عکس پروفایل صدایم کنص
۱ هزار عضو

صدایم کن

الهی! نشکرک علی بلائک، کما نشکرک علی آلائکundefined@ssbehgamundefined@bookparty undefined@cinematic1
thumbnail
بزرگ، بزرگی، بزرگتر
بسم‌الله شوهرم را به زور فرستاده‌ام تجمع.گفتم «نذر کردم! اگر نِمیری تپسی بگیرم و برم!»غیرتش نگذاشت بیشتر بحث را کش دهد. چند دقیقه پیش می‌گفت: «خسته‌ایم. بچه‌ها را که نمی‌شود ول کرد زن. محمد بد نفس میکشه، دماغش کیپه.بذار یه روزی که مامانت بود، با خیال راحت بریم.»
گفتم «اگه مشکل اینه من می‌مونم تو‌ برو! برای ادای نذر میشه نائب گرفت!»
چند روز پیش پلاکت‌های علی باز پایین آمد، خیلی پایین. بدن به کورتن جواب نداده بود. با اشک‌هایی که بند نمی‌آمد، به خدا گفتم: «علی فقط بستری نشه... هفته‌ای سه شب میام تجمع. نذر یاری این سید مظلوم میکنم سلامتی علی رو.» عکس آقا مجتبی را از توی گوشی پیدا کردم و چسباندم به صورتم. در راه بیمارستان مفید، توی تپسی نشسته بودم. از رسالت تا شریعتی، بزرگترین دردم را به بی‌صداترین شکل ممکن گریه کردم.
توی آن پناهگاهی که نمی‌دانم کجای ایران است، اگر سیدمجتبی خامنه‌ای گوشه عبایش را نگاه کند، رد اشک‌های مادر مستاصلی پیداست.
علی هر هفته باید آزمایش خون بدهد.دفعه پیش جیغ می‌کشید که آزمایشگاه نرویم. میخواست با تمام زور پنج سالگی‌اش از درد سوزن فرار کند.من جمله‌ای به او گفتم که هفت روز است سراغ خودم می‌آید.وقتی در برابر وعده‌های بستنی و اسباب بازی بزرگ و گوشی و‌ پارک و خانه خاله فریاد زد «نه!!!»گفتم«ببین به هر حال ما آزمایشگاه می‌ریم! چه با جیغ و بی‌تابی چه با خنده و شادی.بنظرم حالا که نمی‌تونی عوضش کنی، باهاش معامله کن!»
و من تمام هفته فکر کردم رنج‌ها و زخم‌های خودم را به چه بهایی بفروشم؟
مرگ راحت و آسان؛ در آرامش، توی خانه خدا یا یکی از مشاهد شریفه، یا در صحن یکی‌ از عتبات عالیات، یا در سجده آخر نماز صبح، شاید هم توی خواب در رختخواب خودم.
دومین چیزی که به نظرم آمد رضایت امام زمان بود. اینکه به گونه‌ای بفهمم از من راضی است. خواب؟ دیدار؟ نامه؟ پیغام؟
سومین موردی که به ذهنم زد این بود که بتوانم یاری‌گر آقا سید مجتبی باشم. یعنی سردر پرونده‌م بنویسند این سمانه که اینجاست آن سید محصور و مظلوم را یاری کرد.
تا اینجا این‌ها به ذهنم رسید.
کم ظرفیتم و حس می‌کنم رنجم خیلی زیاد است.برای همین این قیمت‌های گزاف را رویش می‌گذارم. امیدوارم بعد از مرگ نفهمم دردی که در این دنیا کشیدم، در حد یک سوزن آزمایش بود!
خدا توی قرآنش نمی‌گوید با خوف و جوع و نقص امتحان‌تان می‌کنیم. می‌گوید «بشئ» از ترس و گرسنگی و کاهش! یعنی یک جز کم! بخش اندک!
این حرف‌ها باید بی‌اعتباری و پستی دنیا را به یادم بیاورد، اما من را می‌ترساند از کوچکی خودم.
ولی خب... در انتهای همان آیه آدرس تاجرهای درست و حسابی را هم می‌دهد؛مظنه بازار دنیا دست «صابرین» است.
امروز علی پرسید «تو هم از آمپول می‌ترسی؟» گفتم «وقتی‌ سن تو بودم آره. ولی بزرگ شدم حالا!»
احتمالاً توی این یکی جمله هم گیر می‌افتم. گم می‌شوم؛ مثل کودکی وسط شلوغی بازار.
حالا واقعا بزرگ شده‌ام؟
@callmeplz
undefined۳K
undefined۱۶۸
undefined۵
undefined۵
undefined۳
undefined۳
undefined۳
undefined۱

۹۱.۸K

۲:۰۹