عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت99 حرفی نمی ماند و لنگان لنگان می رود. تا پیچ جاده هنوز دیده می شود اما بعدش دیگر مرتضی ای نیست! هم خوابم می آید و هم از بس تحرک داشته ام گرسنه شده ام اما شب مخوف و ترسناک جاده نمی گذارد کمی پلک روی پلک بگذارم. کمی این سو و آن سو را نگاه می‌کنم اما خبری از مرتضی نیست. اشکم را پاک می کنم و با خودم می گویم:" آخه مثلا شب عروسیمه!" با مزه مزه کردن حرفم استغفار می‌کنم و می گویم چقدر ناسپاس هستم! صد مرتبه ذکر استغفرالله را با خودم تکرار می کنم و می گویم حتما حکمتی هست! یک ساعتی می شود که زل زده ام به پیچ جاده که خبری شود اما نه! هر چه می گذرد، دلشوره ام بیشتر می شود و دیگر کاسه صبرم لبریز می شود. پایم را که بیرون می گذارم یکهو نور توی صورتم می پاشد. پلکی می زنم و چشمانم را ریز می کنم. کمی بعد ماشینی کنارمان می ایستد و مرتضی تشکر کنان پیاده می شود. مردی درشت اندام با دستمال گردنی پیاده می شود و با دیدن من سرش را پایین می اندازد و می گوید: _سلام آبجی! سلامی می دهم و پیاده می شوم. مرتضی و آن مرد فلوکس را به تویوتایش بکسل می کنند. تمام این مدت به مرتضی زل می زنم و شکر خدا را بجا می آورم. کارشان که تمام می شود، مرد درشت اندام می گوید: _خب بپرین بالا که تا یه جاهایی برسونمتون. تشکر می کنم و سوار ماشین مان می شویم. اولش بدقلقی می کند اما بعد راه می افتد. فضای سنگینی بینمان حاکم شده و هیچ کدام مان حرفی نمی زنیم. سرم را به پنجره تکیه داده ام و در تاریکی شب، آسمان پر ستاره را نگاه می کنم. خمیازه ای می کشم که مرتضی می گوید: _بخواب اگه خسته ای! دهانم را مزه می کنم و چشمانم را مالش می دهم. با لحن خواب آلودی می گویم: _آره، خیلی خوابم میاد، دیشب تا صبح بیدار بودم. ناگهان مرتضی با سرعت به طرفم برمی گردد و متعجب نگاهش می کنم. چیزی نمی گوید انگار بهت زده شده است. _چیزی شده؟ آقا مرتضی؟ _دیشب بیدار بودی؟ اخم هایم را بهم گره می زنم و می گویم: _بله! تعجب نداره که! _آخه منم دیشب کلا بیدار بودم! خنده ی ریزی می کنم و می گویم: _خب اینم تعجب نداره. رویش را به طرف دیگری می کند و می گوید: _تا صبح داشتم به ماه نگاه می کردم و فکر می کردم فردا یه اتفاقی میوفته که نمیشه بهم برسیم. خیلی شب تلخی بود... باورم نمی شود، یعنی او هم مثل من سراپای ماه را به نظاره نشسته؟ مگر می شود وصالمان ماه باشد! آن هنگامی که نگاه هامان در تاریکی شب، در نقطه ای فروزان بهم می رسند. _منم به ماه نگاه می کردم و توی آسمون دنبال بخت و اقبال مون بودم. لبخند زیبایی به لب می نشیند و می گوید: _بخت و اقبال ما که بدجور به زمین گره خورده، تو چرا توی آسمون دنبالش می گشتی؟ _آسمون بی شباهت به زندگی ما نیست! اطرافمون پر از تاریکی و سیاهه اما خودمون پر نوریم. از کجا معلوم بعدها توی آسمون تاریخ دنبالمون نگردن؟ _لابد میخوای بگی من دب اکبرم تو دب اصغر! خنده هایمان باهم قاطی می‌شود. نگاهی به چشمان مشکی اش می اندازم و می گویم: _آقا مرتضی؟ اخم مصنوعی می کند و با تشر می گوید: _آقا مرتضی کیه! ناسلامتی باهم محرمیم ها! اینطوری میگی احساس می کنم هفت پشت غریبه ایم باهم. _خب آقا مرتضی خشک و خالی توی دهنم نمی چرخه. بعدشم فقط چند ساعته محرمیم! _آقا مرتضی یا مرتضی ی خالی؟ حاج خانم جان، مهم محرمیته! من کاری به دقیقه و ساعتش ندارم! بعدشم من یک نفرم چرا منو جمع می بندی؟ _من کی جمع بستم شما رو؟ _دیدی؟ همین حالاش گفتی شما! مگه چند نفرم؟ خنده ی ریزی توی دهانم می چرخد و با شرم می گویم: _خب چیکار کنم؟ _خب، جوونم براتون بگه که، کار خاصی نمیخواد انجام بدی فقط صدام بزن مرتضی. بعد دستانش را از هم باز می کند و می گوید:" فقط همین!" آب دهانم را قورت می دهم و می گویم: _همین خودش خیلیه!.... اصلا ببینم، چرا خودتون اول نمیگین؟ سرش را می خاراند و لب هایش را آویزان می کند بعد هم شروع می کند به گفتن. _خب من اول میگم! ری... حانه جان! از شنیدن جان کش دارش پقی میزنم زیر خنده، از خنده من او هم می خندد و بعد می گوید: _حالا نوبت توعه! بگو دیگه. دست دست می‌کنم اما باز هم نمی توانم و می گویم:" من نمیتونم!" _نخیر! من گفتم تو هم باید بگی! به ناچار کمی با خودم ور می روم و آهسته می گویم:" آ... نه نه! مُر... تضی." برایم دست می زند و می گوید: _دیدی سخت نبود؟ ولی یه جان ازت طلبکارم ها! با همین خنده ها و حرف ها، راه را برای خودمان کوتاه می کنیم. کم کم به شهر می رسیم و وقتی به کیوسک تلفن می رسیم، مرتضی به مرد می فهماند که بایستد. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت100
مرد ما را کنار کیوسک می گذارد و بعد ما هم تشکرمی‌کنیم . مرتضی می خواهد پول بدهد که قبول نمی کند و می رود.مرتضی داخل کیوسک می رود تا زنگ بزند.دلم میخواهد بدانم با که حرف می زند، با این که میدانم کار درست نیست.گوش هایم را تیز می کنم اما جز پچ پچ چیزی نمی فهمم.
وقتی ناامید می شوم به صندلی تکیه می دهم که می شنوم صدای مرتضی بالا می رود و چیزی می گوید.فقط از جمله ی بلندش می فهمم که می گوید که:" کاره سازمانه."با خودم فکر می کنم چه چیز کار سازمان بوده؟ یکهو به اتفاق چند ساعت پیش فکر می کنم و مثل هیزم در حال سوختن می شوم.
صبر می کنم تا تلفنش تمام شود و توی ماشین می نشیند.با لبخند نگاهم می کند و می گوید:_الان دوستم میاد کمکمون.
نمی توانم همه چیز را در خودم بریزم و می پرسم:_کار سازمان بوده؟
خودش را به بیخیالی می زند و می گوید:_کدوم کار؟
_همین که چند ساعت پیش داشتم از ترس سکته می کردم. همین که داشتم از دیدن جسم بی جوونت می مردم و زنده می شدم! اینا همشون کار سازمان بوده؟ اون تصادفو میگم!
می خندد و می خواهد بحث را عوض کند._آفرین! راه افتادی! دیگه چند نفری منو صدا نمیزنی.
چشمانم را با عصبانیت می بندم و مب گویم:" بحث رو عوض نکن! فقط بگو کار سازمان بوده یا نه؟"چند دقیقه ای که سکوت می شود و چیزی نمی شنوم چشمانم را باز می کنم.سرش را به طرف دیگری چرخانده و به آرامی می گوید:_کار سازمان بوده!
خشم در رگ هایم می دود و خونم را به جوش می آورد.دستانم را مشت می کنم و می گویم:_این همون سازمانیه که دوست داری بازم باهاش کار کنی؟ آخه به چه قیمتی؟ جوون من رو ولش کن! خودت چی؟اونا میخواستن تو رو هم بکشن!
برعکس من با آرامش می گوید:_اشتباه می کنی! اونا نمیخواستن هیچ کدوممونو بکشن!فقط خواستن بگن از سرپیچی من ناراحت هستن، همین!
پوزخندی به حرف هایش می زنم و می گویم:" فقط همین؟"
_ببین اونا تو رو میشناسن! میدونن عضو سازمان نمیشی و فکر میکنن منم اگه با تو باشم ممکنه از سازمان راهمو جدا کنم درست مثل مجید و مرتضی!فکر میکنن تو اطلاعات منو لو میدی! فقط همین!
هر چه سعی می کنم خوددار باشم نمی شود! یعنی خونسردی او مرا به آتشفشانی تبدیل می کند که هر آن ممکن است فوران کند._تو چی فکر میکنی؟
_من هیچ فکری نمیکنم. ازدواج با تو از ته دلم بوده برای همین نمیخوام به حرفاشون فکر کنم.
_همینا رو به خودشون گفتی؟
_سر قضیه ازدواجمون خیلی مخالفت کردن. شهناز از همون اول منو وارد این ماجرا کرد و بهت گفتم نقشه شون برات چی بود. من اومده بودم تو رو اسیر اونا کنم ولی خودم اسیرت شدم!از همون روز تو دانشگاه شروع شد... من جز شهناز با دختر دیگه ای هم کلام نشده بودم ولی از همون موقع که باهات حرف زدم فهمیدم تو با بقیه ی دخترا فرق داری!بعد از اینکه دیگه نیومدی دانشگاه منم بریدم و خواستم از دانشگاه انصراف بدم که شهناز نزاشت ولی بخاطر اون ماجرا و لو رفتنمون قضیه دانشگاه هم رفت روی هوا و دست تقدیر منو آورد خونه ی دوستم که تو اونجا بودی.تموم اون مدت حسرت این ساعتا رو میخوردم.دعا دعا می کردم فقط باهام حرف بزنی حالا غر و دعوا هم باشه مهم نیست.بعدشم که میدونی چی شد و هر روز بهت وابسته تر می شدم تا اینکه تو رفتی...خیلی روزای سختی بود! وقتی بعد از چندین هفته رفتم خونه تیمی حوصله هیچ چیزو هیچ کسو نداشتم.شهناز ماجرا رو از زیر زبونم کشید و مثلا دلداریم داد اما بعد متوجه شدم به سرگروه مون گفته.اونا از اولش مخالفت کردن با تو، اولش گفتن ازدواج نه ولی بعد که دیدن قضیه داره جدی میشه هدفشونو گفتن.اونا با ازدواج مخالف بودن ولی با تو بیشتر!بعدشم شروع کردن به صحبت کردن از ازدواج تشکیلاتی و دخترای خود سازمان ولی من فقط میگفتم نه!تهدیدم کردن که اگه با تو ازدواج کنم شب عروسیم تلافی میکنن.باور نکردم ولی خب... شد!
تمام این مدت هر دو گوشم حکم در را داشتند و دروازه ای نبود.به تک تک جملاتش فکر می کنم و در آخر می گوید:_قرار شد به اختلافاتمون اشاره نکنیم. من که با عقایدت نمیخوام زندگی کنم، من با تو میخوام زندگی کنم... همینو به خودشونم گفتم.
مجبور می شوم به حرف بیایم و چیزی بگویم.از این که صدایم را از صدایش بالاتر برده ام شرمنده ام و عذرخواهی می کنم بعد می گویم:_مرتضی! من هنوز پای اون حرف و قولمون هستم که روی اختلافمون پافشاری نکنیم اما باور کن چه بخوایم چه نخوایم ما با عقایدمون رو به رو میشیم.من نمیدونم تو چرا از سازمان اینقدر حساب می بری! ولشون کن!
_نه! این حرفو نزن ریحانه سادات. لطفا ادامه اش نده.
پوفی می گویم و دهانم را گِل می گیرم.واقعا درکش نمی کنم چرا به سازمان دل بسته؟ چرا؟
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۷
undefined۱

۱.۳K

۱۳:۵۳