عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۶ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان خاطرات یک مجاهد undefined قسمت134 کمی که سرش را بالا می آورد متوجه نگاه هایم می شود و می پرسد: چرا چیزی نمیخوری؟ لقمه ام را از غذا پر می کنم و به طرف دهانم می برم. چیزی از گلویم پایین نمی رفت اما بخاطر او چند لقمه ای می خورم. شام که تمام می شود ظرف ها را می برم و می شویم. وقتی برمی گردم می بینم کتاب شاهنامه را برداشته و زیر و رو می کند. نگرانم کتاب دل و روده اش بریزد بیرون که می پرسم: _چیزی شده؟ کتابو کَندی! دست از سر کتاب بیچاره برمی دارد و لب می زند:" یه چیزی لای این کتاب بوده که الان نیست. تو نمیدونی کجاست؟" _چی بوده؟ _یه عکس. لب برمی چینم و زیر چشمی نگاهش می کنم. خیلی مصمم به نظر می رسد و از اجزای صورت می بارد که قصد جدی برای پیگیری دارد. فکر نمی کردم برای به دست آوردن عکس آیت الله خمینی اینقدر خودش را به آب و آتش بزند. دیگر نتوانستم بروز ندهم و می گویم: _عکس آیت الله خمینی رو میگی؟ سرش را بلند می کند و با تعجبی که تمام چهره اش را پر کرده، می پرسد:" تو از کجا میدونی؟" _میدونم دیگه! به طرف کیفم می روم و عکس را مقابلش می گذارم و می گویم:" همین بود دیگه؟" سرش را مدام تکان می دهد و با لبخند می گوید: آره خودشه! دستش را روی عکس می کشد و با حسرتی عمیق به آن خیره می شود‌. تا به حال ندیده بودم مرتضی همچین حس و حالی داشته باشد. اشک هایش به دشت گونه هایش می ریزند و زیر لب چیزهایی زمزمه می کند. دستم را روی دست لرزانش می گذارم و می گویم: _چیزی شده؟ چرا هیچی بهم نمیگی؟ نگاهش را به عمق دریای طوفانی چشمانم می دهد و به سختی لب می زند: _تو هیچی نمیدونی ریحانه. _چی رو؟ خب بگو تا بدونم. از جا بلند می شود، انگار هوای گرفته اتاق راه تنفسش را بسته. پنجره را باز می کند و همان جا می نشیند و می گوید: _نمیدونم خوشحالی میشی از حرفام یا نه. جان به لبم می رسد و نق می زنم:" خب حرف بزن!" خیره به آسمان شب، برایم حرف می زند. _حدودا یک هفته پیش مادرمو خواب دیدم. با چهره‌ی پر از نورش نگاهم کرد و با حالت قهر صورتش رو از من برگردوند و گفت ناامیدم کردی مرتضی. بعد عکسی رو نشونم داد که دقیقا مثل همین عکس بود. عکس آیت الله خمینی را بالا می آورد و نشانم می دهد، در ادامه اش می گوید: _مادرم گفت میخوای ازت ناامید نشم ببین این آقا کیه. خواستم برایش حرف بزنم و بگویم اشتباه می کند که دور شد و ندیدمش. همون شب، سحر از خونه زدم بیرون. خیلی دمق بودم حوصله‌ی رفتن به خونه‌ی تیمی رو هم نداشتم. رفتم سراغ حاج حسن و خوابمو براش گفتم. خیلی امیدم داد و این عکس رو همونجا به دستم داد. از دیدن عکس نزدیک بود شاخ دربیارم! خودش بود، همون عکسی که مادرم نشونم داده بود. ازون بعد خیلی کم می رفتم چاپخونه و خونه تیمی، بیشتر می رفتم پیش حاج حسن و حرف هایش را درمورد آقا شنیدم. باورم نمی شد که این مرد اینقدر روشنفکر باشه! کسی که توی روستا بزرگ شده و نه درس جامعه شناسی و... خونده اما از استادهای این رشته به قضیه مشرف تره! حالا واقعا می فهمم چرا مادرم ارادت ویژه ای به این آقا داشت. آه ای می کشد. دستی روی شمدانی ها لب پنجره می کشد و نوازششان می دهد. دلم می خواهد سیلی به صورتم بزنم تا ببینم خوابم یا نه! واقعا مرتضی بود که اینگونه برایم نجوا می کرد و زار زار اشک می ریخت؟ هر چه بود و هر چه می گفت، دوست داشتم بیشتر بدانم و گوش هایم تشنه شنیدن بودن. _خب؟ بعدش؟ _هیچی، من واقعا شرم دارم که این همه سنگ سازمان و عقاید به اصطلاح روشنفکرانه اش شون رو سینه میزدم. من اشتباه کردم! من راه رو عوضی رفتم! اصلا همش تقصیر اون موسی بود. چند لحظه بعد با حالت سرزنش به خودش می گوید:" نه! چرا موسی؟ من مقصرم، جوون بودم درست اما عقل که داشتم با طناب پوسیده موسی توی چاه سازمان نرم‌." دیگر از حرف هایش سر در نمی آورم که می پرسم: _موسی کیه؟ undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان خاطرات یک مجاهد undefinedقسمت135
موسی خیابانی۱، یکی از رده بالاهای سازمان. از بچه های تبریزه، ازونجا باهاش آشنا شدم.

موسی تو رو برد توی سازمان؟

پوزخندی روی لبش می نشیند و با افسوس می گوید:
آره، تازه دانشگاه قبول شده بود. ادبیات دانشگاه تبریز. موسی چند سال از من بزرگتر بود و قبلا چند باری دیده بودمش. از وقتی که دانشگاه تهران رشته فیزیک قبول شده بود، رفت تهران. خیلی کم می آمد تبریز و به خونوادش سر می زد یه روز که رفته بودم تبریز سراغ کارهای نهایی دانشگاه.
خیلی اتفاقی موسی رو دیدم. با خوشرویی احوال پرسی کردیم که گفت یه کار خصوصی داره.
باهم رفتیم یه جای خلوت و نشستیم حرف زدیم. اولش از آینده و کارهایی که میخوام بکنم پرسید، بعدشم از کارهای خودش گفت. حرف هاش بودار بود اما چیزی نگفت. کم کم از انقلابو آزادی برام حرف زد، ته تهشم گفت یه عده از جوونا دور هم جمع شدن تا کمک کنن. تعجب کردم آخه موسی اهل این کارا نبود! خیلی بچه آرومی بود، ازونایی که تا مجبور نباشن زیپ دهنشونو وا نمی کنن. ازونایی که بزنی شون عذرخواهی می کنن!
با هیجان و شور از اونجا برام می گفت.کنجکاو شدم و پرسیدم چه جور جاییه؟ موسی هم گفت یه سازمان مبارزه، از جنایات شاه می گفت که چقدر بی مهابا به مردم بیچاره شلیک می کردن و گاز اشک آور می ریختن. با همین تصورات گفتم موسی منم هستم.
موسی هم گفت الکی که نیست و چندتا کتاب دستم داد و گفت فعلا اینا رو بخون بعدشم رفتنت به دانشگاه تبریزو لغو کن. کتابا رو با شوق نشستم خوندم از اسمای قلمبه و سلمبه اش خوشم اومد! فکر می کردم منم یه روشفکر شدم و توی سازمان به خیلی چیزا میرسم. کم کمش آزادی! چیز کمی نبود که توی آزادی سهمی داشته باشم.
چند روز بعد موسی سراغم اومد و باهام حرف زد منم از دانشگاه تبریز انصراف دادم و رفتم دانشگاه تهران. کنکور که داده بودم هر دوجا قبول شدم اما بخاطر سلین جان و حاج بابا نرفتم.
اما موسی گفت اگه بخوام فعالیت کنم باید برم تهران.
خلاصه با مکافات راهی تهرون شدم، موسی منو برد بین جمع. همگی به موسی احترام میزاشتن که بعدا فهمیدم دلیل این احترام اینه که موسی جز هیئت مرکزی ساز مانه! واقعا باورش سخت بود.
با سفارشات موسی من شدم اعلام نویس و حتی گزارشات محرمانه رو از عملیات های مختلف، هماهنگی ها رو من رسیدگی می کردم. اون زمان بیشتر بچه های سازمان دانشجوهای فنی بودن، خیلی کم افرادی پیدا میشد که توی رشته های انسانی درس خونده باشه.
یکی بینشون نبود که از جامعه و مردم سر در بیاره! کارهاشون همه شده بود شعار و هیجانات! منم که انسانی خونده بودم شدم این کاره!

گوش هایم را به حرف های مرتضی دوخته بودم. تا به حال یک کلمه از این حرف ها به من نزده بود و نمی فهمیدم چرا دارد الان می گوید؟ چرا از موسی گله داشت؟ لام تا کام توی حرف هایش نمی پرم تا حواسش پرت نشود و همین طور برایم بگوید.

موسی منو وارد این کار کرد! حالا میفهمم چرا قبل هر عملیاتی که می دونستیم خودکشیه یا شکست میخوره، وضعو به سمت هیجان می بردن تا کسی فرصت فکر کردن نداشته باشه. سازمان هیچی بود که ما برایش اسم و رسم ساختیم.

ذهنم در دریای بی خبری و سوالات جوراجور دست و پا می زند و می پرسم:
خب اینا رو گفتی تا به چی برسی؟

چشمانش را باز و بسته می کند و از لب پنجره بلند می شود.
کنار پشتی می نشیند و دستش را زیر چانه اش ستون می کند و می گوید:
اینا رو گفتم که بدونی من اشتباه کردم. من دیگه نمیخوام توی جهل دستو پا بزنم.
به خاطر آزادی از دینم بگذرم. دین من آزادی بی قید و شرط انسانه! نقدو ول کنم و نسیه رو بچسبم؟
بیچاره اون جوونایی که به بهانه‌ی روشنگری مارکسیسم و این کوفت و زهرماری ها رو بارشون می کنن. تموم این کارا بوی قدرت میده! اونا عطش قدرت دارن و هرطور شده میخوان بهش برسن، مطمئن باش خبری از آزادی نخواهد بود.
بیچاره مجید و مرتضی که قربانی عطش قدرت شدن! اونا بدون مردم هیچن، هیچ کاری نمیتونن بکنن که این رژیم سقوط کنه.

چندبارِ دیگر نام مجید و مرتضی را از او شنیده بودم. برای این که بهتر بفهمم چه می گوید مجبور شدم از مجید و مرتضی هم سوال کنم.
مجید و مرتضی کین این وسط؟


__
۱. موسی نصیر اوغلی خیابانی، معروف به موسی خیابانی ( ۶ مهر ۱۳۲۶–۱۹بهمن ۱۳۶۰) در تبریز متولد شد. وی از اعضای باسابقه سازمان مجاهدین خلق ایران و عضو مرکزیت سازمان طی سال‌های بعد از ۱۳۵۰ بود. پس از انقلاب، او به همراه مسعود رجوی، رهبران اصلی این سازمان بودند. خیابانی پس از رجوی، مهم‌ترین رهبر این سازمان بود و در سال ۱۳۶۰ پس از اعلام جنگ مسلحانه، فرماندهی نظامی سازمان را بر عهده داشت. ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ (۳۴سالگی)طی حملهٔ نیروهای کمیته انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران به پایگاهش در تهران در محله زعفرانیه کشته شد.
undefinedنویسنده مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۶

۴۶۴

۱۵:۱۴