عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت100 مرد ما را کنار کیوسک می گذارد و بعد ما هم تشکرمی‌کنیم . مرتضی می خواهد پول بدهد که قبول نمی کند و می رود. مرتضی داخل کیوسک می رود تا زنگ بزند. دلم میخواهد بدانم با که حرف می زند، با این که میدانم کار درست نیست. گوش هایم را تیز می کنم اما جز پچ پچ چیزی نمی فهمم. وقتی ناامید می شوم به صندلی تکیه می دهم که می شنوم صدای مرتضی بالا می رود و چیزی می گوید. فقط از جمله ی بلندش می فهمم که می گوید که:" کاره سازمانه." با خودم فکر می کنم چه چیز کار سازمان بوده؟ یکهو به اتفاق چند ساعت پیش فکر می کنم و مثل هیزم در حال سوختن می شوم. صبر می کنم تا تلفنش تمام شود و توی ماشین می نشیند. با لبخند نگاهم می کند و می گوید: _الان دوستم میاد کمکمون. نمی توانم همه چیز را در خودم بریزم و می پرسم: _کار سازمان بوده؟ خودش را به بیخیالی می زند و می گوید: _کدوم کار؟ _همین که چند ساعت پیش داشتم از ترس سکته می کردم. همین که داشتم از دیدن جسم بی جوونت می مردم و زنده می شدم! اینا همشون کار سازمان بوده؟ اون تصادفو میگم! می خندد و می خواهد بحث را عوض کند. _آفرین! راه افتادی! دیگه چند نفری منو صدا نمیزنی. چشمانم را با عصبانیت می بندم و مب گویم:" بحث رو عوض نکن! فقط بگو کار سازمان بوده یا نه؟" چند دقیقه ای که سکوت می شود و چیزی نمی شنوم چشمانم را باز می کنم. سرش را به طرف دیگری چرخانده و به آرامی می گوید: _کار سازمان بوده! خشم در رگ هایم می دود و خونم را به جوش می آورد. دستانم را مشت می کنم و می گویم: _این همون سازمانیه که دوست داری بازم باهاش کار کنی؟ آخه به چه قیمتی؟ جوون من رو ولش کن! خودت چی؟ اونا میخواستن تو رو هم بکشن! برعکس من با آرامش می گوید: _اشتباه می کنی! اونا نمیخواستن هیچ کدوممونو بکشن! فقط خواستن بگن از سرپیچی من ناراحت هستن، همین! پوزخندی به حرف هایش می زنم و می گویم:" فقط همین؟" _ببین اونا تو رو میشناسن! میدونن عضو سازمان نمیشی و فکر میکنن منم اگه با تو باشم ممکنه از سازمان راهمو جدا کنم درست مثل مجید و مرتضی! فکر میکنن تو اطلاعات منو لو میدی! فقط همین! هر چه سعی می کنم خوددار باشم نمی شود! یعنی خونسردی او مرا به آتشفشانی تبدیل می کند که هر آن ممکن است فوران کند. _تو چی فکر میکنی؟ _من هیچ فکری نمیکنم. ازدواج با تو از ته دلم بوده برای همین نمیخوام به حرفاشون فکر کنم. _همینا رو به خودشون گفتی؟ _سر قضیه ازدواجمون خیلی مخالفت کردن. شهناز از همون اول منو وارد این ماجرا کرد و بهت گفتم نقشه شون برات چی بود. من اومده بودم تو رو اسیر اونا کنم ولی خودم اسیرت شدم! از همون روز تو دانشگاه شروع شد... من جز شهناز با دختر دیگه ای هم کلام نشده بودم ولی از همون موقع که باهات حرف زدم فهمیدم تو با بقیه ی دخترا فرق داری! بعد از اینکه دیگه نیومدی دانشگاه منم بریدم و خواستم از دانشگاه انصراف بدم که شهناز نزاشت ولی بخاطر اون ماجرا و لو رفتنمون قضیه دانشگاه هم رفت روی هوا و دست تقدیر منو آورد خونه ی دوستم که تو اونجا بودی. تموم اون مدت حسرت این ساعتا رو میخوردم. دعا دعا می کردم فقط باهام حرف بزنی حالا غر و دعوا هم باشه مهم نیست. بعدشم که میدونی چی شد و هر روز بهت وابسته تر می شدم تا اینکه تو رفتی... خیلی روزای سختی بود! وقتی بعد از چندین هفته رفتم خونه تیمی حوصله هیچ چیزو هیچ کسو نداشتم. شهناز ماجرا رو از زیر زبونم کشید و مثلا دلداریم داد اما بعد متوجه شدم به سرگروه مون گفته. اونا از اولش مخالفت کردن با تو، اولش گفتن ازدواج نه ولی بعد که دیدن قضیه داره جدی میشه هدفشونو گفتن. اونا با ازدواج مخالف بودن ولی با تو بیشتر! بعدشم شروع کردن به صحبت کردن از ازدواج تشکیلاتی و دخترای خود سازمان ولی من فقط میگفتم نه! تهدیدم کردن که اگه با تو ازدواج کنم شب عروسیم تلافی میکنن. باور نکردم ولی خب... شد! تمام این مدت هر دو گوشم حکم در را داشتند و دروازه ای نبود. به تک تک جملاتش فکر می کنم و در آخر می گوید: _قرار شد به اختلافاتمون اشاره نکنیم. من که با عقایدت نمیخوام زندگی کنم، من با تو میخوام زندگی کنم... همینو به خودشونم گفتم. مجبور می شوم به حرف بیایم و چیزی بگویم. از این که صدایم را از صدایش بالاتر برده ام شرمنده ام و عذرخواهی می کنم بعد می گویم: _مرتضی! من هنوز پای اون حرف و قولمون هستم که روی اختلافمون پافشاری نکنیم اما باور کن چه بخوایم چه نخوایم ما با عقایدمون رو به رو میشیم. من نمیدونم تو چرا از سازمان اینقدر حساب می بری! ولشون کن! _نه! این حرفو نزن ریحانه سادات. لطفا ادامه اش نده. پوفی می گویم و دهانم را گِل می گیرم. واقعا درکش نمی کنم چرا به سازمان دل بسته؟ چرا؟ undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت101
نیم ساعتی تمام سکوت می کنیم که دوست مرتضی می آید، همان که چند ساعت پیش توی مراسم مان هم بود.سلامی می کنم و سرم را پایین می اندازم.
ظاهراً دوستش اصرار دارد با ماشین او برویم و سفرمان را لغو نکنیم.او با دیدن فلوکس قطع امید می کند و می گوید:" زمان زیادی میبره تا درستش کنن."خلاصه به هر طریقی بود پیکانش را به ما قالب کرد و راه افتادیم.باز هم سکوت...چشمانم را روی هم می گذارم و کم کم خواب مهمان چشمانم می شود.با صدای ریحانه ریحانه گفتن مرتضی چشمانم را باز می کنم و به اطرافم نگاه چشم می دوزم.
همه جا در تاریکی غرق شده و مرتضی کنار جاده ایستاده است.لبخندی می زند و می گوید:سادات جان پاشو وضو بگیر و نماز صبحتو بخون.

اینجا؟ توی این ظلمات؟

می خندد و می گوید:
راهی به ده نمونده برا همین آبادی دیگه ای نیست.
نترس من مثل شیر مراقبتم.

چشمی می گویم و با آب های فلاسک وضو می گیرم.
روی سنگ های ریز کنارِ جاده، فرش پهن کرده و دوتا سنگ روی هم گذاشته به عنوان مهر.
تمام مدتی که من نماز می خوانم او کنارم ایستاده تا از چیزی نترسم و نور ماشین را به طرف خودمان گرفته.
نماز را که می خوانم، فرش را جمع می کند و به راه می افتیم.
صدای خِر خِر پیکان نمی گذارد بخوابم و مجبورم بیدار بمانم.
مرتضی نگاه گذرایی به من می اندازد و می گوید:
نامادریم اسمش نامادریه وگرنه برام مادری کرده.

اسمشون چیه؟

تموم روستا بهش میگن سلین جان. از بس با همه مهربونه!

آها!... منم سلین جان صداش کنم؟

آره، خیلی هم خوشحال میشه.

خواهر برادری از این خانم نداری؟

نه! سلین جان بچه نیاورد چون دوست داشت من تنها پسر و بچه اش باشم و در حقم مادری کنه.

پدرت چی؟ از ایشونم بگو!

کمی سکوت می‌کند و انگار که با صدایش حس تردید آمیخته باشد، می گوید:
اسمش یدالله ست ولی من حاج بابا صداش می زنم. تو هم حاج بابا صداش بزن!

اسم روستاتون چیه؟ تا حالا درموردش نگفتی.

_کندوان! فکر کنم خوشت بیاد ازش، چون خیلی چیزای جذاب داره!

با بالا آمدن خورشید از پس کوه های البرز؛ نور همانند خون در رگ های زندگانی جاری می شود.
دامن دشت در آستانه ی زمستان سفیدپوش شده است و درختان به خواب رفته اند.
وقتی نور به دانه های مثل جواهر برف می تابد، درخشش آن چشم نواز می شود.
کم کم با کنار رفتن کوه ها و صخره ها آبادی از دور به چشم می آید و مرتضی به آنجا اشاره می کند و می گوید:
_اونجاست! رسیدیم!

خانه های روستا خیلی برایم عجیب است و تازگی دارد.
همانند کله های قند است که روی سینی برای جهازبران عروسان می برند!
مجذوب طبیعت دور و اطرافم می شود و مرتضی توضیحاتی درباره ی مردم و معماری روستا می دهد.
گاهاً چشمانم زن و مردانی را در کوچه و محله های روستا می بیند اما انگار هنوز روستا از خواب برنخاسته.
مرتضی کناری پارک می کند و می گوید پیاده شوم.
ساک هایمان را برمی دارد و از پله های کوچه بالا می رویم.

پسر بچه ای با دیدن ما می دود و داد می زند:" آقا مرتضی برگشته!"
من هاج و واج به مرتضی نگاه می کنم و او با خنده جوابم را می دهد.
به یکی از همان خانه های کله قندی می رسیم که درش باز است.
مرتضی یا الله کنان وارد می شود و داد می زند:" سلین جان! حاج بابا!"
پیرزنی با چهره ی خندان جلو می آید و مرتضی را در بغل می گیرد و می گوید:
_سلام! خوش گلدین!

مرتضی من را معرفی می کند و سلین جان جلو می آید و با صمیمیت مرا در آغوش می کشد. انگار که سالهاست مرا می شناسد!
سلام می دهم و می گوید:
_یاخجیسان گلین؟۱

مرتضی نگاهم می کند و می گوید:
_سلین جان حالتو میپرسه.

متوجه می شوم و مدام سر تکان می دهم.
_بله بله! شما خوبین سلین جان؟

مرتضی به سلین جان می گوید:" آنا! عروست ترکی یاد نداره!"

انگار از اینکه سلین جان صدایش می زنم خوشحال می شود.
آهانی به مرتضی می گوید و به لهجه ی شیرینی که هم ترکی است و هم فارسی، می گوید:
_قوربان سلین جان گفتنت! خوش گلدین۲!بفرما داخل.

وارد اتاق کوچکی می شویم که چندین طاقچه در دل دیوارها کنده شده و سقف کوتاهی دارد.
خانه ی نقلی و با صفایی دارند.
سلین جان رو به روی مان می نشیند و می گوید:
_حاج بابا رفته است بیرون، اگه بفهمد آمدین از دیدنتان خوشحال می شود.
حالا می توانم او را بهتر ببینم، زنی چاق و قدکوتاه با پوستی روشن.
صورتش پر از مهر و عطوفت مادرانه است و چین و چروک های صورتش نشان دهنده ی پختی است و بامزه تر اش کرده.
بعد هم بلند می شود و می گوید:" بروم چای بریزم. صبحانه که نخوردید؟
_نه! دلم برای سرشیر و عسل تنگ شده.

سلین جان، مرتب قربان صدقه مرتضی می رود و برای صبحانه سنگ تمام می گذارد.

۱. خوبی عروس؟۲. خوش آمدید.
undefinedنویسنده مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۶
undefined۱

۱.۳K

۱۳:۵۴