دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت61 دایی شروع می کند به حرف زدن و ماجرا را می گوید حتی قضیه ی دیشب و کار من را هم! در همین حین چشمم به مرتضی می افتد و با دلخوری نگاهش می کنم. بیچاره سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید. حاج آقا سری تکان می دهد و می گوید: _خیره ان شاالله، خب یه چند صباحی تو همینجا بمونین تا جایی براتون پیدا کنم. دیگه ببخشید که حجره ها همه کوچیکه وگرنه خودت که میدونی یکی از خونه هام تو زعفرونیه رو بهت می دادم. دایی کمیل و حاج آقا می خندند. حاج آقا نگاهی به مرتضی می اندازد و به من اشاره می کند که: _اینا باهم ازدواج کردن؟ دایی سرش را پایین می اندازد و مرتضی پوزخند بر لب دارد. _نه حاجی، اون دوستمه ایشونم خواهر زادمه که گفتم دیشب چیکار کردن. حاج آقا می خندد و می گوید: _ماشالله! چه دختر شیرزنی! پس این سر نترس توی خونواده تون ارثیه. دختر آ سد مجتبی باید اینجوری برازنده ی پدرش باشه. تعجب می کنم که حاج آقا، آقاجانم را می شناسد و می پرسم: _شما آقاجانم رو میشناسین؟ حاج آقا به طرف در می رود و می گوید چایی بیاورند. بعد دوباره پشت میز کوچکش می نشیند و می گوید: _آ سد مجتبی رو که همه میشناسن، من آشناییتم مال زمان طلبگیه. این آقا کمیل هم که اومد تهران موندگار شد، آسدمجتبی دستشو تو دستم گذاشت و فهمیدم این جوونم مثل خودشه. نترس و جسور در عین حال رُحَماءُ بَینَهم هستش. دایی دست را روی سینه می گذارد و با "اختیارین" و "خوبی از شماست" واکنش نشان می دهد. بعد از اینکه چای می خوریم به طرف یک حجره می رویم و حاج آقا می گوید: _این حجره مال شماست. آقا مرتضی هم چون معذب نباشن میتونن بیان حجره ی من شبو صبح کنیم. خوبه؟ در این در به دری داشتن آرامش مهم بود اینکه آشپزخانه نباشد و حجره تنگ و تاریک هم باشد اهمیتی نداشت. تشکر می کنیم و حاج آقا می رود. دایی و مرتضی وسایلشان را گوشه ای میگذارند و بیرون می روند.
نویسنده مبینار (آیة)












کمی به دور و برم اتاق نگاه می کنم. با اینکه چیزی در اتاق نیست اما احساس خوبی دارم و راضی هستم.انگار من هم واقعا یک مجاهد در راه مکتب خمینی شده ام آن هم یک مجاهد واقعی نه قلابی.وسایلی که کف اتاق ریخته را جمع می کنم که چشمم به دفتر وسط اتاق می افتد.خم می شوم و برش می دارم که چند ورقه اش بیرون می پرد. میخواهم برگه ها را لایه کتاب بگذارم که با دیدن اسمم آن هم وسط یک کاغذ جا می خورم.
ریحانه را با خودکار زیبا نوشته اند و کنارش یک گل محمدی خشک چسبانده اند. بیت شعری هم پایین کاغذ نوشته شده:"عشق صیدیست؛تیرت به خطا هم برودلذتش کنج دلتتا به ابد خواهد ماند."۱
روی کاغذهای دیگر هم اشعاری از شعرای مختلف نوشته شده است."نتوان از سر او برد هوای شیرین لشگر خسرو اگر بر سر فرهاد رود."۲پایین شعر نوشته است:" مطمئنم اگر خود شیرین هم دست رد به سینه ی فرهاد می زد. عشق شیرین بیشتر از خودش قدرت داشت و فکر شیرین، فرهاد را دیوانه تر می کرد.شیرینِ قصه ی من هم دست رد به سینه ام میزند اما هوایش هنوز در سرم است؛ حتی به شما ربطی نداره اش هم همینطور...
نمیدانم چه حسی درونم است. عذاب وجدانِ اینکه چرا کاغذها را خواندم یا عصبانیت اینکه چرا مرتضی اینها را نوشته!اصلا این ریحانه یا شیرین قصه اش منم؟ شاید هم باید گیج باشم الان!ولی نه... من هیچ کدام از این ها نیستم.شاید هم به او حق بدهم... شنیده ام عشق مهمان ناخوانده است که بی اجازه وارد قلب می شود.کاغذها را لایِ دفتر می گذارم و دفتر را روی ساکش می گذارم.گوشه ای از حجره نشسته ام و به مادر و آقاجان فکر می کنم. پرنده ی خیالم مرا به مشهد برده است.کنار پنجره فولاد و ضریح...کنار درخت چنارِ خانه...کنار فانوس روی طاقچه ی اتاقم...شاید هم دور سفره ای که همگی مان جمع هستیم.دلم برایشان می سوزد، به احتمال زیاد نامه ها به دستشان رسیده اما خیلی وقت می شود که زنگی بهشان نزده ام. حتما دل مادر برایم شور می زند و با آقاجان غرغر می کند. شاید هم چادر چاقچور می کند و به خانه لیلا می رود و از آقامحسن کمک می خواهد.
غرق در فکرم که اشکی از گوشه ی چشمم روی گونه هایم می لغزد.در باز می شود و چشمانم را از نور زیاد اذیت می کند. اشکم را پاک می کنم و با دیدن دایی و مرتضی بلند می شوم.دایی قوطی تن ماهی و خوراک لوبیا را می برد و داخل بشقاب می ریزد.مرتضی با دیدن دفترش دست پاچه می شود و سریع توی ساکش می گذارد.غذا را در سکوت می خوریم و بعد از ناهار مرتضی سراغ کاغذها و دستگاه تایپش می رود.دایی هم نگاهی به کتاب هایش می اندازد و بررسی می کند.کیفش را وسط حجره خالی می کند و دانه به دانه ی کتاب ها را نگاه می کند و با نگرانی می گوید:ریحانه کتابایی که آوردی کو؟
کتاب هایم را کنار کتاب های دایی می گذارم و دایی سریع نگاهشان می کند.
خودش را کنار می کشد و با پشت دست به پیشانی هاش می زند.
ای وای! یه دفترو جا گذاشتم. توش کلی اطلاعاته!
من هم نگران می شوم و می پرسم:
یعنی چی؟ چی توش نوشته؟
دفتر گزارش کار و برنامه ریزیم بود. برا خودم کار هامو می نوشتم حتی اسامی بچه که مثلا فردا با محمد میرم بیرون یا ۱۰ تا اعلامیه فلان مغازه...
مرتضی دستش را روی شانه ی دایی می گذارد و می گوید:
من میارمش، فقط بگو کجا گذاشتی؟
نه خطرناکه! اگه ساواک خونه رو شناسایی کرده باشه چی؟
باهم میریم. ان شاالله که طوری نمیشه.
پس هر چه سریع تر بهتر! همین حالا بریم.
سرم درد می گیرد و با غیض می گویم:
کجا؟ چرا بریم بریم می کنین؟ به من کمتر شک می کنن تازه کمترم فعالیت دارم.
دایی نزدیکم می شود و با خشم در چشمانم نگاه می کند. زیر لب می غُرَد:
کم مونده تو بری! براشون فرقی نداره کی بره اونجا، اگه شناسایی شده باشه هر کی بره رو می گیرن. تو تحمل شکنجه رو داری؟
بسه دیگه! برای همین موقع ها بود که می گفتم وارد این بازی خطرناک نشی.
با انتخاب خودم بوده و پشیمون نیستم.
دایی خودش را عقب می کشد و در حالی که نفس به سختی بالا می آید، به مرتضی می گوید:
بریم مرتضی!
از جا بلند می شوم و می گویم:
لااقل با حاج آقا مشورت کنین. شاید بتونه کاری کنه.
تا همین جاش هم به حاج آقا خیلی زحمت دادیم اگه کاری از دستش برنیاد شرمنده میشه و من اینو دوست ندارم.
انگار حرف هایم برای در و دیوار است. ساکت می شوم و دایی جلویم می ایستد و می گوید:
دعا کن شناسایی نشده باشه.
بعد با لبخندی تلخ در حالی که می رود می گوید:"به امید دیدار."
۱. سعدی۲. کلیم کاشانی
۱.۴K
۱۹:۲۳