دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت140 سعی می کنم لبخند بزنم و انرژی بهش بدهم. از پله ها پایین می رویم و مرتضی در را می کوبد. مردی عبا به دوش در را باز می کند و می پرسد:" بفرمایین؟" مرتضی کمی این دست و آن دست می کند و در آخر فقط می گوید:" ما باید ازین در بریم." مرد با حالتی که انگار همراه با شک است به ما نگاه می کند، همین که میخواهد چیزی بگوید صدایی از پشت سرمان بلند می شود. _حاج حیدر بزار برن، مامورا پشت درن. به عقب برمی گردیم و مش مراد را می بینم. پیرمرد بیچاره دنبالمان آمده تا مطمئم شود که خارج شدیم. حاج حیدر از جلوی در کنار می رود و با احترام ما را به طرف در راهنمایی می کند. حتی اصرار می کند چای بخوریم و گلویی تازه کنیم اما اینجا بوی خطر می دهد و باید سریع از این وضع خلاص شویم. از حاج حیدر تشکر می کنیم و به کوچهی دیگر وارد می شویم. مرتضی تاکسی میگیرد و به خانهی بیصفا می رسیم. مرا می رساند و خودش می رود وقتی ازش می پرسم کجا میروی؟ با لبخند می گوید: _باید مقدمات حکومت اسلامی رو بچنیم یا نه؟ تمام انرژی ام را در لبخندی خلاصه می کنم و عاشقانه ترین جمله را به گوش هایش می رسانم:" مراقب خودت باش!" از هم جدا می شویم. هر چه بیصفا را صدا میزنم جوابی نمی شنوم. توی خانه می روم و همه جا را زیر و رو می کنم اما خبری از او نیست. می ترسم بلایی سرش آمده باشد! سن و سالش به خانم جان می خورد و با او مثل خانم جان رفتار می کنم. روی تختِ گوشهی می نشینم. شاخه های درخت خودشان را سپر تخت کرده اند و سقفی از جنس شکوفه بر سرش گذاشته اند. دست نوازشم را به سر شکوفه ها می کشم. چشمم به رخت چرک های گوشهی حیاط می افتد. چند چارقد و لباس گلگلی است که فاب را رویش خالی می کنم. به دل لباس ها چنگ می زنم و بعد آب شان می کشم. خوب آب شان را می گیرم و بعد از چند تکان محکم پهن شان می کنم. صدای در بلند می شود و دستان بیصفا پرده را کنار می زنند. خیالم راحت می شود و می پرسم: _بیصفا کجا بودین؟ _علیک سلام دختر. به دستور شرم سرم را پایین می اندازم و جواب سلامش را می دهم، بعد هم زنبیل توی دستش را می گیرم و می پرسم: _نگفتین کجا بودین؟ _میخواستی کوجا باشم ننه؟ یه توک پا رفتم مُغازه و اِزین فابا اِستِدم بعدِشِم وا همساده ها نشستیم به تعریف. پاک از شوماها غافل شودم. _آره آخراش بود. یکهو می ایستد و به لباس های پهن شدهی روی بند اشاره می کند و می گوید: _چی چی میگوی؟ نکنه تو ای لیباسا رو شُشتی؟ _بله، حالا شما بیاین داخل. داخل می رویم و برایش میوه می چینم. کمی به میوه ها نگاه می سپارد و دهنش را مزه مزه می کند. _آ ننه! مَنا پیرزن که نمتونم اینا رِ بوخورم. دندونم کوجا بود. پرتقالی برایش پوست می گیرم و می گویم:" اینو بخورین. کمتر اِذییِت میشیدا!" چشمانش را ریز می کند و می پرسد:" اِدا منا دِراوردی؟ چش سیفید؟" طولی نمی کشد که می خندد و من هم با خنده اش به خنده می افتم. شب به اصرار بیصفا آبگوشت می گذارم. مرتضی با دستی پر از خرید وارد می شود و با سفارش من دست هایش را می شوید. سفره را پهن می کنم و تا او سر سفره بشیند برایش نان ریز می کنم. بیصفا گوشت ها را له می کند و توی بشقاب می ریزد. تا مرتضی بیاید خودم را با نان سرگرم می کند. با دیدن من که دست به غذا نبرده ام لبخند می زند اما چیزی نمی گوید. فکر میکنم از حضور بیصفا شرم دارد. شام را می خوریم و می روم ظرف ها را بشویم که بیصفا می گوید: _ظرفا رو بیده به من، تو برو پی شوهِرِت. _نه! میشورم. _نمخواد مادر. برو پیش شوهِرِت بیشین که صب تا شب بیرونس. برو گله ای نیس اِزِت. قبول می کنم و به اتاق می روم. مرتضی رادیو را دم گوشش گرفته و با دقت گوش می دهد. من هم به سراغ دفترم می روم که با صدای نسبتا بلندی به عقب برمی گردم. مرتضی با حالت عصبانی به پشتی تکیه زده و رادیو چند متر آن طرف تر افتاده. به سمتش می روم و می پرسم: _چی شده؟ سعی دارد عصبانیتش را مهار کند و همان حین که تن صدایش بالا و پایین می شود. می گوید:" دیگه چی میخواستی بشه؟ پدرش حجابو گذاشت کنار اینم تقویم عوض میکنه!" درست منظورش را نمی فهمم و می پرسم:" چی؟ کی؟ تقویم چی؟" رادیو را به دستم می دهد و می گوید: _بیا گوش کن ببین چه نسخه ای برامون پیچیدن.
نویسنده مبینار (آیه)












رادیو را دم گوشم می گیرم که سخنگو می گوید:_دو مجلس شوراي ملي و سنا در يك اجلاس مشترك تصويب كردند كه مبدأ تاريخ ايران از هجري شمسي به شاهنشاهي تغيير يابد و مردم و سازمانهاي دولتي، موظف هستند تا تاريخ جديد را به كار برند و تاريخ هجري كه تاريخي اسلامي و بر اساس هجرت پيامبر اسلام به مدينه است، مورد استفاده قرار نگيرد. از اين پس مقرر شده كه تاجگذاري كوروش هخامنشي در سال 599 قبل از ميلاد، مبدأ سال خورشيدي و سرآغاز تاريخ سياسي و اجتماعي ايران قرار گيرد...
رادیو از دستم می افتد و خیره به مرتضی نگاه می کنم.شاه نمی خواهد ذره ای از اسلام ولو ظاهرش در جامعه باشد. وای به حالمان اگر این حکومت ادامه دار باشد.از نگاهش میفهمم خون خونش را میخورد، حق هم دارد. جز نام اسلام چیزی در میان نیست، غربزده ها همچون گرگ های وحشی به جان اسلام افتاده اند و آن را به تاراج می برند.دستم را روی دستان مشت شده اش می گذارم و می گویم:_اینا میگذره، ما پیروز این میدونیم. یادت که نرفته؟
_نه، من به وعده پیروزی شبو روز میکنم. اما از خدا میخوام این پیروزی قبل از این که دیر بشه، برسه.
_مطمئن باش اگه خدا بخواد دیر نمیشه.
رادیو را روی طاقچه می گذارد و لب می زند:" خدا کنه." تشک ها را روی زمین پهن می کنم و بالشت و پتو رویش می گذارم. کنار پنجره ایستاده و گل های شمعدانی را نوازش می کند.رویش را به من می کند و می گوید:_فعلا نتونستم جایی رو پیدا کنم، چیزی هم به عید نمونده.
حساب روز و ماه از دستم در رفته، پارسال نزدیک های عید در چه خواب و رویایی سیر می کردم و امسال چه!پارسال دلم به مانتو و روسری نو ام خوش بود و امسال آرزویم چیز دیگریست. یادش بخیر! به همین زودی یک سال گذشت.و این گذر ایام نیست که پیرمان می کند، چین و چروک ها گردی از تجربه اند که اینگونه روی ما می نشینند. غم و سختی پیر می کند اما روح را جوان تر می کند._چند روز دیگه عیده؟
رگه های از تعجب تار و پود صورتش را پر می کنند و می پرسد:" واقعا نمیدونی؟"شانه هایم را بالا می اندازم و لب می زنم:" نه، نمیدونم."_دو روز دیگه. الان دغدغه خانومای همسن تو لباس و تمیزکاری خونشونه ولی تو حتی عیدم فراموش کردی. نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
_من ملاک زندگیم با بقیه خانوما فرق داره. عید واقعی ما وقتی که بساط کفر و استبداد ازین مملکت برچیده بشه. این عیدا، عید نیست. یه دلخوشی ساده اس تا رنج این روزا رو تحمل کنیم.
پتو را روی خودش می کشد و از هوا گله می کند. پنجره را به روی ماه می بندم و سر جایم برمی گردم. صبح با صدای بیصفا چشمانم را باز می کنم، باهم سمنو درست می کنیم و حیاط را آب و جارو می کنیم.گل های نو در گلدان ها می کاریم و آب حوض را عوض می کنیم. بیصفا با کمری دولا خودش را به تخت می رساند و بریده بریده، و حین نفس هایش می گوید:_آ اِز کتو کول ایفتادم. خدا بیامرزِتِت مرد با ای خونه دِرن دشتت.
دو تا چای را توی سینی می گذارم و به حیاط می آیم.دیگر اثری از برگ های خمیده و وا رفته در حیاط نیست، آب حوض زلال تر به نظر می رسد و ماهی ها خوشحال ترهستند.نسیم خنکی می وزد و همگی مان را در عطر بهار غرق میکند.بیصفا چای را مقابلش می گیرد و بو می کند.یادش بخیری زیر لب می گوید و مرا به خاطرات قدیمش می برد که با حاجآقا در ایوان می نشستند و با چشمانشان عاشقانه ای برای هم می سرودن.آن روز برخلاف تمامی روزها مرتضی ظهر به خانه می آید.بعد از ظهر باهم به هوای پخش اعلامیه بیرون می رویم. مرتضی سرنترسی دارد و با چسب اعلامیه ها را به دیوار می چسباند یا زیر برف پاکن ماشین ها می گذارد.
همه اش منتظرم آژان ها بریزند و او را بگیرند. مدام آیه الکرسی میخوانم و به سمتش فوت می کنم.آن قدر کله شق است که نزدیکی ژاندارمری چند اعلامیه را به دیوار می زند.باهم یک محله را اعلامیه می دهیم و برمی گردیم سمت ماشین. مرتضی به سمت خانهی بیصفا نمیرود و با کنجکاوی می پرسم:_کجامیری؟
_میریم یه جای خوب.
_کجا؟
چشمکی را حوالهی نگاه کنجکاوم می کند و دوباره حرفش را تکرار می کند.یادم می آید یک جا خوب از نظر او حتما یک جا خوب برای منم هست. دفعه قبلی یک جای خوب کبابی بود و این سری معلوم نیست چه خوابی برایم دیده.سرم را به صندلی تکیه می دهم و در خیالات خودم غوطه ور می شوم. با ترمز ماشین حواسم را به دور و بر می سپارم و می گویم:_کجاییم؟
با دست به بازار اشاره می کند و می گوید:" اینجا."ذوق زده می شوم و با خوشحالی می گویم:_وای مرسی!
۴۷۸
۱۵:۱۵