مصائب پادشاهبسمالله برادرم از در که تو آمد، فهمید اوضاع طبیعی نیست. آن روز در کلینیک، کلمه اتیسم از دهن روانشناس کودک رها شده بود و مثل یک تیر که شکم سیبل را میشکافد، صاف فرو رفته بود توی پردهی گوشهایم. من تا لحظه ورود برادرم، حقیقتا هیچ چیز جز صدای گریههای خودم را نمیشنیدم. از پارک طالقانی میآمد و عرق از یقه لباسش شره کرده بود تا کلمه NBA زرد و بزرگ روی تیشرت لَخت بسکتبالش. به مادرم و شوهرم که نگاه کرد، کسی به صرافت نیفتاد تا با توضیح و تشریحی، تابِ ابروی از تعجب بالا رفتهاش را پایین بدهد. توپ را توی دستهایش جابجا کرد. لای اشکهام دیدم که لبهایش بالا و پایین شد و در آخر نیمه باز ماند. حتما سوالی پرسیده؛ اما چه اهمیتی داشت که چه سوالی؟ چون بنظرم از آن لحظه تا آخر دنیا، من فقط و فقط یک جواب برای همه پرسشهای جهان میتوانستم داشته باشم: «محمد اتیسم داره» این را گفتم و تا آمدم که با دست چشمهایم را بپوشانم، در کسری از ثانیه دیدم چیز سنگین و گِردی با سرعت دارد میآید توی صورتم. وقتی در یک حرکت غریزی اشک نریختم و گرفتمش، دیدم که توپ بسکتبال است. شتابش چنان بود که کمرم سی درجه ای به عقب خم شد. برادرم با تکان دادن انگشت هشدار گفت: «اگه دست از گریه نمیکشیدی و نمیگرفتیش، دماغت خرد میشد!» توپ بسکتبال را میشناختم؛ بیرحمترین توپ دنیای ورزش. توپ بولینگ هم هست اما خب مقصد پرتابش سر و صورت آدمها نیست. حجم سفت و زبرش را توی دستم چرخاندم. از آخرین باری که یک وسیلهی حرفهای ورزشی را لمس میکردم، چند دهه میگذشت؟ من حتی این سالها دستم به مهرههای شطرنج هم نخورده بود. حوصلهی شاهی و کنترل قلمروی سیاه و سفیدم را نداشتم. مخصوصا حالا که غیرمنصفانه همان اول بازی، مهره اسبم را باخته بودم. جای پسر بچه شاد و باهوشم، پسری داشتم که پیشرفت و یادگیریاش از مهره سرباز هم کندتر بود و موقعیتش آسیبپذیرتر و حتی خانههای حرکتش محدودتر. اما به قول پدرم بازی شطرنج و زندگی، به مهرههای از دست رفته اهمیت نمیدهد. به تو اهمیت میدهد. به مهره شاه.
مادرم که به برادرم نهیب زد «این چه کاریه پسر؟» آمد و کنارم نشست. « قبلِ زدن سوت پایان نباز! باشه آبجی؟» صدایش بغض ترکدار خستهای بود که نازکشدنش وقت گفتن «باشه»، داشت هیبت جملهاش را فرو میریخت.دوسال پیش وقتی رفتم توی استادیوم اتیسم، دیدم که دست و پنجه نرم کردن با این اختلال، نه بسکتبال است نه بولینگ و نه شطرنج. توی المپیک دردها و مشکلات آدمها، اتیسم خود کُشتی سنگین وزن بود. مثل کشتیگیرها هر شب شانه درد داشتم،چون میترسیدم پسر کوچکترم را زمین بگذارم و محمد آسیبی به او بزند. پا درد داشتم، چون بچه به بغلْ تمام روز دنبال محمد میدویدم تا کار خطرناکی نکند. و بند بند انگشتهایم را باید میبستم تا خوابم ببرد، چون همیشه باید محکم میگرفتمش تا در خیابان زیر ماشینی نپرد. میخوابیدم مثل آدمهای خاک شده وسط تشک؛ میچسبیدم به تخت.از خستگی،از ناتوانی، از تحمل وزن زندگی خودم و زندگی با اتیسم که رویم خیمه میزد. اتیسم واقعا فوق سنگینوزن بود.توی این دو سال که هی زمین خوردم و داور سرپا داد، فقط یک کلیپ ورزشی در موبایلم داشتم، که شاید دو هزاربار تماشایش کرده باشم. آنجا که امیرحسین زارع بلند میشود و بعد از برد، تاجگذاری میکند و روی این صحنه صدای فریادی گذاشتهاند که از همه رگ و پی گردن میگوید:Who wants to be king?
دیدن این صحنه امیدوارم میکرد که هرچقدر سخت و نشد و زخمی و دردناک... اول و آخر من پادشاهم. و تا شاه وسط صفحه زندگی ایستاده، بازی ادامه دارد. همانروزی که طعن و تمسخر پتریاشویلی، رقیب زارع و ادا درآوردنش برای او را دیدم، کسی بهم پیام داد : «محمد که سالمه! چرا رو بچه عیب میذاری؟ فقط بخاطر اینکه محتوای نوشتن داشته باشی؟» با خواندن جملهاش تمام دردهای بدنم در حافظه فیزیولوژیک عضلاتم مرور شد و شوری تکتک اشکهایی که پشت در کاردرمانیها ریخته بودم، توی کامم آمد.اما تنها لبخند تلخی زدم. از مصائب یک پادشاه، همواره در معرض تمسخر و حسادت و قضاوت بودن است. جواب دادم:« روال تاریخ اینه که برای شاه شدن، باید شاه قبلی رو بکشی! اگه میبینی محمد اونقدر پیشرفت داشته که فکر میکنی سالمه، اگه میبینی اینقدر راحت از زندگیم با بیماریش مینویسم، چون من ترس از اتیسمو توی خودم کشتم!» این نوشتهها، یک پرتاب سه امتیازی نیست. سُر دادن یک توپ با سه انگشت، روی مسیر صیقلی پلی اورتان برای بهم ریختن چند مهره روبرو نیست. حتی رساندن یک سرباز خسته به انتهای صفحه، به قصد برگرداندن اسب از دسترفته هم نیست.این داستان تابآوری کسی است که تصمیم گرفته است زیر وزنِ زندگیِ خودش و فشار حرفهای تاریک دیگران، خاک نشود.
برای امیرحسین زارع و مدال طلایش؛ که به گردن دیگری بود@callmeplz
مادرم که به برادرم نهیب زد «این چه کاریه پسر؟» آمد و کنارم نشست. « قبلِ زدن سوت پایان نباز! باشه آبجی؟» صدایش بغض ترکدار خستهای بود که نازکشدنش وقت گفتن «باشه»، داشت هیبت جملهاش را فرو میریخت.دوسال پیش وقتی رفتم توی استادیوم اتیسم، دیدم که دست و پنجه نرم کردن با این اختلال، نه بسکتبال است نه بولینگ و نه شطرنج. توی المپیک دردها و مشکلات آدمها، اتیسم خود کُشتی سنگین وزن بود. مثل کشتیگیرها هر شب شانه درد داشتم،چون میترسیدم پسر کوچکترم را زمین بگذارم و محمد آسیبی به او بزند. پا درد داشتم، چون بچه به بغلْ تمام روز دنبال محمد میدویدم تا کار خطرناکی نکند. و بند بند انگشتهایم را باید میبستم تا خوابم ببرد، چون همیشه باید محکم میگرفتمش تا در خیابان زیر ماشینی نپرد. میخوابیدم مثل آدمهای خاک شده وسط تشک؛ میچسبیدم به تخت.از خستگی،از ناتوانی، از تحمل وزن زندگی خودم و زندگی با اتیسم که رویم خیمه میزد. اتیسم واقعا فوق سنگینوزن بود.توی این دو سال که هی زمین خوردم و داور سرپا داد، فقط یک کلیپ ورزشی در موبایلم داشتم، که شاید دو هزاربار تماشایش کرده باشم. آنجا که امیرحسین زارع بلند میشود و بعد از برد، تاجگذاری میکند و روی این صحنه صدای فریادی گذاشتهاند که از همه رگ و پی گردن میگوید:Who wants to be king?
دیدن این صحنه امیدوارم میکرد که هرچقدر سخت و نشد و زخمی و دردناک... اول و آخر من پادشاهم. و تا شاه وسط صفحه زندگی ایستاده، بازی ادامه دارد. همانروزی که طعن و تمسخر پتریاشویلی، رقیب زارع و ادا درآوردنش برای او را دیدم، کسی بهم پیام داد : «محمد که سالمه! چرا رو بچه عیب میذاری؟ فقط بخاطر اینکه محتوای نوشتن داشته باشی؟» با خواندن جملهاش تمام دردهای بدنم در حافظه فیزیولوژیک عضلاتم مرور شد و شوری تکتک اشکهایی که پشت در کاردرمانیها ریخته بودم، توی کامم آمد.اما تنها لبخند تلخی زدم. از مصائب یک پادشاه، همواره در معرض تمسخر و حسادت و قضاوت بودن است. جواب دادم:« روال تاریخ اینه که برای شاه شدن، باید شاه قبلی رو بکشی! اگه میبینی محمد اونقدر پیشرفت داشته که فکر میکنی سالمه، اگه میبینی اینقدر راحت از زندگیم با بیماریش مینویسم، چون من ترس از اتیسمو توی خودم کشتم!» این نوشتهها، یک پرتاب سه امتیازی نیست. سُر دادن یک توپ با سه انگشت، روی مسیر صیقلی پلی اورتان برای بهم ریختن چند مهره روبرو نیست. حتی رساندن یک سرباز خسته به انتهای صفحه، به قصد برگرداندن اسب از دسترفته هم نیست.این داستان تابآوری کسی است که تصمیم گرفته است زیر وزنِ زندگیِ خودش و فشار حرفهای تاریک دیگران، خاک نشود.
۴.۷K
۲۱:۱۴