عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت87 کمی تو ذوقم می خورد اما با لبخند به حمیده می گویم: _اشکال نداره، با شلوار خودم می پوشم! اخم هایش را در هم می کند و می گوید: _یعنی چی؟ من پارچه دارم به میل خودت یه شلوار می دوزم. _آخه... به زحمت میوفتی! دست را روی شانه ام می گذارد و فشار می دهد. _یه لباس دوختن که از من برمیاد! لبخندی می زنم و می بوسمش. فردای آن روز پارچه را در می آورد و باهم طرحش را با صابون می کشیم. گاهی اوقات او می رود به غذا سر بزند و گاهی من سر می زنم. چرخ خیاطی را بیرون می کشد و قرقره را بالایش می گذارد. پارچه را زیر سوزن می گذارد و خِر خِر چرخ توی گوش هایمان می پیچید. چیزی نمی گذرد که صدای در بلند می شود، بلند می شوم که حمیده دستم را می گیرد و می گوید خودش می رود. چادر قهوه ای اش را با خال های زرد برمی دارد و سرش می کند. چند باری می پرسد کیه، اما جوابی نمی رسد. با استرس هم را نگاه می کنیم و حمیده پیشم برمی گردد و می گوید بروم در زیر زمینی. قبول می کنم و به طرف طبقه ی زیر زمین می روم و از پله ها پایین می روم. در را باز می کنم و همه جا تاریک است. ترس وارد وجودم می شود و هرچه دنبال کلید برق می گردم پیدا نمی کنم. آخر پشت یک کمد قدیمی کلید را پیدا می کنم و روی کلید تار عنکبوت بسته و چندشم می‌شود. تار عنکبوت را از دستم جدا می کنم و کلید را میزنم. همه جا با نور زردی روشن می شود. کلی وسایل قدیمی اینجا چیده شده از سماور و اجاق خوراک پزی تا چلوسافی و... روی تخت درب و داغان می نشینم که لامپ پر پر می زند و خاموش و روشن می شود، اعتنایی نمی کنم. دندان هایم از اضطراب بهم می خورند و هر لحظه فکر می کنم ساواکی ها توی حیاط بریزند و گلدان ها را بشکنند. یاد آن شبی می افتم که ساواک به خانه مان ریخته بود، چه شب وحشتناکی و طولانی بود... هر چه گوش هایم را تیز می کنم تا خبری و صدایی شود، نمی شود. اما همه جا سکوت است. روی پنجه پایم می ایستم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم اما خبری نیست. یکهو صدای مهیبی بلند می شود و جیغ بلندی می کشم و همه جا تاریک می شود. تعادلم را از دست می دهم و می خواهم زمین بخورم که خودم را به گوشه ی دیوار می گیرم و سرم به دیوار کشیده می شود. به هر جان کندنی است دوباره می ایستم و رویم را برمی گردانم و تکه های لامپ شکسته را روی زمین می بینم. دستم را روی دهنم می گذارم و با خودم می گویم من چیکار کردم؟ روی زمین می نشینم و شیشه خورده ها جمع می کنم. صدای حمیده بلند می شود و نام مرا می گوید. چند ثانیه بعد از پله ها پایین می آید و من را می بیند. دستش را روی سینه اش می گذارد و نفس راحتی می کشد. مرا بلند می کند و مدام می گوید:" اشکال نداره، لامپه قدیمی بود." از پله ها بالا می رویم و می بینم دامن و پیراهنم چقدر خاکی شده اند! حمیده کمک می کند و خاک را از دامنم پاک می کنم. حالم کمی جا آمده است اما قلبم آرام نگرفته. _کی بود حمیده؟ دستش را تکان می دهد و با دلخوری می گوید: _یه مشتری بود. اومده بود لباساشو بگیره، سر بحثی رو باز کرد و فقط یه ریز حرف می زد. صدای جیغتو که شنیدم اومدم ببینم چی شده و اونم رفت. آهانی می گویم و توی نشیمن گوشه ای می نشینم. حمیده آب قندی را هم می زند و به طرفم می آید و می گوید: _وای نگا صورتش کن! رنگ به روت نمونده! عه، صورتت چرا زخمی شده؟ لبخند کوتاهی می زنم و آب قند را سر می کشم. با دستمال زخم سرم را پاک می کند و می گوید که خراشیده شده. به نقطه ی نامعلومی خیره می شوم و می گویم: _چقدر سخته! _چی؟ _همین که همش احساس کنی یکی دنبالته! کابوس هر شبت ساواک باشه، همش یه کابوسه تکراری ببینی. زانو هایم را بغل می گیرم و می گویم: _باور کن قلبم نمیکشه دیگه! هر بار استرس می گیرم تا یک ساعت باید درد بکشم. حمیده با تعجب نگاهم می کند و به آرامی می پرسد: _قلبت؟ بیماری قلبی داری؟ سری تکان می دهم و اشکم پایین می ریزد. مرا در بغل می کشد و با نگرانی که در نگاه و صدایش هویدا است، می پرسد: _از کی؟ نکنه جدیه؟ _از بچگی... یادمه یه بار که با بچه ها بازی می کردم با شکم روی زمین افتادم. تنگی نفس و تپش قلب گرفتم و وقتی دکتر رفتیم گفت الان عمل براش خطر داره و بزرگتر که شد عملش می کنیم. خرج عملم خیلی زیاد بود برای همین بزرگترم که شدم، برای اینکه آقام شرمنده نشه میگفتم حالم خوبه و هر وقت که قلبم درد میگرفت خودمو قایم می کردم. با یه قرص دردشو کم می کنم. _فقط یه قرص؟ چشمانم را برای تایید باز و بسته می کنم و می گویم: _آره... حمیده فقط نگاهم می کند و بعد از چند دقیقه نگاهش را از من برمی دارد و فین فینی می کند. بلند که می شود لبخندی هم می زند و می گوید: _تو بشین استراحت کن، منم برم ادامه ی خیاطی رو انجام بدم. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت89
خوابم هم که می برد، در عالم رویا می بینم فرداشب شده و آنها آمده اند.نگاهم روی مرتضی است، کت و شلوار سرمه ای پوشیده با پیراهن سفید که یقه اش را روی کتش انداخته است.نگاه خریدارانه ای به او می اندازم و به دسته گلش خیره می مانم که از خواب می پرم.
هنوز هوا تاریک است و تصمیم می گیرم با خدایم خلوت کنم.سجاده ام را رو به قبله پهن می کنم و وضو می گیرم.چادرم که باغی از گلهای صورتی روی آن نقشه بسته، را سر می کنم.نیت می کنم و با حوصله نماز می خوانم. بعداز نماز دستانم را بالا می گیرم و می گویم:
_خدایا میدونم لحظه ای منو تنها نمیزاری. خدایا میدونم تو تنها برام کافی هستی و همینم برام بسه...خدایا من با این ایمان ها زندگی می کنم و با همیناست که تصمیم گرفتم ازدواج کنم.لطفی کن و زندگیم به دستِ خودت باشه... خدایا هم به من هم به مرتضی کمک کن تا بتونیم در مسیر خودت قدم برداریم.خدایا! تو که از دلم خبر داری و میدونی چقدر دلم برای آقاجون، مادر و دایی و بقیه تنگ شده. میدونی که چقدر سختمه پس این سختی رو برام آسان کن!
بی صدا در تاریکی اشک می ریزم.مهتاب رویش را به سجاده ام می کند و مهره های تسبیح از نورش می درخشند.سر به مهر می گذارم و در سجده ناله می کنم، کاش مادر و پدر هم امشب می بودند.از جا بلند می شوم و به طرف پنجره می روم. آسمان غرقِ سکوت شده و هر از گاهی جیرجیرک نغمه سرایی می کند.
صدای ملکوتی اذان از گلدسته های مسجد به گوش می رسد و روح من را از این عالم خاکی به آسمان ها پرواز می دهد، چه رازی در اذان و صدای آن نهفته است که چنین آرامشی عظیم بر دلم می اندازد و در یک لحظه تمام مشکلات و غم هایم را از صفحه دل و ذهنم پاک می کند.
همچنان که صدای اذان در گوشم طنین انداز است و برای نماز آماده می شوم به عمق این واژه ها فکر می کنم: “الله اکبر … اشهد ان لا اله الله”صدای در اتاق حمیده هم بلند می شود و تقی به در اتاقم می زند. _ریحانه جان، وقت نمازه!
_بیدارم.
اقامه را می گویم و نیت می کنم.کم کم آفتاب بالا می آید و نورش را به زمین هدیه می دهد.توی حیاط می روم و به گلدان ها آب می دهم. حمیده برای صبحانه صدایم می زند و شیر آب را می بندم. علیرضا و محمدرضا کیف شان را کنار خود گذاشته اند.حمیده لقمه ای به دست شان می دهد و می روند.حمیده هم بعد صبحانه برای خرید بیرون می رود؛ با اصرار فراوان چند تومانی بهش می دهم.
مشغول تمیزکاری خانه می شوم و همه جا را گردگیری و جارو می کنم.نشیمن را تا نیمه با جارودستی، جارو می کنم و از خستگی روی زمین ولو می شوم که صدای در بلند می شود.دستم را به پشتی می گیرم و بلند می شوم._کیه؟
صدای حمیده می آید و در را باز می کنم. با پاکت های پر از خرید وارد می شود و چادرش را روی جالباسی می گذارد._ببخشید کلیدمو جا گذاشته بودم.
جلو می آید و خرید هایش را نشانم می دهد و می گوید:_بیا ببین چی خریدم!
دو مرغ سالم خریده است و یک کیلو گوشت قرمز با تخم مرغ، ماست، پرتقال، سیب و هندوانه.تنفلات هم کم نخریده؛ شیرینی زبان، انواع تخمه و شکلات!شرمنده اش می شوم و می گویم:_خیلی خرید کردی! کاش کمتر میخریدی. واقعا شرمندتم.
هنداونه بزرگ را جلویم می گیرد و می گوید:_نمیخواد شرمنده بشی! بیا اینو بزار تو حوض تا بعدا.
هندوانه را می گیرم، نزدیک است از دستم بیوفتد از بس سنگین است!به حمیده می گویم:_اینو دیگه نمیگرفتی!
اخم و تخم می کند و می گوید:_اصلا شب یلدا به هندونس!
با تعجب می پرسم:_یلدا؟ مگه امشبه؟
پوزخندی می زند و می گوید:_دیگه... دیگه داری مجنون میشی. تاریخ و اینا هم یادت رفته؟
_برای من روز مهمه نه تاریخ.
_بله بله!
حمیده سراغ مرغ ها می رود تا فسنجان درست کند و از طرفی دیگر میخواهد خورشت قیمه هم بپزد.هر چه اصرار می کنم ریخته پاش نکند، قبول نمی کند. بعد از اینکه هندوانه را در حوض غرق می کنم.جارو را برمی دارم و نشیمن را کاملا جارو می زنم.حمیده می گوید از زیر زمین قابلمه ی بزرگش را بیاورم و قبول می کنم.چراغ قوه را برمی دارم و به راه می افتم.
قابلمه را از زیر تخت بیرون می کشم و با شیلنگ خاکش را می گیرم برعکس می گذارم تا خشک شود.از بعد از ظهر کار آشپزی شروع می شود.گوشه ی حیاط با آجر اجاق گاز کوچکی درست شده، با کمک حمیده قابلمه را روی آجرها می گذارم. تکه چوب ها را زیرش قرار می دهد و آتش را برپا می کند.علیرضا و محمدرضا با روشن شدن آتش برای مادرشان دست می زنند.حمیده نگاهم می کند و با ذوقی که در چشمانش دویده، می گوید:_خیلی وقت بود ازین اجاقه استفاده نکرده بودم.آخه اینو آقاجواد ساخته بود... دوست نداشتم کسی جز خودش اینجا آشپزی کنه.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۹
undefined۱

۱.۴K

۱۹:۱۰