بله | کانال ریحانه
عکس پروفایل ریحانهر

ریحانه

۲۲.۹ هزار عضو
thumbnail
undefined #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | خوش‌قد و بالای من
undefined مامان‌ به شما خیلی حساس بود. نمازتان که از تلویزیون پخش می‌شد، اول می‌نشست تا لحن زیبای شما را بشنود؛ بعد سجاده پهن می‌کرد و نماز می‌خواند. موقع سخنرانی‌ها، تا صدایتان کمی خش می‌افتاد، با غصه می‌گفت: «ای بابا! آقا سرما خورده...» توی روضه‌های محرم که اشک می‌ریختید، دلش ریش می‌شد و اشکش روان. از روزی هم که رفتید حال و روزش معلوم است دیگر. راه می‌رود، دست می‌کشد روی قاب عکس و زیر لب می‌گوید: «دیدی آخر چشم خوردی خوش‌قد و بالای من؟»
undefined شماره ٣٠
undefined<img style=" />undefined منصوره جاسبی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۹:۰۸

thumbnail
undefined به وقت اردیبهشت، به نام معلم

undefined یادواره‌ی «فریده مختاری» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.

undefined شب تشییع شهدای مدرسه‌ی میناب بود. وضعیتی را در بله باز کردم. زیر عکسی نوشته بود: «شهادتت مبارک مهربان‌ترین و آرام‌ترین دختر!» میخ تصویر شدم. «فریده مختاری» بود؛ هم‌دانشگاهی و هم‌خوابگاهی دوران کارشناسی‌ام. یاد تمام روزهایی افتادم که با هم داشتیم. یاد حرف‌ها و خنده‌هایمان. تلویزیون داشت تصاویر تشییع را نشان می‌داد و من، مات صفحه‌ی گوشی، اشک می‌ریختم.
undefined چند روز بعد، پاهایم مرا به همان‌جایی برد که قلبم رفته بود؛ به گلزار شهدای میناب. ایستادم روبه‌روی عکس فریده؛ همان معلم خوش‌روی همیشگی که کلاس‌هایش را بین دخترها و پسرها تقسیم می‌کرد تا به همه درس محبت بدهد.
undefined زن و مردی کنار مزارش نشسته بودند. با زن که هم‌کلام شدم، فهمیدم زن‌عمویش است. از روزهای آخر فریده می‌گفت: «حال و هواش چند وقت آخر عوض شده بود. به خانواده‌ش گفته بود یه چیزی توی خونه قایم کرده‌م که حالا نمی‌تونید پیداش کنید. دو، سه هفته قبل شهادت وصیت‌نامه‌ش رو نوشته بود. نزدیک چهلم پیداش کردن. گوشواره‌‌ش رو به مادرش بخشیده بود تا با پولش بره پابوس امام حسین(ع)...» خیره شدم به سنگ مزار و واژه‌ی «شهید» که پیش از نامش نشسته بود. صدای زن‌عمو در همهمه‌ی گلزار گم شد و پرتاب شدم به سالهای دانشجویی. به آن شب‌هایی که می‌خواست برای شهادتش دعا کنیم؛ آرزویی که حالا، در ماه شهادت مولایش علی(ع)، به استجابت رسیده بود.
undefined تقویم می‌گوید امروز، روز معلم است؛ روزی برای چیدن لبخند روی لب‌های معلم‌ها. امسال اما در مدرسه‌ی میناب، همه‌چیز طور دیگری‌ست. نه از تبریک‌های پشت گوشی خبری است و نه از هیاهوی کلاس‌های مجازی. امسال بچه‌های کلاس فریده، زودتر از بقیه خودشان را به کلاس بهشتی معلمشان رسانده‌اند تا یک‌صدا بگویند: «خانم معلم! روزت مبارک...»
undefined<img style=" />undefined هاجر شهابی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۷:۲۶

thumbnail
undefined معمار آینده ایران
undefined اینجا مبداء بزرگترین خدمت به کشور است
undefined توصیه‌های رهبر شهید انقلاب به معلمان گرامی کشور
#روز_معلم
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۲:۱۹

thumbnail
undefined بچه‌هام
undefined روایت شاگردی که استادِ معلم شد

undefined در کلاس‌های دانشگاه، مدام از دانشجوها عذرخواهی می‌کنم که با لفظ بچه‌ها صدایشان می‌‌زنم. بعضی‌هایشان از من بزرگترند و به جای والدینم حساب می‌شوند؛ اما من عادت دارم که بگویم: «سلام بچه‌ها! درس رو متوجه شدید بچه‌ها؟ سؤالی ندارید بچه‌ها؟ آفرین بچه‌ها! بیشتر دقت کنید بچه‌ها! خداحافظ بچه‌ها!» به دانشجوها می‌گویم به‌خاطر تدریس در مدرسه، عادت دارم تمام شاگردانم را با عنوان بچه‌ها خطاب کنم اما حالا به شما می‌گویم که بچه‌ها گفتنم فقط از سرِ عادت نیست و تک‌تک شاگردهایم، حُکم بچه‌هایم را دارند، فارغ از سن و سال و جنسیت.
undefined یک زن، نهایتاً می‌تواند ده-‌دوازده‌تا بچه داشته باشد و ده-دوازده‌بار مادر شود اما یک معلم، هر سال، دست کم سی-چهل‌بار مادر می‌شود و یک بند ناف محکم، از جنس مهر و شفقّت، او و شاگردانش را به هم پیوند می‌زند. هر سال، بچه‌ها می‌آیند و می‌روند و بچه‌های جدید، جایشان می‌نشینند اما هیچ‌کدامشان برای معلّم، قدیمی نمی‌شوند و از یادش نمی‌روند. دل معلّم برای تک‌تک بچه‌هایش جا باز می‌کند و برای تک‌تک‌شان تنگ می‌شود.
undefined مثل دل معلّم بچه‌های میناب که با بُغض رسوب‌کرده در صدایش می‌گوید: «دیدم بچه‌هام توی حیاطن... دست بچه‌هام رو گرفتم...سرِ بچه‌هام خونی بود... وقتی بچه‌هام دست مَنو گرفتن آروم شدن... یهو دیدم اثری از مدرسه و بچه‌هام نیست.»
undefined مثل دل من که برای یکی از بچه‌هایم خیلی تنگ شده. کامل‌مردی که از پدافند ارتش، مرخصی می‌گرفت و می‌آمد سر کلاس نویسندگی می‌نشست و متن‌های درخشانی می‌نوشت. او را هم مثل بقیه‌ی شاگردها بچه‌ها خطاب می‌کردم و هر جلسه، سراغ بچه‌هایش را می‌گرفتم. در جلسه‌های آخر، گفت همسرش پابه‌ماه است و شاید نتواند جلسه‌ی بعدی بیاید سر کلاس. انگار نوید نوه‌دارشدنم را شنیده باشم، خوشحال شدم و گفتم: «پس جلسه‌ی بعدیش با شیرینی تشریف بیارید.» جلسه‌ی بعدی اما نیامد. شیرینی هم نیاورد. در عوض، من و همکلاسی‌هایش رفتیم دیدنش و برایش شیرینی بردیم. نوزادش را هم سرِ مزارش دیدیم. حالا، هم باید برای خودش که با تمام مردانگی و صلابتش جزو بچه‌هایم حساب می‌شد اشک بریزم، هم فکر کنم نوه‌ام وقتی بچه‌ی معلمِ دیگری می‌شود، چطور باید بنویسد: «بابا آمد. بابا آب داد.» وقتی بابا را ندیده و فقط خاطراتش را شنیده؟ خاطرات پدر شهیدش، علی توسلی را که روزی شاگرد من بود و حالا آموزگار همه‌ی ماست.
undefined<img style=" />undefined منصوره رضایی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳:۰۳

بازارسال شده از ریحانه
undefined یک قطره کمتر
undefined روایت شاگرد از معلم شهید
undefined<img style=" />undefined درباره شهید زهرا حدادعادل، عروس گرامی رهبر شهید انقلاب

undefined تقویم می‌گوید فصل چکمه و دعوا سر صندلی‌های کنار شوفاژ است، اما انگار آب‌وهوا لجبازی می‌کند و ما را وسط مرداد نگه داشته. تیزی آفتاب از لای پرده‌های آبی و شیری نمازخانه می‌گذرد و چشم را می‌زند. به‌جای صدای گنجشک‌ها، غارغار کولر و تق‌تق کارگران ساختمان نیمه‌کاره‌ی روبه‌روی مدرسه، فضای صبحگاه را پر کرده است.
undefined صوت قاری که به آخرین آیه می‌رسد، چهره‌ی خانم حداد در چهارچوب در ظاهر می‌شود؛ با همان روسری مشکی که نشانه‌ی داغ مادربزرگشان است. دهمی‌های خسته و یازدهمی‌هایی که آماده‌ی رفتن به کلاس بودند، مثل برق‌گرفته‌ها از جا می‌پرند. درست است که هیچ‌کس جذبه‌ی خانم حداد را ندارد، ولی ارادتمان نه از سر جذبه، که از سر احترامی است که ریشه در محبت دارد.undefined همه از قبله برمی‌گردیم و رو به ایشان می‌نشینیم. خانم حداد با یک دست روسری را مرتب می‌کنند و با دست دیگر نمازخانه را دعوت به سکوت می‌کنند: «دخترا! حتماً برچسب‌های تذکر در صرفه‌جویی روی شیرهای آب رو دیدین. همان‌طور که می‌بینید الان پاییزه اما هنوز بارون نیومده. آمار سدها نگران‌کننده‌ست.» نگاهم ناخودآگاه به آسمان می‌افتد که از لای پرده‌ها پیداست و حتی یک تکه ابر هم ندارد.
undefined خانم حداد با چشمانی که دریایی از محبت توأم با نگرانی است، ادامه می‌دهند: «بچه‌ها قضیه جدیه. اگه همین‌طور پیش بره باید آب رو جیره‌بندی کنن؛ که البته الان هم با قطعی‌های آب کردن ولی هنوز رسمی نیست. با این حال بازم باید صرفه‌جویی کنیم. من توی خونه‌ی خودمون، باز کردن شیر آب رو ممنوع کرده‌م. همه با کاسه‌ی آب حمام می‌کنن تا اسراف نشه.»undefined یک‌آن چشم‌های همه گرد می‌شود. باورش برایمان سخت است؛ هرچند می‌دانیم اسراف پررنگ‌ترین خط‌ قرمز خانم حداد است. موقع اعتکاف، شاهد برق چشم‌هایشان بودیم؛ وقتی هر شب قبل از افطار، خرماها و سبزی‌های دست‌نخورده را برای جلوگیری از اسراف بسته‌بندی می‌کردیم و دستشان می‌دادیم، از اینکه حواسمان این‌قدر جمع بود، ذوق می‌کردند. اما با این‌همه، هضم این موضوع ساده نیست؛ اینکه وقتی هنوز بحران آب به اوج نرسیده و خیلی‌ها استخرهای خانه‌شان را روزبه‌روز پر و خالی می‌کنند، یک نفر آن‌قدر مراقب باشد که حتی شیر آب را هم به روی خود و خانواده‌اش ببندد و سختی را به جان بخرد، تا سهمش از هدررفت منابع جهان، حتی «یک قطره کمتر» باشد.
undefined برای مطالعه‌ی روایت‌هایی دیگر درباره شهید زهرا حدادعادل اینجا و اینجا را کلیک کنید.
undefined<img style=" />undefined حوراسادات شجاع‌الدینی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @reyhaneh_khamenei_ir

۱۴:۴۱

thumbnail
undefined #برای_معلم_ایران | نخی برای دانه‌های سرگردانundefined روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
undefined مدرک ارشد علوم‌قرآن‌وحدیث را که گرفتم، گذاشتمش دم کوزه. کوزه‌ای که به جای آب، پر از دانه‌های جداجدا بود. توی دانشگاه هر مطلب جدید برایم شبیه یک دانه‌ی تسبیح بود؛ باید از نخی ردش می‌کردم تا کنار دانه‌های قبلی معنادار شود. سراغ این رشته رفته بودم تا برای «زندگی‌کردن» فرمول پیدا کنم. اما وقتی پایم روی زمین سفت بود و سر چندراهی‌ها، درس‌ کلاس‌ها می‌ماندند لای جلد کتاب‌ها و قدرت نداشتند به من بگویند چه باید بکنم. «خدا یکی است» را می‌فهمیدم اما بلد نبودم چطور زندگی‌اش کنم؛ کجا به حرف کی گوش کنم و کجا نه؟ و کجا فراتر از اینها، حتی نگذارم بقیه هم به حرف او باشند؟! قرآن می‌گوید: «مؤمن، برپادارنده‌ی نماز و انفاق‌دهنده است» و من دنبال رابطه‌ی این مؤمن با مجاهدی بودم که خدا او را به رخ قاعدین می‌کشید. چرا «هجرت» خوب است و مهاجرت به غرب، «فرار مغزها»؟ اسلام سیاسی ارزش‌افزوده‌ی دینداری است یا نه، شرط لازم دینداری؟
undefined از ریاضی سُر خورده بودم سمت الهیات تا قاعده پیدا کنم برای حل معادله‌ی دین و دنیا، نماز و سیاست، زنِ‌مسلمان‌بودن و تماشاچی‌نبودن. دنبال آبی بودم که عطشم را فروبنشاند. ۶-۷ سال خواندم، تحقیق کردم و نوشتم اما هنوز همان عطش را داشتم، تا سال ٩۵. کسی در گوگل‌پلاس کتابی را معرفی کرد: «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن». دیدن اسم مؤلف، که همیشه می‌گفتم ذهن نظام‌مندی دارد، زد روی شانه‌ام: «معطلش نکن!» در اولین فرصت خریدم. می‌خواندم و مشتاق‌تر می‌شدم به صفحات بعدتر. بعد از سال‌ها بُرخوردن با انتزاعیات رسیده بودم به یک لیوان از آب حیات که ته نداشت. موسی نبودم اما خضر را پیدا کرده بودم: «استاد گرانقدر سیدعلی حسینی خامنه‌ای، احیاگر تفکر نوین اسلامی». حاضر نبودم هیچ رقمه از او جدا بشوم. کتاب را آنقدر خواندم که دادِ شیرازه‌اش درآمد. خواندم و خواندم و هر بار یک دانه را از نخ تسبیح «اسلام اجتماعی» رد کردم؛ مؤمنش-زن باشد یا مرد- باید کف جامعه می‌بود، دنیا را می‌شناخت، جای خالی را پیدا می‌کرد و از آنجا کار را شروع می‌کرد. باید مثل زغال قرمز، می‌نشست کنار بقیه‌ی مؤمنین تا با هم شعله بکشند و بخورند توی صورت هر قدرت غیر خدایی؛ چه یک قانون باشد، چه مدیر یک اداره و چه کشوری طغیانگر و ظالم مثل آمریکا.
undefined کسی که سال‌ها زحمت رهبری ما را کشید، ده سال تمام برای من استادی کرد. روزی که روی صفحه‌ی اول کتابش نوشتم: «تاریخ شروع ١٣٩۵» نشستم پای درسش و هنوز توی همان مدرس زانو زده‌ام و «زندگی کردن اسلام» را از او یاد می‌گیرم. نه فقط از لابه‌لای حرف‌ها و جملات کتاب‌هایش که از زندگی‌کردن تک‌تک چیزهایی که در کتاب‌ها یادم می‌دهد، از «مثلی لایباع مثل یزید»ِ سخنرانی‌اش تا مشت‌گره‌کرده‌‌اش در لحظه‌ی شهادت.
undefined<img style=" />undefined زینب علی‌اشرفی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۶:۲۷

thumbnail
undefined #برای_معلم_ایران | نسخه‌ای برای تراشیدن قلب
undefined روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب

undefined سگ سیاه افسردگی، دندان‌هایش را میان روانم فرو کرده بود. هر روز، به التماس خودم را از رخت‌خواب می‌کندم. نمی‌دانستم چه بر سرم آمده، دنیا در نظرم تیره و تار بود. قلبم آرام نمی‌گرفت، لبخندم گم شده بود.‌ با همان حال افتادم پی دوا و درمان. داروها سلفون کشید روی احساساتم. حالم بد بود، اما نشان نمی‌داد. یک روز، وقتی بغض چسبیده بود بیخ گلویم؛ شماره‌‌ی دوستم را گرفتم تا از زمین و زمان گله کنم. حرف‌هایم را شنید، مکثی کرد و گفت: «تو اصلا قرآن می‌خونی؟» با تعجب پرسیدم: «وسط این حال خراب، چه ربطی داره؟!» گفت: «آقا همیشه تأکید می‌کنن روی قرآن خوندن. هم سیره‌ی عملی‌شونه، هم توصیه‌شون. امتحانش کن!»
undefined شب رفتم سراغ سایت رهبری. واژه‌ی قرآن را جست‌وجو کردم و رسیدم به جمله‌ای که انگار دقیقاً برای من درمانده نوشته شده بود: «انس با قرآن، نعمت بزرگی است و هر کس از این نعمت برخوردار باشد، بسیاری نعمت‌ها نصیبش می‌شود که دیگران از آن‌ها محرومند...» همین شد که نشستم به خواندن. نه یک‌باره، که خط‌ به خط و روز به روز. اوایل کلمات برایم غریبه بودند، اما کم‌کم شد پنجره‌ای رو به نور. انگار دستی داشت سیاهی‌ها را از دیواره‌ی قلبم می‌تراشید. هر روز به قدر توانم خواندم و نیروی عجیبی میان رگ‌هایم پخش شد. آرام‌آرام زور غم کمتر شد و سهم آرامشم بیشتر.
undefined حالا به مدد آیه‌های خدا، مدتی‌ست دکتر قرص‌هایم را قطع کرده و قرآن جیبی‌ام، شده است یار غار من. حالا هر جا ببینم کسی حال خوشی ندارد، زیر گوشش زمزمه می‌کنم: «من از یک معلم عزیزی یاد گرفته‌م با قرآن دوست باشم. تو هم امتحان کن!» حالا فهمیده‌ام رهبر برای من فقط یک پیشوا نبود؛ معلمی بود که در اوج طوفان، راه خانه‌ی خدا را نشانم داد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۷:۵۷

undefined عزیز آشنا
undefined روایت شاگرد از معلم شهید
undefined<img style=" />undefined درباره شهید بشری‌سادات حسینی خامنه‌ای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب

undefined گفتن از شما امری دشوار، اما لازم است. حرکت در مسیر باریکی است که نه باید آغشته به مدح و غلو شود و نه قربانی تحریف واقعیت. نخستین باری که به کلاس‌مان آمدید و از ادبیات گفتید، از کنار حسینی بودن نام خانوادگی‌تان به‌ سادگی گذر کردیم. راستش در تصوراتمان، «دختر آقا» تصویر دیگری داشت و آن سادگی و تواضعی که در کردارتان جاری بود، با تصورات مخدوش و ساختگی ما سازگاری نداشت. چند روزی گذشت و ما، در رفت‌وآمد معلم‌ها، در جست‌وجوی شناخت «دختر آقا» بودیم و نشانه‌ها را دنبال می‌کردیم. دست آخر، یک دور کامل که از هفته گذشت و معرفی معلم‌ها تمام شد، بازگشتیم به همان پنج‌شنبه و همان خانم حسینی‌ای که مرتبه‌ای پای درس و بحثش نشسته بودیم.
undefined عزیزی که هفته‌ای را در خیال شناختنش گذرانده بودیم، در کلاس ادبیات و در حال خواندن اشعار و ابیات فارسی یافتیم. موضوع مباحثمان تاریخ ادبیات بود و هفته‌ها کنار شما، میان اشعار زندگی و در تاریخ سفر می‌کردیم. از مسیری که زبان فارسی طی کرده می‌گفتید و آن‌قدر بر اشعار و متون مسلط بودید که می‌دانستید هر نثر و نظمی که پیش رویتان است، متعلق به کدام دوره و سلسله تاریخی است.
undefined مرتبه‌ای خاطره‌ای از آقا نقل شد که گویا اشعاری بی‌نام را خوانده‌اند و آن را متعلق به ابتهاج دانسته‌اند و پس از رساندن نوشته‌ها به او، مشخص شده که این دفترچه گمشده اشعار ابتهاج است. شرح این قصه را که خواندم، خاطره شما در ذهنم پررنگ شد؛ سبک‌شناسی و شناخت عمیق آثار هم، از همان نشانه‌های مشترک پدر و دختری بود.
undefined هر هفته، چند دقیقه پایانی کلاس را اختصاص داده بودید به خواندن اشعار بچه‌ها. می‌خواندند، با دقت گوش می‌کردید، با لبخند تصدیق می‌کردید، نقایص وزنی‌اش را گوشزد و تشویقشان می‌کردید به استمرار در این مسیر. با ادبیات مأنوس بودید و اشعار را با دقتی می‌خواندید که حق مطلبشان ادا می‌شد.
undefined امروز، متعلق به شماست که علم و عملتان، توأمان، آموزگار روزگار نوجوانی ما بود. روزتان مبارک، خانم حسینی.
undefined برای مطالعه‌ی روایتی دیگر درباره‌ی بشری‌سادات حسینی خامنه‌ای، اینجا را کلیک کنید.
undefined<img style=" />undefined زهراسادات میرغضنفری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۹:۱۳

thumbnail
undefined به یاد ۴ معلمِ شهید یک خانواده

undefined حضرت آیت‌الله العظمی شهید خامنه‌ای(اعلی‌الله مقامه)
undefinedشهید دکتر مصباح‌الهدی باقری
undefinedشهید سیده بشری خامنه‌ای
undefinedشهید زهرا حداد عادل

undefined آقاجان، معلم عزیز ما! چقدر خوش‌بختیم که شاگرد مکتب‌تان شدیم. شما با دلسوزی، درس زندگی به ما دادید و با شهادت، آن را به کمال رساندید.
undefined انگار معلمی مسلک شما بود، چنان‌که‌ دختر، عروس و دامادتان هم شبیه‌تان «معلمی» را برگزیدند و هم‌سنگر شهادتتان شدند. ما تا ابد در مسیر روشن شما شاگردی می‌کنیم. روزتان در آغوش خدا مبارک.
undefined پوستر جدید KHAMENEI.IR به مناسبت دوازدهم اردیبهشت، روز معلّم
undefined نسخه قابل چاپ
undefined Farsi.Khamenei.ir

۲۰:۰۶

thumbnail
undefined #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | امتداد ۶١
undefined وقتی گفتند بیت را بمباران کرده‌اند، آمدیم کنار مقتل و جای خالی‌تان آوار شد روی سرمان؛ دلمان شکست. پرسیدیم: مگر تو چند نفر بودی که این‌طور وحشیانه حمله کردند؟ یادمان آمد سال ۶۱ هجری هم برای یک نفر، یک لشکر آوردند و بعد از آن بود که حسین(ع) به وسعت دنیا تکثیر شد. حالا هم انگار نوبت به شما رسیده... نگاه کن آقاجان! تکثیر شده‌ای؛ حالا ما همه توایم.
undefined شماره ٣١
undefined<img style=" />undefined فاطمه تقی‌زاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۶:۳۸

thumbnail
undefined #برای_معلم_ایران | برای دیده‌بان قله‌ها
undefined روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب

undefined سال‌ها پیش که آقا گفته بودند زبان علم باید فارسی باشد، ژست آدم‌های همه‌چیز‌دان به خودم گرفتم. گفتم این بیشتر شبیه یک رویا می‌ماند تا هدف. ما کجای علمیم که کسی بخواهد از ما چیز یاد بگیرد؟! بعدها وقتی دیدم توی کتاب علوم بچه‌ها به جای سلول نوشته‌اند یاخته، چین بین دو ابرویم ‌افتاد: «که چه؟ این چه کاری‌ست؟ پس‌فردا اگر این بچه بخواهد مقاله بخواند تازه اول باید معادل‌های انگلیسی‌اش را یاد بگیرد، بعد بفهمد توی مقاله چه نوشته!»
undefined بعد از شهادت آقا، نشستم پای یکی از قسمت‌های «غیررسمی». آقا داشت از روزهای اول انقلاب می‌گفت؛ از کسانی که توی صورتش نگاه می‌کردند و می‌گفتند: «ما نمی‌توانیم حتی یک متر جاده بسازیم، ما باید مدیر خارجی وارد کنیم، ما از پس خودمان برنمی‌آییم.» همان‌جا بود که انگار قطعه‌ای در ذهنم جابه‌جا شد. شرم، مثل سطل آب یخ، یکباره روی تمام آن پوزخندهای قدیمی‌ام ریخت. فهمیدم ماجرا اصلاً سر لغت و واژه نبوده؛ آقا داشت باور یک ملت را از زیر آوار ناتوانی بیرون می‌کشید. کسی که لغت خودش را حقیر می‌بیند، دست خودش را هم برای ساختن پالایشگاه و سانتریفیوژ ناتوان می‌بیند. فهمیدم آن پافشاری روی زبان، در واقع پافشاری روی باور خودمان بود.
undefined آقا در تمام این سال‌ها مثل معلم صبوری بود که دست بچه‌های ترسیده‌اش را می‌گرفت و در گوششان مدام تکرار می‌کرد: «بچه‌ها ما می‌توانیم، آینده روشن است.» فرق همین‌جا بود؛ منِ همه‌چیزدان فهمیدن مقاله‌های ‌انگلیسی را می‌دیدم و آقا بین‌المللی شدن زبان فارسی را. ما فقط تا لبه‌ی میز مطالعه‌مان و نوک دماغمان را می‌دیدیم، اما آقا آن سر عالم و قله‌های فتح‌شده را.
undefined<img style=" />undefined زهرا رشیدی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۱:۲۷

thumbnail
undefined #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | بماند برای وقتی که سرد شدیم!
undefined ماشین جلویی، سر پیچ جاده ملق زد و توی شانه‌ی خاکی متوقف شد. بابا پا گذاشت روی ترمز. تا به خودمان بیاییم، پرید پایین و زخمی‌ها را از لای آهن‌پاره‌ها بیرون کشید. مرد راننده با سر و روی خونی، بلند شد تا چیزی را از توی اتاقک نیمه‌مچاله بیرون بکشد، اما بابا دستش را گرفت و نشاند: «بشین سر جات! هنوز داغی، نمی‌فهمی کجات شکسته... صبر کن اورژانس بیاد.»undefined راست می‌گفت؛ آدم وقتی داغ است، درد را نمی‌فهمد. مثل ما که این روزها، داریم می‌دویم؛ از این مراسم به آن مراسم، از این خیابان به آن خیابان. اما واقعیت این است که ما هم «هنوز داغیم». هنوز نمی‌فهمیم چه ستونی از سقف خانه‌مان افتاده. بگذار این غبار بنشیند، بگذار این داغی جنگ و خون بگذرد؛ آن‌وقت تازه می‌فهمیم چه سایه‌ای از سرمان کم شده و چه استخوان‌ها که در جا‌ی‌جای تنمان شکسته...
undefined شماره ٣٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۹:۲۷

thumbnail
undefined #برای_معلم_ایران | مرکز ثقل دنیا
undefined روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب

undefined سودای زندگی در یک خانه‌ی دیگر، جای دیگر، وضعیت دیگر و زیر آسمانی دیگر، در ده سالگی توی سر من جرقه خورد. پشت یک نیمکت چوبی در کلاس چهارم «ب» نشسته بودم. معلممان چند دقیقه پیش پرسیده بود: «دوست داشتین توی چه شهر یا کشور دیگه‌ای زندگی می‌کردین؟» جواب‌ها ردیف به ردیف جلو آمده بود و حالا درست پشت سر من بود. سرم داغ شده بود. مطمئن نبودم که یکی از چند شهر اطرافمان را که تا آن وقت دیده بودم، اسم ببرم یا نه. مطمئن نبودم گفتن کلمه‌ی «کازرون» توی کلاسی که «کالیفرنیا» را می‌شناخت، کار درستی است یا نه. مطمئن بودم دلم نمی‌خواهد حتی یک روز دیگر، آنجایی که هستم، بمانم. مطمئن بودم شرایطی که در آن هستم، مناسب من نیست.
undefined در ده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در شانزده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در بیست و سه سالگی هم مطمئن بودم، اما شک داشتم که این نارضایتی، اصلاً خوب است یا بد. در سی سالگی، هنوز هم می‌خواستم شرایطم را زیر و زبر کنم، اما به‌وضوح می‌دیدم این راهش نیست. می‌دیدم که زیرِ لایه‌های این پافشاری مدام، کاهلی و لجاجت آدمی‌ست که نمی‌خواهد با خودش کنار بیاید.
undefined بلاتکلیفی و نارضایتیِ مرا برخورد با یک جمله‌‌ی آقا و بعد تجربه‌اش در طی سال‌ها، آرام آرام از بین برد: «هر جا که قرار گرفته‌اید، همان‌جا را مرکز دنیا بدانید.» نقل به مضمون جمله را در یک صفحه‌ی اینستاگرام دیدم و بلافاصله رفتم دنبال متن کاملش. حال آن لحظه‌ام، حال آدمی بود که بعد از آن‌همه دست‌وپا زدن بیهوده، حالا به یک درس رسیده، یک درس دیر، اما به‌جا. مهم نبود این جمله اصلاً در خطاب به آدمی شبیه من گفته شده یا نه. این درس، یک منجی تمام و کمال بود و بالاتر از آن، معلمش چنان الگوی جانانه‌ای از استقرار و آرامش و رضایت، که جای هیچ شبهه‌ای باقی نمی‌ماند. من، دفعات زیادی در زندگی، بازی‌های ذهنی را با این گفته باطل کردم، سر نخ را گرفتم و جلو رفتم و روز به روز مدیون‌تر شدم. مدیون مردی که با حرف و عملش، سرانجام مرا زیر آسمان خودم مستقر کرد.
undefined<img style=" />undefined شقایق خبازیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۷:۳۹

thumbnail
undefined منوی باز خانم مدیر

undefined یادواره‌ی «فاطمه طاهری‌فر» که در حملات تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.

undefined اسمش را گذاشته بودند «کافه دخترانه». هر هفته چند دختربچه دور مزار شهدای گمنام میناب جمع می‌شدند، جشن تولد می‌گرفتند و یک دل سیر می‌خندیدند. جایی که نه قهوه سرو می‌شد و نه کیک‌های گران‌قیمت؛ منوی اصلی‌اش کتاب بود و گوش شنوایی برای درد‌دل‌ها.
undefined صاحب کافه، فاطمه طاهری‌فر بود؛ مدیر دهه‌هفتادی مدرسه‌ی «شجره طیبه». زنی که هنوز طعم مادرانگی را نچشیده بود، اما برای بچه‌ها چنان مادری می‌کرد که انگار واقعاً مادرشان بود. نشان به آن نشان که وقتی اضطراب را توی چشم‌های مادر یکی از دانش‌آموزان دید، کنارش کشید، لبخندی حواله‌اش کرد و گفت: «من نمی‌خوام بچه‌ها فقط دکتر و مهندس بشن؛ می‌خوام این بچه‌ها آدم‌های مفیدی بشن. هرجایی که هستند و هر شغلی که دارن، برای کشورشون مفید باشن.»
undefined راست می‌گفت؛ خودش استاد مفید بودن بود. وقتی از جیرفت آمد تا ساکن میناب باشد، خیلی زود صاحب‌خانه‌ی دردهای شهر شد. نیازمندان را شناسایی کرد، بسته‌ی معیشتی بست و وقتی دید زوج جوانی لنگ یک سقف ساده‌اند، خودش آستین بالا زد؛ عروس را برد آرایشگاه و جشنشان را دور مزاری شهدای گمنام تدارک دید. او حتی حواسش به آن‌هایی که صورتشان را با سیلی سرخ نگه می‌داشتند هم بود؛ بچه‌هایی که بی‌سر‌وصدا شناسایی می‌کرد تا بدون دغدغه‌ی شهریه، پشت نیمکت‌های چوبی بنشینند و قد بکشند.
undefined حالا اما، او به دورترین افق قول‌هایش رسیده؛ آن‌قدر که دیگر نگران شهریه‌ی بچه‌ها و جهیزیه‌ی عروس‌های شهر نیست. حالا همان دخترهایی که دور خانم مدیر جمع می‌شدند تا راه مفید بودن برای سرزمین‌شان را یاد بگیرند، چند ردیف آن‌طرف‌تر، کنار مزارش آرام گرفته‌اند. فاطمه از دختران «شجره‌ی طیبه»، دکتر و مهندس نساخت؛ او از آن‌ها «قهرمان‌هایی» ساخت که کوتاه‌ترین و درخشان‌ترین درس کتاب زندگی‌شان را، درست در آغوش صاحب مهربان «کافه دخترانه» مرور کردند.
undefined<img style=" />undefined محبوبه مرادی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۰:۱۹

thumbnail

۱۰:۱۹

thumbnail

۱۰:۱۹

thumbnail
undefined #ولاگ | ایرانی‌تر شدیمundefined می‌دونی زبون مشترک این روزهای ما چیه؟ یا اصلاً چی شد که در اوج سختی، «ایرانی‌تر» شدیم؟undefined این روایت تصویری از متن زندگی مردم اصفهان، تعریف ما از همدلی رو عوض می‌کنه...undefined روایتی از مطهره صادقیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳:۳۵

thumbnail
undefined #برای_معلم_ایران | درس انفاق آقا معلم
undefined روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب

undefined روزهای آخر ماه رمضان بود و چوب‌خطم داشت پر می‌شد. چند روز بیشتر از فرصت تبلیغم توی روستا باقی نمانده بود و من هنوز نتوانسته بودم راهی پیدا کنم. هر بار چهره‌ی زن و بچه‌هایی که با ذوق و شوق می‌دویدند طرف کیسه‌ی کتاب‌ها جلوی چشمم می‌آمد، بیشتر کلافه می‌شدم که چرا کاری از دستم برنمی‌آید. کلی چرتکه انداخته بودم اما حساب‌و‌کتاب‌هایم جور درنمی‌آمد. با هفت‌، هشت جلد کتاب هم که نمی‌شد کتابخانه راه انداخت. دلم با رو زدن به دهیار و آقای فلانی و خانم بهمانی هم همراه نبود. می‌خواستم هرچه هست بی‌منت مال خود مردم باشد.undefined یک شب همین‌طور که داشتم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را می‌خواندم، یک‌دفعه چشمم روی چند عبارتش متوقف شد. انگار «آقا» درست روبه‌رویم نشسته بود و داشت گره‌های ذهنم را یکی‌یکی باز می‌کرد: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...» کلمات جان گرفتند و دویدند جلوتر: «تا حالا چقدر از حیثیت، از آبرو، از مال و از دارایی‌ات انفاق کرده‌ای؟» گوشم به صحبت‌های آقا بود و چشمم می‌دوید سمت قفسه‌های کتابخانه‌ام؛ پی کتاب‌هایی که بند دلم به آن‌ها وصل بود و از جانم عزیزتر بودند. اما این بار آقا مثل یک معلم ایستاده بود بالای سرم و داشت آدرس اصلی را نشانم می‌داد؛ نه آن آدرسی که در خانه‌ی این و آن می‌جستم.undefined صبح اول وقت معطل نکردم و دلم را زدم به دریا. کارتن آوردم و پنجاه جلد کتاب کودک، نوجوان و بزرگسال سوا کردم. ماشین گرفتم و یک‌راست رفتم سمت روستا. مسجد را مرتب کردم و آن قفسه‌ی بی‌روح جان گرفت و شد یک کتابخانه‌ی نقلی.undefined حالا آن روستا کتابخانه‌ای دارد که من درس «آقا معلم» را با خط خودم روی صفحه اول تمام کتاب‌هایش نوشته‌ام: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...»
undefined<img style=" />undefined مریم برزویی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۴:۵۵

thumbnail
undefined #اول_خانواده_شهدا | پی‌ات ساعت‌شماری کرده‌ام تا جلوه‌گر گردی

undefined روایتی از دیدار با خانواده‌ اولین شهید پدافند ارتش، «محمد نظری»

undefined این دیدارها به توصیه حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی در قالب پویش «اول خانواده شهدا» برگزار شده است
 undefined قبل از حرکت، برای اقتدا به رهبر شهیدم وضو می‌گیرم. راه دور است و حدود یک ساعتی در مسیر هستیم؛ «قلعه میر»، محله‌ای پایین‌های نقشه استان تهران. می‌رفتیم دیدار خانواده‌ی اولین شهید پدافند ارتش؛ «شهید محمد نظری». از پلاکاردهای تسلیت ابتدای کوچه مشخص است راه را درست آمدیم. پدر و مادر شهید بااقتدار جلوی درب ایستاده‌اند. پای چپ مادر در گچ است؛ روز تدفین پسرش در امامزاده باقر این اتفاق افتاده. وقتی مادر به زحمت پله‌ها را بالا می‌رود، خجالت می‌کشم. تا وارد اتاق می‌شویم، دو قاب عکس از محمد آقا خوش‌آمد می‌گوید؛ یکی با کت‌وشلوار و دیگری در لباس نظامی ارتش با لبخندی زیبا. به مادر می‌گویم خدا صبرتان بدهد، اشکش سرازیر می‌شود و با لهجه‌ی ترکی می‌گوید: «فقط ۲۹ سالش بود. چهار ماه بود عروسی گرفته بود و رفته بود سر خونه و زندگی خودش.»
undefined کف اتاق را فرش ماشینی پوشانده و خبری از مبل و میز نیست. حجت‌الاسلام بهمن، نماینده‌ی رهبر انقلاب در پدافند ارتش، از پدر و مادر می‌خواهند از شهیدشان بگویند. شهید دهه هفتادی‌ای که همان روز اول جنگ شهید می‌شود. پدر از سختی بزرگ کردن محمد می‌گوید و همزمان صدای گریه‌ی مادر به اوج می‌رسد. روح شهید را تصور می‌کنم که جثه‌ی نحیف مادرش را بغل کرده تا آرامش کند. پدر می‌گوید: «محمد، پسر اولم، استخدام ارتش بود؛ ولی آن روز برای کمک به دوستانش به قزوین رفته بود.» از مهربانی و سخاوتش می‌گوید؛ از اینکه با وجود حقوق کم و کار در اسنپ، هر ماه به همسایه‌ی نیازمند کمک می‌کرد. از اینکه محمد تا خبر احتمالی شهادت آقا را شنید، گفته بود کاش ما هم شهید شویم و ۲۴ ساعت نگذشته به آرزویش رسید.
undefined مادر با همان لهجه‌ی ترکی از حس مادرانه‌اش می‌گوید؛ وقتی زنگ زدند که بیایید قزوین چون محمد زخمی شده، گفته است: «نه، محمد ساعت هفت‌ونیم دیشب شهید شده، من می‌دانم!» در آخر، برادر کوچک شهید تنها یک خواسته دارد: بهبود معیشت دوستان برادرش. هیچ خواسته‌ای برای خودش ندارد. روح بزرگی در این خانه حکم‌فرماست. یک پسر برای کمک به رفقایش شهید می‌شود؛ دیگری فقط به فکر معیشت آن‌هاست. این‌ها حاصل تربیت همان عاقله‌مرد است که می‌گوید: «با اینکه حقوق پسرم و دوستانش کم بود اما برای کشورشان ایستادند. اگر لازم شود خودم هم با این سن می‌روم و می‌جنگم.»
undefined صحبت‌ها که تمام می‌شود، حاج مرتضی طاهری شروع می‌کند به خواندن روضه‌ی علی‌اکبر(ع): «پی‌ات ساعت‌شماری کرده‌ام تا جلوه‌گر گردی». اتاق را هق‌هق گریه پر می‌کند و صدای مادر شهید از همه بالاتر می‌رود. نوحه که به زینب کبری(س) می‌رسد، دو خواهر شهید دیگر نمی‌توانند تحمل کنند. زیر لب می‌گویم «لایوم کیومک یا اباعبدالله». در پایان، قاب عکس زیبایی از شهید نظری در کنار آقای شهیدمان به خانواده هدیه می‌شود؛ سربازی که افتخار اولین شهید پدافند ارتش را ثبت کرده و چند ساعت بعد از شهادت رهبر انقلاب به ایشان پیوسته است... طوبی له و حسن مآب.
undefined<img style=" />undefined سیده فاطمه مطهری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۳۸

thumbnail
undefined ١۶٨ آرزوی قنداق شده
undefined یادواره‌ی «محمد رئوفی‌نیا» که در حملات تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه/رهپویان خلیج‌فارس در میناب به شهادت رسید.
undefined باورم به هرمزگان، زیر آوار مدرسه‌ی میناب دفن شد و دوباره جوانه زد. پیش از این، هرمزگان برایم فقط سایه‌ی نخل بود و حرف دل؛ اما حالا بیشتر از شصت روز است که می‌فهمم نخل‌های این دیار، قامت بسته‌اند تا تکیه‌گاه کمر خم‌شده‌ی پدرانی باشند که آرزوهایشان را به خاک سپرده‌اند. جایی که عطر دریا و نسیم سحرش روضه‌خوان شده‌اند تا قلب مادران میناب از تپش نیفتد. این روضه‌ی بی‌صدا از آن صبحی آغاز شد که غرش موشک، آرامش میناب را به آتش کشید. از آن لحظه به بعد، دیگر خواب به چشم شهر نیامد. گواهش، ردیف منظم قبرهای کوچکی است که به اندازه‌ی قد و بالای ۱۶۸ همکلاسی، در دل خاک جا خوش کرده‌اند. گلزاری که دارد غم پدرها و حسرت مادرها را تاب می‌آورد. مادری که هر روز سر سفره یک بشقاب بیشتر می‌گذارد، مادری که هنوز پرده‌ی اتاق دخترش را کنار نمی‌زند تا نور اذیتش نکند، مادری که با هر صدایی ناغافل سر می‌چرخاند و «جانم» می‌گوید؛ انگار که هنوز صدای «مامان» گفتن کودکش در گوش خانه مانده باشد؛ و مادری که حسرت پول‌های خرج نشده‌ی پسر به دلش مانده است.undefined سوزناک‌ترین این حسرت‌ها، سهم مادر «محمد» است. پسری که اول کوله‌پشتی‌اش از زیر آوار پیدا شد و بعد پیکر کوچکش؛ آنقدر کوچک که می‌شد به رسم نوزادی قنداقش کرد! تا پیکر محمد پیدا شود مادر دست انداخت روی کیف و خاک آن را پاشید روی سر و صورتش. بعد دنبال گنج محمد گشت؛ گنجی که لای دفتر املایش قایم کرده بود. اسکناس‌های ده تومانی و پنجاه تومانی را بیرون کشید و ضجه زد. محمد آخرین‌بار گفته بود: «مامان! اینا برکت کیفمه، نشوریشون یه وقت!» مادر پول‌ها را نگه داشت و همه را سپرد به مسجد جمکران تا برکت را به رسم هرمزگان معنی کند. برکت یعنی یک پسر هشت ساله بداند عیدی نیمه‌شعبان را فقط باید به صاحب نیمه‌شعبان رساند، حتی اگر راهش از زیر آوار مدرسه بگذرد. برکت یعنی تو بروی و عیدی‌هایت بمانند برای جشن تولد کسی که جان خودت را برایش داده‌ای. برکت، یعنی ایمان یک کودک به اندازه‌ی تمام عمر یک مادر.
undefined حالا دیگر فرقی نمی‌کند مسافر کدام شهر و کدام فصل هرمزگان باشی. همین که قدم روی این خاک صبور بگذاری، می‌فهمی این دیار همیشه بوی زندگی می‌دهد؛ اما این بار زندگی از جنس نصرت و ایمان. و من، هنوز مسافر همین هرمزگانم؛ هرمزگانی که برکتش را از قلک کوچک محمدها دارد.undefined<img style=" />undefined فاطمه تقی‌زاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۲:۳۹