بازارسال شده از خودگویی
نمیشود؟محمد فدائی و پدرام کاویان
این 140 روز بزرگ را که نگاه میکنیم، علیرغم دیدن صدها حماسه و شور، چیزی هست که همۀ ما را آزار میدهد. میان غلیان و هدف، فاصلهای هست که گویی هیچ پلی روی آن ساخته نشده. مردم مبعوث، غلیان دارند. این را در خیابان میشود دید، در شعارها شنید و در التهاب حضورشان حس کرد. اما این غلیان کجا خرج میشود؟ روی چه هدفی؟ اگر غلیان را یک سرمایه بدانیم، سرمایهای که با خون و عاطفه و ایمان به دست آمده، آن وقت باید پرسید: نرخ بازگشت این سرمایه چقدر است؟ چقدر از آن صرف بزرگتر کردن دایره خودیها شده و چقدر از آن در همان دایره قبلی چرخیده و نیست شده؟ سؤال بیرحمی است. اما اگر قرار باشد بعثت را جدی بگیریم، یعنی همان انقلاب در دعوت را، نمیشود از این سؤال فرار کرد. بعثت یعنی انقلابی در چگونه دعوت کردن. چه گفتن، چگونه گفتن و به سراغ چه کسی رفتن. مخاطب ما کیست؟ آن که دورتر ایستاده و ما را از پشت شیشۀ میدان نگاه میکند؟ یا آن که کنار خودمان ایستاده و همصدا با ما شعار میدهد؟! پاسخ این پرسش، همه چیز را عوض میکند.
یک باور قدیمی در میان ما ریشه دارد که اسمش را میشود گذاشت واقعگرایی بدبینانه. باوری که در آن، فعل مجهول بر فاعل غلبه دارد. «نمیشود.» «نمیآیند.» «جامعه عوض نمیشود.» «الباقی را نمیشود به راه دعوت کرد.» این «نمیشود»ها آشنا نیستند؟ انگار از یک جای دور، از یک منطق مشترک، به ذهن ما راه پیدا کردهاند. جالب اینجاست که ما همین منطق را وقتی از زبان سیاستمداری میشنویم که میگوید «با دست فرمان رهبری نمیشود کشور را اداره کرد»، محکومش میکنیم. میگوییم این حرف، از موضع ضعف است، بیاعتمادی به مسیر است. اما پای دعوت که میرسد، خودمان همان حرف را میزنیم. «نمیشود مردم را دعوت کرد.» این تناقض از کجا میآید؟ شاید از یک احساس ضعف مشترک. همان احساسی که در مسئول هست و ما نقدش میکنیم، در خود ما هم هست وقتی به میدان دعوت میرسیم. فقط لباسش فرق کرده.
حتی یک روایت ایثارگرانه از همین پارادایم «نمیشود» وجود دارد که کار را خرابتر میکند. «من خودم بار را به دوش میکشم تا هزینهای به رهبری تحمیل نشود.» این را گویندهاش اوج فداکاری میداند. این ایثار نیست، انصراف از مأموریت اصلی است. مأموریت اصلی دعوت بود، بزرگ کردن دایره بود، نه فشرده شدن در یک نقطه و تحمل بار آن به تنهایی. پیامبری که مبعوث میشود، مأمور است دعوت کند، نه اینکه خودش همۀ کارها را یکتنه انجام دهد و بگوید من فدای رهبری شدم. این تصویر از فداکاری، در باطن خود یک «نمیشود» بزرگ را حمل میکند.
رهبری در پیام خود دو نگرانی مطرح کردند: خطای محاسباتی مسئولان و عدم تابآوری مردم. این دو نگرانی، نقشه راه است. اما تابآوری مردم را چگونه باید ساخت؟ با یارانه؟ وام؟ بستههای اقتصادی؟ تابآوری که کالایی نیست بشود خرید و توزیع کرد. یک حالت درونی است، یک ظرفیت روانی و ایمانی که در دیالوگ ساخته میشود. با حرف زدن با مردمی که ما را از پشت شیشه میدان نگاه میکنند. همانها که نه با ما هستند و نه علیه ما. تابآوری اینها با عتاب و شماتت ساخته نمیشود. پیامبران دعوت میکردند، نه شماتت. در منطق بعثت، این دو از یک جنس نیستند. اولی متن مأموریت است، دومی انحراف از آن. بعثت یک کار ایجابی است. یعنی باوری را ساختن، با زبان قوم حرف زدن، و از همه مهمتر، جاذب بودن.
قدرتنمایی و تظاهرات خیابانی اگر خوب است، و قطعاً میتواند خوب باشد، پس چه بهتر که این اردوگاه را با دعوت از سایر اردوگاهها بزرگ کرد. تصور کنید همان جمعیت، همان شور، همان غلیان، اما این بار نه برای تخلیه خشم، برای دیالوگ با دیگری. این تصور، خیلی دور از دسترس نیست. فقط یک چیز کم دارد: جاذب بودن. جاذب بودن یک سبک زندگی است، یک مهارت، یک هنر که در میان ما، تعداد کمی آن را بلدند. و تا وقتی این سبک زندگی در اقلیت بماند، غلیان ما هر چقدر هم عظیم باشد، خرج همان دایره کوچک قدیمی خواهد شد. صرف هدف نمیشود. و مأموریت، روی زمین میماند.
شاید اولین قدم برای شکستن پارادایم «نمیشود»، صرف فعل فعال بودن باشد. من فعالم، نه منفعل. تو فعالی، او هم فعال است؟ انقلاب در دعوت یعنی باور به اینکه آن سوی شیشه هم فاعلی هست که میتواند دعوت را بپذیرد، درونی کند و حتی از ما جلو بزند. بعثت یعنی همین شکستن تمام «نمیشود»هایی که میان ما و آنها دیوار کشیده. این دیوار را نباید باور داشت، مبعوث واقعی، دیوار را نمیبیند. از لابهلای «نمیشودها» عبور میکند و میرود به سراغ آن که ایستاده و نگاهش میکند.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
این 140 روز بزرگ را که نگاه میکنیم، علیرغم دیدن صدها حماسه و شور، چیزی هست که همۀ ما را آزار میدهد. میان غلیان و هدف، فاصلهای هست که گویی هیچ پلی روی آن ساخته نشده. مردم مبعوث، غلیان دارند. این را در خیابان میشود دید، در شعارها شنید و در التهاب حضورشان حس کرد. اما این غلیان کجا خرج میشود؟ روی چه هدفی؟ اگر غلیان را یک سرمایه بدانیم، سرمایهای که با خون و عاطفه و ایمان به دست آمده، آن وقت باید پرسید: نرخ بازگشت این سرمایه چقدر است؟ چقدر از آن صرف بزرگتر کردن دایره خودیها شده و چقدر از آن در همان دایره قبلی چرخیده و نیست شده؟ سؤال بیرحمی است. اما اگر قرار باشد بعثت را جدی بگیریم، یعنی همان انقلاب در دعوت را، نمیشود از این سؤال فرار کرد. بعثت یعنی انقلابی در چگونه دعوت کردن. چه گفتن، چگونه گفتن و به سراغ چه کسی رفتن. مخاطب ما کیست؟ آن که دورتر ایستاده و ما را از پشت شیشۀ میدان نگاه میکند؟ یا آن که کنار خودمان ایستاده و همصدا با ما شعار میدهد؟! پاسخ این پرسش، همه چیز را عوض میکند.
یک باور قدیمی در میان ما ریشه دارد که اسمش را میشود گذاشت واقعگرایی بدبینانه. باوری که در آن، فعل مجهول بر فاعل غلبه دارد. «نمیشود.» «نمیآیند.» «جامعه عوض نمیشود.» «الباقی را نمیشود به راه دعوت کرد.» این «نمیشود»ها آشنا نیستند؟ انگار از یک جای دور، از یک منطق مشترک، به ذهن ما راه پیدا کردهاند. جالب اینجاست که ما همین منطق را وقتی از زبان سیاستمداری میشنویم که میگوید «با دست فرمان رهبری نمیشود کشور را اداره کرد»، محکومش میکنیم. میگوییم این حرف، از موضع ضعف است، بیاعتمادی به مسیر است. اما پای دعوت که میرسد، خودمان همان حرف را میزنیم. «نمیشود مردم را دعوت کرد.» این تناقض از کجا میآید؟ شاید از یک احساس ضعف مشترک. همان احساسی که در مسئول هست و ما نقدش میکنیم، در خود ما هم هست وقتی به میدان دعوت میرسیم. فقط لباسش فرق کرده.
حتی یک روایت ایثارگرانه از همین پارادایم «نمیشود» وجود دارد که کار را خرابتر میکند. «من خودم بار را به دوش میکشم تا هزینهای به رهبری تحمیل نشود.» این را گویندهاش اوج فداکاری میداند. این ایثار نیست، انصراف از مأموریت اصلی است. مأموریت اصلی دعوت بود، بزرگ کردن دایره بود، نه فشرده شدن در یک نقطه و تحمل بار آن به تنهایی. پیامبری که مبعوث میشود، مأمور است دعوت کند، نه اینکه خودش همۀ کارها را یکتنه انجام دهد و بگوید من فدای رهبری شدم. این تصویر از فداکاری، در باطن خود یک «نمیشود» بزرگ را حمل میکند.
رهبری در پیام خود دو نگرانی مطرح کردند: خطای محاسباتی مسئولان و عدم تابآوری مردم. این دو نگرانی، نقشه راه است. اما تابآوری مردم را چگونه باید ساخت؟ با یارانه؟ وام؟ بستههای اقتصادی؟ تابآوری که کالایی نیست بشود خرید و توزیع کرد. یک حالت درونی است، یک ظرفیت روانی و ایمانی که در دیالوگ ساخته میشود. با حرف زدن با مردمی که ما را از پشت شیشه میدان نگاه میکنند. همانها که نه با ما هستند و نه علیه ما. تابآوری اینها با عتاب و شماتت ساخته نمیشود. پیامبران دعوت میکردند، نه شماتت. در منطق بعثت، این دو از یک جنس نیستند. اولی متن مأموریت است، دومی انحراف از آن. بعثت یک کار ایجابی است. یعنی باوری را ساختن، با زبان قوم حرف زدن، و از همه مهمتر، جاذب بودن.
قدرتنمایی و تظاهرات خیابانی اگر خوب است، و قطعاً میتواند خوب باشد، پس چه بهتر که این اردوگاه را با دعوت از سایر اردوگاهها بزرگ کرد. تصور کنید همان جمعیت، همان شور، همان غلیان، اما این بار نه برای تخلیه خشم، برای دیالوگ با دیگری. این تصور، خیلی دور از دسترس نیست. فقط یک چیز کم دارد: جاذب بودن. جاذب بودن یک سبک زندگی است، یک مهارت، یک هنر که در میان ما، تعداد کمی آن را بلدند. و تا وقتی این سبک زندگی در اقلیت بماند، غلیان ما هر چقدر هم عظیم باشد، خرج همان دایره کوچک قدیمی خواهد شد. صرف هدف نمیشود. و مأموریت، روی زمین میماند.
شاید اولین قدم برای شکستن پارادایم «نمیشود»، صرف فعل فعال بودن باشد. من فعالم، نه منفعل. تو فعالی، او هم فعال است؟ انقلاب در دعوت یعنی باور به اینکه آن سوی شیشه هم فاعلی هست که میتواند دعوت را بپذیرد، درونی کند و حتی از ما جلو بزند. بعثت یعنی همین شکستن تمام «نمیشود»هایی که میان ما و آنها دیوار کشیده. این دیوار را نباید باور داشت، مبعوث واقعی، دیوار را نمیبیند. از لابهلای «نمیشودها» عبور میکند و میرود به سراغ آن که ایستاده و نگاهش میکند.
مطالعه یادداشتهای دیگر در کانال خودگویی
۴
۷:۲۵