دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت55 خبرهای خوب یکی یکی از راه می رسیدند، ولی حس خوبی نداشتم! احساس می کردم هر لحظه ممکن است دایی یا مرتضی را بگیرند و آرامش مان نابود شود. آن شب هم تمام می شود و به خانه می روم. دایی و مرتضی دارند در مورد افکار هم صحبت می کنند و مرتضی مصمم است و از رفتار مسلحانه ی سازمان دفاع می کند. به آشپزخانه می روم و سلام می دهم. جوابم را می دهند و چای میریزم، مرتضی به دایی اینگونه می گوید: _کمیل جان! خودت تو خیابونا هستی! میبینی که اونا دارن با اسلحه مردمو لت و پار می کنن! اسلحه اس و شوخی که نیست، بخوری زخمی میشی! یکی نباید باشه با سلاح جلوشون بگیره؟ جواب های هویه! دایی با خونسردی خاصی لب برمی چیند و می گوید: _منم قبول دارم آدم تیر میخوره و حتی میمیره! ولی همین خون هایی که میریزه درخت انقلاب مون رو آبیاری میکنه. برای هر تغییری لازمه خون هایی ریخته بشه و کسانی جونشون رو فدا کنن تا به سختی بدست بیاد. چیزی که به سختی بدست بیاد راحت از دست نمیره! اون ها هم زنده ان حتی بیشتر از منو تو کار میتونن انجام بدن. همین شهیدا نباشن، همه فکر میکنن جون ارزشش از همه چیز بیشتره و نمی فهمن آرمانهایی جز این دنیا و جسمم هست. از حرفای من اینطور برداشت نکن که جون برامون مهم نیست! اتفاقا خیلی مهمه و اگه نباشه انقلابی نمیشه و موافقم هر چیزی ارزش جون آدم رو نداره اما شهادت مرگ نیست که جون رو بگیره! شهادت چیزی فراتر از مرگه که اگر جسمو بگیره در عوضش خیلی چیزا میده. حرف های دایی برایم حکم چراغدانی داشت که اشعه های نورش قلبم را روشن و منور می کرد. بی صدا گوشه ای نشسته ام و گوش می دهم. مرتضی می گوید: _من حرف هاتو قبول دارم اما با همین اسلحه میشه زهرچشم گرفت و خودی نشون داد. چای تعارف می کنم و این بار من پا به میدان سخن می گذارم. _به نظر من جمعیتی که توی خیابون راه میوفته و خشمی که توی صورتشون دیده میشه بیشتر خودی نشون میده و زهرچشم میگیره. گروهک های مسلحانه کارشون سخته و کم میشه عملیات کرد برای همین فاصله ای بین عملیات ها ایجاد میشه و کمتر فعالیتی به چشم میاد. شاه هم میگه چار تا جوون ان دیگه! ولی وقتی همه خودشونو توی خیابان با یک شعار نشون بدن شاه میفهمه با یک ملت طرفه نه با یک سازمان که حالا هزارنفر هم عضو داره! مرتضی می خواهد چیزی بگوید اما نگاهی که به من می کند؛ باعث می شود سکوت کند. چای می خوریم و بعد نیمرو درست می کنم. دایی بیچاره که معلوم است گرسنه بوده، با اشتها غذا می خورد و به به می کند. صبح براب پخش اعلامیه از خانه بیرون می زنم. چند خیابانی می روم و به چند مغازه سرک می کشم. توی بعضی از مغازه ها اعلامیه می گذارم و بیرون می آیم. وارد یک مغازه ی پوشاک می شوم و چرخی می زنم. اعلامیه را کنار ویترین می گذارم اما همین که سرم را بالا می آورم اول یک مرد خشمگین سبیلو را می بینم بعد هم بالای سرش عکس قاب شده ی شاه را می بینم. چهره ام را با چادر می پوشانم و خودم را از مغازه بیرون می اندازم. مرد غرغر کنان دنبالم می دود، من هم تمام قدرتم را در پاهایم جمع می کنم و مثل برق و باد فرار می کنم. یک کوچه می بینم و وارد می شوم. کوچه ی تنگی است و جوی کوچکی از میان ان رد می شود. هر که مرا میبیند کناری می پرد و هین می کشد. رنگ به رخسارم نمانده و قلبم تیر می کشد. در پس این کوچه یک کوچه ی دیگر می بینم و وارد می شوم. با دیدن بن بست در بهت فرو می روم و اشکم در می آید. هر لحظه منتظرم مرد از راه برسد و دستگیرم کند. چشمانم را می بندم و به یاد پدر، در لحظات سختم از امام زمان (عج) کمک می خواهم. هنوز دعایم کامل نشده که کسی دستم را می گیرد و وارد خانه ای می کند. اضطراب و پریشان حالی در دلم رخنه می کند و با وحشت به اطرافم نگاه می کنم که چشمم پیرزنی مهربان را می بیند. پیرزن سلام می کند و مرا به کنار حوض می کشاند. مشتش را از آب پر می کند و به صورتم می پاشد. نگرانی در چشمانش هویدا می شود با لحن زیبا و روستایی اش می پرسد: _چه کار کِردی دخترجان؟ چَرا رنگ به صورِتِت نیس؟ وایستا گلگاوزبون بهت میدِم حالیت جا بیاد. دستش را می گیرم و نفس زنان می گویم: _من باید برم وگرنه براتون دردسر می شم. لبخندی می زند و دهان بی دندانش باز می شود. آب دهنش را قورت می دهد و می گوید: _مِ خودُمون دردسِرُم مادِر جان! چی چی میگوی؟ یکهو صدای مرد در کوچه بلند می شود و با داد نشانی مرا می گوید تا همسایه ها مرا به او تحویل دهند. پیرزن با نگاهش به من اطمینان می دهد و با خنده می گوید: _آ مادر! نگران نشی وا، این خیابونه پر که میشِد آدِما میریزن تو کوچه منم میارمشون مخفی شون می کنم. یاد دارم چیطو دس به سر کنم. تو برو خونه و نگران نِباش.
نویسنده_مبینار(آیه)












به سمت خانه می روم. خانه ی سنتی و قدیمی است که چندین اتاق دارد. به نشیمن می روم و روی تشک به پشتی تکیه می دهم.یکی وحشیانه در را می زند و پیرزن غرغر کنان در را باز می کند.قلبم هنوز تیر می کشد و قرصم را بدون آب قورت می دهم.مرد به پیرزن می گوید:تو یه دختر ندیدی که فرار کنه؟
پیرزن با همان لهجه ی شیرینش می گوید:
آ مرتیکه ی غُر غرو! چی چی میگوی؟ محله رو سریت گذاشتی که چی؟ در طیویله که نی ایطو میزِنی! تو خواهر و مادِر نداری؟ تو عیال نداری؟ تو اصلِن مسلمونی؟
در رو ایطو میزنی، نمیگوی یه پیرزنِ مریض ای گوشه خونه ایفتاده؟ منِ بیچاره با این پایی لنگِم اَ جا بلندشیم بیام اراجیفِ تو از خدا بی خبرو بیشنوفَم؟ آ همساده ها کوجایین؟ منِ پیرزن با پا علیلم رافتادم تو خونه! آ همساده ها به دادم برسین!
مرد بیچاره رنگ از روش می پرد و با دست پاچتگی به پیرزن می گوید:
ببخشید مادر! نمیدونستم! غلط کردم! چطور با این سنو سالتون این قدر میتونین یک نفس حرف بزنین؟
پیرزن لحنش را تند می کند و با فریاد می گوید:
آ مرتیکه بیشعور! من کوجام به مادریت میخوره؟ آ مَگ من چن سالیمه که ایطو میگی؟ آ هوار همساده ها!
من که از خنده ریسه می روم و گوشه ی پرده را کمی بیشتر می کشم.
مرد مظلومانه به پیرزن التماس می کند و دست هایش به عنوان تسیلم را بالا می آورد.
چشم! چشم! شکر خوردم حاج خانوم! بزارین برم!
پیرزن به گلدان های اشاره می کند و می گوید:
نخیر! تو منو اذییِت کردی! نمگذارم بری! پاشو اون گلدونا رو تو باخچه بیکار تا ببینیم.
مرد به طرف گلدان ها می رود و یکی یکی گل ها را از داخلشان در می آورد.
پیرزن می گوید:
آ بِچه! پاشو این بیلو بیگیر، ای باخچه رو بیل بزن و بعد گلا رو بیکار.
مرد کتش را روی بند می گذارد و با چهره ی که کاملا پشیمان است شروع می کند به بیل زدن. کمی بعد می گوید:
حاج خانم این باغچه تون سفته! نمیتونم دیگه، والا کمرو دستام درد گرفته.
پیرزن که دارد چادرش را دور کمرش سفت می کند، جارو را برمی دارد و به کمر مرد می زند و می گوید:
آ غر نزِن! کارتو بُکن.
حدود یک ساعت بعد مرد با لباس های خاک آلود از باغچه بیرون می آید.
گلهای مریم و بنفشه توی باغچه جا خشک کرده اند و بهم چشمک می زنند. مرد از پیرزن خداحافظی می کند و پیرزن در آخر می گوید:
آ بِچه دیگه نَمبینم ایطو در بزنی وا!
مرد دستش را روی چشمش می گذارد و در حالی که خودش را می تکاند می رود.
پیرزن با شادی به خانه می آید و رو به من می گوید:
_آ دیدی چیطو حالیشو گرفتم؟ برم واسِت گلگاوزبون بیارم تا جوون بَگیری.
دمنوش را می خورم و به پیرزن می گویم:
_واقعا شما رو خدا سر راهم گذاشت وگرنه کارم تموم بود!
_کاری خداست ننه، من که هیچم.
_اسمتون چیه حاج خانوم؟
پیرزن می خندد و پوست چروکیده اش جمع تر می شود. دستش را روی دستم می گذارد و می گوید:
_من بی بی صفام، شوما بوگو بی صفا منم میگم قبولست. تو بوگو دختر؟ نکنه اَ جِوونایی هستی که تو خیابونا شعار میدِن؟
با خنده به چهره پر از مهر و عطوفتش نگاه می کنم و می گویم:
_بله منم از همونام. اسمم ریحانه اس.
_آ خدا بیامرز حاج آقامونم اَ همین کار را میکِرد. یادیش بخیر! جوون که بودم ۱۰ سالگی شوهِرَم دادِن! حاج آقا کِچِل بود! نه ایکه مو نداشته بیشِدا! نه! یُخده۱ داشت. منم به مادرم میگفتِم مَ مردی کِچِل نمخوام. مادیرَم۲ با پُش دس تو صوریتم زد و گف بیخود!
کمی می خندد و با شیرین زبانی خاصش ادامه می دهد:
_حاج آقا یخده شیکمو بود! منم یه روز غذا را شور میکردم یه روز تند و یه روز تلخ! خدا منو ببخشه! بیچاره فقط میخورد بیدونه ایکه غر بیزنه.
منم خنده ام می گیرد و می گویم:
_شیطون بودینا بی صفا!
دستم را می فشارد و غم خاصی می گوید:
_آره مادر! بیچاره حاج آقا با ایکه همچی بلاآ سریش میاردَم چیزی نیمگفت.
حتی با ایکه هیچ وخت بِچه بِراش نزاییدم به رومِم نیاورد.
من هم آرام می گویم:" خدا بیامرزدشون."
از جا بلند می شوم و می گویم:
_من باید برم، خیلی بهتون زحمت دادم. منو حلال کنین!
بی صفا مرا بغلش می گیرد. من خودم را کمی خم می کنم تا هم قدش شوم.
_ریحان جان ای چه حرفیه! کاش یکم می موندی تا خیالم راحیت شه. خدا تِرو بِر مادِر و پدِرِت نیگه دارِد.
تشکر می کنم و ترجیح می دهم بروم. بی صفا دم در به من می گوید:
_آ دختِر الان کی ایجارو یاد داری، اگ بی مشکل خوردی تعارف نکنی. ایجا مث خانه خودته.
بغلش می گیرم و عطر مهربانی اش را نفس می کشم. شاید اگه بی صفا نبود من هم نبودم!
"حتما" می گویم و از خانه بیرون می آیم. این طرف و آن طرف را نگاه می کنم و چادر را تا می توانم جلوب صورتم می گیرم.
۱. یه خرده۲. مادرم
۱.۱K
۱۹:۲۲