دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت43 دست دایی را با گرمی دستانم نوازش می کنم و می گویم: _من نمیخوام برم دانشگاه. دایی نفس داغش را بیرون می دهد و با لحنی که چاشنی اش افسوس است، می گوید: _چی بگم، تصمیم پایِ خودته. _من تصمیمو گرفتم. اگه اجازه بدین میخوام اینجا بمونم. _ولی مجبور نیستی! _من تازه یک نفر رو پیدا کردم که امید زندگی رو توی دلم انداخت، نه فقط امید به زندگی خودم بلکه امید به زندگی بقیه. شاید اگه اینو بگم تناقض باشه اما واقعیت همینه، این امید اینقدر زیاده که اگر توی راه به خطرهای فراوان برسه یا حتی مرگ تهش باشه ما باز امید داریم به زندگی بقیه. میفهمی چی میگم دایی؟ شایدم دیوونه شدم! تکه آخر حرفم را با خنده می گویم. دایی چشمانش پر از اشک می شود. با لبی که به خنده باز می شود، می گوید: _تو هم؟ منم این حسو هر روز لمس میکنم. خیلی خوب میفهمم چی میگی! تو هم وارد مبارزه شدی ریحانه! تو روح و جانتو اول وارد این قضیه کردی. نمی دانم چرا آن شوق جایش را به نگرانی و پریشانی می دهد. چشمان دایی مانند آیینه ای بود که هر چه در سرش می چرخید به نمایش می گذاشت. در حالی که از جا برخیزید، می گفت: _امروزی یکی از دوستامو از دست دادم. سعی دارد چهره اش را از من مخفی کند. من هم سعی نمی کنم تا ببینم این بار چشمانش چه نمایشی دارند. دلم نمیخواهد ناراحت تر اش کنم برای همین سوالاتم را در ذهن خفه می کنم. خودش ادامه می دهد:" از بچه های زندان شنیدم. انگار اعدامشون کردن و بعدم سر به نیست شون..." رویش را به من برمی گرداند. چشمانش بارانی و طوفانی است؛ تلفیقی از خشم و غم... کم کم چشمان من هم تر می شود و با صدای گرفته ای می گویم: _اون جاش خوبه. این ما هستیم که وظیفمون سنگین تر شده؛ ما باید قوی تر از پیش راهش رو ادامه بدیم و نزاریم خونش پایمال بشه! این جنگ نابرابر باید به نفع اسلام پیروز بشه. اون وقت یک بار دیگه پیروزی خون بر شمشیر به همه ی جهان اثبات میشه. دایی نگاهم می کند، نمی دانم لبخندش جنس تلخی دارد یا نه، هر چه هست از روی آرامش و متانت است. _راست میگی ریحانه. قبل از اینکه چیزی بگی میخواستم بدون هیچ حرفی تو رو برگردونم مشهد، ولی وقتی اراده تو دیدم و با حرفات آروم شدم نتونستم... حق با توعه! امثال تو باید جای افرادی رو پر کنن که پرپر میشن وگرنه انقلابمون به ثمر نمیشینه. از اینکه توانسته بودم دایی را متقاعد کنم بسیار خوشحال بودم. انگار دنیا را به من داده بودن! اینکه دایی بپذیرد که من هم وارد مبارزه شوم خیلی برایم غرورآفرین بود. تا آخر شب با دایی حرف می زدم. او هم دقیقا به من گفت که چه کار می کند. از تایپ و تکثیر و چاپ اعلامیه بگیر تا توزیع آن در بقالی و کفاشی و نجاری و... شب رضایت بخشی است. وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کنم انگار ماه هم خوشحال است و ستاره ها به من چشمک می زنند. خواب راحتی سراغم می آید و با خیالی آسوده می خوابم. چند روزی می شود که صبح ها بعد از خوردن صبحانه همراه با دایی از خانه بیرون می زنم و به سمت مسجد سپهسالار می روم. یک روز نزدیک های ظهر وقتی از مسجد برمی گشتم با جمعیت نسبتا زیادی برخورد کردم. جلوی آن ها وانتی بود که عکس قاب شده ی بزرگی از شاه را حمل می کرد. یکی میکروفن داشت و از تولد شاه اظهار شادی می کرد و با وعده شیرینی مردم را جمع می کرد. یکهو از میان جمعیت سنگی به سمت عکس پرت شد و شیشه ی عکس پایین ریخت و وسط پیشانی شاه هم سوراخ شد! همگی خنده شان گرفته بود و مرد کت و شلواری با میکروفن فحش می داد و می خواست دیگران آن فرد را لو بدهند. جمعیتی که به شوق شیرینی آمده بودند پراکنده شدند و جز چند مرد کت و شلواری هیچ کس دنبال وانت نبود. من هم سریع دور شدم و به خانه برگشتم. غذای خوشمزه ای روی بار می گذارم و نوار کاستک هایی که حاج آقا امامی به من داده است را توی ضبط می گذارم. صدای آیت الله خمینی پخش می شود و سخنرانی شان را به دقت گوش می دهم. زنگ خانه به صدا در می آید و سریع ضبط صوت را خاموش می کنم. چادرم را سر میکنم و از پشت در می پرسم: _کیه؟ صدای مردی می آید که می گوید: _پستچی! بسته دارید. در را باز می کنم. مردی با لباس پستچی و سوار بر موتور ایژ جلو می آید و می پرسد: _خانم ریحانه حسینی؟ _خودم هستم بسته ای به دستم می دهد، بعد هم یک پاکت را می گذارد رویش و دفترش را نشانم می دهد و می گوید: _اینجا رو امضا کنید. در حالی که دود موتور مشامم را اذیت می کند و احساس خفگی دارم، خودکار را سریع می گیرم و امضای کج و کوله ای می زنم. کوچه چون تنگ و باریک است هم صدا در آن اکو دارد و هم اگر موتور چند دقیقه ای بماند، کوچه دود می کند. توی حیاط می روم و نفس می کشم. بسته را از روی پله برمی دارم و روی پایم می گذارم.
نویسنده_مبینار (آیة)












بسته ی سنگینی است! چسبش را باز می کنم که شیشه های ترشی، مربا و لواشک از بسته سر بیرون می دهند.با ذوق فراوان بسته را به آشپزخانه می برم و شیشه ها را روی کابینت می چینم. مطمئنم کار مادر است! او میداند من عاشق مربای هویج هستم!
شیشه ها را توی یخچال کوچک دایی، جا می دهم و دلم نمی آید از لواشک بگذرم.گوشه ای از لواشک را می کَنَم و در دهانم می گذارم. لواشک آب می شود و تنها مزه ی ترشی اش در دهانم می ماند.کمی برای دایی هم می گذارم و به سراغ غذایم می روم.با فسنجان، سالاد شیرازی می چسبد اما خیارسبز نداریم.
چادر سر می کنم تا از بقالی سر کوچه بگیرم.همسایه ها توی کوچه نشسته اند و سبزی پاک می کنند. سلام می دهم و ازشان عبور می کنم.کم و بیش میشناسمشان اما دایی با آنها رفت و آمد ندارد.بقالی سر کوچه بسته است و مجبور می شوم تا خیابان بروم. چند کوچه ای را که رد می کنم خواربار فروشی را می بینم.چند دانه خیار را داخل پاکت می پیچم و حساب می کنم. دایی موافق نیست من خرید کنم اما اگر به همین بهانه ها بیرون نیایم دلم می گیرد.تمام بیرون رفتنم، صبح ها مسجد رفتن است. در خانه که تنها می شوم انگار دیوارها می خواهند ما را بخورند!طول خیابان را پایین می آیم که تکه برگی توجه ام را جلب می کند.
روی آن نوشته شده است:"به یک شاگرد نیازمندیم."تابلوی کوچکی کنار ساختمان است و نوشته:" خیاطی منیره."ناگهان فکری به سرم می زند و داخل ساختمان می روم.ساختمان دو طبقه است، راه پله دارد و به بالا می رود. جلوی ورودی کاغذی زده اند و نوشته:" خیاطی منیره طبقه ی پایین، سلمونی ممدآقا طبقه ی بالا."ممد آقا را یکی با خودکار اضافه کرده و همین مرا به خنده می اندازد. در طبقه پایین را می زنم و وارد می شوم. یک زن پشت میز خیاطی و زن دیگر هم انگار مشتری است.سلام می دهم و زن پشت میز می گوید:_فعلا سفارش قبول نمی کنیم.
انگار سرش شلوغ است و نگاهش را سریع از من میگیرد و مشغول می شود.صدایم را صاف می کنم و می گویم:_نه سفارش ندارم. میخوام...
زنِ خیاط وسط حرفم می پرد و می گوید:_چی میخوای؟
انگار شش ماه به دنیا آمده! اصلا صبر ندارد._برای آگهی شاگرد مزاحم می شم.
زن زیر چشمی نگاهم می کند و می پرسد:_خیاطی یاد داری یا فقط کوک میزنی؟
_نه یاد دارم. مامانم که مانتو می دوخت منم کنارش میشستم و یاد دارم یه چیزایی!
_اگه اون چیزایی که میگی کمه لازم نیست بمونی.
سر می خارانم و می گویم:_نه! یعنی... یاد دارما.
_عه خوب بیا پشت چرخ بشین ببینم.
_من الگو کشیدنم خوبه.
_خب الگو بکش!
از توی دفترش یک الگو نشانم داد و گفت طراحی کنم.صابون خیاطی را بر می دارم و روی پارچه می کشم، الگو سختی است برای تازه واردی مثل من!اما هر طور شده کار را پیش می برم، از طرفی نگران غذایم هستم.تا نیمه های کار می روم و به خیاط می گویم:_ببخشید من باید برم دیگه، بدون هماهنگی اومدم.
خیاط صحبتش را با زن تمام می کند و پیش من می آید. طراحی را که نگاه می کند انگار جا می خورد و می گوید:_تو خیاطی؟
_نه.
_خوبه! با اینکه کاملش نکردی اما میشه گفت خوب شده.
لبخندی میزنم و می گویم:_پس میشه شاگردتون باشم؟
_آره، کیا میای؟
_صبحا ده تا دوازده میام، عصرم هر موقع میگین.
_عصر بیشتر باید بیای! ۴ تا ۶.
قبول می کنم و بعد از خداحافظی از خیاطی بیرون می آیم. قرار شد از همین امروز مشغول شوم.خیلی خوب است که تنهاییم را با این کارها پر می کنم. به خانه که می رسم یک راست سر قابلمه را برمیدارم.نفسم بالا می آید که نسوخته اما آبش کم شده بود. کمی مزه می کنم و آب داخلش می ریزم.ظهر وقتی دایی می آید تعجب می کند و تشکرکنان مشغول می شود._الحق که دختر، زهرایی! از همچین مادری باید همچین دختری باشه وگرنه جای تعجب داره.
بعد از غذا، قضیه خیاطی را می گویم. دایی تعجب نمی کند و اتفاقا تشویقم هم می کند.از بسته و نامه ها هم حرف به میان می آورم. دایی می گوید که فردا زنگ می زند و تشکر می کند.یاد نامه ها می افتم و سریع بَرِشان می دارم و به اتاق می روم.نامه ها را باز می کنم و کاغذ را از دلشان بیرون می کشم. نوشته شده:" به نام خدایی که درد فراق را تسکین می دهد.سلام دختر عزیزم، امیدوارم سلامت باشی و دانشگاه به تو سخت نگذرد. میدانم توهم دلتنگ می شوی و اشک در چشمانت می دود؛ درست مثل من و مادرت...راست می گویند دل به دل راه دارد.از وضعیت خودت برایمان بنویس، میدانم دایی را اذیت نمی کنی پس به او سلام برسان.منتظر تماس یا نامه ات هستیم.پدر و مادرت..."
۱.۱K
۱۹:۲۰