روز اول جنگ بود. جلوی تلویزیون نشسته بودم و غر میزدم:" چرا نمیزنند؟ دارند ما را تمام میکنند؟ حداقل چند تا بزنند بدانیم هنوز کسی پشت آن همه مانیتور نشسته است" چهار روز که گذشت دوباره نقم گرفت :" چرا کم میزنند؟ اصلا مگر زدن یک دکمه چه قدر سخت است؟ پس دارند چه کار میکنند؟ یا به هدف میخورد یا نمیخورد؟ از چه میترسند؟ نکند فرار کردند؟" اتفاقی توی تلویزیون دیدمش. روی صندلی گردان نشسته بود و حرف میزد. پایین تصویر سمت راست، نوشته بود" مصطفی خوش چشم تحلیل گر سیاسی". اولش با خودم گفتم خب که چه؟ اصلا تحلیلگر سیاسی توی این اوضاع به چه درد ما میخورد؟ " چند روزی که گذشت چند باری صحبتها و تحلیلهای ایشان را توی فضای مجازی دیدم. اولش برایم یک جور سرگرمی بود. به چشم یک خبر نگاه میکردم. اما کمکم برایم جالب شد. مخصوصا لحن ساده و صمیمی ایشان. انگار یک راننده تاکسیِ با سواد جلوی من نشسته است و در کمال تعجب دارد حرفهای درستی میزند. این بار هم او نشسته روی همان صندلی گردان. رو به مجری میگوید:" نمیدانم گفتنش درست است یا نه. ولی ما وامدار این بچههاییم"میفهمم اینبار خبری از تحلیل نیست. میگوید:" برای اینکه موشکها را شلیک کنند این طور نیست که سوار لانچر کنند و تا جایی ببرند! این موشکها باید در اتاق یا سالنی سرهم بشوند. بعد، هم برای ایمنیِ مواد منفجره و هم برای اینکه رهیابی نشود باید همهی وسایل برقی خاموش شود. از جمله کولرگازی و یا آبی. آنهم در وسط چلهی تابستان." لازم نیست ادامه بدهد. تا همینجا هم سرم را انداختهام پایین و خجالت کشیدهام از غرولندهایم. اما آقای خوشچشم نمیخواهد بس کند. ادامه میدهد:" دو تا موشک که نیست. جنگ است. تعداد نفرات هم کم است. گاهی اینها آنقدر خسته میشوند که وقت جابهجایی موشکها روی جرثقیل سرپا خوابشان میبرند."اولش فکر میکنم این مرد یک گوشه مغزم را خوانده. فکر میکنم حتما جایی گوش ایستاده و صداهای سرم را شنیده. دوباره آقای خوشچشم میگوید:" توی گرمای تابستان آنقدر عرق میکنند که از زیر بغل و لای پاهایشان خون جاری میشود."اینجا دوربین، مجری را نشان میدهد. آقای مجری سربلند کرده است وسینهاش را جلو داده و زل زده به چشمهای مهمانش. انگار میخواهد بگوید: " اینها بچههای ایرانند مگر انتظار داشتی غیر از این باشد" لحن آقای خوشچشم مهربان میشود. مثل بابایی که دلش برای پسرش سوخته باشد:" غذا برایشان مهیاست. ولی آنها برای خنکی فقط در خواست نان و ماست میکنند."یادم میآید از همان بچگی وقتی فکر میکردم کار بزرگی کردهام مادرم میگفت:" موشک که هوا نکردهای!" حالا دارم روایت کسانی را میشنوم که با خوردن نان و ماست موشک هوا میکنند و دم نمیزنند. به قول آقای خوشچشم "ما فردای قیامت به همهشان بدهکاریم."صحبتهایشان تمام میشود. فرو میروم توی خودم. انگار یکی من را محکم زمین زده باشد؛ همانطور بیرمقم. به خودم میگویم:" دیدی نگهداری از این مملکت و دفاع از آن کار یک دکمه نیست."#جنگ#تحلیلگر_سیاسی#مصطفی_خوشچشم#موشک#فداکاری
#زهراغلامزاده@afra_mazandaran
۸:۵۱
بازارسال شده از ریحانه
۶:۱۹
بازارسال شده از آهنگرکانی
هامان به اجبار در این تونل گرم نمانده بود. می توانست از مرخصی که ماها انتظارش را می کشید استفاده کند. اما نخواست. جنگ بود. شوخی بردار که نبود. سالها او را برای همچین روزی تربیت کرده بودند. حالا روز بعد از عقد، از او جدا شده بود. فاطمه ، تازه عروسش بود. پشت تلفن از او خواسته ای داشت. گریه می کرد. با نفس بریده بریده چند کلمه گفت. ـ یادته دانش آموزم تو جشنواره مقام آورده بود! شهید شد دیشب... نتوانست حرف بزند. صدای گریه اش به دل ماهان جنگ می انداخت و بغض و نفرت در سینه اش موج می زد. . گریه های فاطمه جگرش را سوزانده بود. جنگ نابرابر. جنگ با کودکان مظلوم سرزمینش. شلوار و پیراهنش از عرق چکه می کرد. انقدر از تلاطم و کار عرق کرده و خشک شد که لباسش زبر شده بود. انگار سمباده کشیدند به تن. لای پا و زیر بغل و حتی زیر گلو زخم شده بود. از خونش، پیراهنش مثل پیراهن بلند مادرش گُل گلی بود. سالار برای ناهار صدایش زد. ـ بیا کباب بره آوردم برات. ماهان ماست را از گوشه لب با انگشتش گرفت و به شلوار خاکستری پلنگی اش مالید. تکه ای دیگر از نان را کند و درون ماست برد. تا خواست در دهان بگذارد صدایی آمد. به سالار با چشم اشاره ایی زد. سالار سرش را به نشانه مسخره تکان داد و زیر زیرکی خندید. روی یک دستش یله داد. صدای سرهنگ بود. با ظرف غذا در دست و دهان باز نگاهشان کرد. بوی کباب دلشان را مالش داد. سرهنگ کمی چاق بود. چکمه اش همیشه واکس داشت و خط اتو شلوارش هندوانه را هم قاچ می زد. سرش تاس بود. اما همیشه زیر کلاهش، دور از نگاههای سربازان نگه می داشت. ـ شما که باز نون و ماست می خورید. پمادی را به سمت هامان گرفت. بگیر بمال به جای عرق سوز تا خوب بشه. هامان با دهان بسته ریسه رفت و و با دست محکم به روی پایش کوبید. در تونل بسته، صدای خنده اش کمانه کرد و به خودشان برگشت. سرهنگ نزدیکتر شد و خون زیر بغلش را دید. ـ بنده خدا! آنقدر خاروندی خون آوردی؟ هامان لب فرو بست و در چشمان سیاهش بی حرکت ماند. به سرهنگ زل زد. کلاه خاکستری را از زمین بر داشت. آن را چند بار به پایش کوبید تا خاکش در برود. زلف سیاهش را درونش جا کرد. احترام نظامی به سرهنگ گذاشت.ـ جناب سرهنگ ما غذامون رو خوردیم. اجازه بدید جامون رو با بقیه عوض کنیم تا بیان و غذا بخورن. منتظر حرف سرهنگ نشد و به سمت لانچر های موشک رفت.سالار پای زخم شده اش را به زور درون پوتین گذاشت. اوی اویی گفت. خندید. با زبان لبش را مالید و خیس کرد. نزدیک آمد. ظرف غذای یکبار مصرف را کمی باز کرد. تکه ایی کباب کند و به دندان گرفت. چند روزی بود فقط نون ماست می خوردند. برایشان فقط نام و ماست و آب بود. ـ جناب سرهنگ جان! تو این گرمای تونل کی کباب می خوره. فقط جان ماست.دستی تکان داد و پشت هامان به سمت لانچر موشک دوید. هر چند دقیقه موشکی را سوار می کردند. این چند روز رنگ آفتاب را دیر به دیر دیدند. آنقدر با عجله می شد که نتوانستند گرمای آن را به جان بکشند. تنی به آفتاب زنند و نچشیده به درون تونل بر می گشتند. دلش پر کشید برای تازه عروسش. گوشی به دست شد. فیلمی از موشکی که تازه سوار کردند. سالار به خط خویش روی آن نوشت « تقدیم به همه کودکان سرزمینم» سالار این را نوشت. از خستگی تلو تلو خورد و افتاد. هامان سر سجیل را بوسید. در دل زمزمه کرد. «برو و خانه عنکبوت را خراب کن»هنوز از در تونل خارج نشده بود که صدای انفجار پی در پی دهانه تونل را لرزاند. تونل در دل کوهی جای خوشی داشت. دلش می لرزید اما خراب شدن یک نبود. درون بی سیم صدایی فریاد کشید: هواپیمای دشمن! نباید صبر کنید! بزنید! یا علی! یا علی!هامان کامیون را روشن کرد و به فضای باز آورد. لانچر موشکی آتش گرفته بود و می سوخت. صدای ناله هایی می آمد. فرمانده بر زمین افتاده بود. رنگ لباس پلنگی اش قابل تشخیص نبود. دستش را بر زخم قلبش فشار داد. با کلمات بریده و نیمه تمام..ـ بزن ب.. بزن. سالار پشت دکمه های لانچر رفت. موشک راست ایستاد. هامان جعبه کنترل آن را گرفت و به پشت تپه ایی خود را انداخت. سالار هم پشت آمد. ـ بسم الله. یا زهرا یا زهرا. تمام محوطه روز شد. موشک غرید و به سمت آسمان پرواز کرد.
سجیله
۱۰:۱۷
توسل صدای موبایل توجهم را را به خود جلب کرد خواهرم بود. نرگس میای بریم پیادهروی اربعین من با بچه ها می خوام برم اگه میایی وسایل سفر رو آماده کن دوروز دیگه حرکت می کنیم . یه چند سالی بود خیلی دلم میخواست پیادهروی اربعین شرکت کنم امسال خیلی بیشتر. همسرم و پسرم هر کدوم جداگانه راهی سفر اربعین شده بودن وقتی خواهرم گفت که منم میخوام برم دلم بیشتر به تالاب و تلوپ افتاد. وسایل سفر رو خریدم خواستم که وسایل نویی برای پیادهروی ببرم ولی درد حاصل از غدهای که در سرم بود امانم را بریده بود فکر اینکه این زخم باز شده بخواد منو اذیت کنه آرامش رو از من گرفته بود ولی گفتم که امسال حتماً باید برم هرجوری شد خودمو به این مسئله دل خوش کرده بودم . که اونجا یه کلاهی میذارم یه پارچهای میذارم و میتونم این درد رو تحمل کنم ولی یه روز دیدم که ترشح عجیبی از این غده سرم بیرون اومد و درد عجیبی تمام سرم را فرا گرفت. خودم رو به خیابون رسوندم میخواستم خودم رو امسال خیلی امیدوارنشون بدم و وسایل سفر از جمله بادام ،لیمو ترش وکوله خریدم هرچی که برای سفر لازم بود آماده کرده بودم تو مسیر که میومدم چشمم به عکس خانواده شهید ذاکریان افتاد با یه آرامش خاصی منو نگاه میکرد دلم آشوب بود .آشوبی که نمیتونستم آرومش کنم نگاش کردم بعد از اتفاقی که تو خونه شون افتاد و منجر به شهادت کل خانوادهشون شد. چند روز قبل شنیدم که از آثار جامونده از خونه شون دوتا پاسپورت برای دو دختر چند ماهه وچند سالش به دست اومد که امسال اربعین می خواستند راهی بشن ازش خواستم که یا کمک کنه تا بتونم این سفر رو برم یا به من آرامشی بده که بتونم پیادهروی اربعین رو به موقعیتی به سالهای دیگه بسپرم دعا کردم خدایا خودت آرومم کن تا بتونم این شوق زیارت را تحمل کنم باز در انتظاری که قسمت و روزیم کی بشه تا بتونم این سفر رو برم. بعد از اون مثل اینکه یه آب سردی رویم ریخته باشن آروم شده بودم و تعجب میکردم که صحبت و توسل با شهیدچطور آرامش را بر دلم بازگردانده بود.
#نادعلیزاده#اربعین#شهید_ذاکریان@afra_mazandaran
۱۹:۰۳
۱:۵۴
برادر بزرگتر شهید بود. از لحظه ای که شروع کرد به حرف زدن یک سر شجاعت و جسارت برادر کوچک ورد زبانش بود. می گفت:" با اینکه بچه آخر بود، اما چون همیشه اقتدار و صلابت داشت، از بچگی حسن خان صداش می زدیم. حتی توی کوچه و محل من و برادر بزرگترم را می گفتن برادر حسن خان ..."بعد از تعریف های شنیدنی زیادش، خانم مجری پرسید:" فکر می کنی سرچشمه این شجاعت شهید از کجا نشات گرفت؟"- پدرم سال ها قبل برشکست شده بود. ما خیلی بچه بودیم. سر ظهر، سفره ناهار پهن می شد، مادرم یه دونه نیمرو رو تقسیم می کرد بین ما. خودش در آخر لقمه نون رو تو روغن چسبیده تابه می زد و می خورد. حسن خان، چه از ظاهر، چه از رفتار و منش کاملا شبیه مادرم بود. مادرم، توی بدترین روزهای زندگی ضامن اقتدار و امنیت خانواده بود."مجری از مادر پرسید:" شما چطور خبر شهادت رو شنیدین؟"مادر با همان ویژگی هایی که پسرش تعریف می کرد جواب داد:" پسرم محافظ سردار حاجی زاده بود. وقتی از زمزمه های اسرائیل و ترور حرف می زدیم گفت؛ مادرجان، من نزدیک ترین محافظ حاجی ام، اگه شنیدی حاجی شهید شد و من خونه کنارت نبودم، مطمئن باش منم شهیدم."
#شهیدحسن_شریفی#شهیدسردارحاجی_زاده#شهدااقتدار#زینب_غفوری@afra_mazandaran
#شهیدحسن_شریفی#شهیدسردارحاجی_زاده#شهدااقتدار#زینب_غفوری@afra_mazandaran
۵:۲۷
بازارسال شده از روزنامه صدای ایران
۹:۳۱
«ما که دیگه زورمون بهش نمیرسه. خدا بزنه این ویکیپدیا رو از وسط نصف کنه.»این حرف زهرا بود. وقتی پسر پانزده سالهاش متین بادی به غبغب انداخته بود و گفته بود: «فکر کردی تحقیق نکردم و هیچی حالیم نیست؟ همهٔ چیزایی که تعریف کردم منبع داره!»زهرا فهمیده بود از کدام منبع حرف میزند. ویکیپدیا! که به نظر زهرا بیشتر شبیه منبع آب بود تا منبع اطلاعات!حالا آمده بود چایی عصرش را پیش من بخورد و حرصش را هم پیش من بزند.- پسرهٔ نادون! اون همه موشکی که هفت سال پیش زدیم به اسرائیلو میگه دروغه! توهم ایرانیاس واسه قهرمان کردن خودشون. برگشته میگه اون سال ایران بود که جنگو شروع کرد. آمریکام دید اینا ول کن هم نیستن. اومد یکی زد تو گوش این یکی زد تو گوش اون گفت بس کنید دیگه! این شد که جنگ تموم شد.»سرخ و سیاه شد و هی زد به ران پایش که ببین این بچه چطور به فنا رفته! چطور چشم و گوشش را دروغ پر کرده. حالا من چه خاکی به سرم کنم؟ پسره پاک از دست رفته. یک سره آمریکا آمریکا میکند!نگاهم چرخید روی طه که توی اینترنت دنبال داستانی از موشکهای ایرانی میگشت. برگشتم به زهرا جوابی بدهم که دیدم نیست. شخصیت داستانم رفته بود. متینش هم رفته بود. من مانده بودم و طه که حالا تا پانزده سالگی هنوز هفت سال وقت داشت. نفس راحتی کشیدم. اما سرم را که پایین انداختم و نگاهم به گوشی توی دستم افتاد؛ دوباره دلم لرزید. یادم افتاد چطور شد که قصهٔ زهرا برایم ساخته شد. داشتم عکسهایی که عاطفه فرستاد توی گروه روایتنویسی میدیدم. عکس از صفحه ویکیپدیا گرفته بود. زیرش نوشته بود: «بچهها داشتم جستجو میکردم در مورد جنگ ببینید چیا آورد. چقدر بده که اینا اینطوری اشتباه به دست نسل های بعد برسه. هرچی ترامپ لعنت شده گفته، شده اینجا فصلالخطاب»طه پوفی کشید. پرسیدم: «چیزی پیدا کردی؟»گفت: «نه هنوز.»لپتاپ را روی میز باز کردم و گفتم: «بذار کارم تموم شه خودم برات تعریف میکنم.»گفت: «خب الان بگو. کارت چیه؟»گفتم: «باید ویکیپدیا رو از وسط نصف کنم.»
#طیبه_مهدیزاده #جنگ_روایتها@afra_mazandaran
#طیبه_مهدیزاده #جنگ_روایتها@afra_mazandaran
۹:۰۳
پای گرتا تونبرگ به غزه نرسید. اما وقتی به فرودگاه آرلاندای استکهلم رسید، مردم با آغوشهای گرم و دستههای گل و چفیه و شال فلسطینی به استقبالش آمدند. اولش فقط مدافع محیطزیست بود. از همانها که برای مرگ دلفینها گریه میکنند و لب به گوشت نمیزنند. پانزده ساله که بود درس و مدرسه را ول کرد آمد نشست جلوی پارلمان سوئد. هر روز برای آلودگی زمین پلاکارد دستش گرفت. بعد کمکم پایش به کنفرانسهای اقلیمی باز شد و اجلاسهای جهانی و رسانههای بینالمللی. خوب برایش دست میزدند. برای محیطزیست بغض میکرد و صدایش میلرزید. تا اینکه توی ۳۶ مین کاروانی که سعی کرد برای مردم غزه آذوقه ببرد، همراه شد. که خب موفق نشدند. او هم مثل باقی سرنشینان کشتی بازداشت شد و بعد هم به کشورش برش گرداندند. اما وقتی برگشت؛ توی مصاحبهاش گفت واقعیت این نیست که ما بازداشت و دیپورت شدیم و هرچه دارو و آرد و شیرخشک و برنج و لباس و لوازم بهداشتی زنانه و عصا و اندامهای مصنوعی برای کودکان قطععضوشده بوده را اسرائیل مصادره کرده؛ بلکه واقعیت این است که در غزه دارد نسلکشی اتفاق میافتد. ترامپ به او که چند دوره نامزد جایزه صلح نوبل شده بود؛ لقب «زن جوان عصبانی» را داد. و به او گفت: «برود دوره مدیریت خشم بگذراند.»ولی گرتا تونبرگ در جواب گفت: «دنیا به زنان عصبانی بیشتری نیاز دارد.»ندیدم موقع گفتن این حرفها بغض کند. کسی هم بعدش برایش دست نزد. به نظرم دیگر بعید است جایزه صلح نوبل را هم ببرد. اما عوضش به فاصله سه ماه بعد، حالا ۳۷مین کاروان کمک به مردم غزه راه افتاده. اینبار دیگر یک کشتی و دو کشتی و چهار کشتی نیست. صد کشتی است. به این فکر نمیکنم که به غزه میرسند یا نه. به این فکر میکنم که دیگر مقاومت از غزه گذشته. سرریز کرده توی دریا. مسیر ساخته. هرکس راه میافتد بینصیب نمیماند. این فلسطین دارد با دنیا یک کارهایی میکند. هیچ چیز از دنیا نگرفته ولی دارد یک چیزهایی بهش میدهد که من آخرش نفهمیدم، این کمکهای بشردوستانه که میگویند از کجا دارد به کجا میرسد!
#طیبه_مهدیزاده#کشتی_کمکهای_بشردوستانه@afra_mazandaran
#طیبه_مهدیزاده#کشتی_کمکهای_بشردوستانه@afra_mazandaran
۱۹:۳۸
نمیدانم دقیقا کدامشان بود. سجیل ، فتاح، خرمشهر یا ...مصاحبه ی تلویزیون را با اشک دنبال می کنم.هنوز رد سوختگی روی دستانش پیداست . نشان قهرمانی که احتمالا تا آخر عمر بر سینه اش خواهد ماند.وقتی جنگنده های اسرائیلی می زدند او هم تصمیم گرفت بزند.تا پای جان برای ایران خوش رقصی کرد.با بغض تعریف میکند: در آن لحظه ی حساس شاید هرکسی بود فکر می کرد جان با ارزشش را بر دارد و به پناه گاه برود. اما او و همرزمانش پای لانچرها ماندند. پرتابها تا آخرین دانه شان انجام شد و با موفقیت به مقصدها نشست.۷۰ موشک در ازای ۴۰ جان !
#موسوی_روشن#موشک#فداکاری@afra_mazandaran
#موسوی_روشن#موشک#فداکاری@afra_mazandaran
۴:۲۸
کنار مادر نشستهام.لیوان چای به دست و در حال گذراندن زندگی خیلی معمولی.آنطرف تر اما؛ناوگان صمود گرفتار چنگال خصمانه اسرائیل شده. برای جلوگیری از درز اطلاعات، تلفنهمراه را به آب انداختند. برای جلوگیری از بی حرمتی قرآن را به آغوش آب سپردهاند. نفس به نفس میجنگند، برای رسیدن به فلسطین.برای سیراب کردن چشمان تشنهٔ مدد کودکانی که آخرین مرتبهای که سیراب شدند را نمیدانند.برای رساندن فریاد انسانیت و آزاده بودن، به همهٔ مردم جهان.لحظات تاریخ سازِ اکنون، مرز میان حق و باطل را شفاف تر از گذشته نشان میدهد.ما کجای این ماجرا ایستادهایم؟!
#صمدی#کاروان_صمود#غزه@afra_mazandaran
#صمدی#کاروان_صمود#غزه@afra_mazandaran
۹:۴۰
باید این بغض را میترکاندم. امشب دیگر باید مینوشتم. از روز سیزدهم جنگ. از خنجری که از پشت به قلب میخورد. از هابیل و قابیل. از برادرکشی.یکی میگفت در دفاع دوازده روزه اینقدر نترسیده بودیم. فکر میکردیم ته این سر و صداها فوقش یک انفجار است و مرگی که از دست بزرگترین دشمن رسیده.اما این جنگ، سهمگین بود. تصور اینکه در خیابان تکه تکه شوی وحشتناک بود. آن هم به دست همانهایی که مثل تو فارسی حرف میزنند. حتی محلی حرف میزنند. و آدم یک کوچه بالاتر یا همسایهٔ طبقهٔ پاییناند.تا قبل از آنکه این را بگوید جرأت نکرده بودم بگویم از تنهاییِ این روزها چقدر ترسیده بودم؛ حتی از قطعی فضای مجازی. اما وقتی ترسش را گفت، فهمیدم او هم از تنهایی میترسد. از اینکه فکر کند آدمهای اطرافش برادر کشند و بخواهد خودش را از همه دور کند، میترسد.امروز همسرم گفت عدهای از روحانیون خوزستان رفتهاند زندان و با محکومین اغتشاش، بساط حلقه معرفت چیدهاند. حرف زدهاند و حرف شنیدهاند. گاهی لازم شده عمامه از سر بردارند و بگویند مشکل این است؟ میگذاریمش کنار. تا بعد سر صحبت راحتتر باز شود. میان این همه شقاوت و پستی که این روزها از جماعت آشوبگر شنیده و دیده بودم، این خبر به دلم نور انداخت. مثل خبر آشتی دو برادر بود. انگار عدهای راه افتاده بودند از میان لشکر زامبیها آدمیزاد درست کنند. یاد فیلم ملک سلیمان افتادم. آنجا که سلیمان نبی از لشکر پریشان دشمن ناامید نشد. رفت به پیشانی انسانهای جنزده دست گذاشت. ارواح سیاه را از وجودشان بیرون کرد. و آنوقت آن طفلکها نفس راحت کشیدند. چهرهشان از سیاهی درآمد. دوباره توانستند بخندند و دیگر بیاراده وحشیگری نکنند.وقتی حس میکنم آدمیزادها میتوانند زیاد شوند دلم گرم میشود. از تنهایی درمیآیم. دوست دارم برای روزهایی که از تنهایی ترسیده بودم بغض بترکانم و یک دل سیر گریه کنم. و بعد..بعدش هرکسی را که آدم است دوستتر داشته باشم و بیشتر مراقبش باشم.
#طیبه_مهدیزاده#روز_سیزدهم_جنگ#اغتشاش#روحانیت#ملک_سلیمان@afra_mazandaran
#طیبه_مهدیزاده#روز_سیزدهم_جنگ#اغتشاش#روحانیت#ملک_سلیمان@afra_mazandaran
۱۷:۴۸
ا﷽روایتی از #ایرانِمقاوم
روایت یک شاهد عینی
از ۱۴۰۴ به ۱۵۰۰.سلام. ما دشمنی جانی داشتیم. من آن روز را به چشم دیدم...
شب جمعه بود. در حال آماده شدن و رفتن برای یاد واره ی شهدا بودم. بوی نذری شهدایی می آمد. از لحظه ای که دعوتنامه را دیدم دل توی دلم نبود. مگر بخاطر شرایط جسمی ام چقدر می توانستم غذا بخورم. تنها چیزی که از بودن در محفل شهدا مرا سیراب می کرد، نورانیت و معنویت و حضور معنوی شهدا در زندگی ام بود.از ساعت پنج عصر تا هشت شب کلاس آنلاین داشتم. درس آن روز را اصلا نمی فهمیدم و دلم می خواست هر چه زودتر زمان بگذرد و خودم را به مصلا برسانم. بر خلاف همیشه بدون اجازه ی استادم کلاس را ترک کردم و دست دخترم را گرفتم و از خانه بیرون رفتیم. دخترم بر خلاف تیپ و ظاهرش او هم عاشق شهدا بود، از بچه گی هر وقت می خواست دفتری بخرد دنبال لوازمی بود که عکس شهدا بر جلدشان حک شده باشد. او شانزده سالش هم تمام نشده بود.از کوچه ی مان گذشتیم و به سمت خیابان و بعد به میدان نزدیکتر شدیم، خیل عظیم جمعیتی آمده بودند، عده ای برای تماشا، جمعی در حال کف زدن و شعار دادن، و چند جوانی که تقریباً همسن دخترم و یا کمی بزرگتر بودند، مشغولِ کندن تابلوی دور میدان بودند، همینطور که از تعجب به همه جا نگاه می کردم با خودم بلند بلند حرف می زدم و می گفتم:برای چی تابلو رو تکه تکه می کنید؟ اگر مشکل اقتصاد هست، چرا اموال عمومی رو خراب می کنید.دخترم ترسیده بود و به من می گفت چیزی نگو، ظاهراً آشوبگران هستند و هیچ چیزی را هم نمی فهمند.تنها چیزی که دلم آرزو می کرد، دو بال برای پرواز داشتم تا بپرم و هر چه زودتر به یادواره برسم. افسوس که دشمن با فریب جوانان و نوجوانان ما سعی می کرد بین مردم شکاف ایجاد کند و از آب گل آلود ماهی بگیرد، اما ظاهراً تورش را بد جایی پهن کرده بود.دشمن ما آن روز شعار ملت ما را نمی فهمید:ما ملت شهادتیم، ما ملت امام حسینیم.#مقاومت
#زهرا_ملانیا


#خط_روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی
https://zil.ink/Khatterevayat
از ۱۴۰۴ به ۱۵۰۰.سلام. ما دشمنی جانی داشتیم. من آن روز را به چشم دیدم...
شب جمعه بود. در حال آماده شدن و رفتن برای یاد واره ی شهدا بودم. بوی نذری شهدایی می آمد. از لحظه ای که دعوتنامه را دیدم دل توی دلم نبود. مگر بخاطر شرایط جسمی ام چقدر می توانستم غذا بخورم. تنها چیزی که از بودن در محفل شهدا مرا سیراب می کرد، نورانیت و معنویت و حضور معنوی شهدا در زندگی ام بود.از ساعت پنج عصر تا هشت شب کلاس آنلاین داشتم. درس آن روز را اصلا نمی فهمیدم و دلم می خواست هر چه زودتر زمان بگذرد و خودم را به مصلا برسانم. بر خلاف همیشه بدون اجازه ی استادم کلاس را ترک کردم و دست دخترم را گرفتم و از خانه بیرون رفتیم. دخترم بر خلاف تیپ و ظاهرش او هم عاشق شهدا بود، از بچه گی هر وقت می خواست دفتری بخرد دنبال لوازمی بود که عکس شهدا بر جلدشان حک شده باشد. او شانزده سالش هم تمام نشده بود.از کوچه ی مان گذشتیم و به سمت خیابان و بعد به میدان نزدیکتر شدیم، خیل عظیم جمعیتی آمده بودند، عده ای برای تماشا، جمعی در حال کف زدن و شعار دادن، و چند جوانی که تقریباً همسن دخترم و یا کمی بزرگتر بودند، مشغولِ کندن تابلوی دور میدان بودند، همینطور که از تعجب به همه جا نگاه می کردم با خودم بلند بلند حرف می زدم و می گفتم:برای چی تابلو رو تکه تکه می کنید؟ اگر مشکل اقتصاد هست، چرا اموال عمومی رو خراب می کنید.دخترم ترسیده بود و به من می گفت چیزی نگو، ظاهراً آشوبگران هستند و هیچ چیزی را هم نمی فهمند.تنها چیزی که دلم آرزو می کرد، دو بال برای پرواز داشتم تا بپرم و هر چه زودتر به یادواره برسم. افسوس که دشمن با فریب جوانان و نوجوانان ما سعی می کرد بین مردم شکاف ایجاد کند و از آب گل آلود ماهی بگیرد، اما ظاهراً تورش را بد جایی پهن کرده بود.دشمن ما آن روز شعار ملت ما را نمی فهمید:ما ملت شهادتیم، ما ملت امام حسینیم.#مقاومت
۴:۳۰
کافیست یکی دوبار پلک بزنی
من در چشمان علی برقی دیدم که دستگیرم شد امید، گنجِ زیر خاک نیست. که ساعتها و روزها زمین سرد و تاریک را بکَّنی؛ و آخرش برسی به یک صندوق بزرگ طلایی که اسمش امید است. آنوقت زندگی برایت روشن شود. نه! امید این نیست.
علی وقتی از پنجشنبهٔ چهارراه ۱۷ شهریور تهران حرف میزد، من از زنده ماندنش ناامید شدم. صد و پنجاه نفر نیروی ضد شورش، گیر کرده بودند بین چند هزار نفر جمعیت آشوبگر. گفت هیچ شبی به اندازه آن شب، من قیچی شدن و محاصره را درک نکردم. و البته یک چیز دیگر را. مرگ را. بین چنین جمعیتی گیر کردن یعنی خود مرگ. دیگر امیدی نداشتیم. آن همه آدم اگر هرکدام لگدی به ما میپراند، از ما یک انگشتر هم باقی نمیماند. چه برسد که سلاح داشتند و قمه و مدام سنگ میزدند درحالی که ما یک فشنگ جنگی هم نداشتیم.توی جمع خانوادگی نشسته بودیم. علی با آب و تاب تعریف میکرد و همه ماتمان برده بود. بیتعارف میگفت که جمعیت آشوبگران چقدر زیاد بود. میگفت که چقدر آتش و دود دیده. میگفت که چقدر گاز اشکآور از خودی خوردهاند. میگفت که چطور امتحان و دانشگاه را پیچانده و بیخبر از پدر و مادرش هرشب رفته به دل آشوب و از همین هم میترسیده بعد از شهادتش، کسی دنبال جنازهاش نگردد. و من مانده بودم با این همه ظلمت و ترس، چطور حالا صحیح و سالم اینجاست و اینقدر هم سرزنده که برای اولین بار، «نمیخواهم» و «زود است» را کنار گذاشته و سرشب داشت به مادرش میگفت وقتش رسیده برایم آستین بالا بزنی. وسط همین فکرها بودم که چشمم خورد به گردنآویزش. نقش شمشیر ذوالفقار بود. حالا که علی قوز کرده و با انگشت روی فرش، طرح چهارراه ۱۷ شهریور را میکشید؛ ذوالفقار آویز گردنش، تاب میخورد. بیاختیار به امیرالمومنین توسل گرفتم که علی را نجات دهد. یادم رفته بود علی زنده مانده و حالا اینجاست و آنچه میشنوم قصهای است از هفتهٔ پیش.گفت بین این ناامیدی، تنها کاری که کردیم این بود که به هم وصیت کنیم. بغلدستیهامان را میان آن تاریکی و سر و صدا و از پشت کلاههای فیسماسک نمیشناختیم. اما همانطور که سوار موتور بودیم، همدیگر را بغل میکردیم و به هم میگفتیم خیلی خوب جنگیدی. جگر داشتی. انشاءالله آن طرف هم باهمیم. یکی به گریه افتاده بود و دیگری آرنجنش را روی موتور جمع کرده بود و پیشانیاش را به آرنج رسانده بود. تا اینکه فرماندهمان رفت دوپا ایستاد روی یکی از موتورها. شروع کرد حرف زدن. از ابالفضلالعباس گفت. از اینکه دورهتان کردند. وقت آن است که مثل عباس جگر کنید. شما هم شیربچههای حیدر کرارید. از پدر مدد بگیرید و بزنید به دل مرگ. هرچه باداباد.علی میگفت تا قبل حرفهای فرمانده حس میکردم بیحسترین آدم روی زمینم با دست و پای شل مانده بودم ترک موتور. اما حالا با حرفهای فرمانده میخواستم از کوه یکسره بالا بروم. آرایش نظامی گرفتیم و گاز موتورها را زیاد کردیم. راه افتادیم. بوق میزدیم و باتونهامان را به سپر میکوبیدیم و از ته دل نعره حیدر حیدر میزدیم. چشم باز کردیم دیدیم جمعیتی نمانده. همهشان دارند از نعرههامان فرار میکنند. ما که حیران معجزهٔ این ذکر شده بودیم جان تازه گرفتیم. رفتیم و باز هم رفتیم. تا اینکه واقعاً همهشان فرار کردند. فهمیدیم رمز پیروزی همین است. باز هم رفتیم. با همین نعرهها میدان خراسان را گرفتیم. ونک را گرفتیم. شوش و مولوی را گرفتیم. بهارستان را گرفتیم. و تهران را پاک کردیم.
من از برق چشمان علی فهمیدم امید، گنجِ زیر خاک نیست. امید چشم است. همراه توست. در هر لحظه که وهم ناامیدی را جلویت دیدی؛ کافیست یکی دوبار پلک بزنی. آنوقت میبینی دیگر آنقدرها هم تاریک نیست. میشود دید. دیدن، همان امید است. تا وقتی از ظلمت نترسی و به دلش بزنی؛ چشم هم همراهیت میکند. وهمِ ناامیدی را با نعرهای میشکند و دیدن را قسمتت میکند.
#طیبه_مهدیزاده#امید#شیربچههای_حیدر#ذوالفقار#بسیج_ضد_شورش@afra_mazandaran
من در چشمان علی برقی دیدم که دستگیرم شد امید، گنجِ زیر خاک نیست. که ساعتها و روزها زمین سرد و تاریک را بکَّنی؛ و آخرش برسی به یک صندوق بزرگ طلایی که اسمش امید است. آنوقت زندگی برایت روشن شود. نه! امید این نیست.
علی وقتی از پنجشنبهٔ چهارراه ۱۷ شهریور تهران حرف میزد، من از زنده ماندنش ناامید شدم. صد و پنجاه نفر نیروی ضد شورش، گیر کرده بودند بین چند هزار نفر جمعیت آشوبگر. گفت هیچ شبی به اندازه آن شب، من قیچی شدن و محاصره را درک نکردم. و البته یک چیز دیگر را. مرگ را. بین چنین جمعیتی گیر کردن یعنی خود مرگ. دیگر امیدی نداشتیم. آن همه آدم اگر هرکدام لگدی به ما میپراند، از ما یک انگشتر هم باقی نمیماند. چه برسد که سلاح داشتند و قمه و مدام سنگ میزدند درحالی که ما یک فشنگ جنگی هم نداشتیم.توی جمع خانوادگی نشسته بودیم. علی با آب و تاب تعریف میکرد و همه ماتمان برده بود. بیتعارف میگفت که جمعیت آشوبگران چقدر زیاد بود. میگفت که چقدر آتش و دود دیده. میگفت که چقدر گاز اشکآور از خودی خوردهاند. میگفت که چطور امتحان و دانشگاه را پیچانده و بیخبر از پدر و مادرش هرشب رفته به دل آشوب و از همین هم میترسیده بعد از شهادتش، کسی دنبال جنازهاش نگردد. و من مانده بودم با این همه ظلمت و ترس، چطور حالا صحیح و سالم اینجاست و اینقدر هم سرزنده که برای اولین بار، «نمیخواهم» و «زود است» را کنار گذاشته و سرشب داشت به مادرش میگفت وقتش رسیده برایم آستین بالا بزنی. وسط همین فکرها بودم که چشمم خورد به گردنآویزش. نقش شمشیر ذوالفقار بود. حالا که علی قوز کرده و با انگشت روی فرش، طرح چهارراه ۱۷ شهریور را میکشید؛ ذوالفقار آویز گردنش، تاب میخورد. بیاختیار به امیرالمومنین توسل گرفتم که علی را نجات دهد. یادم رفته بود علی زنده مانده و حالا اینجاست و آنچه میشنوم قصهای است از هفتهٔ پیش.گفت بین این ناامیدی، تنها کاری که کردیم این بود که به هم وصیت کنیم. بغلدستیهامان را میان آن تاریکی و سر و صدا و از پشت کلاههای فیسماسک نمیشناختیم. اما همانطور که سوار موتور بودیم، همدیگر را بغل میکردیم و به هم میگفتیم خیلی خوب جنگیدی. جگر داشتی. انشاءالله آن طرف هم باهمیم. یکی به گریه افتاده بود و دیگری آرنجنش را روی موتور جمع کرده بود و پیشانیاش را به آرنج رسانده بود. تا اینکه فرماندهمان رفت دوپا ایستاد روی یکی از موتورها. شروع کرد حرف زدن. از ابالفضلالعباس گفت. از اینکه دورهتان کردند. وقت آن است که مثل عباس جگر کنید. شما هم شیربچههای حیدر کرارید. از پدر مدد بگیرید و بزنید به دل مرگ. هرچه باداباد.علی میگفت تا قبل حرفهای فرمانده حس میکردم بیحسترین آدم روی زمینم با دست و پای شل مانده بودم ترک موتور. اما حالا با حرفهای فرمانده میخواستم از کوه یکسره بالا بروم. آرایش نظامی گرفتیم و گاز موتورها را زیاد کردیم. راه افتادیم. بوق میزدیم و باتونهامان را به سپر میکوبیدیم و از ته دل نعره حیدر حیدر میزدیم. چشم باز کردیم دیدیم جمعیتی نمانده. همهشان دارند از نعرههامان فرار میکنند. ما که حیران معجزهٔ این ذکر شده بودیم جان تازه گرفتیم. رفتیم و باز هم رفتیم. تا اینکه واقعاً همهشان فرار کردند. فهمیدیم رمز پیروزی همین است. باز هم رفتیم. با همین نعرهها میدان خراسان را گرفتیم. ونک را گرفتیم. شوش و مولوی را گرفتیم. بهارستان را گرفتیم. و تهران را پاک کردیم.
من از برق چشمان علی فهمیدم امید، گنجِ زیر خاک نیست. امید چشم است. همراه توست. در هر لحظه که وهم ناامیدی را جلویت دیدی؛ کافیست یکی دوبار پلک بزنی. آنوقت میبینی دیگر آنقدرها هم تاریک نیست. میشود دید. دیدن، همان امید است. تا وقتی از ظلمت نترسی و به دلش بزنی؛ چشم هم همراهیت میکند. وهمِ ناامیدی را با نعرهای میشکند و دیدن را قسمتت میکند.
#طیبه_مهدیزاده#امید#شیربچههای_حیدر#ذوالفقار#بسیج_ضد_شورش@afra_mazandaran
۶:۳۰
آنها از گناهِ نکرده علم انتقام بسازند و ما از تکهپارههامان نه؟!
مرد شیشه دودی ماشین را پایین داد و گفت: «خانمها راهپیمایی تشریف میبرید؟»دهان باز کردم بگویم نه، دیدم خیلی ضایع است. بچهها را با سربند «ما ملت امام حسینیم» و پرچم آوردهام سر کوچه ایستادهایم؛ خب داد میزند که میخواهیم کجا برویم. بعد بگویم نه؟! ولی آره هم بگویم خطرناک است. نکند منتظر باشد بگویم آره و وینچرسترش را دربیاورد و پَر پَرمان کند. باز فکر کردم اگر میخواست بزند که میزد؛ سوال کردن نداشت. به مغز خیالاتیام خندیدم. اما وقتی یادم افتاد کجا ایستادهام خندهام خشکید. درست زیر بنر جوانی از محلهمان که رفته بود اغتشاش و کشته شده بود. پزشکی قانونی گفته بود از فاصله نزدیک شلیک شده. با کُلت. به سرش خورده. وقتی هم که رفتند پاسگاه را بگیرند که سربازان فشنگ جنگی نداشتند. کار خود اغتشاشگران بوده. اما دوستانش باور نکردند. چپ و راست بسیج محله را تهدید کردند که میآیند و میکُشند و مسجد و قرآنهای محله را آتش میزنند و به قول خودشان انتقام میگیرند. هول برم داشت. با خودم گفتم عجب بیاحتیاطی کردیم! توی چنین اوضاعی باید اسنپ میگرفتیم. نه اینطور پیاده. مغزم هنوز به نتیجه نرسیده بود چه جوابی به مرد بدهد که مامان گفت: «بله»با چشمان گشاد شده نگاهش کردم که یعنی شخصی سوار شویم؟! در ماشین را باز کرد. از لای دندانهایی که چادر را برایش نگهداشته بودند، گفت: «پیره. بهش نمیاد بخواد اذیت کنه. بشین»من هاج و واجتر شده بودم. که خب این چه استدلالی است. گیرم که پیر! غریبه که هست. به ماشین نوی ضربهگیردارش(از همین ابر آبیهای چسبی به در ماشینش بود) و روکشهای تر و تمیزش هم نمیخورد کارش مسافرکشی باشد. ولی دیگر مامان و بچهها سوار شده بودند. مانده بودم من!با خودم گفتم خدایا! وضع را ببین! آمریکا و اسرائیل هرچه کومله و منافق و مجاهد خلق و داعشی بوده جمع کردند فرستادند تا بشوند اربابان اوباش و شرخران داخلی؛ و بعد دسته دسته ریختهاند توی شهر و محلات؛ جوان و پیر و بچه از ما سر بریدهاند و آتش زدهاند. توی همچین اوضاعی من چه کار از دستم برآمد؟ هیچ! نشسته بودم توی خانه سماقم را میمکیدم. حالا که زد و یک امروزی را گذاشتند برای امثال منِ بیدست و پا که بیایم راهپیمایی و یک خودی نشان بدهم؛ نگذار همینجا نرسیده به راهپیمایی سلاخی شویم برویم پی کارمان. این قرآن توی کیفم را امروز توی راهپیمایی دست نگیرم و شعار ندهم، به خودت قسم، بیخاصیت از دنیا رفتهام. پس اگر امروز روز مرگ من است، بیزحمت دو ساعت تأخیر بینداز من به راهپیمایی برسم. اصلاً این هم انتقام من است. به خودت قسم مردیم بسکه این روزها توی خانه و در خودمان، خونِ دل خوردیم و خبر تکه تکه شدن آدمهای بیگناه را شنیدیم و آنقدر خودمان را در وسط معرکه تصور و و فقط تصور کردیم که بوی گوشت سوخته زد زیر دماغمان. ما هم آدمیم. چطور آنها از گناه نکرده علم انتقام بسازند و ما از تکهپارههامان نه؟! بگذار برسم راهپیمایی. امروز را بگذار!به امید استجابت همین دعا بسمالله گفتم و سوار شدم. تا نشستم هم فهمیدم که دعایم مستجاب شده. مرد قرآن کوچکی را آویز آینه جلویش کرده بود. پیش چشمم تاب میخورد و میگفت جایت امن است. دست خودم نبود که گردن کشیدم. انگار میخواستم به آن قرآن نزدیکتر شوم. همان لحظه چشمم به عصا خورد. کنار صندلیاش یک عصای آلومینیومی زیربغل بود. بیاختیار نگاهم را کشاندم به پاهای مرد. نمیشد فهمید مصنوعی است یا نه. مرد رد نگاهم را گرفت و انگار حس کرد باید توضیحی بدهد. گفت: «سرهنگ بازنشسته سپاهم. سی سال خدمت کردم و این عصارو گرفتم. ولی دیگه تو این سن و سال و با یه پا نمیشه تو گشتهای شبانه رفت.»کوبید روی فرمان ماشین و گفت: «خدا لعنت کنه این اوباشو. امنیتو از مردم گرفتن. نتونستم خونه بمونم. دیدم دخترام و خانمم میخوان برن راهپیمایی این در اون در میزنن چطور برن. میترسیدن به والله! با خودم گفتم زن و بچه مردمم همینن دیگه. خونم جوش اومد. این شد گفتم یه امروز مسافرکش نظام باشم ایشالا خار چشم دشمن بشه.»از شیشه جلوی ماشین ابروهای فلفلنمکی و چشمان پلکافتادهاش را میدیدم. میخورد شصت سال را داشته باشد. گفت که وقتی ما را رسانده میخواهد برود مسیرهای دیگر. هرجا کسی توی راه مانده را بیاورد. چقدر حالش را میفهمیدم. این هم لابد انتقام او بود.
#طیبه_مهدیزاده#انتقام#ما_ملت_امام_حسینیم#امنیت#قرآن@afra_mazandaran
مرد شیشه دودی ماشین را پایین داد و گفت: «خانمها راهپیمایی تشریف میبرید؟»دهان باز کردم بگویم نه، دیدم خیلی ضایع است. بچهها را با سربند «ما ملت امام حسینیم» و پرچم آوردهام سر کوچه ایستادهایم؛ خب داد میزند که میخواهیم کجا برویم. بعد بگویم نه؟! ولی آره هم بگویم خطرناک است. نکند منتظر باشد بگویم آره و وینچرسترش را دربیاورد و پَر پَرمان کند. باز فکر کردم اگر میخواست بزند که میزد؛ سوال کردن نداشت. به مغز خیالاتیام خندیدم. اما وقتی یادم افتاد کجا ایستادهام خندهام خشکید. درست زیر بنر جوانی از محلهمان که رفته بود اغتشاش و کشته شده بود. پزشکی قانونی گفته بود از فاصله نزدیک شلیک شده. با کُلت. به سرش خورده. وقتی هم که رفتند پاسگاه را بگیرند که سربازان فشنگ جنگی نداشتند. کار خود اغتشاشگران بوده. اما دوستانش باور نکردند. چپ و راست بسیج محله را تهدید کردند که میآیند و میکُشند و مسجد و قرآنهای محله را آتش میزنند و به قول خودشان انتقام میگیرند. هول برم داشت. با خودم گفتم عجب بیاحتیاطی کردیم! توی چنین اوضاعی باید اسنپ میگرفتیم. نه اینطور پیاده. مغزم هنوز به نتیجه نرسیده بود چه جوابی به مرد بدهد که مامان گفت: «بله»با چشمان گشاد شده نگاهش کردم که یعنی شخصی سوار شویم؟! در ماشین را باز کرد. از لای دندانهایی که چادر را برایش نگهداشته بودند، گفت: «پیره. بهش نمیاد بخواد اذیت کنه. بشین»من هاج و واجتر شده بودم. که خب این چه استدلالی است. گیرم که پیر! غریبه که هست. به ماشین نوی ضربهگیردارش(از همین ابر آبیهای چسبی به در ماشینش بود) و روکشهای تر و تمیزش هم نمیخورد کارش مسافرکشی باشد. ولی دیگر مامان و بچهها سوار شده بودند. مانده بودم من!با خودم گفتم خدایا! وضع را ببین! آمریکا و اسرائیل هرچه کومله و منافق و مجاهد خلق و داعشی بوده جمع کردند فرستادند تا بشوند اربابان اوباش و شرخران داخلی؛ و بعد دسته دسته ریختهاند توی شهر و محلات؛ جوان و پیر و بچه از ما سر بریدهاند و آتش زدهاند. توی همچین اوضاعی من چه کار از دستم برآمد؟ هیچ! نشسته بودم توی خانه سماقم را میمکیدم. حالا که زد و یک امروزی را گذاشتند برای امثال منِ بیدست و پا که بیایم راهپیمایی و یک خودی نشان بدهم؛ نگذار همینجا نرسیده به راهپیمایی سلاخی شویم برویم پی کارمان. این قرآن توی کیفم را امروز توی راهپیمایی دست نگیرم و شعار ندهم، به خودت قسم، بیخاصیت از دنیا رفتهام. پس اگر امروز روز مرگ من است، بیزحمت دو ساعت تأخیر بینداز من به راهپیمایی برسم. اصلاً این هم انتقام من است. به خودت قسم مردیم بسکه این روزها توی خانه و در خودمان، خونِ دل خوردیم و خبر تکه تکه شدن آدمهای بیگناه را شنیدیم و آنقدر خودمان را در وسط معرکه تصور و و فقط تصور کردیم که بوی گوشت سوخته زد زیر دماغمان. ما هم آدمیم. چطور آنها از گناه نکرده علم انتقام بسازند و ما از تکهپارههامان نه؟! بگذار برسم راهپیمایی. امروز را بگذار!به امید استجابت همین دعا بسمالله گفتم و سوار شدم. تا نشستم هم فهمیدم که دعایم مستجاب شده. مرد قرآن کوچکی را آویز آینه جلویش کرده بود. پیش چشمم تاب میخورد و میگفت جایت امن است. دست خودم نبود که گردن کشیدم. انگار میخواستم به آن قرآن نزدیکتر شوم. همان لحظه چشمم به عصا خورد. کنار صندلیاش یک عصای آلومینیومی زیربغل بود. بیاختیار نگاهم را کشاندم به پاهای مرد. نمیشد فهمید مصنوعی است یا نه. مرد رد نگاهم را گرفت و انگار حس کرد باید توضیحی بدهد. گفت: «سرهنگ بازنشسته سپاهم. سی سال خدمت کردم و این عصارو گرفتم. ولی دیگه تو این سن و سال و با یه پا نمیشه تو گشتهای شبانه رفت.»کوبید روی فرمان ماشین و گفت: «خدا لعنت کنه این اوباشو. امنیتو از مردم گرفتن. نتونستم خونه بمونم. دیدم دخترام و خانمم میخوان برن راهپیمایی این در اون در میزنن چطور برن. میترسیدن به والله! با خودم گفتم زن و بچه مردمم همینن دیگه. خونم جوش اومد. این شد گفتم یه امروز مسافرکش نظام باشم ایشالا خار چشم دشمن بشه.»از شیشه جلوی ماشین ابروهای فلفلنمکی و چشمان پلکافتادهاش را میدیدم. میخورد شصت سال را داشته باشد. گفت که وقتی ما را رسانده میخواهد برود مسیرهای دیگر. هرجا کسی توی راه مانده را بیاورد. چقدر حالش را میفهمیدم. این هم لابد انتقام او بود.
#طیبه_مهدیزاده#انتقام#ما_ملت_امام_حسینیم#امنیت#قرآن@afra_mazandaran
۷:۴۳
شب ها را به عشق مولا به صبح می رسانم، چند روزی به نیمه ی شعبان نمانده است.کمی می ترسم دلشوره قصد دارد راه امید را ببندد اما شکست می خورد، کاش همه ی شکستها به همین راحتی بود.دخترم می گفت:چند روز اول که تصاویر شهدا را می دیدم کارم شده بود گریه کردن، حتی توی اتاق کارمان هم همکاران ما رمقی برای کار کردن ندارند و گریه می کنند.پروژه های نیمه تمامی داریم که با شروع جنگ معلوم نیست چه بر سر آنها خواهد آمد، و این یعنی شکست هزاران امید!اما الآن چند روزیست که دیگر هیچ چیز مرا غمگین نمی کند.هرچه که بخواهد بشود، می شود اما چرخه ی تولید کشور نباید بخوابد، ما مهندسیم و متعهد به وطن، جنگ ما کار ما و پیکار با خوابیده شدن خط تولید ملی ست. دوباره دلشوره و نا امیدی شکست خورد و امید در دل دخترم پیروز و شکوفا شد.سرم را روی بالشتم می خواهم بگذارم و بخوابم اما نمی شود.کابوس جنگ هر چه بذر امید می پراکنم را می خشکاند.خبرهایی از رزمگاه دریایی می شنوم، از آماده باش سلحشور مردان مان در هر کجای خاک ایران. گویا دوباره بوی گلبرگ سرخ لاله ها می آید. دوباره صدای زمزمه ی دعای توسل می آید و بوی عطر تن هایی که غسل شهادت کرده اند. دوباره دلم و دوباره دلم امید را پرورش می دهد و می گوید:اندوهگین مباش وعده ی حق نزدیک است. امید مرا می خواند، امید تو و ما را می خواند.یاد کلام شیرین مرحوم پدرم می افتم هر گاه که نور امید در دلش رو به زوال بود با خودش زمزمه می کرد:الله تویی ناد علی را برسان درمانده منم شاه ولی را برسان.آن دم که اجل دامن عمرم بگیرد. پیش از ملک الموت خدایا تو ولی را برسان.امید امیدواران جهان العجل، العجل مهدی جان.
زهرا ملانیا @afra_mazandaran
۹:۴۷
چشم مادر سیاهی رفت. میخواست هرجور شده محمدش را نجات دهد. اماصدایش درنیامد. ناله زد و روی دست زنی که بهش تکیه کرده بود، ناخن کشید. زن درد مادر را شناخت. درد غریقی بود که به طناب آخر چنگ بزند. یادش آمد روزهایی را که توی کوچه مادر محمد را میدیده. صبحهای زود. شبهای دیروقت. همیشه با چشمانی که کمخوابی ازش داد میزد. چقدر کارگری خانه این و آن را کرده بود. چقدر پایش توی گل و شل شالیزارهای مردم واریس گرفته و زخم نیش زالو بهش نشسته بود تا محمد را مرد کند. آن هم دست تنها. چون شوهرش صرع داشت و نمیتوانست کار کند. محمد را از بچگی فرستاده بود حلقه صالحین مسجد محله. با دستهٔ عزای امام حسین عکس دارد. حالا اینطور از دستش درآمده که پشت تابوتش یک لاالهالاالله هم نگویند؟ خدا را پس بزنند و نامسلمانی دفنش کنند؟ زن با همین فکرها جوش آورد. دست روی دست مادر محمد گذاشت و جگر کرد و داد زد:ـ لاالهالاالله!زنهای دیگر همراهیش کردند. صدا بالا رفت. رفقا باز پیدایشان شد. تهدید کردند که اگر ساکت نشوید همهتان را از قبرستان بیرون میکنیم و خودمان دفنش میکنیم. زنها ساکت شدند. مادر میسوخت. تا محمدش بود همین رفقا نگذاشتند پای پسرش در مسجد بماند. حالا هم که رفته نمیگذارند پای ملائکه به تشییعاش برسد. دوست داشت داد بزند. بگوید که همین شماها نبودید که صبح وقتی خبر را شنیدم و آمدم خانه، دورهام کردید گفتید جمهوری اسلامی جنازه را تحویل نمیدهد چون پسرم اغتشاشگر بوده؟ همین شماها نبودید که جان به لبم کردید از این حرف که پول میگیرند تا جنازه را بدهند؟ و من تا برسم به پزشکی قانونی، صد بار مردم و زنده شدم که حالا یک میلیار پول از کجا بیاورم تا بتوانم پسرم را خاک کنم! حالا که هیچکدامش نبود؛ حالا که به ظهر نرسیده داریم خاکش میکنیم؛ حالا که نه تنها نگفتند تشییع نگیرید گه اعلام عمومی هم کردیم و هرکه خواست آمد؛ حالا خود شما ایستادهاید که نگذارید پسرم را دفن کنم؟ شمرید یا یزید؟ دوست داشت همه اینها را بگوید. حیف که صدایش درنمیآمد. رفقا مرده را از تابوت درآوردند تا بگذارند توی قبر. بینماز. بیتلقین. اینبار غیرت عمو به جوش آمد. جلو رفت و تشر زد:ـ نمیگذارم اینطور خاکش کنید!رفقا گفتند: «تو هم طرفدار نظامی!»گفت: «نظام را چه کار دارم؟ این مسلمان بود! نماز دارد، لامذهبها!»چند نفر دیگر به همراهیاش صدا بالا بردند. باز همهمه شد. عمو تلفنش را درآورد زنگ زد به روحانی محله تا بیاید برای مردهشان نماز بخواند. هنوز همهمه نخوابیده بود که روحانی رسید. بین بخوان و نخوان آدمها، ایستاد و نماز میت خواند. اما به تلقین که رسید، باز زور رفقا چربید. حرف از بیدینی زدند و اینکه ما قرار گذاشتیم دین را از زندگیمان حذف کنیم. محمد بیتلقین خاک شد.مادر محمد برای پسرش بنر نزده. این بنرهای این سر تا آن سر محله را همان رفقا زدهاند. همانها که روز اول میگفتند جمهوری اسلامی خفهشان میکند و نمیگذارد جنازه دفن کنند. حالا بیشتر از مُردههای عادی محله برای رفیقشان بنر زدهاند.مادر محمد هنوز هم دارد تلاش میکند پسرش را نجات دهد. امروز به کمر تا شدهاش دست گرفته بود و توی مسجد میچرخید. روی تکه کاغذها عدد نوشته بود. از یک تا سی. ریخته بود توی نایلون فریزر و بین زنها میگرداند. خواهش میکرد اگر مقدور است یک کاغذ را بردارند. هرکسی یک جزء بخواند به نیت محمد.
#طیبه_مهدیزاده#جمهوری_اسلامی#قرآن#لاالهالاالله#مسجد#اغتشاش@afra_mazandaran
#طیبه_مهدیزاده#جمهوری_اسلامی#قرآن#لاالهالاالله#مسجد#اغتشاش@afra_mazandaran
۸:۵۰
همیشه دلم میخواست من هم یک شاهد عینی باشم. از هر چیزی. از مثلا یک قتل و یا یک دزدی. ولی نبودم. وقتی سال هشتاد و هشت خیابانها شلوغ شد دلم میخواست بروم ببینم. مثلا کلاس کنکور را بهانه کنم و بروم. اما بابا نگذاشت. بعدش سال نود و هشت هم همین طور. بعدترش سال چهارصد و یک و حالا چهارصد و چهار. از شانس بد من هم تمام برنامههایشان شب بود. چند ساعتی توی سرما و گرما میآمدند دور هم جمع میشدند و یک شعارکی میدادند و میرفتند. خودم را یک طوری دلداری میدادم که حالا نرفتی هم نرفتی. همچین چیز دندانگیری هم از دست ندادی. اما راستش من آدم ترسویی هستم. جرات رفتن و حتی دیدن را هم ندارم. فقط دلم میخواست بروم ببینم و بعدش به عنوان یک شاهد عینی بنویسم. مثلا همان جمعه شبی که توی مسجد محلمان یادوارهی شهدا بود. اولش میخواستم بروم بنشینم بین جمعیت و مثل بقیه فقط سخنرانی و مداحی را گوش کنم. اما یکی از خدام یک فلز یاب داد دستم و گفت هر کسی خواست با زور وارد شود جلویش را بگیر. چشمهای درشت شدهام را که دید گفت " ما همه با غسل شهادت اینجاییم"این عکس را خودم گرفتم. قبلترش توی چهار راه شهدا داشتم قدم میزدم. بعد از چند روز از خانه و جای امنم زده بودم بیرون. خانم چادری جلویم را گرفت. گفت:" سلام. تولد امام حسینِ . تشریف ببرید توی مسجد هم پذیرایی بشید هم پرچم متبرک به حرم رو زیارت بکنید." جا خوردم. انگار این زنی که اینجا ایستاده، منم. فکر کردم شاید مثل من اولش نخواسته اینجا بایستد. دوباره یاد آن شب خودم افتادم. فلزیاب را گرفتم و دانه دانه به زنهایی که میآمدند خوشآمد میگفتم. اولش صدایم میلرزید. ولی بعدش اصلا یادم رفت شاید خطری باشد. از فکر مسجد محلمان بیرون آمدم. رفتم توی مسجد چهارراه شهدا. قبلترها هم این جا آمده بودم. اما آن لحظه یک طور دیگری بود. حالم با چند قدم آن طرفتر خیلی فرق میکرد. انگار که اینجا یکی پشتت ایستاده و همان دم در تَرست را میکشد. اولش به خودم گفتم عجب دل و جراتی دارند توی این آشوب این بند و بساط را به پا کردهاند. ولی بعدش فکر کردم همینکارهاست که شهر من را سرپا نگه داشته است. چای را گرفتم و راه افتادم. چند قدم دورتر از مسجد چای پرید توی گلویم. سرفهام گرفت. قطرههای ته حلقم را جا به جا کردم. شنیده بودم پنجشنبه شب هجدهم دی ماه داشتند درِ کلانتری را از جا میکندند. اما کلانتری تا اینجا خیلی فاصله داشت. سرم را بالا بردم. نوشته بود "موسسهی مالی و اعتباری". راستش ترسیدم. فکر کردم اگر زل بزنم به این خرده شیشهها چند نفری میافتند روی سرم. برای چه؟ نمیدانم. ترس است دیگر عقل و منطق که نمیشناسد. زوم کنید روی عکس. قطر این شیشههای شکسته را ببینید. مگر میشود با یک سنگ اینها را به این شکل در آورد؟ با چه زدهاند؟ چه قدر زدهاند؟ کسی بوده جلویشان را بگیرد؟ حتما بوده. مسلح بوده؟ حتما نبوده. الان کجاست؟ زندهست؟ نمیدانم. چرا دست خالی آمده؟ نترسیده بلایی سرش بیاورند؟ جوابی نداشتم. ته شجاعت من همین عکس گرفتن بود. ته نترس بودن او کجا بود؟ چشمهایم را بستم. از خودم پرسیدم" چطور میشود کسی بدون اسلحه و حتی سپر و باتوم جلوی یک لشکر آدم مست و مواد زده و قمه و کلاش به دست بایستد. نکند آنها هم چیزی میزنند؟ اصلا کدامشان شجاعند؟ کدامشان میترسند؟ نمیدانم اما میدانم من جزو هیچکدامشان نیستم. من وسطم. مگر اصلش این نیست که باید تعادل داشت؟ خب شاید من هم بینشان ایستاده باشم. چشمهایم را باز میکنم. دوباره خیره میشوم به شیشههای خورد شده. دوباره میبندمشان. با خودم میگویم اگر من دیگری بودم از دیدن یک همچین عکسی چه حسی داشتم؟ میگفتم "دمشان گرم" یا " الهی دستشان بشکند"؟ اصلا چرا عکس گرفتم؟ برای نوشتن؟ نه. عکس گرفتنم مثل همان قبول کردن فلزیاب شب یادوارهست. میتوانستم وقتی زنگ زدند و گفتند:" بیا نیرو کم داریم." بگویم خستهام. یا اصلا قبول نکنم دم در، خطرناکترین جای ممکن بایستم. با اینکه میدانستم اراذل محل پیغام پسغام کردهاند که ما حمله میکنیم. نه، انگار نمیشود میانه ایستاد. یک جایی نوشته بود آن دو شب "سیزدهمین روز جنگ" است. خوشم آمد از این اصطلاح. توی جنگ هم که نمیشود بیطرف بود. نمیشود وسط ایستاد. آن وقت میشود مثل قطرههای چایی که گیر میکند توی گلو. راه نفس را میبندد. خفه میکند. چشمهایم را باز میکنم. عجب چای به موقعی بود.#ترس#شجاعت#سیزدهمین_روز_جنگ
#زهراغلامزاده@afra_mazandaran
۱۳:۵۰
نه به صبح، که مثل پرتقال آبلَمبو شده، وا رفته بود جلوی تلوزیون؛ نه به حالا که از هیجان وسط هال بپر بپر میکرد و وقت نداشت آبدهان قورت بدهد. توضیحاتش تمام بشو نبود. مهنا هوف کشید و گفت: «داداش! چند ساعته داری حرف میزنی!»طه اعتنا نکرد. آنقدر هیجانزده بود که لبهایش برای لحظهای به هم نمیرسید. حروف میم و ب و پ نصفه نیمه ادا میشد. پشت سرهم قصه بافت و موشک تحلیل کرد. دیگر داشت باورم میشد پسرم صبحها جای مدرسه، میرود کارگاه زیرزمینی ساخت موشک! اولش که گفت میرویم تحقیق از دانشمندان و شهیدان، خیلی باور نکردم. فکر کردم باز هم دارد از آن قصههای تخیلی مخصوص به خودش را تعریف میکند. اما حالا مانده بودم چقدرش راست است و چقدرش خیال؟صبح حوصله نداشت. نشست روی مبل کناریام. کتابی که دیشب وقت خواب، پدرش برایش میخواند هنوز روی مبل مانده بود. گرفت و ورقش زد. از ذهنم گذشت بپرسم این کتاب را دوست دارد یا نه؟ مجموعهای بود از زندگی دانشمندان ایرانی که خودم برایش خریده بودم ولی حالا داشتم فکر میکردم شاید خواندنش زود بوده و کسلکننده باشد. هنوز نپرسیده بودم که گفت: «من این ابوریحان بیرونی رو خیلی دوست دارم. چون خودم تحقیقشو بردم مدرسه.» بعد انگار چیزی یادش آمده باشد بلند شد جلویم ایستاد و شروع کرد از دانشمندان و شهیدان گفتن! گفت با دوستانش نشستهاند هرچه دانشمند و شهید میشناختند لیست کردند و سه تایی توی مدرسه دوره افتادهاند که ازشان بیشتر بدانند. آنقدر بدانند که هرجا اسمشان آمد بتوانند کلی ازشان حرف بزنند. گفت که سوژهٔ چند وقت قبلشان آرمان علیوردی بود. حالا شده تهرانی مقدم. گفتم: «خب از کجا تحقیق میکنین؟» گفت: «از هرجا که شد. دفتر مدرسه. معلمها، معاون، بچههای چهارمی و پنجمی و ششمی و هفتمی.»اولش طبق عادت وقتهایی که قصه تعریف میکند گوش میدادم. خیلی جدی هم گفتم: «گوگل چی؟»انگار واقعاً با یک محقق طرفم. او هم انگار همه راهها را از بَر است، گفت: «گوگل چرت و پرت تحویل میده. گفته تهرانی مقدم سه تا موشک به اسرائیل زده. فقط سه تا! درحالی که ۱۳۰۰ فروند زده. میدونی فروند چیه؟»عددش را از خودش ساخته بود. خندهام را نگه داشتم. فهمیدم دوست دارد ندانم تا بیشتر توضیحش دهد. گفتم: «نه. فروند چیه؟»گفت: «فروند یه لوله خیلی بزرگ و پهنه که موشک به سرش وصل میشه. یعنی هفت هشت تا از من و مهنا رو اگه توش بذارن، بازم جا داره.»کلی هم کلمات عجیب غریب دیگر حفظ کرده بود که هنوز معنی هیچکدامش را درست نمیدانست. ولی خوشحال بودم که لااقل از آن دمغی اول صبح درآمده.به آخر قصه که رسید گفت: «با این کارِ شهید تهرانی مقدم دیگه هیچ کشوری جرأت نکرد به تأسیساتمون حمله کنه.»تازه فهمیدم قصه از کجا آب میخورد. دیشب که مهمانی بودیم، مردها تحلیل مسائل خاورمیانه میکردند. گفته بودند جنگ حتمی است. بی برو برگرد آمریکا میزند. و یکی گفته بود آنوقت اگر تأسیسات را بزنند چه؟ میرسیم به دویست سال پیش. باید برویم با دلو از چاه آب بکشیم و برق و گاز بشود آرزو!حالا طه داشت با موشکهای تهرانی مقدم به حرفهای دیشب توی مهمانی حمله میکرد! فکر کردم بعد از این اگر جایی از احتمال حمله حرف زدند، طه را بیندازم به جانشان، تا نفس دارد از نتایج تحقیقاتش حرف بزند.
#طیبه_مهدیزاده#موشک#شهید_تهرانی_مقدم#شهید_آرمان_علیوردی#ایران_مقتدر@afra_mazandaran
#طیبه_مهدیزاده#موشک#شهید_تهرانی_مقدم#شهید_آرمان_علیوردی#ایران_مقتدر@afra_mazandaran
۱۱:۵۷
اتوبسشان رسید ترمینال. چمدان و ساکها و سبدهایشان را از توی شکم اتوبوس جمع کردند و راه افتادند. نور وسطهای صبح بود که از پنجرههای قد و نیم قد ترمینال میزد توی صورتشان. از سالن انتظار رد شدند و رسیدند به خیابان.هوای تازه خورد به صورت چروکشان. انگار نه انگار وسط زمستان است. شبیه اردیبهشت بابل خودشان بود. چشم چرخاندند به دور و برشان. همه جا ساکت و خلوت بود. خبری از راننده تاکسیهایی که التماسشان کنند" بیا و این ماشین را سوار شو" نبود. پیرزنها و پیرمردها مات مانده بودند چه کنند. کمر درد و پا درد امانشان را بریده بود. از دیروز بعداز ظهر توی ماشین نشسته بودند. توی پچپچهایشان ذوق رسیدن به راهپیمایی مشهد داشتند. حالا تمام شور و شوقشان یکهو پرپر شد. مسئول ترمینال میگفت :" امروز ۲۲ بهمنه. مردم توی خیابانن. اجازه نمیدن تاکسیها این مسیر کارکنن. باید صبر کنین تا خلوت بشه. شاید بشه بعد نماز" بین همهشان اگر کارد میزدی خون باباحاجی در نمیآمد. فکر کرد" این نمیشود که توی پروندهی هفتادسالهی عمرم ۲۲ بهمن امسال خالی باشد." ساکش را گذاشت روی زمین. جلوی بقیه راه افتاد. صدای دورگهاش را انداخت بالای سرش. توی خیابان خالی داد زد: مرگ بر آمریکا#راهپیمایی_۲۲بهمن#مشهد_مقدس
#زهراغلامزاده@afra_mazandaran
۱۱:۰۹