Mohr Shkast.mp3
۰۳:۱۸-۷.۵۹ مگابایت
آهنگ "مُهر شکست" منتشر شد. 






مُهر شكست تا ابد، حک شده بر جبينتانكوچ كنيد غاصبان! جانب سرزمينتان
#طوفان_الاقصی #فلسطین #غزه #رژیم_صهیونیستی
#برای_زینب https://eitaa.com/barayezeinab
مُهر شكست تا ابد، حک شده بر جبينتانكوچ كنيد غاصبان! جانب سرزمينتان
#طوفان_الاقصی #فلسطین #غزه #رژیم_صهیونیستی
۱۳:۰۹
گور گهواره ت نخواهد شداینقدر تکه تکه ای پسرم...من چگونه چطور جسم تورا...؟...آخ...اصلا "چه" را "کجا" ببرم؟...
ذره ذره... چقدر آب شدی آه... لب تشنه ام... سراب شدی.. من که امن یجیب میخواندمذبح گشتی و مستجاب شدی
زخم هایت تمام خوب شدند؟ دردهایت تمام خوابیدند؟ اگر آن جا فرشتگان خدااز گناهت سوال پرسیدند... تو بگو "چون که زخمی و تشنه بی رمق بر زمین درمانگاه تک و تنها و بی پناه و امیدغرق در بغض میکشیدم آه
چون که از زیر کوهی از آوارجان ناسالمی به در بردم تا که اینبار مطمین بشوندبی برو بازگشت من مردم .. باز تدبیر موشک آوردند دشمنان تکه تکه ام کردند" تو بگو بلکه حاج قاسم ها به تب انتقام برگردند...
ریحانه ترابی
#برای_زینبhttps://eitaa.com/barayezeinab
ذره ذره... چقدر آب شدی آه... لب تشنه ام... سراب شدی.. من که امن یجیب میخواندمذبح گشتی و مستجاب شدی
زخم هایت تمام خوب شدند؟ دردهایت تمام خوابیدند؟ اگر آن جا فرشتگان خدااز گناهت سوال پرسیدند... تو بگو "چون که زخمی و تشنه بی رمق بر زمین درمانگاه تک و تنها و بی پناه و امیدغرق در بغض میکشیدم آه
چون که از زیر کوهی از آوارجان ناسالمی به در بردم تا که اینبار مطمین بشوندبی برو بازگشت من مردم .. باز تدبیر موشک آوردند دشمنان تکه تکه ام کردند" تو بگو بلکه حاج قاسم ها به تب انتقام برگردند...
۱۹:۵۷
بهناماو
از استواری کوهی یا زلالی شبنم؟!اشکهایت اجتماع نقیضین است.
#غزه#مادر#فلسطین @del_gooye
فاطمه میری طایفه فرد
شما هم روایت کنید.روایت شما را با نام خودتان منتشر می کنیم.
#برای_زینبhttps://eitaa.com/barayezeinab
از استواری کوهی یا زلالی شبنم؟!اشکهایت اجتماع نقیضین است.
#غزه#مادر#فلسطین @del_gooye
۱۲:۵۳
یا شهید
در بغلش گرفته و رهایش نمیکرد.نه #بشری رها میکرد مادر را، و نه مادر #بشری را.#بشری برای آخرین بار، پشت مادر را نوازش کرد.و بوسه آخرش را هم بر پیشانی مادر زد.انگار فهمیده بود بار آخری است که مادر را در آغوش میگیرد.و دوباره محکمتر مادر را در بغل فشرد.و کسی چه میدانست که میرود و برگشتی در کار نیست....و رفت...
خودش گفته بود:"ما که رفتیم! اگر برنگشتیم، حلال کنید.انصافه سنگ تموم بذارید، یاد و خاطرهی منو زنده نگه دارید."
و چطور باید باور کرد که #بشری رفت؟!شاید حاضری در جمع شهدا را امسال مشایه زده بود و کسی خبر نداشت..
#بشری!#جهان_بدون_اسرائیل را در آسمانها بهزودی جشن میگیری....باور کن....
#شهیده_بشری_سادات_علوی#خبرنگار#بانوی_شهید_ایرانی_لبنانی#طوفان_الاقصی #جهان_بدون_اسرائیل_زیباست
زینب شریعتمدار
#برای_زینب https://bale.ir/barayezeinab
در بغلش گرفته و رهایش نمیکرد.نه #بشری رها میکرد مادر را، و نه مادر #بشری را.#بشری برای آخرین بار، پشت مادر را نوازش کرد.و بوسه آخرش را هم بر پیشانی مادر زد.انگار فهمیده بود بار آخری است که مادر را در آغوش میگیرد.و دوباره محکمتر مادر را در بغل فشرد.و کسی چه میدانست که میرود و برگشتی در کار نیست....و رفت...
خودش گفته بود:"ما که رفتیم! اگر برنگشتیم، حلال کنید.انصافه سنگ تموم بذارید، یاد و خاطرهی منو زنده نگه دارید."
و چطور باید باور کرد که #بشری رفت؟!شاید حاضری در جمع شهدا را امسال مشایه زده بود و کسی خبر نداشت..
#بشری!#جهان_بدون_اسرائیل را در آسمانها بهزودی جشن میگیری....باور کن....
#شهیده_بشری_سادات_علوی#خبرنگار#بانوی_شهید_ایرانی_لبنانی#طوفان_الاقصی #جهان_بدون_اسرائیل_زیباست
۱۸:۵۵
تو خبرنگار جنگ بودی نه مرد جنگ که رفتی!تو داشتی دکترای علوم سیاسیات را میگرفتی که قربانی سیاست کثیف شدی!تو رفتهبودی به دنیا بگویی #فلسطین برای فلسطینیهاست، که رفتی!تو جنگ را شوخی گرفتهبودی و اخبار جنگ را "tea of moqawama" میخواندی!
ولی خیلی دقیق درک کرده بودی زن بودنت را!و جهادت را در جنگ، چه زیبا ترسیم کردی!
"با موبایلهامون در سوشیال مدیا جهاد کنیم"
اصلا تو #برای_زینب بودی....
#طوفان_الاقصی#بانوی_شهید_ایرانی_لبنانی #خبرنگار #جهان_بدون_اسرائیل_زیباست
#برای_زینب https://bale.ir/barayezeinab
ولی خیلی دقیق درک کرده بودی زن بودنت را!و جهادت را در جنگ، چه زیبا ترسیم کردی!
"با موبایلهامون در سوشیال مدیا جهاد کنیم"
اصلا تو #برای_زینب بودی....
#طوفان_الاقصی#بانوی_شهید_ایرانی_لبنانی #خبرنگار #جهان_بدون_اسرائیل_زیباست
۱۸:۵۵
بسم الله الرحمن الرحیماین عکس را دیده ای؟اول چیزی که درگیرش می شوی و نمی توانی راحت از کنارش بگذری (لبخند) است. لبخندی که نه تنها بر چهره ی معصوم این سه کودک نشسته که حتی عمق چشمان شان را هم پر کرده. اصلا تو گویی این بار قرار بوده چشم ها بخندند. انگار این بار چشم ها گفته اند: سیییییب.صبر کن، بگذار توضیح دهم. عکاس، رفته گشته و گشته تا از لا به لای بساطش،یک پرچم کوچک و چفیه ی سفید پیدا کرده؛ پرچم را داده دست پسر بچه و چفیه را با وسواسی خاص بسته دور گردن کودک وسط تصویر. بعد هم با خودش گفته: پشت صحنه را خاکستری نشان می دهم و این سه کودک را رنگیه رنگی. آن قدر رنگی که هر دیده ای را میخکوب خود کنند. خب بچه ها! حاضرید؟ یک....دو.... لبخند بزنید.... سه. چیلیک.صبر کن، هنوز مانده. سه کودک، بعد شنیدن صدای مهیب بمباران،آژیر خطر،جیغ ،فریاد و بعد دیدن اشک و خون و جنازه ی بی سر و پیکر ،این طور با عکاس همکاری کرده اند! گرفتی چه گفتم؟! همکاری کرده اند تا لبخند سبز و آبی و قرمزشان را به جهان نشان دهند! اینها دیگر که هستند؟! کل قهرمان های پوشالی هالیوود را هم جمع کنی در این شرایط سخت محال بود چنین لبخندی تحویل دنیا بدهند.محال بود این طور راحت و بی چک و چانه به رنج لبخند بزنند و به سخره بگیرند همه معادلات رژیم غاصب کودک کش را. محال بود.
م.رمضانی.
#طوفان_الاقصی #غزه
#برای_زینبhttps://eitaa.com/barayezeinab
#طوفان_الاقصی #غزه
۱۱:۴۹
یا منتقم
هر شب همین موقعها فیلترشکن را باز میکردم تا واتسآپ را با ترس و دلهره نگاه کنم و تا می دیدم مریم پیامی داده، نفس حبس شده در سینهام را رها میکردم.بعد میرفتم سراغ بقیه. سائد، صالح، محمود، آمنه، یارا و .... تا به آخرین نفر در فهرست شمارههایم برسم و ببینم زندهاند یا نه، برخط شدهاند یا نه، آنقدر بدنم منقبض میماند که درد تمام وجودم را میگرفت.
خیلی خصوصی با مریم حرف نمیزدم. رویش را نداشتم. چه بگویم که حرفهایم تکراری نباشد؟ از آرزوی آزادی و دیدار در قدس و زیارت نیابتی ام از امام رضا و....؟
گمان من بر این بود که او زیر بمب و موشک است و حرف من که فقط حرف است و دور از دنیای عملیِ آزادسازی پس او را رنج میدهد ولی مریم دلداریام میداد و میگفت ما هرچه داریم از ایران است. مدیون حاج قاسم هستیم. نگران نباش ما مقاومتمان را نخواهیم شکست.این شبها مریم بود که مرا دلداری میداد.از ۷ اکتوبر با هم خندیدیم با هم اشک ریختیم و با هم غصه خوردیم و حتی برای هم ولی امشب، شب سختی است. سخت و دردناک. سخت و پر دلهره. سخت و بیپایان.مریم زیر سختترین آتش و موشکباران و من در بیخبری از او و بقیه دوستانم، حس میکنم سلولهای تنم دارد منفجر میشود.
نمیدانم مردم #غزه دیگر چیزی برای از دست دادن دارند یا نه ولی من عاجزانه از همه میخواهم امشب کمی دیرتر بخوابیم و برای مریمهای #غزه و خانوادههاشان دعای "اهل ثغور" بخوانیم. هرچه باشد اهالی #غزه یکه و تنها دارند از مرزهای غیرت وشرافت، از مرزهای انسانیت و آزادگی، و از مرزهای اقتدار و مقاومت دفاع میکنند.برای اهالی #غزه دعای جوشن بخوانیم و بسپاریمشان به آن مقتدری که لایغلب است.برای اهالی #غزه ختم "نادعلی" سر بگیریم.برای اهالی #غزه امشب نخوابیم..یک امشب را با اهالی #غزه بگذرانیم شاید صبح فرج همین صبح باشد.یک امشب را بیدار باشیم شاید راه نفس کسی با دعای ما باز شود...
#طوفان_الاقصی #غزه
#برای_زینب https:///bale.ir/barayezeinab
هر شب همین موقعها فیلترشکن را باز میکردم تا واتسآپ را با ترس و دلهره نگاه کنم و تا می دیدم مریم پیامی داده، نفس حبس شده در سینهام را رها میکردم.بعد میرفتم سراغ بقیه. سائد، صالح، محمود، آمنه، یارا و .... تا به آخرین نفر در فهرست شمارههایم برسم و ببینم زندهاند یا نه، برخط شدهاند یا نه، آنقدر بدنم منقبض میماند که درد تمام وجودم را میگرفت.
خیلی خصوصی با مریم حرف نمیزدم. رویش را نداشتم. چه بگویم که حرفهایم تکراری نباشد؟ از آرزوی آزادی و دیدار در قدس و زیارت نیابتی ام از امام رضا و....؟
گمان من بر این بود که او زیر بمب و موشک است و حرف من که فقط حرف است و دور از دنیای عملیِ آزادسازی پس او را رنج میدهد ولی مریم دلداریام میداد و میگفت ما هرچه داریم از ایران است. مدیون حاج قاسم هستیم. نگران نباش ما مقاومتمان را نخواهیم شکست.این شبها مریم بود که مرا دلداری میداد.از ۷ اکتوبر با هم خندیدیم با هم اشک ریختیم و با هم غصه خوردیم و حتی برای هم ولی امشب، شب سختی است. سخت و دردناک. سخت و پر دلهره. سخت و بیپایان.مریم زیر سختترین آتش و موشکباران و من در بیخبری از او و بقیه دوستانم، حس میکنم سلولهای تنم دارد منفجر میشود.
نمیدانم مردم #غزه دیگر چیزی برای از دست دادن دارند یا نه ولی من عاجزانه از همه میخواهم امشب کمی دیرتر بخوابیم و برای مریمهای #غزه و خانوادههاشان دعای "اهل ثغور" بخوانیم. هرچه باشد اهالی #غزه یکه و تنها دارند از مرزهای غیرت وشرافت، از مرزهای انسانیت و آزادگی، و از مرزهای اقتدار و مقاومت دفاع میکنند.برای اهالی #غزه دعای جوشن بخوانیم و بسپاریمشان به آن مقتدری که لایغلب است.برای اهالی #غزه ختم "نادعلی" سر بگیریم.برای اهالی #غزه امشب نخوابیم..یک امشب را با اهالی #غزه بگذرانیم شاید صبح فرج همین صبح باشد.یک امشب را بیدار باشیم شاید راه نفس کسی با دعای ما باز شود...
#طوفان_الاقصی #غزه
۲۰:۱۶
#نقش_دل
امیدمهدی را که خواباندم،طبق معمولِ این روزها، نشستم بالای سرش و غرق فکر شدم...فکر بچههایی که...
و یکهو نمیدانم چرا حالت دستشمن را یاد دستهای کوچک غرق خون «نبیله نوفل» انداخت
و اینجا بود که ایده یک نقاشی به ذهنم زد...
#زینب_مختارآبادی#مادرانه_کرمان
در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
شما هم روایت کنید. اینجا سکوی انتشار روایت شماست.
#برای_زینبhttps://eitaa.com/barayezeinab
امیدمهدی را که خواباندم،طبق معمولِ این روزها، نشستم بالای سرش و غرق فکر شدم...فکر بچههایی که...
و اینجا بود که ایده یک نقاشی به ذهنم زد...
#زینب_مختارآبادی#مادرانه_کرمان
در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۱۲:۳۳
#روایت_۱۴۵
راهبرد "سطل آب"
مادربزرگ همسایهها را دعوت کرده برای نجات مردم غزه از دست شاید اغلب دولتهای دنیا ختم قرآن بگیرند.همین سر ظهر بود که مادربزرگ به مادرم میگفت: من پیرزن دلم میخواهد دانشجوی اون دانشگاه آمریکایی باشم که اسمش شبیه پنی سیلینه!" مادرم یک چشمک خیلی درشت به من زد و به مادر بزرگ گفت: "مادرجون پنسیلوانیا، پنی سیلین چیه قربونت برم؟ "
مادربزرگ زیر چشمی به من و البته غضبناک نگاه کرد و غرغر کنان گفت: "دنیا، قشنگ فهمیده کی به کیه. جانی کیه مظلوم کیه! هر کی از دستش هر چی درمیاد، برای دفاع از فلسطینیا داره میکنه. بچههای ما باید یاد بگیرن. همین شاخ شمشادت چیکار کرده؟! همش نشسته پای اون تبلهش و میگه کار دارم. خدا یه عرضهای و یه غیرتی به این بده"
برق از سه فاز کلهم پرید: "مادربزرگ مهربون من! اولا تبله نه، تبلت. ثانیا قربوتت برم منم یه کارایی دارم میکنم. نگران نباش. انقده سرکوفت نزن به شاخ شمشادت."
تبلت را برداشتم آمدم توی اتاقم.در را که بستم با همان تبلت زدم توی سرم که: "خوب راست میگه دیگه پیرزن. خدایی هیچ غلطی نکردی."
خودم را انداختم روی تختم و خاطراتم را مرور کردم."چه حالی داشت اون روزها که اینقدر همه چیز رو ساده میدیدم و توی مدرسه با بچهها سطل آب پر میکردیم میریختیم روی پرچم زیر پایمان جلوی در ورودی مدرسه و خیال میکردیم چه کار مهمی داریم میکنیم."
با خودم میگویم: "چرا اینقدر بیبخار شدهام؟"و میروم توی نخ همان استراتژی "سطل آب" و زیر لب میگویم: "امروز هم کار بزرگی است. فقط باید باز طراحیاش کنیم."
تبلت را روشن کردم ببینم کدام از بچهها برخط هستند.حمید برخط بود. سلام و علیکی کردم و برایش تعریف کردم که مادر بزرگم مرا شست و رُفت وخلاصه به غیرتم برخورد.
او هم ناراحت بود و دنبال یک ایده بود. یک کاری که بتواند برای اهالی غزه بکند.
قصه "سطل آب" را که گفتم، زد: "وای چه عالی همین الان اگر هر کدام ما یک پیام به رفقامون تو هر کجای دنیا بدیم و یه اقدام همزمان کنیم کلی کاره. اصلا خیلیا تو اروپا طرف اسرائیلند. هر کدام یک پست تو فیس و اینستا بذاریم یا یه توییت بزنیم همون سطل آبه که ریختیم رو سر این عنکبوت و نابودش کردیم.... پسر دنیا دنیای رسانهس و جنگ جنگ رسانه.پاشو فیلترشکن رو روشن کن بگم چه کنیم."گمانم دعای مادربزرگم در حق من هم اجابت شد.
زهرا مرادیان
#طوفان_الاقصی #غزه
شما هم روایت کنید. اینجا سکوی انتشار روایت شماست.
#برای_زینب https://bale.ir/barayezeinab
راهبرد "سطل آب"
مادربزرگ همسایهها را دعوت کرده برای نجات مردم غزه از دست شاید اغلب دولتهای دنیا ختم قرآن بگیرند.همین سر ظهر بود که مادربزرگ به مادرم میگفت: من پیرزن دلم میخواهد دانشجوی اون دانشگاه آمریکایی باشم که اسمش شبیه پنی سیلینه!" مادرم یک چشمک خیلی درشت به من زد و به مادر بزرگ گفت: "مادرجون پنسیلوانیا، پنی سیلین چیه قربونت برم؟ "
مادربزرگ زیر چشمی به من و البته غضبناک نگاه کرد و غرغر کنان گفت: "دنیا، قشنگ فهمیده کی به کیه. جانی کیه مظلوم کیه! هر کی از دستش هر چی درمیاد، برای دفاع از فلسطینیا داره میکنه. بچههای ما باید یاد بگیرن. همین شاخ شمشادت چیکار کرده؟! همش نشسته پای اون تبلهش و میگه کار دارم. خدا یه عرضهای و یه غیرتی به این بده"
برق از سه فاز کلهم پرید: "مادربزرگ مهربون من! اولا تبله نه، تبلت. ثانیا قربوتت برم منم یه کارایی دارم میکنم. نگران نباش. انقده سرکوفت نزن به شاخ شمشادت."
تبلت را برداشتم آمدم توی اتاقم.در را که بستم با همان تبلت زدم توی سرم که: "خوب راست میگه دیگه پیرزن. خدایی هیچ غلطی نکردی."
خودم را انداختم روی تختم و خاطراتم را مرور کردم."چه حالی داشت اون روزها که اینقدر همه چیز رو ساده میدیدم و توی مدرسه با بچهها سطل آب پر میکردیم میریختیم روی پرچم زیر پایمان جلوی در ورودی مدرسه و خیال میکردیم چه کار مهمی داریم میکنیم."
با خودم میگویم: "چرا اینقدر بیبخار شدهام؟"و میروم توی نخ همان استراتژی "سطل آب" و زیر لب میگویم: "امروز هم کار بزرگی است. فقط باید باز طراحیاش کنیم."
تبلت را روشن کردم ببینم کدام از بچهها برخط هستند.حمید برخط بود. سلام و علیکی کردم و برایش تعریف کردم که مادر بزرگم مرا شست و رُفت وخلاصه به غیرتم برخورد.
او هم ناراحت بود و دنبال یک ایده بود. یک کاری که بتواند برای اهالی غزه بکند.
قصه "سطل آب" را که گفتم، زد: "وای چه عالی همین الان اگر هر کدام ما یک پیام به رفقامون تو هر کجای دنیا بدیم و یه اقدام همزمان کنیم کلی کاره. اصلا خیلیا تو اروپا طرف اسرائیلند. هر کدام یک پست تو فیس و اینستا بذاریم یا یه توییت بزنیم همون سطل آبه که ریختیم رو سر این عنکبوت و نابودش کردیم.... پسر دنیا دنیای رسانهس و جنگ جنگ رسانه.پاشو فیلترشکن رو روشن کن بگم چه کنیم."گمانم دعای مادربزرگم در حق من هم اجابت شد.
#طوفان_الاقصی #غزه
۱۷:۵۲
هو المقتدر
آماده کن هر شب سپاهی از شیاطین را در هم بکوبان قبله پاک نخستین را
انگورها را خوشه خوشه لِه کن و بشکنآن جامهای مستی افزای بلورین را
از شاخههای سبز زیتون پُشتهای هیزمآماده کن آتش بزن باغات وَ التین را
هر شب بکِش روی سلیمان و شعیب و نوحشمشیر تیز مانده در زهرابه کین را
تو تشنگیهای کبوتر را نمیفهمیگِل کن تمام چشمههای آب شیرین را
در چشمهای غنچهها با توپ و خمپارهبر هم بزن آرامش یک خواب رنگین را
با اسبهای نعل کرده زیر پا لِه کن جسم سوار زخمی افتاده از زین را
اما بدان در بامدادانی که در راه استمیگیرم از آن چشمهایت خواب نوشین را
یوسف میان چاه مکر تو نخواهد ماندعالم شنیده وصف آن نیرنگ خونین را
آغوش من گهواره سربازهایی کهیک روز بر فرق تو میکوبند پوتین را
پس میدهی با ذلت و با عشق میسازیمآجر به آجر کشور پاک #فلسطین را
مرضیه براتی خراسان شمالی ۴۰۲/ ۸/ ۸
شما هم روایت کنید. اینجا سکوی انتشار روایت شماست.
#برای_زینبhttps://bale.ir/barayezeinab
آماده کن هر شب سپاهی از شیاطین را در هم بکوبان قبله پاک نخستین را
انگورها را خوشه خوشه لِه کن و بشکنآن جامهای مستی افزای بلورین را
از شاخههای سبز زیتون پُشتهای هیزمآماده کن آتش بزن باغات وَ التین را
هر شب بکِش روی سلیمان و شعیب و نوحشمشیر تیز مانده در زهرابه کین را
تو تشنگیهای کبوتر را نمیفهمیگِل کن تمام چشمههای آب شیرین را
در چشمهای غنچهها با توپ و خمپارهبر هم بزن آرامش یک خواب رنگین را
با اسبهای نعل کرده زیر پا لِه کن جسم سوار زخمی افتاده از زین را
اما بدان در بامدادانی که در راه استمیگیرم از آن چشمهایت خواب نوشین را
یوسف میان چاه مکر تو نخواهد ماندعالم شنیده وصف آن نیرنگ خونین را
آغوش من گهواره سربازهایی کهیک روز بر فرق تو میکوبند پوتین را
پس میدهی با ذلت و با عشق میسازیمآجر به آجر کشور پاک #فلسطین را
مرضیه براتی خراسان شمالی ۴۰۲/ ۸/ ۸
۱۹:۰۹
#روایت_۱۴۷
صدای کِل کشیدن آن عزیز خواهر فلسطینی در گوشم مثل یک موزیک روی دور تکرار، میپیچد.نمیدانم میخندید یا گریه میکرد، زمانی که نگاهش به همسرش افتاد که بر دست جوانان مقاومت تشییع میشد.چفیهای به سر کرده بود،گویا میخواست پیامی را برساند، اینکه درست است عزیز دلم را فدای مقاومت کردهام، داغدارم، اما اینجا با وجودِ تقدیم کردن این شهید، باز هم پای مقاومت و پسگرفتن کشورم میمانم...کِل میکشید و همسرش به استقبالش میآمد دست بر روی گونههایش میکشید وداع میکرد...به خودم که آمدم متوجه شدم گونههایم غرق اشک است از این تصاویر پر از درد و مقاومت ...پر از غم و ایستادگی ....پر از اشک و لبخند ....تیر خلاص برای من، آنجایی بود که کودکی چهار یا پنج ماهه را آورند برای وداع با پدر همان چفیهی معروف را به دور کودک هم انداخته بودند. این پارچهی چهارخانه سیاه و سفید با صدای بلند به دنیا میگوید همسرانمان و پدرانمان و فرزندانمان فدای مقاومت.. آنها دنیا داشتند زن بودن را یاد گرفته بودند.نمیدانم چرا اما با دیدن این صحنهها یاد این شعار و معنای واقعیاش افتادم ...زن، زندگی، آزادگی
ندا واحدپناه _ سیستان و بلوچستان
شما هم روایت کنید. اینجا سکوی انتشار روایت شماست.
#برای_زینبhttps://bale.ir/barayezeinab
صدای کِل کشیدن آن عزیز خواهر فلسطینی در گوشم مثل یک موزیک روی دور تکرار، میپیچد.نمیدانم میخندید یا گریه میکرد، زمانی که نگاهش به همسرش افتاد که بر دست جوانان مقاومت تشییع میشد.چفیهای به سر کرده بود،گویا میخواست پیامی را برساند، اینکه درست است عزیز دلم را فدای مقاومت کردهام، داغدارم، اما اینجا با وجودِ تقدیم کردن این شهید، باز هم پای مقاومت و پسگرفتن کشورم میمانم...کِل میکشید و همسرش به استقبالش میآمد دست بر روی گونههایش میکشید وداع میکرد...به خودم که آمدم متوجه شدم گونههایم غرق اشک است از این تصاویر پر از درد و مقاومت ...پر از غم و ایستادگی ....پر از اشک و لبخند ....تیر خلاص برای من، آنجایی بود که کودکی چهار یا پنج ماهه را آورند برای وداع با پدر همان چفیهی معروف را به دور کودک هم انداخته بودند. این پارچهی چهارخانه سیاه و سفید با صدای بلند به دنیا میگوید همسرانمان و پدرانمان و فرزندانمان فدای مقاومت.. آنها دنیا داشتند زن بودن را یاد گرفته بودند.نمیدانم چرا اما با دیدن این صحنهها یاد این شعار و معنای واقعیاش افتادم ...زن، زندگی، آزادگی
۳:۳۴
بازارسال شده از م.محمدی
کاره ساده ای که می شود امروز در حاشیه برنامه های ضد استکباری ۱۳ آبان انجام داد.اگر همراهی کردید فیلم خامش رو برامون بفرستین تا موزیک روش بذاریم و در کانال های پرمخاطب داخلی و غیر ایرانی بازنشر بدیم
فیلمها رو به شناسه@esrazanjani بفرستین
فیلمها رو به شناسه@esrazanjani بفرستین
۴:۵۲
سلام و نورهمراهان گرامی بنا داریم با ارائه برخی مستندات، از شما دعوت کنیم تا روایت متناسب را بازگو بفرمایید.اولین تصویر، رویای همه ماست که امیدواریم به زودی به تحقق برسد.
با هم رویامان را روایت کنیم....
شما هم روایت کنید. اینجا سکوی انتشار روایت شماست.
#برای_زینبhttps://bale.ir/barayezeinab
با هم رویامان را روایت کنیم....
۸:۳۵
#روایت_۱۴۸
نگاه میکنمبابای بچه ها نماز میخواند، زهرا و مهدی هردو قهقهه زنان خودشان را انداخته اند روی سجده ی پدرشان!دوره اش کرده اند. با خنده هایشان، با شیطنت هایشان... نمیتواند بلند شود.هزار بار دیگر هم سبحان الله بگوید بعید است بتواند بلند شود.حس پدری اش نمیگذارد.چشم هایم را میبندمپدری دختر شش هفت ساله اش را روی تخت بیمارستان خوابانده و بلند بلند گریه میکند و التماس میکند. بابا چشم هایت را باز کن. بابا رانگاه کن.دخترک خواب خواب است. یک خواب عمیق. یک خواب ناگهان. بین چشم هاش باز است. موهای فرفری اش غرق خاک است. سرش به راحتی این طرف و آن طرف می افتد. لبش در حالت خشکی و غم تثبیت شده و هرگز نمیخندد. هرگز جواب نمیدهد.
بابا بلند شو. تورو خدا بلند شو نگاهم کن.......دخترک از دست رفتهمثل 4هزار کودک دیگر...
بغض مرد از هزاران کیلومتر آن طرف تر، بین آوار و خون، ابر میشود، راه می افتد، تا اینجا، تا چشم من ، اشک میشود روی گونه ام...دوست دارم فریاد بزنمدوست دارم بمیرمدوست دارم بی جانِ فرزندش را در اغوش بگیرم و هق هق کنمدوست دارم غزه باشمدوست دارم موشک باشمتکه ای نان باشمقطره ای آب باشمکیسه ای خون باشم...هیچ نیستمیک آه م در زندان این طرف مرزهای زمینی.یک آه که هرروز صبح به آسمان میرود و به میلیون ها آه دیگر میپیوندد...
ریحانه ترابیhttps://eitaa.com/otaghekonji
شما هم روایت کنید. اینجا سکوی انتشار روایت شماست.
#برای_زینبhttps://eitaa.com/barayezeinab
نگاه میکنمبابای بچه ها نماز میخواند، زهرا و مهدی هردو قهقهه زنان خودشان را انداخته اند روی سجده ی پدرشان!دوره اش کرده اند. با خنده هایشان، با شیطنت هایشان... نمیتواند بلند شود.هزار بار دیگر هم سبحان الله بگوید بعید است بتواند بلند شود.حس پدری اش نمیگذارد.چشم هایم را میبندمپدری دختر شش هفت ساله اش را روی تخت بیمارستان خوابانده و بلند بلند گریه میکند و التماس میکند. بابا چشم هایت را باز کن. بابا رانگاه کن.دخترک خواب خواب است. یک خواب عمیق. یک خواب ناگهان. بین چشم هاش باز است. موهای فرفری اش غرق خاک است. سرش به راحتی این طرف و آن طرف می افتد. لبش در حالت خشکی و غم تثبیت شده و هرگز نمیخندد. هرگز جواب نمیدهد.
بابا بلند شو. تورو خدا بلند شو نگاهم کن.......دخترک از دست رفتهمثل 4هزار کودک دیگر...
بغض مرد از هزاران کیلومتر آن طرف تر، بین آوار و خون، ابر میشود، راه می افتد، تا اینجا، تا چشم من ، اشک میشود روی گونه ام...دوست دارم فریاد بزنمدوست دارم بمیرمدوست دارم بی جانِ فرزندش را در اغوش بگیرم و هق هق کنمدوست دارم غزه باشمدوست دارم موشک باشمتکه ای نان باشمقطره ای آب باشمکیسه ای خون باشم...هیچ نیستمیک آه م در زندان این طرف مرزهای زمینی.یک آه که هرروز صبح به آسمان میرود و به میلیون ها آه دیگر میپیوندد...
۱۹:۳۴
#روایت_۱۴۹
روزهای زیادی است که صدایش را میشنوم. می بینمش. رنگ و رویش پریده اما لبخند میزند و انگار مرا سالهاست میشناسد و منتظرم بوده. میشناسمش. مادرم است. صدای پدرم را هم میشناسم. انگار او هم سالها منتظرم بوده. از پشت هزاران روز و هزاران عمر.این چند روز آخر اما سخت گذشت. مادرم مدام آه میکشید و اشک میریخت.گاهی صدای گریه کودکان را میشنیدم. صدای غمگینی که روحم را آزار میداد. قلبم فشرده میشد و دلم میخواست هم صدای کودکان، گریه کنم. انگشت بابا را گرفتهام. کاش صدای گریه غم آلود کودکان تمام شده باشد و اندوه مادرم. چه کسی دارد کودکان را آزار میدهد؟! انگار مادرم برای تنهایی آنهاست که گریان است. هر روز میدیدم که با چشمانش دنبال یک لبخند کودکانه میگشت. به امید این که شاید تمام شده باشد. گریهها را میگویم. من اینجا هستم. به اطراف نگاه میکنم. دست پدرم را گرفتهام و در امتداد نگاه مادرم چشمانم دنبال آن صدا میگردد. صدای گریه کودکان. برایشان پیغامی آوردهام. از آخرین روزی که گویی در گوشم زمزمه کرد: «وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا فَأَوْحى إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظَّالِمِینَ: ولى کفرپیشگان به پیامبرانشان گفتند: مسلماً ما شما را از سرزمین خود بیرون خواهیم کرد، مگر اینکه همکیش ما شوید. پس پروردگارشان به آنان وحى کرد: ما قطعاً ستمکاران را نابود مىکنیم.»
#قرآن#سوره_ابراهیم_۱۳#فلسطین #کودکان
مریم رامادانhttp://eitaa.com/dr_fgarivani
https://ble.ir/dr_fgarivani
شما هم روایت کنید. اینجا سکوی انتشار روایت شماست.
#برای_زینبhttps://eitaa.com/barayezeinab
روزهای زیادی است که صدایش را میشنوم. می بینمش. رنگ و رویش پریده اما لبخند میزند و انگار مرا سالهاست میشناسد و منتظرم بوده. میشناسمش. مادرم است. صدای پدرم را هم میشناسم. انگار او هم سالها منتظرم بوده. از پشت هزاران روز و هزاران عمر.این چند روز آخر اما سخت گذشت. مادرم مدام آه میکشید و اشک میریخت.گاهی صدای گریه کودکان را میشنیدم. صدای غمگینی که روحم را آزار میداد. قلبم فشرده میشد و دلم میخواست هم صدای کودکان، گریه کنم. انگشت بابا را گرفتهام. کاش صدای گریه غم آلود کودکان تمام شده باشد و اندوه مادرم. چه کسی دارد کودکان را آزار میدهد؟! انگار مادرم برای تنهایی آنهاست که گریان است. هر روز میدیدم که با چشمانش دنبال یک لبخند کودکانه میگشت. به امید این که شاید تمام شده باشد. گریهها را میگویم. من اینجا هستم. به اطراف نگاه میکنم. دست پدرم را گرفتهام و در امتداد نگاه مادرم چشمانم دنبال آن صدا میگردد. صدای گریه کودکان. برایشان پیغامی آوردهام. از آخرین روزی که گویی در گوشم زمزمه کرد: «وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا فَأَوْحى إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظَّالِمِینَ: ولى کفرپیشگان به پیامبرانشان گفتند: مسلماً ما شما را از سرزمین خود بیرون خواهیم کرد، مگر اینکه همکیش ما شوید. پس پروردگارشان به آنان وحى کرد: ما قطعاً ستمکاران را نابود مىکنیم.»
#قرآن#سوره_ابراهیم_۱۳#فلسطین #کودکان
https://ble.ir/dr_fgarivani
۶:۴۹
سلام و نور و رحمت
شما دعوتید به اولین نشست تخصصی راویان پیشرانبا حضور اساتید و فعالین و سر شبکه های عرصه ی روایت و با حضور ویژه ی حجت الاسلام محمد امین نخعی و محمد رضا جوان آراستهبه همراه تقدیر از راویان برتر اربعینی
شنبه ۱۸ آذر ماه ساعت ۱۴ تا ۱۷
میدان بهارستان، نرسیده به چهار راه سرچشمه،یادمان شهدای هفتاد و دو تنلطفا در صورت حضور نام خود را تا جمعه شب به شماره ۰۹۹۳۹۲۸۷۴۵۹ پیامک فرمایید
۲۱:۳۳
محل برگزاری نشست راویاhttps://nshn.ir/rbvE5cexi6iZ
۱۲:۰۰