دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت131 یکهو دل و روده ام بهم می پیچد و حالم بد می شود. مرتضی پاکت خوراکی را خالی می کند و به طرفم می گیرد. می دانستم این حالت تهوع اثرات دارو است که حالم را خوب می کند. از آوارگی مان کلافه است و گرد شرم بر چهره اش می نشیند. مدام تا کیوسک تلفن می رود و برمی گردد، هر بار هم کلافه تر و گرفته تر می شود. قلبم که آرام می گیرد کمی فکر می کنم تا شاید جایی را پیدا کنم؛ اما من جز خانهی دایی جایی را نمی شناسم! یکهو فکری به ذهنم خطور می کند و با گذر این خیال غنچه لبانم می شکفد و به مرتضی می گویم: _من یه جایی رو میشناسم. انگار که به غیرتش برخورده باشد، اخم می کند و می گوید:" خودم یه فکری میکنم." به بهانه گرفتن ناهار می رود اما من که میدانم رفتنش دلیل دیگری دارد. او نمی خواهد غرور له شده اش را من ببینم، از این که زنش را با دو ساک آواره می بیند زجر می کشد. وقتی می آید ساندویچی را به دستم می دهد و می گوید: _توفیق اجباری شد یه امروز از دستپخت شما محروم بشیم. کمان خنده اش مرا به لبخند زدن وادار می کند. سعی می کنم طوری رفتار کنم که از این وضعیت ناراحت نیستم. با این که هنوز حالم دگرگون بود، کمی می خورم. نگاهش را مثل پروانه دورم می چرخاند و لب می زند:" خوشت نیومد؟" انگشتم را تکان می دهم و می گویم: _نه، هنوز حالم بده. غم توی صورتش می پاشد اما دم نمی زند. انگار راه دیگری ندارد و می خواهد شرمنده تر نشود. بعد از ظهر وقتی که رشته های امیدش پنبه می شود. قیافه توهم رفته ای به خود می گیرد. دوری توی خیابان ها می زنیم و قصد دارد با تماشای مغازه سرگرمم کند. پلیس وسط چهارراه ایستاده و با سوت زدن به راننده ها می فهماند از چه سمتی حرکت کنند. به ناچار چند لحظه ای می ایستیم که چشمم به مغازه ترمه فروشی می افتد. انواع رومیزی و روتختی که با بتهجقه تزئین شده. یادم می آید مادر عاشق این رومیزی ها بود؛ اما هیچ وقت نشد که از این ها داشته باشد. چون قیمتشان خیلی زیاد بود و وسعمان کم. انگار مرتضی میفهمد که دلم به رومیزی ها گیر کرده، سکوت را به تلاطم می اندازد و می گوید: _دوست داری؟ با سوت زدن پلیس، ماشین حرکت می کند. سرم را تکان می دهم و می گویم:" آره، ولی مامانم بیشتر ازینا دوست داشت." انگار غم را توی صدایم می بیند برای همین سعی دارد بحث را عوض کند و می پرسد: _خب... گفتی کجا رو سراغ داری؟ نیم رخم را به طرفش می گردانم و چهره به شرم مزین شده اش را می بینم. دستی به موهای مشکی اش می کشد و با چشمانش که با برق اش همچون ستاره به آدم چشمک می زنند، نگاهم می کند. از این که با من راه آمده، خوشحال هستم و آدرس را تا جایی که بلدم می گویم اما بقیه اش را چشمی یاد دارم. صمیمیت گیرایش همه آن یک هفته را بر باد داد؛ نمی دانم چطور می شود که با دلم این طور رفتار می کند. انگار نه انگار که دلخوری داشته و داشته ام، زود گذشت می کند و صبر زیادی دارد. چکاچک عقیدتی در من برپا شده که یک سر می گوید سنگین رفتار کن و دیگری می گوید بگذر، او برمی گردد. خودم هم دلم برایش تنگ شده، برای این که باری دیگر بی مهابا نگاهم را در صورتش بچرخانم و او برایم از حافظ و سعدی شعر بگوید. با صدای مرتضی، درونم آتش بس اعلام می شود. با تعجب دور و بر را می پایید و می پرسد:" خب کجاست؟ اینجا که نزدیکای خونهی کمیله!" به طول خیابان نگاه می کنم؛ خیلی وقت می شود رنگ و بوی این کوچه ها و خیابان ها را ندیده بودم. یادش بخیر، این چند ماه حکم چندین سال را برایم داشت از بس که مدام اتفاقات زیادی به سرم می آمد. کوچهی نزدیک خیاطی را چراغان کرده بودند انگار که عروسی در پیش است. به مرتضی می گویم نگه دارد، در خیاطی منیره بسته است. یاد منیرخانم و دخترش، گلی می افتم. یاد حسین عاشق پیشه! یکهو یادم می آید و می گویم نکند...؟ ماشین ربان بسته و گل زده ای را می بینم که حسین با کت کراوات زده بیرون می آید. موهایش با یک عالمه روغن بالا نگه داشته و زیر نور آفتاب برق می زند. قیافه اش واقعا خنده دار است! باورم نمی شود همچین روزی من از این خیابان رد شوم! مرتضی با علامت سوال بالا سرش نگاهم می کند و می پرسد: _چیزی شده؟ _زمانی که این خیاطی کار می کردم این پسره طبقه بالا سلمونی داشت. دختر خیاط رو میخواست که نمی دادن بهش، فکر کنم عروسیشونه. عطر نگاهش به مشام دیدگانم می رسد و با لبخند می گوید: _خب خداروشکر، ان شاالله خوشبخت بشن. من میفهمم پسره چه حالی داره. _عه! چه حالی داره؟
نویسنده_مبینار (آیة)












نفس عمیقی می کشد و با نگاهش در چهره ام پرسه می زند.زمزمه عاشقانه اش در گوشم می پیچد که می خواند:"ساقی به نور باده برافروز جام مامطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایمای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریده عالم دوام ما."
دستانم را برایش بهم می کوبم و زبان به ستایش اش می گشایم:" آفرین! خیلی قشنگ گفتی."دلم می خواست پیاده شوم و به هردویشان تبریک بگویم اما بال و پرم برای این کار بسته است.ادامه راه را چشمی برایش می گویم که با دیدن کوچه تنگ و جوی آبش به علاوه آن کوچه بن بست یاد آن روز شوم می افتم.با نفس های بریده خودم را به این کوچه کشاندم و از آقایم، ولیعصر(عج) کمک خواستم. آقا هم کرمی در حق منِ حقیر کرد و پیرزنی خوش قلب را به نجاتم فرستاده. عجب روزی بود...
مرتضی توی کوچه نگه می دارد و پیاده می شویم. باران رقصان بر سرمان فرود می آید و سریع تر حرکت می کنیم.چشمانش رنگ تردید به خود گرفته و می پرسد:" مطمئنی امنه؟"
چشمانم را روی هم می گذارم و می گویم:" خیلی مطمئنم. حالا خودت میبینی!"دوست ندارم از او جلو بیوفتم و هم پای هم به در خانه می رسیم. صدای نفس هایم و آن مرد شاه دوست، توی سرم تلو می خورد.یاد جملهی آخر بیصفا می افتم که می گفت اگر به مشکلی خوردم به خانه اش بیایم و امروز هم همان روز بود.درکوب را به دست می گیرم و به در می زنم.چند بار دیگر هم امتحان می کنم که صدای غرغر های بیصفا خوشحال می کند و می گوید:آ اَمون بده خدا پدر آمورزیده.
در را که باز می کند لبخندی پهن روی لبش می نشیند و مرا بی هیچ کلامی در آغوش می کشد.
بوی گلاب را از آغوشش استشمام می کنم. از هم جدا می شویم که می گوید:" خُبی مادر؟ چیطو شد ازین جا سِر درآوردی؟ آ بیفرما تو."
پرده را کنار می کشد که می گویم:
_بیصفا مهمون دیگه ای هم دارین.
کمی با چشمان کم سویش مرا نگاه می کند و بعد کمان لبخندش پر رنگ می شود و لب می زند:" ایشکال نِداره ننه، میهمون حبیب خوداس."
مرتضی یا الله گویان وارد می شود، بیصفا با او احوال پرسی می کند و من هم می گویم:
_شوهرم هستن بیصفا.
چشمکی می زند که هر دو چشمش بسته است! از کارش می خندم که زیر گوشم زمزمه می کند:
_پس شوهِر کردی مادر. آ خوشبخت شید به حق پنج تِن.
حوض آبی مثل نگین فیروزه ای میان حیاط می درخشید. گلهای همیشه بهار و نرگس از لاک خود سربرآورده بودند.
عطر بهار میان خانهی بی صفا جولان می داد و چیزی به رسیدن خودش نمانده بود.
بیصفا ما را به داخل خانه هدایت می کند و به من که آخر از همه وارد می شوم می گوید:
آ ننه، درا پیش کن.
در را نیمه باز رها می کنم و داخل خانه می شوم. به شیشه های رنگارنگی که پنجره را مزین کرده نگاه می کنم. مرتضی خجالت زده نگاهم می کند و می گوید:چه پیرزن خوبیه. چه لهجه قشنگی داره، شوهر کجاست؟
شوهرش فوت شده، تنها زندگی می کنه.
تو از کجا میشناسی شون؟
داستان آن روز را از سیر تا پیازش را تعریف می کنم.
بیصفا با سینی چای وارد می شود که می دوم و سینی را از دستانش می گیرم.
بعد هم دست خودش را می گیرم و کنار پشتی می نشانم، کلی زیر لب دعایم می کند. با لبخندش چهره اش تکمیل می شود و به حرف می آید:
دلم روشن بود ایمروز یکی در این خونه رِ میزِنِد. آخ که دلم تو ای چار دیفالی گرفته بود. خوش آمدی ننه جان، صفا آوریدی برا بیصفات.
گونه هایم گل می اندازد و با شرم می گویم:
من که همش براتون دردسر میارم.
وا نگو بولونی۱! دری این خونه به رو هِمِ وازه.
این دفعه اومدم سربارتون بشم.
اخم غلیظی میان ابروهای سفیدش می نشاند و با غیظ می گوید:
خُبِ خُبِ! چی چی میگوی؟ جف قِدمات رو چیشمم. باوِر کن از وختی که رفتی با خُودوم گفتم برمِگردی.
نمی پرسین چرا؟
به ما چی؟ من که مُدونم تو کاریت درسته.
_خطر داره بیصفا.
_خطِر یِنی مرگ؟ ینی کوشتن؟ خُ آخِر که میخَم بیمرم، حالا یُخده ثواب کنم بِهتِر نی؟
مرتضی هم خودش را وارد گود گفت و گو می کند و می گوید:" بیصفا خانم ما فراری هستیم. پناه دادن به ما جرمش مرگه! اعدامه!
بیصفا از حرف مرتضی خم به ابرویش نیاورد و گفت:" من دیگه عمرِمو کِردم مادر، تو غصه جِوونی تو بخور ."
هر سه تایی مان لبخند می زنیم، مرتضی می رود تا تمام دارایی مان که دو ساک است را بیاورد.
بیصفا خیلی خوشحال است و لحظه ای لبخند، لبانش را رها می کند.
یکی از اتاق هایش را به ما می دهد و می گوید تا هر وقت که میخواهیم، می توانیم بمانیم.
۱. به لهجه اصفهانی است به معنای عزیزم.
۴۷۸
۱۵:۱۴