دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت101 نیم ساعتی تمام سکوت می کنیم که دوست مرتضی می آید، همان که چند ساعت پیش توی مراسم مان هم بود. سلامی می کنم و سرم را پایین می اندازم. ظاهراً دوستش اصرار دارد با ماشین او برویم و سفرمان را لغو نکنیم. او با دیدن فلوکس قطع امید می کند و می گوید:" زمان زیادی میبره تا درستش کنن." خلاصه به هر طریقی بود پیکانش را به ما قالب کرد و راه افتادیم. باز هم سکوت... چشمانم را روی هم می گذارم و کم کم خواب مهمان چشمانم می شود. با صدای ریحانه ریحانه گفتن مرتضی چشمانم را باز می کنم و به اطرافم نگاه چشم می دوزم. همه جا در تاریکی غرق شده و مرتضی کنار جاده ایستاده است. لبخندی می زند و می گوید: سادات جان پاشو وضو بگیر و نماز صبحتو بخون. اینجا؟ توی این ظلمات؟ می خندد و می گوید: راهی به ده نمونده برا همین آبادی دیگه ای نیست. نترس من مثل شیر مراقبتم. چشمی می گویم و با آب های فلاسک وضو می گیرم. روی سنگ های ریز کنارِ جاده، فرش پهن کرده و دوتا سنگ روی هم گذاشته به عنوان مهر. تمام مدتی که من نماز می خوانم او کنارم ایستاده تا از چیزی نترسم و نور ماشین را به طرف خودمان گرفته. نماز را که می خوانم، فرش را جمع می کند و به راه می افتیم. صدای خِر خِر پیکان نمی گذارد بخوابم و مجبورم بیدار بمانم. مرتضی نگاه گذرایی به من می اندازد و می گوید: نامادریم اسمش نامادریه وگرنه برام مادری کرده. اسمشون چیه؟ تموم روستا بهش میگن سلین جان. از بس با همه مهربونه! آها!... منم سلین جان صداش کنم؟ آره، خیلی هم خوشحال میشه. خواهر برادری از این خانم نداری؟ نه! سلین جان بچه نیاورد چون دوست داشت من تنها پسر و بچه اش باشم و در حقم مادری کنه. پدرت چی؟ از ایشونم بگو! کمی سکوت میکند و انگار که با صدایش حس تردید آمیخته باشد، می گوید: اسمش یدالله ست ولی من حاج بابا صداش می زنم. تو هم حاج بابا صداش بزن! اسم روستاتون چیه؟ تا حالا درموردش نگفتی. _کندوان! فکر کنم خوشت بیاد ازش، چون خیلی چیزای جذاب داره! با بالا آمدن خورشید از پس کوه های البرز؛ نور همانند خون در رگ های زندگانی جاری می شود. دامن دشت در آستانه ی زمستان سفیدپوش شده است و درختان به خواب رفته اند. وقتی نور به دانه های مثل جواهر برف می تابد، درخشش آن چشم نواز می شود. کم کم با کنار رفتن کوه ها و صخره ها آبادی از دور به چشم می آید و مرتضی به آنجا اشاره می کند و می گوید: _اونجاست! رسیدیم! خانه های روستا خیلی برایم عجیب است و تازگی دارد. همانند کله های قند است که روی سینی برای جهازبران عروسان می برند! مجذوب طبیعت دور و اطرافم می شود و مرتضی توضیحاتی درباره ی مردم و معماری روستا می دهد. گاهاً چشمانم زن و مردانی را در کوچه و محله های روستا می بیند اما انگار هنوز روستا از خواب برنخاسته. مرتضی کناری پارک می کند و می گوید پیاده شوم. ساک هایمان را برمی دارد و از پله های کوچه بالا می رویم. پسر بچه ای با دیدن ما می دود و داد می زند:" آقا مرتضی برگشته!" من هاج و واج به مرتضی نگاه می کنم و او با خنده جوابم را می دهد. به یکی از همان خانه های کله قندی می رسیم که درش باز است. مرتضی یا الله کنان وارد می شود و داد می زند:" سلین جان! حاج بابا!" پیرزنی با چهره ی خندان جلو می آید و مرتضی را در بغل می گیرد و می گوید: _سلام! خوش گلدین! مرتضی من را معرفی می کند و سلین جان جلو می آید و با صمیمیت مرا در آغوش می کشد. انگار که سالهاست مرا می شناسد! سلام می دهم و می گوید: _یاخجیسان گلین؟۱ مرتضی نگاهم می کند و می گوید: _سلین جان حالتو میپرسه. متوجه می شوم و مدام سر تکان می دهم. _بله بله! شما خوبین سلین جان؟ مرتضی به سلین جان می گوید:" آنا! عروست ترکی یاد نداره!" انگار از اینکه سلین جان صدایش می زنم خوشحال می شود. آهانی به مرتضی می گوید و به لهجه ی شیرینی که هم ترکی است و هم فارسی، می گوید: _قوربان سلین جان گفتنت! خوش گلدین۲!بفرما داخل. وارد اتاق کوچکی می شویم که چندین طاقچه در دل دیوارها کنده شده و سقف کوتاهی دارد. خانه ی نقلی و با صفایی دارند. سلین جان رو به روی مان می نشیند و می گوید: _حاج بابا رفته است بیرون، اگه بفهمد آمدین از دیدنتان خوشحال می شود. حالا می توانم او را بهتر ببینم، زنی چاق و قدکوتاه با پوستی روشن. صورتش پر از مهر و عطوفت مادرانه است و چین و چروک های صورتش نشان دهنده ی پختی است و بامزه تر اش کرده. بعد هم بلند می شود و می گوید:" بروم چای بریزم. صبحانه که نخوردید؟ _نه! دلم برای سرشیر و عسل تنگ شده. سلین جان، مرتب قربان صدقه مرتضی می رود و برای صبحانه سنگ تمام می گذارد. ۱. خوبی عروس؟ ۲. خوش آمدید.
نویسنده مبینار (آیة)












با صدای در بلند می شویم و حاج بابا هم می رسد. مرد کوتاه قامت با مو و محاسن سفید است اما سرزنده!چند کلامی ترکی با مرتضی خوش و بش می کنند که من چیزی نمی فهمم.حاج بابا با من هم ترکی حرف می زند که مرتضی می گوید من ترکی نمی دانم.انگار آنها هم زیاد فارسی بلد نیستند.
دور سفره کنار مرتضی و سلین جان می نشینم.سلین جان از کره محلی تا سرشیر و عسل را کنارم می گذارد و با مهربانی می گوید:پوست استخوان هستی قیز۱! باید بیشتر به خودت برسی.
بیشتر حواسش به من و مرتضی است و خودش چند لقمه ای بیشتر برنمی دارد.
سلین جان به مرتضی هم می گوید:
سن ده آریخ لامیسان.بوقیز گلح
سنین ده عهدو دن گله.۲
زیر لب می خندد و حاج بابا این بار می گوید:
براتان توی آبادی خانه می سازم، همینجا بمانین.
مرتضی در حالی که از سلین جان تشکر می کند به حاج بابا می گوید:
من کارم تو شهرِ حاج بابا!
خب ول کن بیا همینجا کنار من باش! یه زمین و چندتا حیوون بهت میدم که زندگیتو بچرخانی.
به سلین جان کمک می کنم تا سفره را جمع کنیم. حاج بابا و مرتضی هنوز در حال مذاکره هستند انگار!
سلین جان به زبان ترکی شعری زیبا می خواند و ظرف ها را می شوید.
نمی گذارد دست به ظرف ها بزنم و می گوید:" نو عروس جایش روی سر ماست."
بعد از اینکه کارش تمام می شود، دست من و مرتضی را می گیرد و به اتاقی می برد.
اتاق تر و تمیزی است و پنجره ای رو به کوچه دارد. کنار پنجره می ایستم و با نگاهم از پله های برفی کوچه پایین می روم و کنار جوی می نشینم.
سلین جان ساک هایمان را گوشه ای می گذارد و می گوید:
زنتو ببر و آبادی را نشانش بده! نبینم توی خانه ولش کنی!"
مرتضی به شوخی می گوید:
سلین جان! دای پخیل لیخ الیرم.۳
ازیلن مه.۴
من که تقریبا هیچی نمیفهمم، فقط نگاهشان می کنم.
مرتضی چشمی می گوید و سلین جان می رود. دوباره به طرف پنجره برمیگردم و بیرون را نگاه می کنم.
مرتضی بی صدا پشت سرم می ایستد و با تشر می گوید:
اونجا چیه که نگاه می کنی؟
نزدیک است از ترس سکته کنم.
در حالی که سعی دارم قلبم را آرام کنم، مشت محکمی حواله ی بازویش می کنم و می گویم:
ترسوندی منو!
می خندد و می گوید:
خب میخواستم بترسی دیگه! حالام اگه دوست داری بریم یه چرخی بزنیم.
من که از خدام هست، پیشنهادش را روی هوا می قاپم و می گویم:" حتما!"
از سلین جان خداحافظی می کنیم و شانه به شانه ی هم، می رویم تا بادی به کله مان بخورد.
واقعا روستای قشنگی است. باخودم می گویم اگر زمستان اینقدر خوشگل است پس بهار و تابستانش دیگر چیست؟
صدای چیک چیک قندیل ها گوشم را نوازش می دهد و صدای پارو کردن سقف از برف می آید.
مرتضی مرا به کوه های نزدیک می برد. من که از سر خوردن و خستگی امانم بریده، نق به جانش می زنم اما او دستم را می گیرد و به هر نحوی شده مرا به بالای کوه می رساند.
به منظره ی پیش رویم خیره می شوم و مرتضی آهسته می گوید:"دیدی گفتم ارزششو داره!"
سرم را تکان می دهم و می گویم:
آره واقعا!
باغ های گردو، آلبالو و سیب در برف غوطه ور شده اند و زمستان لحاف سپیدی رویشان کشیده است.
گاه درمیان این سفیدی ردپایی دیده می شود و گاه بی لک و صاف است.
با برخورد گوله ی برف به دستم، دست از سر زمستان و زیبایی هایش برمی دارم و برفی را در دستم گوله می کنم و به سمت مرتضی پرت می کنم.
برف به صورتش می خورد و آخش به هوا می رود.
دلم به حالش می سوزد و به طرفش می روم اما او شروع می کند به پرتاب کردن برف! انگار شوخی اش گل کرده!
من هم کم نمی آورم و تا می خورد، به او می زنم.
آخر از سوز دستانم به غرغر کردن پناه می آورم و او بیخیال می شود.
باهم دور باغ ها کمی قدم می زنیم و برمی گردیم خانه.
سریع توی کرسی می خزم و کنار بخاری هیزمی می نشینم.
کمی که گرم می شوم به اتاق، پیش مرتضی می روم.
از گوشه ی پرده می بینم درحال عوض کردن دستمال سرش است! انگار از سرش خون می آید.
نگرانش می شوم و پرده را کنار می زنم.
با دیدن من خشکش می زند و بعد می گوید:
_به سلین جان چیزی نگی! بیخودی نگران میشه!
از خونسردی اش عصبانی می شوم و می گویم:
_باید یه فکر اساسی برداری! برو بخیه اش کن!
_باشه بعدا!
_یعنی چی؟ نخیر! همین حالا. وگرنه به سلین جان میگم تا خودش یه فکری برای پسر لجبازش بکنه.
می خندد و می گوید:
_ای بابا! کار خاصی نشده الکی نگران میشی، ولی باشه. میرم اسکو و برای ناهار برمی گردم.
تو به سلین جان بگو کار داشته رفته. خب؟
از خدا خواسته قبول می کنم و می رود ولی نمی گذارد من هم با او بروم.
۱.دختر۲.توهم لاغر شدی! این دختر باید از پس تو بر بیاد.۳. دیگه داره حسودیم میشه.۴. لوس نشو
۱.۳K
۱۴:۰۰