بازارسال شده از بسیجدانشجوییدانشگاهامامصادق(ع)
#دفتر_مقاومت#واحد_سیاسی__
۹:۵۴
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ ۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا
اوست که آرامش را در دل های مؤمنان نازل کرد، تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید. و سپاهیان آسمان و زمین فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی خداست؛ و خدا همواره دانا و حکیم است.
شاید وقت آن رسیده که ایمان خودمان را بسنجیم و رشد بدهیم.آرامش نقطهِ قوت قلوب مومنین است!خدایا بر ایمان و آرامش ما بیفزا
اوست که آرامش را در دل های مؤمنان نازل کرد، تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید. و سپاهیان آسمان و زمین فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی خداست؛ و خدا همواره دانا و حکیم است.
شاید وقت آن رسیده که ایمان خودمان را بسنجیم و رشد بدهیم.آرامش نقطهِ قوت قلوب مومنین است!خدایا بر ایمان و آرامش ما بیفزا
۱۶:۲۶
تا وقتی صدای اذان از گلدسته های شهر میاد ناامیدی گناه کبیره است ....
۲۳:۳۳
بازارسال شده از فطرسستان 🇵🇸🇱🇧
خیره در قاب دوربین...(تقدیم به همه شیرزنانی که بناست فردای تاریخ حماسه های امروزشان را درس کودکانش کند!)
تو همان دخترک ۸-۹ ساله ای هستی که چادر گلدار بر سر میکردی و کلمات را شیرین برای پدرت میگفتی تا او قند توی دلش آب شود، همان که تمام مهربانی کودکانه ات را جمع میکردی در صدایت و برای عروسک هایت لالایی میخواندی، تو همان شیطنت کودکانه در حال تغییر به نجابت یک بانویی، تو تجلی معصومیتی...
تو همان همسر ۲۰-۲۱ ساله ای هستی که عشق را مرکب گذر از "من" ها و رسیدن به "ما" کردی، همان که ساده از کنار تجملات گذشتی، همان که در اوج مشغله و سختی ها حواست به یک لبخند نزدن شوهرت و پرسیدن حال بدش بود، همان که با هماهنگ کردن رنگ رو میزی و گلدان رویش حال کل خانه را خوب کردی، تو تجلی لطافتی...
تو همان مادر ۲۲-۲۳ ساله ای هستی که خودت را به کلی جا گذاشتی یک روز قبل تولد فرزندت و همهی زندگیت شد او... همان که با راه رفتنش چشم هایت درخشید و با حرف زدنش دنیا را از خدا هدیه گرفتی. همان که وقتی روز اول رفت مدرسه کل روز ذهنت را با او سر کلاس نشانده بودی و زخم های متعدد دستت حین پوست کندن سیب زمینی گواهی میدهد فکرت آنجا بود، در زنگ سومِ مدرسه، همان که تمام نگرانی هایت برای دیر خانه رسیدن هایش شد رعشه و تیک عصبی و هر زمین خوردنش در روحت زخم هایی ایجاد کرد که جز بر مهربانیت نیفزود. تو تجلی مهری...
و امروز تو، تجلی معصومیت و لطافت و مهربانی، روی دیگر سکه را نشان دادی، روی مادری که فرزندش، عزیزش، وطنش در خطر قرار گرفته... تویی که هرگز صدایت از پس پرده های حیا بیرون نرفته بود و نگاهت به چشم غیری خیره نشده بود، تو که ریحانه وجودت تاب روغن داغ پاشیده شده از ماهیتابه را نداشت، زیر حرارت موشک های صهیونی، سرت را بالا گرفتی و خیره در چشمان حرامزادگان تاریخ نگاه کردی و صدایت را بالا بردی، بالا، آنقدر بالا که برسد به دمشق، به کاخ شام و خاطرات دور برای شجره خبیثه تکرار شود... بانوی ایرانی تو امروز وعده صادق دیگری رقم زدی، یادآور خطابه آن بانوی بزرگ عرب(سلام الله علیها)...
#شیرزن#ایراندخت

#فطرسستان
@fotrosesstan
تو همان دخترک ۸-۹ ساله ای هستی که چادر گلدار بر سر میکردی و کلمات را شیرین برای پدرت میگفتی تا او قند توی دلش آب شود، همان که تمام مهربانی کودکانه ات را جمع میکردی در صدایت و برای عروسک هایت لالایی میخواندی، تو همان شیطنت کودکانه در حال تغییر به نجابت یک بانویی، تو تجلی معصومیتی...
تو همان همسر ۲۰-۲۱ ساله ای هستی که عشق را مرکب گذر از "من" ها و رسیدن به "ما" کردی، همان که ساده از کنار تجملات گذشتی، همان که در اوج مشغله و سختی ها حواست به یک لبخند نزدن شوهرت و پرسیدن حال بدش بود، همان که با هماهنگ کردن رنگ رو میزی و گلدان رویش حال کل خانه را خوب کردی، تو تجلی لطافتی...
تو همان مادر ۲۲-۲۳ ساله ای هستی که خودت را به کلی جا گذاشتی یک روز قبل تولد فرزندت و همهی زندگیت شد او... همان که با راه رفتنش چشم هایت درخشید و با حرف زدنش دنیا را از خدا هدیه گرفتی. همان که وقتی روز اول رفت مدرسه کل روز ذهنت را با او سر کلاس نشانده بودی و زخم های متعدد دستت حین پوست کندن سیب زمینی گواهی میدهد فکرت آنجا بود، در زنگ سومِ مدرسه، همان که تمام نگرانی هایت برای دیر خانه رسیدن هایش شد رعشه و تیک عصبی و هر زمین خوردنش در روحت زخم هایی ایجاد کرد که جز بر مهربانیت نیفزود. تو تجلی مهری...
و امروز تو، تجلی معصومیت و لطافت و مهربانی، روی دیگر سکه را نشان دادی، روی مادری که فرزندش، عزیزش، وطنش در خطر قرار گرفته... تویی که هرگز صدایت از پس پرده های حیا بیرون نرفته بود و نگاهت به چشم غیری خیره نشده بود، تو که ریحانه وجودت تاب روغن داغ پاشیده شده از ماهیتابه را نداشت، زیر حرارت موشک های صهیونی، سرت را بالا گرفتی و خیره در چشمان حرامزادگان تاریخ نگاه کردی و صدایت را بالا بردی، بالا، آنقدر بالا که برسد به دمشق، به کاخ شام و خاطرات دور برای شجره خبیثه تکرار شود... بانوی ایرانی تو امروز وعده صادق دیگری رقم زدی، یادآور خطابه آن بانوی بزرگ عرب(سلام الله علیها)...
#شیرزن#ایراندخت
۱۷:۳۱
فَلَمَّا جَآءَهُم بِٱلۡحَقِّ مِنۡ عِندِنَا قَالُواْ ٱقۡتُلُوٓاْ أَبۡنَآءَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥ وَٱسۡتَحۡيُواْ نِسَآءَهُمۡۚ وَمَا كَيۡدُ ٱلۡكَٰفِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَٰلٖ ﴿۲۵﴾
و چون پیام راستین را از سوی ما برایشان آورد، گفتند: پسران کسانی را که به موسی ایمان آورده اند، بکشید و زنانشان را زنده بگذارید.ولی نیرنگ کافران جز در گمراهی و تباهی نیست.
پ.ن: در حین مطالعه پلی کپی سخنرانی آسدعلی آقای خامنهای در مسجد امام حسن مجتبیِ(طرح کلی اندیشه) بودم که این آیه الهی متناسب با شرایط امروز به جلوی دیدگانم آمد.
همواره وعدهی خدا بر این است که مستضعفین بر ظالمین فائق بیایند و امروز هیچ باکی نیست از این که قمار بازی پیرما را تهدید کند چرا که کیدِ ظالمان چیزی جز تاریکی و تباهی نیست و آیندهی بشریت به دست ابناءِفاطمه است! به اذن الله
@Asedmahmod
و چون پیام راستین را از سوی ما برایشان آورد، گفتند: پسران کسانی را که به موسی ایمان آورده اند، بکشید و زنانشان را زنده بگذارید.ولی نیرنگ کافران جز در گمراهی و تباهی نیست.
پ.ن: در حین مطالعه پلی کپی سخنرانی آسدعلی آقای خامنهای در مسجد امام حسن مجتبیِ(طرح کلی اندیشه) بودم که این آیه الهی متناسب با شرایط امروز به جلوی دیدگانم آمد.
همواره وعدهی خدا بر این است که مستضعفین بر ظالمین فائق بیایند و امروز هیچ باکی نیست از این که قمار بازی پیرما را تهدید کند چرا که کیدِ ظالمان چیزی جز تاریکی و تباهی نیست و آیندهی بشریت به دست ابناءِفاطمه است! به اذن الله
@Asedmahmod
۱۸:۵۹
بازارسال شده از حوزه هنری استان قزوین
پرچمتو زمین نذار
صحبتهای فوقالعادهی آقای خضری

صحبتهای فوقالعادهی آقای خضری
۱۲:۴۳
نه به صلح تحمیلی !
۲۳:۲۳
قافله سالار داره میاد خدا کنه برگرده....
۱۸:۴۸
امیدوار ساختن را با وهم فروشی و مردم سالاری را با بهره گیری از مردم خلط نکنید.
۱۲:۲۲
پیوند متن :https://dnws.ir/003BA
۱۲:۳۹
نمیشود هم در سپاه یزید بود هم حسین(علیه السلام) مردم ایران باید انتخاب کنند که حُر باشند یا برده و این بردگی میتواند به اشکال مختلف ظاهر سازی شود، امروز بیش از هر روزی در پس پرده شعار اتحاد ملی عمر و عاص هایی ایستادهاند که با تفکرات اصلی انقلاب اسلامی در مبارزه هستند و خودشان را علامهی دهر میدانند اما به یاد داشته باشند که اگر حسین شهید شود باز گندم ری به ایشان نمیرسد.دفتر تاریخ مینویسند که چگونه مارپیچ سکوت همه را خفه کرد و عده ای حداقل جاهل برای به دست اوردن دل مردم برای همیاری، بجای رشد دادن قدرت تفکرِ مردم؛ آنها را با وهم به صورت نمادین همراه کردند.قرار نیست مردم را رعیت فرض کرد، چرا که روح الله خمینی به دنبال رعیت سازی مردم نبود.
پ.ن: عده ای خواهند گفت شما که از پس پرده اطلاعی ندارید لطفا خفه خون بگیرد ولی باید به اینها گفت که اگر چیز هایی میدانند کهما نمیدانیم حق ندارند به این بهانه سر افراد را با دانسته های فعلیشان شیره بمالند.نکته بعدی این است که حتی اگر افراد اشتباه کنند حقِ توهین و تخریب این افراد را ندارند چرا که انها حداقل با دانسته های ذهنی خود شروع به فکر کردند و به مثابه یک رعیت عمل نکردند. امروز انقلاب اسلامی مردم میخواهد نه رعیتِ طرفدار
#لشکرسایبریشیخِریشقشنگ#صداوسیما#وطنفروش#سازشگربیشرف#نفاق
پ.ن: عده ای خواهند گفت شما که از پس پرده اطلاعی ندارید لطفا خفه خون بگیرد ولی باید به اینها گفت که اگر چیز هایی میدانند کهما نمیدانیم حق ندارند به این بهانه سر افراد را با دانسته های فعلیشان شیره بمالند.نکته بعدی این است که حتی اگر افراد اشتباه کنند حقِ توهین و تخریب این افراد را ندارند چرا که انها حداقل با دانسته های ذهنی خود شروع به فکر کردند و به مثابه یک رعیت عمل نکردند. امروز انقلاب اسلامی مردم میخواهد نه رعیتِ طرفدار
#لشکرسایبریشیخِریشقشنگ#صداوسیما#وطنفروش#سازشگربیشرف#نفاق
۸:۲۷
در کرب و بلا بی طرفان بیشرفانند. ما یا متعلق به اندیشه مقاومت هستیم و یا متعلق به اندیشهِ غرب زده ونه حتی غرب گرا !
۸:۲۹
بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَهِ وَ حَیْرَهِ الضَّلَالَهِو حسین خون قلبش را فدا کرد تا بندگان خدا را از جهل و سرگردانی در وادی حیرت نجات دهد.
۱۱:۱۳
اجلِ دیگه!دیگه نشدسیاهیاشو ببینم...هر دفعه میخوای بری سیاهیشو یه نگاه سیر کن!
غبار ماتم تو آبرو به من بخشید به دل من بگو ابی عبدالله
جمع أوری موکب طلاب المقاومه اربعین ۱۴۰۴
@Asedmahmod
غبار ماتم تو آبرو به من بخشید به دل من بگو ابی عبدالله
@Asedmahmod
۲۱:۱۷
در محضر استاد گرانقدرِ اخلاق، استاد بنایی کاشی
مانند استادشان آیت الله خوشوقت در قله های فقه و عرفان، اما دچار حجاب های احتمالی این علومنشدند و در نهایت سادگی، بندگی را با حسن خلق و منش خویش به دیگر افراد میآموزند.از آنها که واقعا انسان با دیدنشان به یاد خدا میافتد.و چه بسیار مهم مصابحت با مردان خدا، در این ایامی که درودیوار، اکسپلور، سطح شهر، و هرچه و هرچه انسان را از حقایق دور میکند. این هم صحبت شدن ها نفحاتی است که بر روح انسان می گذرد و ذکر را زنده می کند.نفس داشتن مفهومی است که در مباحث معنوی خودش را نمو میدهد مانند صدا هایی که سوزشان در روضه سیدالشهدا از اعماق عشقشان است و نه فقط تکنیک خواندنشان، در اخلاق و عرفان جدای از ما قال من قال هم مهم است.
@Asedmahmod
مانند استادشان آیت الله خوشوقت در قله های فقه و عرفان، اما دچار حجاب های احتمالی این علومنشدند و در نهایت سادگی، بندگی را با حسن خلق و منش خویش به دیگر افراد میآموزند.از آنها که واقعا انسان با دیدنشان به یاد خدا میافتد.و چه بسیار مهم مصابحت با مردان خدا، در این ایامی که درودیوار، اکسپلور، سطح شهر، و هرچه و هرچه انسان را از حقایق دور میکند. این هم صحبت شدن ها نفحاتی است که بر روح انسان می گذرد و ذکر را زنده می کند.نفس داشتن مفهومی است که در مباحث معنوی خودش را نمو میدهد مانند صدا هایی که سوزشان در روضه سیدالشهدا از اعماق عشقشان است و نه فقط تکنیک خواندنشان، در اخلاق و عرفان جدای از ما قال من قال هم مهم است.
@Asedmahmod
۱۴:۱۳
بازارسال شده از حیات خلوت
#آنچه_گذشت
_
۲۰:۰۹
سلام دوباره
۹:۲۹
بی مهابا نوشتن وقتی به قلم خودت اعتماد نداری رشد داردپنجشنبه وقتی در قطار حومه تهران_ قم جای کس دیگری را روی صندلی ها بدون بلیط گرفته بودم. شروع کردم به نوشتن، بد خط شد ولی از ننوشتن بهتر بود.تنها بد خط نه بد فرم هم بود
اکنون هم راهی هویزه ام، مردد بودم که بیام، صبح با زنگ آقا مهدی شانظری و ایلیا گلزاری بیدار شدم. به حاج آقا گفتم که استخاره کند که بروم یا نه، جواب مثبت بود.دیشب پشیمان شده بودم، فامیل برای عروسی سیده (دختر خاله ام) آمده بودند؛ عمو های مادرم ۴ نفری تو اتاق خواب مشترک ۱۰ متری من و داداشم خوابیده بودند و دشواری برداشتن لباس ۵۱۱ از بالای کمد دیواری و از ساکی که نمیدانم کدام است. می توانست زمینه ی فکر نیامدن را فراهم کند.اما آخرش دل یک دلیل کردم.ایلیا پیام داده بود ۱۱:۴۵ به محل قرارمون میرسند. ساعت ۱۰:۴۰ از سر سفره بلندِ خونه مامانجون، بلند شدم و وسط همهمه صحبت فامیلی سعی کردم رَسا از همه خداحافظی کنم.نگاه ها سنگین از محبتشان روی من ، توام با رگبارِ قربان صدقه و دست به شما باشه بود.صورتم کمی خجالت زده شده بود.عمو کریم( عموی مامان) باهام شوخی میکرد؛ میگفت دیدم محمود تا حرف عروسی شد، خندید. من هم طفره رفتم که نه کی گفته و الخ....بالاخره بعد از کش و قوس و ۲۴ ساعت بعد از ۳ هفته در خانه نبودن، ازشان خداحافظی کردم. بدو بدو آمدم پایین تا کرایه ماکسیم بیشتر نشود.
الان داخل ایستگاه پمپ بنزین اورانوسِ روی جدول نشستم و بجای اینستاگردی که دیگر به خاطر شرایط نت میسر نیست، می نویسم.بچه ها بسیج( تو بخوان خانوادهِ دیگرم) هنوز نرسیده اند.صاحب جایگاه نمازخونه رو شیره خونه کرده و من رو راه نداد.در رستوران هم موزیک *توی تموم دنیا حال منم خرابه*پلی شده. موزیک بیشتر به عبدالله پور میخوره تا اورانوس. برعکس عروسی دیشب که آخوندی ترین عروسی بودکه رفته بودم،حلالِ حلال، تازه داخل مرکز خدمات حوزه علمیه بود . نسبت جمعیت طلبه ها در مردانه ۲از ۳ نفر.
یکی اینجا همین الان از توی ماشینش سوت زد که کجا میروی بیا بریم. که گفتم منتظرم.
پ.ن:در کتاب نزدیک ایده نوشته بودکه فضاهای بینابینی مثل سالن انتظار هواپیما برای نوشتن خوب هستند .من الان امتحانش کردم ؛ بر روی جدول های خاکی جایگاه اورانوس (عبدالله پور)منتظراتوبوس سازمان بسیج ام. و بی مهابا مینویسم.#آسدمحمود #هویزه
اکنون هم راهی هویزه ام، مردد بودم که بیام، صبح با زنگ آقا مهدی شانظری و ایلیا گلزاری بیدار شدم. به حاج آقا گفتم که استخاره کند که بروم یا نه، جواب مثبت بود.دیشب پشیمان شده بودم، فامیل برای عروسی سیده (دختر خاله ام) آمده بودند؛ عمو های مادرم ۴ نفری تو اتاق خواب مشترک ۱۰ متری من و داداشم خوابیده بودند و دشواری برداشتن لباس ۵۱۱ از بالای کمد دیواری و از ساکی که نمیدانم کدام است. می توانست زمینه ی فکر نیامدن را فراهم کند.اما آخرش دل یک دلیل کردم.ایلیا پیام داده بود ۱۱:۴۵ به محل قرارمون میرسند. ساعت ۱۰:۴۰ از سر سفره بلندِ خونه مامانجون، بلند شدم و وسط همهمه صحبت فامیلی سعی کردم رَسا از همه خداحافظی کنم.نگاه ها سنگین از محبتشان روی من ، توام با رگبارِ قربان صدقه و دست به شما باشه بود.صورتم کمی خجالت زده شده بود.عمو کریم( عموی مامان) باهام شوخی میکرد؛ میگفت دیدم محمود تا حرف عروسی شد، خندید. من هم طفره رفتم که نه کی گفته و الخ....بالاخره بعد از کش و قوس و ۲۴ ساعت بعد از ۳ هفته در خانه نبودن، ازشان خداحافظی کردم. بدو بدو آمدم پایین تا کرایه ماکسیم بیشتر نشود.
الان داخل ایستگاه پمپ بنزین اورانوسِ روی جدول نشستم و بجای اینستاگردی که دیگر به خاطر شرایط نت میسر نیست، می نویسم.بچه ها بسیج( تو بخوان خانوادهِ دیگرم) هنوز نرسیده اند.صاحب جایگاه نمازخونه رو شیره خونه کرده و من رو راه نداد.در رستوران هم موزیک *توی تموم دنیا حال منم خرابه*پلی شده. موزیک بیشتر به عبدالله پور میخوره تا اورانوس. برعکس عروسی دیشب که آخوندی ترین عروسی بودکه رفته بودم،حلالِ حلال، تازه داخل مرکز خدمات حوزه علمیه بود . نسبت جمعیت طلبه ها در مردانه ۲از ۳ نفر.
یکی اینجا همین الان از توی ماشینش سوت زد که کجا میروی بیا بریم. که گفتم منتظرم.
پ.ن:در کتاب نزدیک ایده نوشته بودکه فضاهای بینابینی مثل سالن انتظار هواپیما برای نوشتن خوب هستند .من الان امتحانش کردم ؛ بر روی جدول های خاکی جایگاه اورانوس (عبدالله پور)منتظراتوبوس سازمان بسیج ام. و بی مهابا مینویسم.#آسدمحمود #هویزه
۹:۳۰
ساعت ۱ شد و من مجبور شدم برم رستوران عبدالله پور نماز بخوانم.
۹:۳۱
بی مهابا.mp3
۰۳:۰۱-۴.۱۵ مگابایت
قسمت یکم
بی مهابا در جایگاه عبدالله پور
با صدای آقا شهاب رحمانی فر
۱۶:۲۸