عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت102 با صدای در بلند می شویم و حاج بابا هم می رسد. مرد کوتاه قامت با مو و محاسن سفید است اما سرزنده! چند کلامی ترکی با مرتضی خوش و بش می کنند که من چیزی نمی فهمم. حاج بابا با من هم ترکی حرف می زند که مرتضی می گوید من ترکی نمی دانم. انگار آنها هم زیاد فارسی بلد نیستند. دور سفره کنار مرتضی و سلین جان می نشینم. سلین جان از کره محلی تا سرشیر و عسل را کنارم می گذارد و با مهربانی می گوید: پوست استخوان هستی قیز۱! باید بیشتر به خودت برسی. بیشتر حواسش به من و مرتضی است و خودش چند لقمه ای بیشتر برنمی دارد. سلین جان به مرتضی هم می گوید: سن ده آریخ لامیسان.بوقیز گلح سنین ده عهدو دن گله.۲ زیر لب می خندد و حاج بابا این بار می گوید: براتان توی آبادی خانه می سازم، همینجا بمانین. مرتضی در حالی که از سلین جان تشکر می کند به حاج بابا می گوید: من کارم تو شهرِ حاج بابا! خب ول کن بیا همینجا کنار من باش! یه زمین و چندتا حیوون بهت میدم که زندگیتو بچرخانی. به سلین جان کمک می کنم تا سفره را جمع کنیم‌. حاج بابا و مرتضی هنوز در حال مذاکره هستند انگار! سلین جان به زبان ترکی شعری زیبا می خواند و ظرف ها را می شوید. نمی گذارد دست به ظرف ها بزنم و می گوید:" نو عروس جایش روی سر ماست." بعد از اینکه کارش تمام می شود، دست من و مرتضی را می گیرد و به اتاقی می برد. اتاق تر و تمیزی است و پنجره ای رو به کوچه دارد. کنار پنجره می ایستم و با نگاهم از پله های برفی کوچه پایین می روم و کنار جوی می نشینم. سلین جان ساک هایمان را گوشه ای می گذارد و می گوید: زنتو ببر و آبادی را نشانش بده! نبینم توی خانه ولش کنی!" مرتضی به شوخی می گوید: سلین جان! دای پخیل لیخ الیرم.۳ ازیلن مه.۴ من که تقریبا هیچی نمیفهمم، فقط نگاهشان می کنم. مرتضی چشمی می گوید و سلین جان می رود. دوباره به طرف پنجره برمیگردم و بیرون را نگاه می کنم. مرتضی بی صدا پشت سرم می ایستد و با تشر می گوید: اونجا چیه که نگاه می کنی؟ نزدیک است از ترس سکته کنم. در حالی که سعی دارم قلبم را آرام کنم، مشت محکمی حواله ی بازویش می کنم و می گویم: ترسوندی منو! می خندد و می گوید: خب میخواستم بترسی دیگه! حالام اگه دوست داری بریم یه چرخی بزنیم. من که از خدام هست، پیشنهادش را روی هوا می قاپم و می گویم:" حتما!" از سلین جان خداحافظی می کنیم و شانه به شانه ی هم، می رویم تا بادی به کله مان بخورد. واقعا روستای قشنگی است. باخودم می گویم اگر زمستان اینقدر خوشگل است پس بهار و تابستانش دیگر چیست؟ صدای چیک چیک قندیل ها گوشم را نوازش می دهد و صدای پارو کردن سقف از برف می آید. مرتضی مرا به کوه های نزدیک می برد. من که از سر خوردن و خستگی امانم بریده، نق به جانش می زنم اما او دستم را می گیرد و به هر نحوی شده مرا به بالای کوه می رساند. به منظره ی پیش رویم خیره می شوم و مرتضی آهسته می گوید:"دیدی گفتم ارزششو داره!" سرم را تکان می دهم و می گویم: آره واقعا! باغ های گردو، آلبالو و سیب در برف غوطه ور شده اند و زمستان لحاف سپیدی رویشان کشیده است. گاه درمیان این سفیدی ردپایی دیده می شود و گاه بی لک و صاف است. با برخورد گوله ی برف به دستم، دست از سر زمستان و زیبایی هایش برمی دارم و برفی را در دستم گوله می کنم و به سمت مرتضی پرت می کنم. برف به صورتش می خورد و آخش به هوا می رود. دلم به حالش می سوزد و به طرفش می روم اما او شروع می کند به پرتاب کردن برف! انگار شوخی اش گل کرده! من هم کم نمی آورم و تا می خورد، به او می زنم. آخر از سوز دستانم به غرغر کردن پناه می آورم و او بیخیال می شود. باهم دور باغ ها کمی قدم می زنیم و برمی گردیم خانه. سریع توی کرسی می خزم و کنار بخاری هیزمی می نشینم. کمی که گرم می شوم به اتاق، پیش مرتضی می روم. از گوشه ی پرده می بینم درحال عوض کردن دستمال سرش است! انگار از سرش خون می آید. نگرانش می شوم و پرده را کنار می زنم. با دیدن من خشکش می زند و بعد می گوید: _به سلین جان چیزی نگی! بیخودی نگران میشه! از خونسردی اش عصبانی می شوم و می گویم: _باید یه فکر اساسی برداری! برو بخیه اش کن! _باشه بعدا! _یعنی چی؟ نخیر! همین حالا. وگرنه به سلین جان میگم تا خودش یه فکری برای پسر لجبازش بکنه. می خندد و می گوید: _ای بابا! کار خاصی نشده الکی نگران میشی، ولی باشه. میرم اسکو و برای ناهار برمی گردم. تو به سلین جان بگو کار داشته رفته. خب؟ از خدا خواسته قبول می کنم و می رود ولی نمی گذارد من هم با او بروم. ۱.دختر ۲.توهم لاغر شدی! این دختر باید از پس تو بر بیاد. ۳. دیگه داره حسودیم میشه. ۴. لوس نشو undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت103
سلین جان برای ناهار کوفته درست می کند؛ ولی چون از این غذا سردر نمی آورم به جز کارهای جزئی، کار دیگری نمی کنم.تا به حال همچین کوفته های درشتی ندیده بودم!سلین جان برایم مرحله به مرحله دستور پختش را می گوید و من هم روی کاغذ یادداشت می کنم.بعد از اتمام کارش، کمرش را راست می کند و می گوید:مرتضی کوفته خیلی دوست داره.

خوب شد که یادداشت کردم.

آره، برای همین مو به مویش رو برات گفتم.

با صدای زنی که سلین جان را صدا می زند، گفت و گوی مان ناقص می ماند و کمی بعد در خانه به صدا در می آید .
سلین جان به من می گوید:
_گلین جان! آلاچارشاب رو بده.

کمی دور و بر را نگاه می کنم اما نمیفهمم منظورش چیست که خودش می گوید:
_منظورم همان چادر رنگی ست! بده ببینم چه شده!

چادر رنگی که به میخی آویز شده را به دستش می دهم و روی چپی۱ اش می اندازد.
صدای زن می آید که می گوید:
_سلین جان! ایگین زایمان وقتی یتیشیب !گل گداخ تا اُلمییب.۲

از پنجره بیرون را نگاه می کنم و می بینم که زنی با چهره ی پریشان چیزی را برای سلین به ترکی می گوید.
سلین جان هم چنگی به صورتش می زند و مرا صدا می زند.
_بله سلین جان؟

_دخترم من باید برم، یکی از زنهای روستا میخواد بچه اش را بدنیا بیاره. قابله لازم دارد! من میرم تو کمی بعد زیر اجاق را خاموش کن. باشه گلین جان؟

چشمی می گویم و سلین جان بعد از اینکه چند تکه پارچه برمی دارد، می رود.
خانه را سکوت برمی دارد و برای این که حوصله ام سر نرود سراغ دفترم می روم تا دوباره از خودم بگویم.
قلم را که در دست می گیرم؛ حس خوشایندی پیدا می کنم انگار که سالهاست ننوشته ام.
خط به خط دفتر را که پر می کنم مطمئنم که همه اش آمیخته با احساستم است. سعی دارم اتفاقاتی که این چند روز برایم رخ داده را به نگارش در آورم.
حسم آن زمانی که مرتضی تک و تنها به خواستگاری ام آمده بود را توصیف می کنم.
از آن خرید و راز گرفتن انگشتر نقره را هم می گویم. وقتی ماجرای آن روز را می گویم چند باری نگاه انگشترم می کنم و لبخند میزنم.

تک تک لحظات و دقیقه ها را توصیف می کنم، آن موقع ای که به دلیل شانه به شانه شدن با مرتضی ضربان قلبم اوج می گیرد.
سراسرش برایم شیرین و شیرین است و هنوز مزه ی آن روزها زیر زبانم مانده.
صدای در را که می شنوم سریع بلند می شوم و می پرسم:
_کیه؟

حاج بابا پارو و کلنگش را روی زمین می گذارد و می گوید:
_منم گلین!

با خودم می گویم مگر مرتضی اسم مرا به آنها نگفته که مرا گلین صدا می زنند!
اصلا گلین یعنی چه؟
شاید فکر کرده اند اسم من گلین است!
حاج بابا توی اتاق می نشیند و نفسی چاق می کند.
استکان و نعلبکی را برمی دارم و چای برایش می ریزم. احساس می کنم حاج بابا زیاد از من خوشش نمی آید چون خیلی میل ندارد با من حرف بزند.
کلاه کاموایی اش که خودش به آن کامپابورک می گوید را در می آورد و دستی به موهای سفیدش می کشد.

وقتی میبیند جو سنگین است، می پرسد:
_سلین جان کجاست؟

_یکی قابله نیاز داشت، رفتن.

آهانی می گوید و چایش را سر می کشد. به یاد کوفته ها می افتم که فراموششان کردم و ای وای می گویم‌.
سر قابلمه را برمی دارم که می بینم خدا را شکر اتفاق بدی نیافتاده.
حاج بابا می پرسد که مرتضی کجا رفته و می گویم که اسکو است.
برای چای تشکر می کند و می رود.
از مسجد صدای اذان بلند می شود و وضو می گیرم تا نماز بخوانم.
سجاده ای را پیدا می کنم و پهن می کنم. در باز است و باد گوشه چادرم را به بازی گرفته، دستم را برای قنوت بالا می برم و از صمیم قلبم دعا می کنم تا مرتضی برای همیشه پیشم بماند و سازمان را رها کند.
نمازم را که تمام می کنم، تسبیح گِلی را برمی دارم و شروع می کنم به ذکر گفتن، الله اکبر... الحمدالله... سبحان الله...
چادر را تا می کنم و به چوب رختی آویزش می کنم. مرتضی یاالله گویان وارد خانه می شود و دلو های پر آب را روی پله ها می گذارد.
با دیدن من لبخند شیرینی می زند و می گوید:
_قبول باشه.

_قبول حق.

مُهری از روی مهر هایم برمی دارد و جلو می ایستد تا نماز بخواند.
نیتش را که می کند به قرآن خواندنش گوش می دهم تا ببینم صحیح می خواند یا نه، که می فهمم به جزئیات هم توجه می کند!
نمازش که تمام می شود؛ سریع بلند می شود و می گوید:
_من تا وقتی که سلین جان و حاج بابا بیان میرم با این بچه ها فوتبال بازی کنم. آخه بهشون قول دادم.

با لبخندم اطمینان به او می دهم اما هنوز چند قدمی برنداشته که صدایش می کنم و می گوید:
_جانم؟

کیلو کیلو قند در دلم آب می شود با جانم گفتنش.
آنقدر ذوق کرده ام که یادم رفته چه می خواستم بگویم. وقتی می بیند حرفی نمیزنم، می گوید:
_چیزی میخواستی بگی؟

محو نگاهش می شوم و می گویم:
_یادم رفت!

۱. روسری۲. آیگین وقت زایمانش شده! بیا بریم تا نمرده بیچاره!
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۵
undefined۱

۱.۳K

۱۴:۰۱