و سالتر از بقیهام. حالوهوای جبهه رویمان اثر گذاشته بود و از دوربین فراری بودیم.فوری گفتم:«درسته جثهام کوچیکه، ولی ١۶ سال دارم. اون نوجوون رو میبینید؟» و با دست به پشت سرشان اشاره کردم.سرشان را برگرداندند و گفتند:«خب؟» حسین دو سه سالی از من کوچکتر بود ولی برای اینکه دست از سرم بردارند، گفتم:«اون ۴،۵ سال از من هم کوچیکتره!»خوشحال و خندان من را ول کردند و رفتند سمت حسین. حسین هم چون بمب شیطنت بود و با همه زود ارتباط میگرفت، بعد چند دقیقه باهاشان بگو و بخند راه انداخت. بعدش هم محمدعلی قهرمانی، جوان بلندقد ریشویی که فرمانده گروهانمان بود و چند سالی بزرگتر، بهشان اضافه شد. کمی که گذشت، رفتند بیرون مسجد. حسین هم رفت. جا خوردم. آن حسینی که من میشناختم، همه را سرِکار میگذاشت و به این راحتیها دم به تله نمیداد. رفتم دنبالشان. دیدم قطار فشنگی را بهش دادهاند و دور جثه کوچکش پیچیده و اسلحه به دست، رو به دوربین ایستاده. محمدعلی هم کنارش توی عکس بود. تیپ و هیکل حسین و محمدعلی تضاد جالبی داشت و این برای تهرانیها جلب توجه کرد. چندتا عکس گرفتند و بعد از خوشوبش آخر با حسین، سوار ماشین شدند که بروند. رفتم جلو.-حسین! تام دیه معروف شدیه! عکسُد رفت ری مجله امید انقلاب.
صورت خندان حسین، یخ زد. نمیدانم تهرانیها چی بهش گفته بودند و چطوری راضیاش کرده بودند. لندکروزشان هنوز حرکت نکرده بود. حسین وقتی فهمید بازی خورده، به دو خودش را رساند به ماشین. هرچه اصرار کرد عکسها را بسوزانند، زیر بار نرفتند. چند ثانیه بعد هم حرکت کردند و حسین سرجایش به مسیری که لندکروز داشت میرفت، خیره ماند.پ.ن: پادگان شهید عبدالله مسگر، نام قبلی پادگان امام حسین(ع) شیراز است.
روایت یکی از همرزمان شهید در دوران دفاع مقدساز مجموعه خاطرات شفاهی شهید حاج حسین نیکویی (حاجیونس)مصاحبه و تنظیم: محمدصادق شریفی
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:https://ble.ir/hafezeh_shz
ماجرای یک عکس
زمستان ١٣۶٠ بود. چند اتوبوس شدیم و از اقلید حرکت کردیم سمت شیراز. توی پادگان شهید عبدالله مسگر، وسط شمارش، حسین را دیدم. خشکم زد. چون حسین شرایط سنی حضور توی جبهه را نداشت. ولی با لطایفالحیلی همراه ما آمده بود شیراز.
بعد از کلی بالا و پایین توانستیم برگه اعزام به منطقه را بگیریم. عازم پاوه، روستای نودوشه شدیم. مسجد روستا شده بود اسکان ما. کارمان حضور در خط پدافندی ارتفاعات مشرف به خطوط عراق بود. یک روز که در حال استراحت توی مسجد بودیم، چند نفر با دوربین عکاسی و تجهیزات وارد شدند. بعد از صحبت با چند نفر آمدند سمت من. -سلام. ما از نشریه امید انقلاب اومدیم. نشریه امید انقلاب، نشریه رسمی سپاه بود. گفتم: «سلام.»-میخوایم با رزمندههای کم و سن و سال مصاحبه کنیم. شما صحبت میکنید؟شستم خبردار شد آمدهاند عکس بگیرند. من هم جثه کوچکی داشتم و همه فکر میکردند کمسن و سالتر از بقیهام. حالوهوای جبهه رویمان اثر گذاشته بود و از دوربین فراری بودیم.فوری گفتم:«درسته جثهام کوچیکه، ولی ١۶ سال دارم. اون نوجوون رو میبینید؟» و با دست به پشت سرشان اشاره کردم.سرشان را برگرداندند و گفتند:«خب؟» حسین دو سه سالی از من کوچکتر بود ولی برای اینکه دست از سرم بردارند، گفتم:«اون ۴،۵ سال از من هم کوچیکتره!»خوشحال و خندان من را ول کردند و رفتند سمت حسین. حسین هم چون بمب شیطنت بود و با همه زود ارتباط میگرفت، بعد چند دقیقه باهاشان بگو و بخند راه انداخت. بعدش هم محمدعلی قهرمانی، جوان بلندقد ریشویی که فرمانده گروهانمان بود و چند سالی بزرگتر، بهشان اضافه شد. کمی که گذشت، رفتند بیرون مسجد. حسین هم رفت. جا خوردم. آن حسینی که من میشناختم، همه را سرِکار میگذاشت و به این راحتیها دم به تله نمیداد. رفتم دنبالشان. دیدم قطار فشنگی را بهش دادهاند و دور جثه کوچکش پیچیده و اسلحه به دست، رو به دوربین ایستاده. محمدعلی هم کنارش توی عکس بود. تیپ و هیکل حسین و محمدعلی تضاد جالبی داشت و این برای تهرانیها جلب توجه کرد. چندتا عکس گرفتند و بعد از خوشوبش آخر با حسین، سوار ماشین شدند که بروند. رفتم جلو.-حسین! تام دیه معروف شدیه! عکسُد رفت ری مجله امید انقلاب.
صورت خندان حسین، یخ زد. نمیدانم تهرانیها چی بهش گفته بودند و چطوری راضیاش کرده بودند. لندکروزشان هنوز حرکت نکرده بود. حسین وقتی فهمید بازی خورده، به دو خودش را رساند به ماشین. هرچه اصرار کرد عکسها را بسوزانند، زیر بار نرفتند. چند ثانیه بعد هم حرکت کردند و حسین سرجایش به مسیری که لندکروز داشت میرفت، خیره ماند.پ.ن: پادگان شهید عبدالله مسگر، نام قبلی پادگان امام حسین(ع) شیراز است.
روایت یکی از همرزمان شهید در دوران دفاع مقدساز مجموعه خاطرات شفاهی شهید حاج حسین نیکویی (حاجیونس)مصاحبه و تنظیم: محمدصادق شریفی
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:https://ble.ir/hafezeh_shz
۱۱:۰۷
مادرش وقتی به تبریز پیش اقوامشان می رفت، این بچه را به من میسپرد. یک روز سر ناهار دیدم غلامحسین بازی بازی میکند. گفتم:«غلامحسین چرا درست غذا نمیخوری؟» بچه رُکی بود. گفت:«اگر میخواهید پیش شما بیایم غذا بخورم، قرمه سبزی درست کنید. خورشت بادمجان دوست ندارم.»
ملاقات در فکه؛ زندگینامه شهید حسن باقری
به کوشش سعید علامیان
https://ble.ir/zakhme_parishani
https://ble.ir/zakhme_parishani
۵:۰۸
حسین فخری- شهید علی هاشمی.mp3
۰۳:۲۴-۸۰۰.۶۷ کیلوبایت
یک پایان سینمایی
دوران دانشگاه، قصه عجیب و غریب علی هاشمی را شنیدم و مجذوب سرنوشت سینماییاش شدم. همان زمان، دست انداختم و هرچه خاطره و اطلاعات از علی هاشمی بود را خواندم.جای سوژهای مثل علی هاشمی واقعا توی سینمای ایران خالی بود. بعد از دیدن شاهکار اسفند، چند شب پیش اشک هور را دیدم. اسفند، روایت سالهای ابتدایی حضور علی هاشمی در جبهه است تا عملیات خیبر. اشک هور ولی در کنار پرشهای زمانی، غالبا روایت روزهای آخر عمر دنیایی علی هاشمی است. هرچه اسفند سینمایی تمام شد، اشک هور سرراست و مستندگونه به تیتراژ رسید. البته شاید دانستههای قبلی و اطلاع از جزئیات ماجرا، نگذاشت با اشک هور ارتباط بگیرم. ولی همین که فیلم به انتها رسید، با اولین کلمات استاد حسین فخری، حال و هوایم عوض شد. عجیب مداحی است این آقای فخری. گفتم شما را هم در این حال خوب شریک کنم.
پ.ن: دیدن اسفند و اشک هور را توی برنامهتان بگذارید.
#اسفند#اشک_هور
https://ble.ir/zakhme_parishani
دوران دانشگاه، قصه عجیب و غریب علی هاشمی را شنیدم و مجذوب سرنوشت سینماییاش شدم. همان زمان، دست انداختم و هرچه خاطره و اطلاعات از علی هاشمی بود را خواندم.جای سوژهای مثل علی هاشمی واقعا توی سینمای ایران خالی بود. بعد از دیدن شاهکار اسفند، چند شب پیش اشک هور را دیدم. اسفند، روایت سالهای ابتدایی حضور علی هاشمی در جبهه است تا عملیات خیبر. اشک هور ولی در کنار پرشهای زمانی، غالبا روایت روزهای آخر عمر دنیایی علی هاشمی است. هرچه اسفند سینمایی تمام شد، اشک هور سرراست و مستندگونه به تیتراژ رسید. البته شاید دانستههای قبلی و اطلاع از جزئیات ماجرا، نگذاشت با اشک هور ارتباط بگیرم. ولی همین که فیلم به انتها رسید، با اولین کلمات استاد حسین فخری، حال و هوایم عوض شد. عجیب مداحی است این آقای فخری. گفتم شما را هم در این حال خوب شریک کنم.
پ.ن: دیدن اسفند و اشک هور را توی برنامهتان بگذارید.
#اسفند#اشک_هور
https://ble.ir/zakhme_parishani
۱۷:۲۹
روز بیست و دو بهمن ١٣۵٧، حدود ده و نیم صبح بود. یک سرم خریدیم، مقداری یخ و پنبه و غیره برداشتیم. در راه، دیگر وسایل را که میخواستند بفرستند به ما دادند. بیشترین زخمیها در بیمارستان بوعلی و جُرجانی بود. با اینکه هنوز ظهر نشده بود ولی از بس لوازم از همهجا رسیده بود، کسی چیزی نمیخواست. در بین راه از شدت سرعت و هیجانی که همه داشتند، سه بار تصادف کردیم، ولی اصلاً کسی پیاده نشد؛ وقت این حرفها نبود. بالاخره بعد از گشتن تمام بیمارستانها، برگشتیم میدان فوزیه [امام حسین(ع)] و وسایل را به مسجد امام حسین(ع) تحویل دادیم و ماشین را گذاشتیم در کوچهای و به طرف خیابان تهراننو سرازیر شدیم. خیابان هم هر دویست متر سنگربندی بود. پشتبامهای مشرف به میدان و خیابان تهراننو سنگربندی شده و سربازان و درجهداران آماده هرگونه درگیری بودند. توسط مردم شیر، خرما، کمپوت، میوه و بیسکویت میرسید ولی کسی حال خوردن نداشت.
برشی از دستنوشتههای شهید حسن باقری از درگیریهای ٢٢ بهمن ١٣۵٧ در تهران
از کتاب ملاقات در فکه
نوشته سعید علامیان
https://ble.ir/zakhme_parishani
https://ble.ir/zakhme_parishani
۱۲:۰۳
بازارسال شده از برنامه تلویزیونی روایتخانه
آیتالله یونس
آبان ١٣٩۶ بود. حاج قاسم دو سه ماه قبلش، وعده پایان حکومت داعش را داده بود. ما هم در مسیر بوکمال بودیم. جایی که میشد نقطه پایان حکومت داعش. در خاک سوریه و نزدیک مرز عراق، موازی با بچههای حشدالشعبی- که آن طرف مرز بودند- با احتیاط پیش میرفتیم؛ چرا که بیشتر مناطق اطراف جاده دست تروریستها بود. توی این مسیر، یکدفعه ابوباقر که آن زمان مسئول واحد زرهی بود، گفت:«یه قسمتی از جاده رو تخلیه کن و از دو طرف هم راه رو ببند تا بهت بگم.»وسط جاده خالی شد. چند دقیقه بعد، بالگرد آمد بالای سرمان. فهمیدم خودی است. با خودم گفتم:«اینها چه کلهشقهایی هستن که از روی سر داعشیها خودشون رو رسوندن اینجا.» وقتی بالگرد نشست، حاج قاسم پیاده شد. کاپوت یکی از تویوتاها را کردیم میز اتاق فرماندهی و یکییکی درباره عملیات حرف زدیم. وقتی صحبتها تمام شد، حاج قاسم گفت:«باید آیتالله یونس هم تایید کنه.» -حاجی بیخیال...-حاجی حرف ما رو قبول نداری؟حاج قاسم گفت:«قبول دارم، ولی باید آیتالله یونس هم بیاد.»بیسیم زدند به حاجیونس. همان اطراف در حال شناسایی بود. فوری خودش را رساند. تا تایید نکرد، حاجقاسم اجازه شروع عملیات را نداد.
روایت یکی از همرزمان شهید حاج حسین نیکویی (حاجیونس) در سوریهمصاحبه و تنظیم: محمدصادق شریفی
روایتهای کاملتر از حاجیونس را در ویژه برنامه #روایتخانه ببینید.دوشنبه، ٧ مهرماه، ساعت ٢٠:٣٠، شبکه فارس
@revayat_farstv
آبان ١٣٩۶ بود. حاج قاسم دو سه ماه قبلش، وعده پایان حکومت داعش را داده بود. ما هم در مسیر بوکمال بودیم. جایی که میشد نقطه پایان حکومت داعش. در خاک سوریه و نزدیک مرز عراق، موازی با بچههای حشدالشعبی- که آن طرف مرز بودند- با احتیاط پیش میرفتیم؛ چرا که بیشتر مناطق اطراف جاده دست تروریستها بود. توی این مسیر، یکدفعه ابوباقر که آن زمان مسئول واحد زرهی بود، گفت:«یه قسمتی از جاده رو تخلیه کن و از دو طرف هم راه رو ببند تا بهت بگم.»وسط جاده خالی شد. چند دقیقه بعد، بالگرد آمد بالای سرمان. فهمیدم خودی است. با خودم گفتم:«اینها چه کلهشقهایی هستن که از روی سر داعشیها خودشون رو رسوندن اینجا.» وقتی بالگرد نشست، حاج قاسم پیاده شد. کاپوت یکی از تویوتاها را کردیم میز اتاق فرماندهی و یکییکی درباره عملیات حرف زدیم. وقتی صحبتها تمام شد، حاج قاسم گفت:«باید آیتالله یونس هم تایید کنه.» -حاجی بیخیال...-حاجی حرف ما رو قبول نداری؟حاج قاسم گفت:«قبول دارم، ولی باید آیتالله یونس هم بیاد.»بیسیم زدند به حاجیونس. همان اطراف در حال شناسایی بود. فوری خودش را رساند. تا تایید نکرد، حاجقاسم اجازه شروع عملیات را نداد.
روایت یکی از همرزمان شهید حاج حسین نیکویی (حاجیونس) در سوریهمصاحبه و تنظیم: محمدصادق شریفی
روایتهای کاملتر از حاجیونس را در ویژه برنامه #روایتخانه ببینید.دوشنبه، ٧ مهرماه، ساعت ٢٠:٣٠، شبکه فارس
@revayat_farstv
۱۱:۲۲
https://ble.ir/zakhme_parishani
۸:۱۹
بازارسال شده از حافظهـ
غلبه رفاهزدگی، انسانها را به مسخشدگی میکشاند
نسبت جنگ با ظلم و
توسعه اقتصادیبا ارائه دکتر سیدسعید موسوی اصل
از مجموعه فکرآوردگفتارهایی با تامل بر دفاع مقدس ۱۲ روزه از منظر علوم انسانی
کاری از حسینیه هنر شیرازتهیه شده در شبکه یک سیما
حافظهـ؛ رسانه حسینیه هنر شیراز:https://ble.ir/hafezeh_shz
نسبت جنگ با ظلم و
توسعه اقتصادیبا ارائه دکتر سیدسعید موسوی اصل
از مجموعه فکرآوردگفتارهایی با تامل بر دفاع مقدس ۱۲ روزه از منظر علوم انسانی
کاری از حسینیه هنر شیرازتهیه شده در شبکه یک سیما
حافظهـ؛ رسانه حسینیه هنر شیراز:https://ble.ir/hafezeh_shz
۲۰:۱۵
به نام او
سر مصاحبه حول اطلس انقلاب شیراز، گاهی به کسانی برمیخوردم که مدعی بودند قبل انقلاب همه مساجد پر از جوان و نوجوان بود. وقتی جزئیات را میپرسیدم، غالبا هردو به این نتیجه میرسیدیم که شلوغی و جو انقلابیِ «بیشترِ» مساجد شیراز توی همان دو سه سال منتهی به انقلاب خلاصه میشد. وقتی مساجد از متروکهبودن درمیآیند که انقلاب خواسته عموم مردم میشود. البته این نافی وضع فعلی نیست. همین حالا هم مساجدی که تعدادشان هم کم نیست، ملک طلق پیرمردهای هیئت امنا شده و تقریبا از جوانان خالی.اما این روزها هم بزرگترین اعتکاف جوانان کشور را توی مسجد شهدا میبینیم و هم مساجد محلی را که هر سال به میزبانان اعتکاف اضافه میشوند. این مراسمهای بزرگ که غالبا میزبان جوانان است، به خوبی رشد کیفیت و کمیت دینداری در میان ایرانیهای مسلمان را در طول 5 دهه اخیر نشان میدهد. آن هم وقتی خاطرات قدیمیها را میشنوی که اوایل انقلاب خیلیها حتی اسم اعتکاف هم به گوششان نخورده بود. اما وضع دینداری مردم در دهههای قبل چطور بود؟ داستان و رمان اگرچه منابع دقیقی برای ارجاعات تاریخی نیستند اما میتوانند اوضاع فرهنگی جامعه را بازنمایی کنند. در رمان شوهر آهوخانم اثر مهم علیمحمد افغانی که روایتی است از سالهای ۱۳۱۳ تا ۱۳۲۰، شخصیت اول قصه را اینطور میشود خلاصه کرد: «سیدمیران سرابی که از معتمدین صنف خبازی است و در چشم مردم کرمانشاه کاملا متشرع و پایبند به فروعات دینی مثل نماز، روزه، خمس و زکات.» اما همین سیدمیران وقتی نوبت ختنهسوران پسرش میشود، چندتا رقاصه ویک مطرب را دعوت میکند تا مجلس جشنش را گرم کنند!رسول پرویزی، نویسنده و سناتور دوره پهلوی که اصالتا دشتستانی بود، سالهایی از نوجوانی و جوانیاش را در شیراز گذرانده بود. پرویزی توی مجموعه داستان شلوارهای وصلهدار، طعنهها و کنایههایی را نثار جماعت دیندار میکند:«جماعتی نمازگزار که مشروب و عرقشان همیشه به راه است. گروهی به ظاهر دیندار که دست به یکی میکنند و حق یک دهاتی را بالا میکشند و پیرمردهای اهل روضه و مناجات که سر پیری موسم معرکهگیریشان میرسد.» و جامعهای که این سبک دینداری را ضدارزش نمیدانست.البته که نویسندههای دوره تجدد و خصوصا امثال رسول پرویزی که بعدها به نان و نوایی هم رسیدند، گاهی غلو کرده و حقایق را وارونه نشان دادهاند اما اگر در این نوشتهها ردی از واقعیت هم باشد، باید برای عبور از آن وضع نکبتبار سرمان را بالا بگیریم و به خاطر برگزاری همین اعتکافها و علاقه عامه مردم به دین و دینداری، به انقلاب خمینی بنازیم.
https://ble.ir/zakhme_parishani
سر مصاحبه حول اطلس انقلاب شیراز، گاهی به کسانی برمیخوردم که مدعی بودند قبل انقلاب همه مساجد پر از جوان و نوجوان بود. وقتی جزئیات را میپرسیدم، غالبا هردو به این نتیجه میرسیدیم که شلوغی و جو انقلابیِ «بیشترِ» مساجد شیراز توی همان دو سه سال منتهی به انقلاب خلاصه میشد. وقتی مساجد از متروکهبودن درمیآیند که انقلاب خواسته عموم مردم میشود. البته این نافی وضع فعلی نیست. همین حالا هم مساجدی که تعدادشان هم کم نیست، ملک طلق پیرمردهای هیئت امنا شده و تقریبا از جوانان خالی.اما این روزها هم بزرگترین اعتکاف جوانان کشور را توی مسجد شهدا میبینیم و هم مساجد محلی را که هر سال به میزبانان اعتکاف اضافه میشوند. این مراسمهای بزرگ که غالبا میزبان جوانان است، به خوبی رشد کیفیت و کمیت دینداری در میان ایرانیهای مسلمان را در طول 5 دهه اخیر نشان میدهد. آن هم وقتی خاطرات قدیمیها را میشنوی که اوایل انقلاب خیلیها حتی اسم اعتکاف هم به گوششان نخورده بود. اما وضع دینداری مردم در دهههای قبل چطور بود؟ داستان و رمان اگرچه منابع دقیقی برای ارجاعات تاریخی نیستند اما میتوانند اوضاع فرهنگی جامعه را بازنمایی کنند. در رمان شوهر آهوخانم اثر مهم علیمحمد افغانی که روایتی است از سالهای ۱۳۱۳ تا ۱۳۲۰، شخصیت اول قصه را اینطور میشود خلاصه کرد: «سیدمیران سرابی که از معتمدین صنف خبازی است و در چشم مردم کرمانشاه کاملا متشرع و پایبند به فروعات دینی مثل نماز، روزه، خمس و زکات.» اما همین سیدمیران وقتی نوبت ختنهسوران پسرش میشود، چندتا رقاصه ویک مطرب را دعوت میکند تا مجلس جشنش را گرم کنند!رسول پرویزی، نویسنده و سناتور دوره پهلوی که اصالتا دشتستانی بود، سالهایی از نوجوانی و جوانیاش را در شیراز گذرانده بود. پرویزی توی مجموعه داستان شلوارهای وصلهدار، طعنهها و کنایههایی را نثار جماعت دیندار میکند:«جماعتی نمازگزار که مشروب و عرقشان همیشه به راه است. گروهی به ظاهر دیندار که دست به یکی میکنند و حق یک دهاتی را بالا میکشند و پیرمردهای اهل روضه و مناجات که سر پیری موسم معرکهگیریشان میرسد.» و جامعهای که این سبک دینداری را ضدارزش نمیدانست.البته که نویسندههای دوره تجدد و خصوصا امثال رسول پرویزی که بعدها به نان و نوایی هم رسیدند، گاهی غلو کرده و حقایق را وارونه نشان دادهاند اما اگر در این نوشتهها ردی از واقعیت هم باشد، باید برای عبور از آن وضع نکبتبار سرمان را بالا بگیریم و به خاطر برگزاری همین اعتکافها و علاقه عامه مردم به دین و دینداری، به انقلاب خمینی بنازیم.
https://ble.ir/zakhme_parishani
۱۹:۲۵
حیف این روزا نیست که خرابش کنیم؟
عید سال ۱۳۵۸ میخواستیم با مامان به مزار شهدای بهشت زهرا برویم. ماشین آقارضا محمدحسنی، شوهر خواهرم را گرفتم و رفتیم. توی مسیر برگشت، یکی از پشت به هیلمن لیموییرنگ ما زد. ماشین اندازه کف دست تو رفت. راننده گفت:«آقا بهت خسارت زدم. هرچهقدر بگی تقدیمت میکنم.» دیدم ماشین او هم غُر شده. گفتم:«طوری نیست. درستش میکنم. برای سلامتی امام خمینی صلوات بفرس.»مامان عصبانی شد که:«چی چی رو درست میکنی؟ آقا رضا ناراحت میشه مادر.» گفتم:«همینجوری که بهش نمیدم مامان. ردیفش میکنم برمیگردونم.» آقارضا ماجرا را که فهمید، گفت:«پسر! وردار ماشینو بیار! ماشینه دیگه. پیش میاد. حیف این روزا نیس که خرابش کنیم؟»
سپیدارهای آن سوی دولهتوخاطرات ناصر حیدری، چترباز نیروی مخصوص ارتش
به قلم فاطمه بهبودی
https://ble.ir/zakhme_parishani
عید سال ۱۳۵۸ میخواستیم با مامان به مزار شهدای بهشت زهرا برویم. ماشین آقارضا محمدحسنی، شوهر خواهرم را گرفتم و رفتیم. توی مسیر برگشت، یکی از پشت به هیلمن لیموییرنگ ما زد. ماشین اندازه کف دست تو رفت. راننده گفت:«آقا بهت خسارت زدم. هرچهقدر بگی تقدیمت میکنم.» دیدم ماشین او هم غُر شده. گفتم:«طوری نیست. درستش میکنم. برای سلامتی امام خمینی صلوات بفرس.»مامان عصبانی شد که:«چی چی رو درست میکنی؟ آقا رضا ناراحت میشه مادر.» گفتم:«همینجوری که بهش نمیدم مامان. ردیفش میکنم برمیگردونم.» آقارضا ماجرا را که فهمید، گفت:«پسر! وردار ماشینو بیار! ماشینه دیگه. پیش میاد. حیف این روزا نیس که خرابش کنیم؟»
https://ble.ir/zakhme_parishani
۱۱:۳۰
معلم هنر برای آوارگان شهر نو
یکی از وقایع مهم انقلاب در تهران، آتش زدن «شهر نو» به دست عدهای از مردم است. طبیعی است تندروی اینها با مخالفت مابقی مردم روبرو شده اما در هر صورت نتیجه این کار، میشود تخریب شهر نو و آواره شدن تعداد زیادی از زنان و دختران آن محله.با این حال تا چند روز پیش، روایت دیگری از مواجهه جمهوری اسلامی با این زنان و دختران در پایتخت نشنیده بودم تا اینکه توی کتاب مهاجر سرزمین آفتاب (خاطرات کونیکو یامامورا، تنها مادر شهید ژاپنی) به روایت جالبی برخوردم:
آنروزها، شمار زیادی از زنان را که پیش از انقلاب اسلامی در خانههای فساد کار میکردند، در ساختمان بزرگی مقابل صداوسیما جا دادند تا اول برای آنها کلاسهای اخلاق، احکام و قرآن و بعد امور هنری دایر شود. آنجا هم به عنوان معلم نقاشی و امور هنری معرفی شدم. دلم برای دختران و زنان جوان میسوخت که از شهرهای مختلف به گونهای به دام باندهای بزرگ فحشا افتاده بودند و بعضی از آنها احساس شرمساری داشتند. البته کم نبودند کسانی که از ما بدشان میآمد و از انقلاب متنفر بودند و حتی یکیشان قرآن را پاره کرد. وقتی فهمید من ژاپنیام، گفت:«چقدر بدبخت شدی که به ایران آمدی و مجبوری آن پارچه سیاه را روی سرت بندازی.» آنها مسخرهمان میکردند، اما کمکم حسن برخورد معلمها و شنیدن کلام حق عصبانیتشان را کم کرد. تا جایی که از گذشته خود نادم شدند و بعد از مدتی به جامعه برگشتند.
البته مشابه همین فعالیتهای فرهنگی در شیراز با مدیریت حاج نصرالله منفرد دوکوهکی انجام شده که جزئیاتش در کتاب «آدم خمینی» آمده است.
https://ble.ir/zakhme_parishani
یکی از وقایع مهم انقلاب در تهران، آتش زدن «شهر نو» به دست عدهای از مردم است. طبیعی است تندروی اینها با مخالفت مابقی مردم روبرو شده اما در هر صورت نتیجه این کار، میشود تخریب شهر نو و آواره شدن تعداد زیادی از زنان و دختران آن محله.با این حال تا چند روز پیش، روایت دیگری از مواجهه جمهوری اسلامی با این زنان و دختران در پایتخت نشنیده بودم تا اینکه توی کتاب مهاجر سرزمین آفتاب (خاطرات کونیکو یامامورا، تنها مادر شهید ژاپنی) به روایت جالبی برخوردم:
آنروزها، شمار زیادی از زنان را که پیش از انقلاب اسلامی در خانههای فساد کار میکردند، در ساختمان بزرگی مقابل صداوسیما جا دادند تا اول برای آنها کلاسهای اخلاق، احکام و قرآن و بعد امور هنری دایر شود. آنجا هم به عنوان معلم نقاشی و امور هنری معرفی شدم. دلم برای دختران و زنان جوان میسوخت که از شهرهای مختلف به گونهای به دام باندهای بزرگ فحشا افتاده بودند و بعضی از آنها احساس شرمساری داشتند. البته کم نبودند کسانی که از ما بدشان میآمد و از انقلاب متنفر بودند و حتی یکیشان قرآن را پاره کرد. وقتی فهمید من ژاپنیام، گفت:«چقدر بدبخت شدی که به ایران آمدی و مجبوری آن پارچه سیاه را روی سرت بندازی.» آنها مسخرهمان میکردند، اما کمکم حسن برخورد معلمها و شنیدن کلام حق عصبانیتشان را کم کرد. تا جایی که از گذشته خود نادم شدند و بعد از مدتی به جامعه برگشتند.
البته مشابه همین فعالیتهای فرهنگی در شیراز با مدیریت حاج نصرالله منفرد دوکوهکی انجام شده که جزئیاتش در کتاب «آدم خمینی» آمده است.
https://ble.ir/zakhme_parishani
۹:۴۱