دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت127 از آن روز با خودم عهد می بندم با او سرسنگین رفتار کنم تا بتواند با حرف هایش خامم کند. درست و منطقی بپذیرد که کارش درست نیست و به هر طریقی نباید به آزادی رسید. این کار مثل این است که خودت پول نداشته باشی و به دزدی بروی، پول دزدی را بین فقیر و فقرا تقسیم کنی! آن وقت یک عده را هم به خاک سیاه نشانده ای، آخر این چه منطقی است دیگر؟ برای ناهار ماکارونی می گذارم و سفره پهن می کنم. مرتضی تشکر می کند و فقط سر تکان می دهم. ناهار را در سکوتی متلاطم می خوریم در حالی که قبلا موقع ناهار یا شام که فرصت کوتاهی برای جمع شدنمان بود کلی باهم خوش و بش داشتیم. اگر او ظرف ها را می شست من کنار می کشیدم تا فرصت نکند باز خودش را توجیح کند. روزهای سختی است، حرف دلت با کارت نمیخواند اما مجبوری هم وجدانت را آرام کنی و هم دلت را. نگاه ها و حرف های طرف مقابلت که اصلا تحمل دیدنش را نداری مثل نمک روی زخم است، ولی جبر روزگار است و چه میشود کرد؟ عصر صدای آیفون و در بلند می شود، مرتضی گارد می گیرد و با احتیاط پرده را کنار می زند تا ببیند کیست. بعد مرا صدا می زند و می گوید چند زن هستند. کنار پنجره می ایستم که مرتضی با خشم می غرد: _نه اونطوری نه! درست وایستا. کمی خودم را خم می کنم و با دیدن خانم فروزنده می خندم. چادرم را سر می کنم که مرتضی جلویم را می گیرد و می گوید: _کی بود؟ _یکی از خانمهای همسایه. همین پهلویی! _میخوای درو باز کنی؟ زیر چشمی نگاهش می کنم و با غیظ می گویم:" معلومه، اومدن به بچه هاشون درس بدم." _مگه نگفتم رفت و آمد ممنوع! هوفی می کشم و مردمک چشمم را دور کاسه اش می چرخانم. می گویم: _اومدن درس یاد بگیرن نه جنایت! این چه رفتاریه؟ من که نمی تونم با عالم و آدم قطع ارتباط کنم. چند ماهی میشه که تو جلسات می بینمش و خانم خوبیه، بچه هاشونم بخاطر حجاب و مسائل دیگه نمی تونن برن مدرسه. البته این چیزا برای شما که پسر بودی فکر نکنم ملموس باشه. من خودم هم همچین بلایی سرم اومد، منی که تشنه درس و تحصیل بودم. پس تو این مورد هم حساسم و کوتاه نمیام، دلم نمیخواد این دردو بقیه هم بکشن. خب؟ خب را آن چنان می کشم که مرتضی حرفی برای گفتن ندارد، شاید هم نمی زند. پایین می روم و در را باز می کنم. خانم فروزنده در حال رفتن است که صدایش می زنم. برمی گردد و با لبخند می گوید: _فکر کردم نیستین! لبخندی تحویلش می دهم و می گویم:" دستم بند بود، ببخشید دیگه." به دو دختر چادری نگاه می کنم. یکی چشمان بادامی و مشکی دارد و ابروهای بهم پیوسته اش میان آسمان چهره اش مثل کمانِ رنگین کمان می باشد. دیگری صورتی پر و سفید دارد و از قد کوتاه ترش میفهمم کوچک تر است. بعد از احوال پرسی، خانم فروزنده می رود و بچه ها را با مهربانی به بالا هدایت می کنم. چشم می چرخانم و مرتضی را نمی بینم. به اتاق می رویم و می گویم دفتر و کتاب هایشان را در بیاورند. تا مشغول شوند می روم و زیر کتری را روشن می کنم. مرتضی توی بالکن ایستاده و توی خودش فرو رفته است. زیاد نمی ایستم و به اتاق می روم، هر دوتایشان توی ریاضی مشکل دارند. اول باهم ریاضی کار می کنیم و بعد درس های دیگران را تا جایی درس می دهم و می گویم ادامه اش را بخوانند تا بعدا بپرسم. چیز دیگری تا امتحانات نمانده، فقط یک ماه دیگر می توانند خوب درس بخوانند و برای خرداد آماده شوند. بعد درس ازشان پذیرایی می کنم و کمی باهم گپ می زنیم. من هم از زمان مدرسه ام می گویم، برلیشان از سالی که جهشی خواندم می گویم، با تعجب نگاهم می کنند و تحسینم می کنند. بعد هم از یک سالی که به مدرسه نرفتم می گویم و به آنها امید می دهم که دچار وضعیت من نمی شوند. معلوم می شود بچه های زرنگ و علم دوستی هستند. یکی از ظلم هایی که شاه به ملت می کند همین است، انگیزه و تلاش را از کسانی که واقعا طالب علم هستند میگیرد و واقعا بد است. دم دمای غروب که خورشید هم خسته از یک روز کاری شده، آنها قصد رفتن می کنند. تا دم در همراهی شان می کنم و بقیه راه را خودشان می روند. خانه را در جست و جوی مرتضی زیر و رو می کنم اما کاشف به عمل می آید که خیلی وقت است که رفته. برای شام سوپ درست می کنم. توی اتاق می روم و توی ظبط نوارهای مرحوم کافی را می گذارم. این ها را هم جوان کتاب فروش به من داده است، نوای روضه هایشان مرا یاد آقاجان می اندازد. او هم از بس ارادت زیادی به آقای کافی داشت و نوارهای روضه هایشان را گوش می کرد، نحوه روضه خواندنش مثل ایشان شده بود. همینطور که اشک می ریزم، صدایی را می شنوم. صدای مردی غریبه است که دارد با کسی حرف می زند. هول و ولایی توی دلم می افتد و می ترسم.
نویسنده_مبینار (آیة)












چادر سر می کنم و از پله ها پایین می روم که دو مرد را می بینم، یکی پیر است و دیگری بنظرم چهل و خورده ای سال دارد.می پرسم:" شما چیکار دارین اینجا؟"
پیرمردی نگاهی به من می اندازد و من هم رویم را خوب می پوشانم .می گوید:" خونمه! اختیار دارشم. شما؟"با تعجب می گویم:_من طبقه بالا با همسرم زندگی میکنم.
مرد دیگر داخل خانه می رود و درباره خانه اظهار نظر می کند که آشپزخانه اش کوچک است و کمددیواری ندارد و...پیرمرد رو به من می کند و می گوید:_لطف کنین و به آقاتون بگید کرایه این ماه رو زود تر بده. منم عیالوارم، دم عیدی باید سفره ام خالی نباشه.
خیالم که راحت می شود باشه ای می گویم و به خانه می روم.در را قفل می کنم و چادرم را آویز می کنم.شب مرتضی برمی گردد خیلی زودتر از همیشه، توی اتاق خودم را درگیر می کنم چون اگر با او رو به رو شوم برایم سخت است نقش بازی کنم.در می زند و اجازه می دهم.بشقاب سوپ را کنارم می گذارد و می گوید:_ممنون.
می گویم خواهش می کنم و برای این که زودتر برود، حرف دیگری نمیزنم.بیچاره هم وقتی میبیند میلی به حرف زدن ندارم راهش را میگیرد و می رود.سرم را روی میز می گذارم و دلم می گیرد.نگاهم به بشقاب سوپ می خورد که بخارهایش دوان دوان به سویی می روند.کمی با خودم فکر می کنم واقعا راه دیگری ندارم که به مرتضی بفهمانم کارش درست نیست؟هیچ راهی به ذهنم نمی رسد و افسوس روزهایی را می خورم که صحبت کردن با مرتضی برایم از هر مسکنی قوی تر بود.
کارم را رها می کنم و سوپم را می خورم.ظرفش را بیرون می برم ولی با دیدن مرتضی که پای سینک است دچار تردید می شوم. دل را به دریا می زنم و پیش می روم._میشه بری کنار؟
دستش را دراز می کند تا ظرف را بگیرد و می گوید:" خودم میشورم."دلم میخواهد بگویم نه، تو خسته کاری. خودم می شویم اما یاد عهدم می افتم. ظرف را به دستش می دهم و به تشکر خشک و خالی رضایت می دهم.موقع رفتن یادم می آید مرد صاحب خانه چی گفت.رو به مرتضی می گویم:_امروز صابخونه رو دیدم. مستاجر آورده بود که طبقه پایین رو ببینه.گفت بهت بگم که کرایه این ماهو زودتر بهش بدی.
_همه هم دم عید یاد حسابو کتاب میوفتن. خب دیگه، اشکال نداره.
راهم را می گیرم و می روم.پتو و بالشت مرتضی را دم در می گذارم. روی تخت دراز می کشم اما هرچه این پهلو آن پهلو می شوم خوابم نمی برد.پرده را کنار می زنم ابرها توی آسمان حرکت می کنند و وقتی از روی ماه می گذرند، هوا تاریک می شود. از کنار ماه که رد می شوند، انگار ماه هم حرکت می کند.ماه دلم را به جایی دیگر می رود. جایی حوالی همین خانه و شاید هم در چند متری ام.ضبط را روشن می کنم و صدایش را کم می کنم، آهنگی که مرتضی همیشه دوستش دارد را می گذارم. خواننده با صدای سوزناکی درباره پروانه زندگی اش می گوید که دور شمع وجودش می چرخیده.
کم کم خوابم می گیرد و نوار هم می چرخد. هنوز صدای خواننده توی گوشم است که خوابم می برد.صبح با پاشیدن نور به چشمانم، پرده پلک هایم را کنار می زنم. بلند میشوم و آبی به صورتم می زنم . انگار خبری از مرتضی نیست.چند ساعتی سهیلا و مرجان می آیند و درس هایشان را می پرسم و درس بعدی را شروع می کنیم.همزمان با اذان ظهر از خانه خارج می شوم.بخاطر کتاب هایی که لای آن نوار سخنرانی است، کیفم پر شده و در حال ترکیدن است.کتاب ها چون مثل کاغذ نیستند و حجمشان بیشتر است، سخت تر هم می شود قایمشان کرد.
تا ساعت های دو که خیابان ها خلوت می شود، دو کتاب بیشتر پخش نکرده ام.بیشتر به محله هایی می روم که مذهبی هستند و این نوارها بیشتر به دردشان می خورد.کتاب ها را توی جعبه پستی شان یا لای در می گذارم و سریع دور می شوم.ساعت های چهار به خانه می رسم. مرتضی رسیده، انگار فهمیده که قهر هستم.جلو می آید و می پرسد:" کجا بودی؟"
_خودت که میدونی.
_نه نمیدونم!
_تو خیابونا، مگه کجا دارم برم؟
_لازم نکرده بری.
انگار از دیروز رفتارهایم کلافه اش کرده و الان وقت تلافی است._مگه قرار نبود مانع هم نشیم؟ من به شرطی این ازدواج رو پذیرفتم که مانع مبارزه ام نباشه.امروز من وظیفه ام همینه! نباید شونه خالی کنم.
_مگه نگفتن اگه شوهر راضی نباشه، زن باید قید اون کارو بزنه؟
توی صورتش دقیق می شوم و می گویم:_واقعا خودتی؟ تو مرتضی ایی؟
_خودت چی؟ تو ریحانه ایی؟
_آره، تو ریحانه رو خوب نشناخته بودی. من پایه عقایدم سفت و سخت هستم.مگه ندیده بودی؟ اون همه حرفو یادت رفت؟ من روی چی تاکید داشتم؟
انگار متوجه می شود و یک راست به بالکن می رود.دلم این گفت و گو را نمی خواست. چه شد که کارمان به اینجا کشید؟مگر حرف بدی زده بودم؟ مگر چیز بدی خواستم؟ مگر من لجبازی کردم؟
به اتاق پناه می برم و دور از چشمانش اشک می ریزم.
۴۹۴
۱۵:۱۳