دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت113 _کجا میری؟ _هر جا برم قلبم پیش توعه! می دانم می خواهد بحث را عوض کند و مثلا دلبری کند ولی محلش نمی گذارم و حتی پا پیچ اش هم نمی شوم که باز چیزی از من مخفی کند. باشه می گویم و کتش را برمی دارد و می رود. خانه در دریای سکوت غرق شده و من تنها موجود این دریا هستم. چشمانم را می بندم اما افکار مزاحم راحتم نمی گذارند. به بالکن می روم و لباس ها برمی دارم و تا می کنم. خودم را با کار سرگرم می کنم تا کمتر فکر بکنم. سیاهی آسمان را در خود حل می کند و بانگ اذان در کوچه پس کوچه های دل می چید. وضو می گیرم و سجاده را به سوی قبله پهن می کنم. دستانم را بالا می گیرم و نیت می کنم. بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدالله رب العالمین و... السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. دستانم را روی پاهایم می کشم و الله اکبر الله اکبر می گویم. روایتی را از امام زمان (عج) شنیده ام که می فرمایند پس از نماز دو سجده شکر بجا بیاوردید. سجده ام طولانی می شود و خودم هیچ احساس نمی کنم. دست به دعا بلند می کنم و از خودش میخواهم مرتضی را قبل از این که در باتلاق عقاید سازمان غرق شود نجاتش بدهد صدای در بلند می شود و به عقب برمی گردم. مرتضی سلام می دهد و قبول باشد می گوید. جعبه شیرینی را جلویم می گیرد و می گوید: _بردار. از او می پرسم: _شیرینی؟ برای چی؟ _کار پیدا کردم. _کجا؟ _چاپخونه. میرم و روزنامه چاپ میکنم. آهانی می گویم و برایش آرزوی موفقیت می کنم. سجاده اش را جلو تر از من پهن می کند و دستانش را به گوشش می رساند. می خواهد نیت کند که به طرفم برمی گردد و می گوید: _نمازتو بخون که بریم. _کجا؟ اخم مصنوعی می کند و می گوید: _گفتم که میبرمت یه شام مهمونِ من! می خندم و باشه ای می گویم. وقتی نمازمان تمام می شود، لباس می پوشم و چادرم را سر می کنم. متوجه حضورش نمی شوم که دقیقه هاست از آیینه نگاهم می کند. _چیه؟ به دیوار تکیه می دهد و می گوید: _نه! دوباره سرگرم روسری و چادرم می شوم که پشت سرم ظاهر میشود. از این که چیزی متوجه نمی شوم، شوک می شوم و می گویم: _چیزی شده مرتضی؟ چرا همچین نگاهم میکنی؟ _راستش خیلی وقته یه چیزی میخوام بهت بگم. _چی؟ _با چادر خیلی خوشگل میشی. یکی از فرقایی که با بقیه داری همینه که خواستنی ترت میکنه. تو این دوره و زمونه هر کسی سعی داره بیشتر خودشو به نمایونه ولی تو فرق داری. _خوب منم میخوام خودمو به نمایونم! اخم می کند و می گوید: _یعنی چی؟ از این که اینطور غیرتی می شود خوشم می آید و می گویم: _من دلم میخواد با این کارام خودمو به خدا به نمایونم. فرقش اینه برا کی خوشگل کنی! گره اخم هایش را باز می کند و می خندد. باهم از خانه خارج می شویم و مرتضی به ماشین اشاره می کند و می گوید: _درست شد. توی تاریکی کوچه در نگاه اول نمی توانم فلوکس را ببینم، ولی بعد که مرتضی می گوید میفهمم این فلوکس خودش است. جلویش را نگاه می کنم و می گویم: _خوب شده ها! _آره. سوار می شویم و به راه می افتد. سعی دارم صورتم را به پوشانم که مرتضی متوجه می شود و می گوید: _داری استتار میکنی؟ _خب برای اینکه تشخیص ندن دیگه! می خندد و می گوید: _اینجوری که ضایع تره! تو میدونستی چجوری ساواک امسال تونست خیلی از کله گنده های سازمانو بگیره؟ _نه، چطوری؟ _یه روز که دیدن هیچ غلطی از دستشون برنمیاد، ریختن تو خیابون و مشکوکا رو دستگیر کردن. بین اونا افراد سازمانم بود. _به همین راحتی؟ _به همین راحتی! جلوی کبابی می ایستد و باهم وارد مغازه می شویم. منقل کباب به راه است و بوی گوشت همه جا پیچیده. معده ام التماس می کند تا زودتر چیزی بخورم. مرتضی سفارش چهار سیخ می دهد. فروشنده کباب را لای نان می پیچد و با جعفری و پیاز روی میز می گذارد. شروع می کنم به خوردن و آخرین لقمه را به زور نوشابه می خورم که مرتضی سفارش چهار سیخ دیگر می دهد. هر چه اصرار می کنم بسه! می گوید باید جوون بگیری، خیلی کم میخوری. خلاصه هم من و هم خودش را به زحمت می اندازد. وقتی می بیند نمی خورم خودش لقمه برایم می گیرد و مجبورم می کند بخورم. سومین لقمه را به دستم می دهد که نگاهی به اطرافم می اندازم و می بینم چند نفری ما را نگاه می کنند. به طرف مرتضی خم می شوم و می گویم: _میگم زشته! دارن نگاه می کنن. _ما که کار بدی نمی کنیم! نگاه بکنن. مرتضی پول کباب ها را حساب می کند و از پله ها پایین می آییم. خانم بی حجابی جلویم می ایستد و با لبخند رنگی اش نگاهم می کند و می گوید: _میشه باهاتون حرف بزنم. من و مرتضی متعجب می شویم و زن می گوید: _تنها البته! زیاد وقتتونو نمی گیرم. سری تکان می دهم و به مرتضی می گویم و برود و من هم می آیم. کمی که مرتضی از ما فاصله می گیرد، زن می گوید: _چیکار میکنی که اینقدر دوستت داره؟
نویسنده مبینار (آیة)












اشک هایش باعث می شود آرایشش بهم بریزند. آرامش می کنم و می گویم:_من کار خاصی نمی کنم. ما خودمون رو به خودمون محدود میکنیم.
_یعنی چی؟
_به نامحرم نگاه نمی کنیم و منم حجابمو رعایت می کنم.
_همین؟ آخه مگه میشه چشم مردا رو کنترل کرد! گفت اینور نگاه نکن و اونور رو نگاه کن!
_تا خود مردا نخوان و ما خانوما رعایت نکنیم همینه. ببخشید بهتون برنخوره ولی تا وقتی که شما اینطوری آرایش می کنین خوب بعضیام پیدا میشن برای شوهر شما آرایش می کنن.
مرتضی از ماشین پیاده می شود و برایم دست تکان می دهد._خانم بریم؟
برایش دست تکان می دهم و می گویم:_با اجازه.
زن فقط نگاهم می کند و می روم.توی ماشین که می نشینم، می گوید:_نگرانت شدما!
_نه، یه سوال داشتو پرسید.
تا خود خانه حرفی نمی زنیم. برق های خانه را روشن می کنم و لباس و چادرم را روی تخت پرت می کنم و نمی فهمم کی خوابم می برد.با پاشیدن نور و رد آن بر روی صورتم، بیدار می شوم.ساعد دستم را روی صورتم می گذارم و از جا بلند می شوم.خبری از مرتضی نیست و صداهایی از توی راهرو می آید. فکر می کنم حتما همسایه ای آمده یا گربه ای و چیزی!دست و صورتم را می شویم و صبحانه مختصری می خورم.از پنجره به بیرون چشم می دوزم و با دیدن کیوسک تلفن خوشحال می شوم.
شال و کلاه می کنم و به طرف کیوسک می روم.کمی منتظر می شوم تا کیوسک خالی شود و وارد می شوم.با دستان لرزان شماره ی خانه مان را می گیرم و چند بوقی می خورد که پشیمان می شوم و سریع قطع می کنم.کسی به شیشه می زند و با غر می گوید:_خانم عجله دارم! نمیخوای زنگ بزنی بیا بیرون.
دستم را از روی تلفن برمی دارم و دست از پا دراز به بیرون می آیم.چند قدمی که برمی دارم، دلم راضی نمی شود و می ایستم. زنی تنی به من می زند و با صدای بلند می گوید:_او! چه خبرته دختر؟ چرا وامیستی؟
معذرت می خواهم و به طرف کیوسک می روم. لرزی وارد وجودم می شود و اما شروع می کنم به شماره گرفتن.نفس هایم با بوق های ممتد هماهنگ شده که صدای مادر در گوشم می پیچد. غرق در خوشحالی می شوم و می گوید:_سلام! الو؟ چرا چیزی نمی گید؟
سکوت می کنم. دستم را روی دهانم می گذارم تا زبانم به التماس دلم چیزی نگوید.دلم نمی خواهد کوچک ترین مشکل برای مادرم پیش بیاید._صدا نمیاد؟ یه چیزی بگید خب!
بیشتر از این نمی توانم تحمل کنم و تلفن را سر جایش می گذارم.هق هقم بلند می شود و تن بی جانم را به سختی می خواهم به خانه برسم. دستم را به صورتم می رسانم که متوجه صورت خیسم می شوم.گلویم خشک شده و لیوان آب را سر می کشم. هر چه آب می نوشم بی فایده است اما کویر قلبم آنقدر تشنه است که این حرف ها حالی اش نمی شود.دوباره صدایی از راهرو می آید و انکار می کنم.به اتاق می رفتم و لباس هایم را مرتب میکنم اما هر لحظه صدای مادر در گوش جانم می پیچد. در باز می شود و به امید این که مرتضی است از جا بلند می شوم اما با دیدن چهره ی مقابلم متعجب و حیرت زده می شوم.قلبم خودش را دیوار سینه ام می کوبد و تیر می کشد.روی زمین می نشینم که با لبخند چندش بارش نگاهم می کند و می گوید:_نترس! اومدم باهات حرف بزنم.
با لکنت می گویم:_شه... شهناز؟
_آره، خانم زارعی.
قلبم را ماساژ می دهم و می گویم:_چی میخوای ازم؟
باز هم می خندد و می گوید:_نخیر! فقط میخوام حرفای تو دلمو بگم.
خودم را به بسته قرص می رسانم و قورت می دهم. سعی می کنم خوددار باشم و می گویم:_مرتضی میدونه اینجایی؟
_نه عزیزم.
چند کاغذی را پیش رویم می اندازد و می گوید:_بخونش! آقاتون چاپ کرده!
اعلامیه است و از فعالیت های سازمان و شهدای شان گفته!حالا می فهمم کشته شدن در راه سازمان فقط نام شهید است که برای همین اعلامیه ها ارزش دارد وگرنه بی ارزش است.اعلامیه ها را جلویش پرت می کنم و می گویم:_خب که چی؟ خودش که ننوشته.
_مگه نمیگی اینا بده! خب اون اینا رو میده دست جوونای مردم.
_من حرفامو به مرتضی زدم.
_مرتضی مرتضی برام نکن! تو دزدی! تو مرتضی رو ازم دزدیدی!
_اولاً آقامرتضی برای شما! ثانیاً دزدی چیه؟ مرتضی اومد خواستگاریم و درخواست داد. ثالثاً درست حرف بزن!
قیافه اش را کج و کوله می کند و با لحن تمسخر آمیزی می گوید:_چرا عربی چرتو پرت میگی؟ مرتضی مال من بود! من دوستش داشتم، بفهم اینو!
چشمانم از وقاحتش گرد می ماند و او مثل کفتاری زخم خورده نگاهم می کند و انگار تشنه خون من است.من هم لحن طلبکارانه ای به خودم می گیرم و می گویم:_مگه مرتضی کالاست که مال تو باشه. ما آدمیم با عواطف و احساسات، یه چیزی سمت چپ بدنمون درحال تپیدنه که هر کسی نمیتونه واردش بشه. بهتره تو اینو بفهمی!
۱.۱K
۷:۳۵