بله | کانال حوزه هنری انقلاب اسلامی سیستان و بلوچستان
عکس پروفایل حوزه هنری انقلاب اسلامی سیستان و بلوچستانح

حوزه هنری انقلاب اسلامی سیستان و بلوچستان

۵۹۳ عضو
بازارسال شده از حوزه هنری انقلاب اسلامی
thumbnail
undefined ببینید| اجرای نمایش خیابانی ایران حسینundefined️نویسنده: ارسلان محبیundefined️کارگردان: مرتضی مودی
undefined️تولید #مرکز_نمایش_حوزه_هنری سیستان و بلوچستان
undefined️اجرا در تجمعات و تکایای شبانه محوری شهر زاهدان
undefined این نمایش تک پرسناژ تماما از زبان مردم بیان میشود، با این موضوع که ما ملت امام حسینیم و از شهادت نمیترسیم، جنگ بین حسینیان و یزیدیان همیشه بوده و هست تا ظهور امام عصر (عج)
undefined @hozehonari_irundefined حوزه‌ی هنری در فضای مجازی:سایتآپارات | ایتا | روبیکا | اینستاگرام

۲۰:۵۷

thumbnail
تا سایه‌ی اوست همچنان بر سر مااز حادثه‌هاست در امان، کشور ماتا کور شود هرآنکه نتواند دیدیکبار دگر جوان شده رهبر ما
میلاد عرفان پور
#امام_سیدمجتبی_خامنه_ای حفظه الله

۲۱:۱۸

thumbnail
ای جهان کام تو شیرین ز عسل خواهد شد مجتبی بعد علی شیر جمل خواهد شد
نریشن: صنم صفازاده تدوین: کمیل خموشی
باشگاه رشد و امید حوزه هنری انقلاب اسلامی سیستان و بلوچستان
@roshd_sb

#حوزه_هنری_سیستان‌وبلوچستان
ما را در فضای مجازی دنبال کنید:https://zil.ink/artsvb

۵:۳۴

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail
undefined شبی برای امین
محمدحسین ملکیان، شاعر، در باب شهادت رهبری و دیدار با شعرا این طور سروده: «بسته‌ست بی‌تو دفتر شب‌های شعر بیت/ بدرود بیت آخر شب‌های شعر بیت»امسال محدودیت نداشتیم. از چند وقت پیش، یک لینک داشتم که با ذوق بفرستم برای همۀ شاعران استان و به همه بگویم برای همۀ شاعرانی که می‌شناسند بفرستند برای شب شعر نیمۀ رمضان. و تأکید می‌کردم اگر با شما تماس گرفتند، به من هم خبر بدهید‌. در دلم دعا می‌کردم امسال آدم‌های بیشتر و جدیدتری دعوت شوند.هر سال بعد از نیمۀ رمضان، تماس‌های گلایه‌آمیز شروع می‌شد و من روسیاه‌تر از آن که بتوانم جوابی بدهم. قاب تلوزیون، دیگر آنقدری جذاب نبود که کسی بخواهد خودش را به آب و آتش بزند برای شعرخوانی. بیت و دکورش هم شاهانه نبود که آدم دلش بخواهد در جایی از آن میزانسن باشد.حالا اسامی شاعران را می‌نویسم. جانم کنده می‌شود تا برای همه توضیح بدهم چرا محفل شعر امین استانی شده. چقدر نفس عمیق کشیدم تا بتوانم پشت تلفن صحبت کنم. نیمۀ رمضان است. مردم چند روز است یتیم شده‌اند و شاعران یتیم‌تر. مشکی‌پوش نزدیک در حسینیۀ دفتر نمایندۀ ولی فقیه ایستاده‌‌ام که خوشامد بگویم. آقای لشکری وارد می‌شود؛ استاد شعر آئینی. یک سال و نیم است ندیدمش. یک سال و نیم است مثل مادری که کودکش را نتوانسته باشد نگه دارد، شعر را از خودم جدا کردم. جدا کردم یک عمدی در کارش هست. شعر از من جدا شد. مجید لشکری آینده‌ای بود که برای خودم متصور شده بودم و محقق نشده بود. سراسیمه است. فرصت احوال‌پرسی نیست.خیالم که از مدعوین جمع می‌شود، پله‌های حسینیه را پایین می‌روم. چقدر دلم می‌خواهد پایین‌تر نروم و روی پله‌ها بنشینم. روی صندلی کنار خانم‌ها جا می‌گیرم. چهار خانمیم و باقی همه، آقا. یک صندلی هم صدر مجلس گذاشته‌اند که عبا و عمامه‌ای مشکی رویش جا خوش کرده و یک عکس. به صندلی سلام می‌کنم. در دلم می‌گویم حتماً شعر همه را می‌شنوی، حتی آن‌ها که خوانده نمی‌شوند، و برمی‌گردم به خودم، حتی آن‌ها که نوشته هم نمی‌شوند.مجری با چند بیت مرثیه شروع می‌کند و تند تند خاطره می‌گوید از نکته‌سنجی رهبرِ شاعر، از خاطرات نیمۀ رمضان و اغلب جمعیتی که دیدار نصیبشان شده، سر تکان می‌دهند‌. یعنی شب‌های شعر بیت چه داشته‌اند که جمع این طور متأثرند؟ میکروفون دور می‌زند و می‌آید رو‌به‌روی خانم کلبعلی؛ تنها شاعره‌ای که قرار است شعر بخواند. به صندلی خالی و عکس نگاه می‌کنم. در دلم می‌گویم به قول شاعر: «باید برایتان غزلی دست و پا کنم/ احساس من درون غزل جا نمی‌شود»با بعضی شعرها، کلمه از چشم‌هایم خارج می‌شود. کلماتی که یک سال و نیم است کنج وجودم حبس بوده و امشب چنان غلیان کرده که هوای سرد حسینیه دارد خفه‌ام می‌کند. مجلس دارد به پایان می‌رسد. آقای محامی هم همراه شاعران دفتر خاطراتش را ورق زده و حیفش می‌آید نقل نکند. می‌گوید رهبری بود هنرمند و هنردوست و حتی تجلی هنر خدا روی زمین.دلم می‌خواهد به یاد جلسات شعری که با آقای لشکری داشتیم، بروم و این بار فقط به عنوان شاگرد خواهش کنم که جلسه با قصیده‌‌های علوی‌شان تمام شود که وقت مهلت نمی‌دهد. قصیده‌های علوی باعث شده بود پایبند جلسات هفتگی بمانم و افسوس. جلسه تمام می‌شود. شاعران دارند می‌روند. این بار نه با ذوق، با حسرت. این بار گلایه‌ای سمتم روانه نیست. دیگر تماسی ندارم که چرا دعوت نشدیم.به سمت خانه می‌روم. پاهایم یخ کرده اما خلقم تنگ است. شیشه را تا ته می‌کشم پایین. یک شعری در گلویم گیر کرده. نه پایین می‌رود، نه می‌آید روی کاغذ. داخل ماشین آب نیست. به خانه که می‌رسم یک لیوان بزرگ آب، مضاف بر بطری آب داخل جلسه می‌خورم بلکه باز شود راه گلویم. نمی‌شود. چقدر دلم می‌خواست امشب شاعر باشم. چرا آن جمعیت همه شاعر مانده بودند؟ شاید یک دلیلش تجربۀ شب‌های شعر بیت باشد. حتماً یک ذوقی دارد که رهبر یک مملکت بین ازدحام دغدغه‌هایش بنشیند و فقط به شعر تو گوش بدهد، نکته بگوید و بدانی احسنت‌هایش از سر عادت نیست. عکس‌ها را نگاه می‌کنم. زیر لب می‌گویم: «چاره‌ای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن/ آدمی را که طلب هست و توانایی نیست»
undefined #فاطمه_رضائی/ ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ (۱۴ رمضان)undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۷:۲۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail
undefined به یاد او
نذر هرساله‌یمان این بود که نیمۀ رمضان هر جا که بودیم، جشنی برای میلاد کریم اهل بیت برگزار کنیم. امسال از اول رمضان فامیل را دعوت کرده بودیم. چند شب قبل، از ذوق میهمانی، خانۀ جدیدمان را برای جشن مهیا کردیم. از شرشره و بادکنک هر چه توانستیم به دیوار چسباندیم. کتیبه‌ها را اتو زدیم و تقریباً دیوارهای خانه پر شدند از اشعار و رنگ و لعاب و همه چیز برای یک جشن و سفرۀ کریمانه آماده بود‌. مداح قرار شد مدح و مولودی بخواند و قاری قرآن مردم را به وجد بیاورد.صبحی که شهادت رهبری را اعلام کردند، دل ما هم مثل تمام مردم عزادار شد. دیگر در تب و تاب جشن نبودیم. با چشم خیس و دل رنج دیده کتیبه‌ها و بادکنک‌ها را در آوردیم. نمی‌توانستیم خانه را آنقدر رنگی و شاد ببینیم. تمام وجودمان غم بود. در دلم می‌گفتم: «یا امام حسن، لیاقت این رو نداشتیم میزبان میهمانان شما باشیم!»یکی دو روز که عزاداری کردیم و دلمان آرام‌تر شد، تصمیم گرفتیم افطاری را برگزار کنیم با این تفاوت که محور برنامه، شهادت رهبری باشد. فکر کردیم و دیدیم ما باید میزبان یک مراسم یادبود برای رهبری باشیم و الا غممان ذره‌ای کم نمی‌شود. یادمان بود هرساله همچین شبی، حضرت آقا محفل شعر برگزار می‌کردند و انگار در این شب مبارک، شادی آقا تنها با شعر تکمیل می‌شد. دیدیم چقدر حق مطلب این ایام هم بیشتر از اینکه با مداحی و روضه بیان شود، با شعر بیان می‌شود. به جای مداح، شاعر آیینی استان، آقای لشگری را دعوت کردیم.ایشان آمد و با تمام توان هر آنچه برای وطن و برای رهبر شهید نوشته بود، خواند. میهمانان خیلی استقبال کردند. آقای لشگری مدام از دیدارهایی می‌گفت که هر ساله همین شب با حضرت آقا داشتند و هر بار بغضش را می‌خورد. بعضی‌ها که معلوم بود محو اشعار شده بودند، با نگاه به عکس حضرت آقا شانه‌هایشان می‌لرزید. وقتی ابیات به حماسه و انتقام و ایستادگی می‌رسید، همان‌ها تند تند اشک‌هایشان را پاک می‌کردند و «به به» نثار شاعر می‌کردند. و این گونه، نذر هر سالۀ ما ادا شد.
undefined #رضوان_جهان‌تیغی/ ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ (۱۴ رمضان)undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۰:۳۲

thumbnail
در لیله‌ی قدر اگر خدا یار شود خورشید در آسمان پدیدار شود در هیات مجتبی سپس جلوه کندتا سید علی دوباره تکرار شود
#عباس_باقری
#حوزه_هنری_سیستان‌وبلوچستان
ما را در فضای مجازی دنبال کنید:https://zil.ink/artsvb

۱۱:۲۶

thumbnail
بر قله ی عالم بنویسید خبر را ایران نگران نیست غم سایه ی سر را
زیرا که در این صحنه ی پیکار، عزیزیدر دست گرفته عَلَمِ سرخ پدر را
#علیرضا_سنچولی( عادل سیستانی )
#حوزه_هنری_سیستان‌وبلوچستان
ما را در فضای مجازی دنبال کنید:https://zil.ink/artsvb

۱۱:۲۷

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail
undefined مردانی که تاریخ را حمل می کنند، از مهاجمان سرحد تا ایل ناروئی
تا اینجا در میان قفسه‌های کتاب، قانونی نانوشته فرمان می‌راند: «کتاب‌ها ما را انتخاب می‌کنند، نه ما آن‌ها را.»این جمله برایم افسانه‌ای بود که هنگام رویارویی‌ام با کتاب «مهاجمان سرحد» و «سه نبرد حماسی بلوچ» در روزگاری که سایۀ ستیز رژیم صهیونی و آمریکا بر سرمان سنگینی می‌کرد، جان گرفت و به واقعیت پیوست. از مقاومت بی‌نظیر مردان و زنان بلوچ در مقابل استعمار انگلیسی‌ها در اوایل قرن نوزدهم تا ناکامی و سرشکستگی «ژنرال دایرِ» بریتانیایی پس از هشت ماه نبرد در بلوچستان که نتوانست حتی وجبی از خاک بلوچستان ایران را از آن مردان و زنان پولادین بگیرد. مهاجمان سرحد با غیرت و مقاومتشان، واژۀ خاک را برایم معنای تازه‌ای بخشیدند.در هیاهوی درونم به دنبال مقاومت از مردم بلوچ در حال و اوضاع کنونی کشور هستم. با خود می‌گویم: «قطعاً از نژاد و ریشۀ مهاجمان سرحد نسل‌هایی وجود دارند که وجودشان از آن خون سرچشمه گرفته است و دلمان خوش باشد که جزوی از آن مشت محکمی هستند که امام شهیدمان گفته بود، بر دهان استعمارگران خواهند زد.»به جستجو ادامه می‌دهم، فضای مجازی و کتاب‌ها را زیر و رو می‌کنم. با دیدن ویدیویی از فراخوان و اعلام ایستادگی و مقاومت ایل ناروئی در برابر گستاخی کنونی رژیم صهیونی و آمریکا، دستم روی صفحۀ گوشی خشک می‌شود و تمامم چشم می‌شود تا ببینم مردان ایلی که از آن متولد شده‌ام، می‌خواهند از پشت قاب صفحۀ گوشی‌ام چه حماسه‌ای خلق کنند.ویدیو رسماً دستم را از لا به لای کتاب‌های تاریخی گرفت و وارد میدان جدیدی کرد. انگار کتاب‌ها که تا چند لحظۀ پیش تنها قفسۀ امن ذهنم بودند، ناگهان مرا به میدان جدیدی پرتاب کردند. صفحۀ نمایش کوچک گوشی به قابِ یک تابلوی زنده مبدل گشته بود؛ میدان جدیدی که در آن تاریخ بلوچ، نه با مرکب، که با گوشت و خون در حال نگاشته شدن بود. مردان ایل ناروئی داشتند تاریخ زنده‌ای را می‌سرودند.مردان طوایف با لباس بلوچی و لنگوته‌هایی که رنگ خاک و آفتاب منطقه را می‌داد، اسلحه به دست در قاب حضور دارند. یک نفرشان با صلابت و شکوه لب به سخن می‌گشاید و با افتخار از اتحاد ایل ناروئی در کنار تمامی اقوام و هموطنان ایرانی برای حفظ غرور و وجود مرزهای ایران اسلامی در برابر دشمنان و ایستادگی‌شان تا پای جان و تا آخرین قطرۀ خون، سخن می‌گوید.تصویر آن مرد، ناخودآگاه لایه‌های زمان را پاره کرد. ذهنم با چنان سرعتی به عقب پرتاب شد که گویی در گردباد تاریخی گرفتار شده بودم. ذهنم سمت نبردِ «اتحادیۀ اقوام» سال ۱۲۹۵ شمسی در منطقۀ گورستانی بلوچستان می‌رود. خوانده بودم در این نبرد از طوایف مختلف بلوچ برای مقابله با «کاپیتان بنتِ» انگلیسی، با هم متحد می‌شوند و باعث می‌شوند شکست بسیار سختی بر نیروهای بریتانیایی تحمیل شود.حس غرور و افتخار تمام وجودم را فرا می‌گیرد. ادامۀ ویدیو را پخش می‌کنم. به تک تکشان توجه می‌کنم. نگاه استوارشان، از همان نگاه‌هایی است که در میان صفحات تاریخ دنبالشان می‌گشتم و حالا جلوی چشمم زنده شده بودند. زمان برایم مانند رودخانه‌ای چند شاخه شده بود. گذشته و امروز در هم پیچیدند؛ به سان دو باد که در جهت‌های مخالف می‌وزند و در میانۀ دشت به همدیگر می‌رسند.مردان اسلحه به دست، به آسمان شلیک و قدرت‌نمایی می‌کنند. می‌گویند: «مردم از طوایف مختلف ایل ناروئی، جمع شده‌اند تا به دشمنان اسلام و ایران اسلامی بفهمانند که ما پشت سر نیروهای مسلحمان ایستاده‌ایم و ان‌شاءالله تعالی تا آخرین قطرۀ خون از کشور ایران اسلامی خود دفاع خواهیم کرد.»در ادامۀ این مراسم باشکوه، پرچم رژیم صهیونی و آمریکای ظالم را روی زمین آتش می‌زنند و ویدیو به پایان می‌رسد. ویدیو به پایان می‌رسد اما در من شروعی دوباره از اعماق ناخودآگاهم می‌جوشد. در ذهنم، چرتکه‌ای سنگین به کار افتاده؛ نه با دانه‌های مهره، که با شمایل مردانی که لحظاتی پیش دیده بودم. این رشادت و صلابت و پیروزی‌ها، چه زمان مهاجمان سرحد در مقابل استعمار انگلیس در قرن نوزده میلادی، چه مقاومت مردم طوایف مختلف ایران و نیروهای مسلحمان در مقابل رژیم صهیونی و آمریکای ظالم در عصر حاضر، در گرو اتحاد و پایبندی‌ای که به این خاک دارند، تداعی می‌شود. رمز نه در تفنگ بود و نه در سخنان سخنران بلکه در یک اتحاد نانوشته و پایبندی به خاکستری است که از سینۀ هر فرد سرچشمه می‌گرفت. چرا که معتقدم دشمن همان دشمن است و فقط شکل عوض کرده‌اند اما نقششان در این جغرافیا ثابت مانده است. در آن ویدیو، من نه فقط صلابت و مقاومت ایل ناروئی بلکه تکه‌ای از پیراهن تاریخی ایران را دیدم که هرگز پاره نشده بود.
undefined #نسترن_ناروئی/ ۱۵ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۷:۲۸

thumbnail
undefined امشب، کوچه به کوچه، صدایِ گریه‌ی یتیمانی بلند است که سایه‌یِ امنِ پدر را از دست داده‌اند. یادِ سخاوتش، یادِ مهرش، یادِ عدالتش...
undefined خدایا، در این شبِ قدر، به حقّ مولا علی (ع)، دل‌هایِ شکسته را مرهم باش و به یتیمانِ عالم، پدری مهربان عطا فرما.
undefined نقاش: استاد علیرضا خالقدادی
#حوزه_هنری_سیستان‌وبلوچستان
ما را در فضای مجازی دنبال کنید:https://zil.ink/artsvb

۱۷:۱۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail
undefined مردم، خدا مراقب ماست!
امشب حال و حوصلۀ دیدن هیچ کس را نداریم. اما به جرم بودن در یک خانوادۀ پر رفت و آمد باید چادر و چارقد سر کنم تا برویم مهمانی افطار! احساس می‌کنم مهمانی برای منِ عزادار حرام است. ستایش شمع‌های گردالی کوچک را گذاشته روی دکوری قدیمی مامان بزرگ. عکس آقا و حاج قاسم کنار شمع‌هاست. شمع‌ها روشن می‌شود و حاج آقا محبی در تاریکی خانۀ بابا حاجی می‌گوید: «آی مردمی که پدر از دست دادین...»دیرتر از همه می‌رسیم. مامان چشمانش آن قدری پف کرده که در نگاه اول شناخته نمی‌شود. می‌گوید همکاران بیمارستان امروز همه بی‌تاب بودند. بعضی‌ها می‌گفتند ما ترک کار می‌کنیم، برای چه زنده‌ایم؟ مامان حاجی در بغلم گریه‌اش می‌گیرد. بابا حاجی قرآن خط درشتش را گذاشته روی پایش، می‌گوید: «سفرۀ افطار رو زود جمع کنین. می‌خوایم سورۀ فتح بخونیم.»ستایش با شمع‌ها بازی می‌کند. آخر سر یکی یکی آتش می‌اندازد به دلشان. زندایی شانه‌هایش می‌لرزد. می‌گوید: «بابا که شهید شد، تا مدت‌ها بنیاد شهید برامون پرونده تشکیل نداد. چون بابا توی بیمارستان تهران شهید شد، نتونستیم شهادتش رو اثبات کنیم. حضرت آقا که آمدند زابل، یه روز بی‌خبر اومدن خونۀ ما. مادرم که پنج دختر بچه دورش را گرفته بودند، رو به آقا مشکل رو گفتن. آقا اشاره کردن که این مسئله پیگیری بشه. چند روز بعد کار حل شد و ما فرزند شهید شدیم.»می‌رود زیر چادرش. چه همه آدم عزادارتر از من! خوب شد آمدم. جمع آرامم می‌کند.حاج آقا محبی می‌گوید: «باید حواسمون باشه خطای راهبردی نداشته باشیم.»همه گوش تیز کرده‌اند. منتظرند یک نفر آبی بریزد روی آتش دلشان.«خدا به دو علت می‌تونه امام جامعه رو از مردم بگیره؛ یا به علت ابتلا یا به علت عقوبت. امام از مردم راضی بودن، پس عقوبت خدا نیست و تنها دلیلش ابتلاست. باید مراقب باشیم از این مرحله با عزت عبور کنیم. امام رفت اما ایمان به خدا اگر باشد، گشایش اتفاق می‌افته.»به آدم‌ها نگاه می‌کنم. لبخند ریزی در صورت‌ها نقش می‌بندد.
undefined #رضوان_جهان‌تیغی/ ۱۱ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۲۱:۱۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail
undefined به روشنیِ لباس عزا
undefined #فاطمه_بهرامی‌مقدم/ ۱۸ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۲۱:۱۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail

۲۱:۱۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail

۲۱:۱۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail

۲۱:۱۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail

۲۱:۱۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail

۲۱:۱۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail

۲۱:۱۶

بازارسال شده از ترانگ
thumbnail
undefined از دل آمده
قبل از این که زمزمۀ انتخابش بپیچد بین مردم، عکس یا ویدئویی از ایشان ندیده بودم. نه تصوری داشتم و نه می‌خواستم باور کنم که رهبر شهید دیگر نیست و حالا باید به دنبال جانشین باشیم.شب نوزدهم رمضان، وقتی که برای اولین بار به خاطر سرماخوردگی دخترکم در منزل مستمع برنامه‌های تلویزیون بودم، حوالی بامداد بود که میثم مطیعی بعد از اتمام فراز آخر جوشن کبیر، با لحنی که هر ثانیه محکم‌تر می‌شد و بالاتر می‌رفت، خبر از انتخاب نهایی مجلس خبرگان داد. مردم در میدان ونک تهران از جا برخاستند، بچه‌ها بیدار شده بودند و روی شانۀ پدرها تکبیر می‌گفتند. انگار حاجات یک ساله‌یشان را یک شبه گرفتند که این طور به وجد آمدند. همزمان صدای همسایه‌های همیشه ساکتِ ساختمان‌مان بلند شد: «الله اکبر... خامنه‌ای رهبر...» و من تمام سلول‌های بدنم می‌لرزید. احساسی هم زده از دلشوره و امید داشتم.سریع کانال‌ها را بالا و پایین کردم تا بالاخره تصویر آقا سید مجتبی را پیدا کردم. بلند شدم و چند بار طول خانۀ کوچکمان را تند تند راه رفتم. به قولی آتش در کفشم شعله‌ور می‌شد و نمی‌توانستم یک جا بنشینم. دائماً از خودم می‌پرسیدم: «چرا برای رهبریِ کسی که کمتر از پنج جمله درباره‌اش می‌دونم، این همه ذوق دارم؟»من تنها بودم و متأثر از هیچ محیط و جوی نبودم. آتشی بود که از درونم شعله‌ور می‌شد. عکس دونفرۀ رهبر شهید و آقا سید مجتبی را نگاه می‌کردم. احساسی که به رهبر شهید داشتم، یک‌باره تغییر کرده بود. حضرت آقا در چشمم پیر فرزانه‌ای شده بود که سال‌ها از شهادتش می‌گذشت و وقتی به چهرۀ فرزندشان نگاه می‌کردم، دلم آرام می‌شد.‌ بعد از یک هفته گریه و فریاد غم، حالا من یک گوشه نشسته بودم و آبستن آرامشی بودم که جنسش فرق می‌کرد. می‌گفت: «ولی فقیه انتخاب شدنی نیست، پیدا کردنیه. خدا ذهن و دل خبرگان رهبری رو به سمتی می‌بره که از قبل معین شده. خدا محبت ولی رو توی دل‌ها می‌ندازه.» و من قرآن به سرم گرفته بودم و داشتم برای سلامتی و عزت کسی دعا می‌کردم که مهرش یک‌باره بر وجودم نشسته بود.
undefined #رضوان_جهان‌تیغی/ ۱۸ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۲:۱۷

thumbnail
undefined نماهنگ نصرت
undefined خواننده: ارسلان محبیundefined شاعر: مجتبی احمدیundefined میکس و مستر: مجتبی احمدی
تولید شده در واحد سرود و موسیقی حوزه هنری انقلاب اسلامی سیستان و بلوچستان
#قائد_امت#رهبر_شهید

#حوزه_هنری_سیستان‌وبلوچستان
ما را در فضای مجازی دنبال کنید:https://zil.ink/artsvb

۲۰:۴۴

بازارسال شده از باشگاه رشد و امید حوزه هنری
thumbnail
undefinedپرواز فرشته های صورتی؛ دخترانی که آسمانی شدن
undefinedمتن: فاطمه زهرا شهرکی undefinedصدا: رقیه مجیدی فرundefinedتدوین: کمیل خموشی undefinedهیات دانش آموزی هنر و حماسه
باشگاه رشد و امید نوجوان حوزه هنری انقلاب اسلامی@roshd_sb

۲۳:۱۸