عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت106 پتو را توی سرش می کشم و می گویم:" بگیر بخواب آقای مجنون خان." بعد هم خودم با کوله باری از خستگی به خواب می روم. با صدای سلین جان بیدار می شویم که می گوید: اذانی وردیلر گدین نامازیزی گیلین.۱ سلین جان روی اجاق یخ ها را آب می کند و با آب گرم وضو می گیریم. مرتضی جلو می ایستد و من پشتش و باهم نماز می خوانیم. سجاده اش را جمع می کنم و از توی کیف کتاب دعا را برمی دارم و دعای عهد می خوانم. مرتضی هم کنارم می نشیند و باهم دعا را به آخر می رسانیم. صبح حاج بابا شیر گاو را می دوشد و سلین جان در مطبخ آرد را خمیر می کند و از خمیر چانه می گیرد و مشغول پختن نان می شود. من و مرتضی هم به کمکش می رویم اما مرتضی شیطنتش گل می کند و به بهانه ی این که چانه گرفتن و پهن کردن خمیر را یادم بدهد، مشغولم می کند و خمیری را به صورتم می مالد. سلین جان با چوب تنور دنبالش می کند که در می رود. من همان جا ایستاده ام و زیر لب هر چی به ذهنم می آید نثارش می کنم! البته تمام چیزی که به ذهنم می آید همین هاست:" پدر آمرزیده این چه کاریه! ان شاالله به زمین گرم نخوری!" حدودا صدباری اینها را تکرار می کنم و به حساب خودم نفرینش می کنم که سلین جان دستم را می گیرد و کنار تشت آب می نشاند. خمیر را از روی صورتم پاک می کنم و کلی خط و نشان برایش می کشم. نان که آماده می شود، سفره ی ناشتایی را پهن می کنم و همگی دور سفره جمع می شویم‌. کاری با او نمی کنم تا سر فرصت بتوانم تلافی کنم. سلین جان بعد از صبحانه می رود تا به فک و فامیل آیگین خانم در پختن ناهار کمک کند. توی یکی از اتاق ها بساط نخ و پنبه پهن شده و دار گلیم بافی وجود دارد. دستم را روی نخ های آویزان شده دار می کشم. کلاف های نخ با رنگ های مختلف به دار آویزان شده و نخ ها دست به دست هم داده اند تا هر کدام شان سهمی از این گلیم داشته باشند. اهم اهم! از صدای ناگهانی که به گوشم می رسد، می ترسم و نگاهم را به در می دوزم که قامت حاج بابا در چارچوب نمایان می شود. مثل همیشه نه می خندد و نه عبوس است! صدایم می زند گلین. بله!... بخشید که بی اجازه وارد شدم آخه.. دستش را بالا می آورد که یعنی ادامه ندهم. وارد اتاق می شود و می گوید: اشکال نداره! چرخی توی اتاق می زند و پای دار گلیم بافی می نشیند و می گوید: میخوای یاد بگیری؟ از این که حاج بابا گلیم بافتن یاد دارد تعجب می کنم و می گویم: واقعا؟ بهم یاد میدین؟ سرش را تکان می دهد و می گوید: _خود سلین بهم یاد داده. وقتای زمستون که خبری از کشاورزی نیست و بیکار میشم، گلیم بافی می کنم. _خوشحال میشم بهم یاد بدین. با فاصله از حاج بابا روی زمین می نشینم طوری که بتوانم دار را خوب ببینم. حاج بابا شروع می زند به توضیح دادن که نخ ها را از بالا بیاورم و لای این نخ ها بپیچم و گره بزنم. بعد که توضیح هایش تمام می شود، دار را به من می دهد و می گوید من هم گره بزنم. دستان لرزانم را به پیش می برم و نخی از بالا می آورم و پیچ و تابش می دهم و گره می زنم. در آخر با شانه بهشان نظم می دهم. حاج بابا نگاه تحسین برانگیزی به من می اندازد و می گوید:" آفرین!" _همین؟ _آره، باید بقیه گلیم هم شبیه این نصفه بشه. تشکر می کنم و او بیرون می رود. با دقت شروع می کنم به گلیم بافی، گاهاً نخ های زمخت دستانم را آزار می دهند اما من تسلیم نمی شوم. کم کم بعد از چند ساعتی دستانم راه می افتد و یاد میگیرم. نوای موذن در ده می پیچد و برای حی علی الصلاه، از اتاق بیرون می آیم. بعد از خواندن نماز سر و کله ی سلین خانم هم پیدا می شود و می گوید وقت رفتن است. می رود تا مرتضی و حاج بابا را پیدا کند. مانده ام با همین لباس ها بیایم و همرنگ جماعت شوم یا نه! چادر رنگی را از روی چوب لباسی برمی دارم و توی آیینه خودم را نگاه می کنم. رنگ های شاد و گل های شاداب روسری، زیباترم کرده و چادر را روی روسری می اندازم که حاج بابا و مرتضی هم از راه می رسند. به سلین جان می گویم: _من با این لباسا بیام؟ _هر چی خودت دوست داری گلین جان، بنظر من با اینا بیای بهتره. اینطوری کمتر نگاهت می کنن. چشمی می گویم و به مرتضی نگاه می کنم که عین حاج بابا لباس پوشیده است. لبخندی می زند و می پرسد:" بهم میاد؟" سری تکان می دهم و می گویم: _آره، خوشتیپ شدی! حاج بابا و مرتضی جلوی ما راه می روند و من هم با سلین جان همگام می شوم. از این که به جای تازه ای می خواهم پا بگذارم مضطرب هستم. می ترسم کاری کنم که با آداب و رسوم شان یکی نباشد! آن وقت است که خر بیار و باقالی بار کن! ۱.اذان دادن، برید نماز بخونید‌. undefinedنویسنده مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت107
وارد یکی از خانه های کله قندی می شویم و سلین جان با زن ها به ترکی احوال پرسی می کند و بعد به من اشاره می کند.از گلین گفتنش می فهمم دارد مرا معرفی می کند.زن ها به من نگاه می کنند و چون از قبل می دانستم خوبی چه می شود. می گویم:_یاخجیسان؟
سلین جان نگاه خریدارانه ای به من می اندازد و وارد یکی از اتاق ها می شویم.هر کسی برای چشم روشنی چیزی آورده، یکی گوسفند، یکی مرغ و خروس، دیگری لباس نوزاد و سلین جان هم مبلغی را زیر بالشت نوزاد می گذارد.جلو می روم و با آیگین خانماحوال پرسی می کنم.خم می شوم و صورت نوزاد را می بینم که مثل تکه ای از ماه می ماند.ماشاالله ای زیر لب برایش می خوانم و به آیگین خانم می گویم:_شما تازه از گناه پاک شدین، برای ما هم دعا کنین.
آیگین حتما می گوید و با سلین جان از مادر و بچه جدا می شویم و گوشه ای می نشینیم.کمی شادی می کنند، زنی به ترکی شعر می خواند و بقیه دست می زنند.موقع ناهار که می شود، سفره ای پهن می کنند و پلو را توی ظرف ها می کشند و به هرکسی می دهند.غذای لذیذی درست کرده اند و بعد از خوردن غذا خدا را شکر می کنیم.در آخر همگی با مادر و نوزاد خداخافظی می کنند و می روند.
عصر می شود و هر کسی دنبال کاری می رود. مرتضی زود به زود به شهر می رود و هر سری هم چیز جدیدی می گوید.توی اتاق پای دار گلیم بافی نشسته ام و نخ ها را بالا و پایین می کنم.با گلین گلین گفتن سلین جان، بلند می شوم و می گویم:_بله! من اینجا هستم.
سلین وارد اتاق می شود و می گوید:_این پسر کجاست که تو پای دار نشسته ایی؟
_گفت میره شهر.
چیزی به ترکی زیر لب می گوید و می رود.بوی سبزی خورد کرده توی خانه می پیچد. برای دنبال کردن بو بلند می شوم و به مطبخ می رسم.سلین جان در حال درست کردن کوکوست و می گوید کوکوهایش حرف ندارد چون ترفند هایی برای درست کردنشان دارد.جالب می شود و کنارش می نشینم. تک تک حرکاتش را از دیده می گذرانم.چیز عجیبی توی رفتارش نبینم و می پرسم:_پس ترفندتون چی شد؟
لبخندی می زند و می گوید:_وقتی خوردی، میفهمی.
اسمان نیلی در استانه ی اذان مغرب بسیار زیباست اما سوز و سرمای کندوان آن هم در فصل سرما اجازه نمی دهد تا آن را از بیرون نگاه کنم و پشت پنجره اتاق می روم.نمازم را که تمام می کنم، از یا الله گفتن های مرتضی و صدایش بال درمی آورم.یک راست به اتاق می آید و لبخندی با صورتش عجین می کند._سلام ماهرو سادات!
_ماهرو سادات؟خنده ام می گیرد و تمام دلخوری هایم با یک کلمه از بین می رود.سلین جان بساط شام را پهن می کند و از اینکه کاری نکرده ام، خجالت می کشم و آخرین نفر سر سفره می نشینم.اولین لقمه را که به دهان می گذارم خوب مزه مزه می کنم.تازه متوجه حرف های سلین جان می شوم و به وجد می آیم!
موقع جمع کردن سفره، نمی گذارم دست سلین جان به سفره و ظرف ها بخورد.سلین جان هم به رسم مهمانداری، مرتضی را مجبور می کند تا کمکم کند.کنار هم نشسته ایم و ظرف ها را می شوییم.از پنجره های کوتاه خانه می توان بیرون را به راحتی دید. دانه های ظریف برف رقصان بر زمین می نشینند و لحاف برفی را تشکیل می دهند.مرتضی مثل پسربچه ای مظلوم، کارش را درست انجام می دهد.وقتی کارم تمام می شود، از توی تشت حجم زیادی آب برمی دارم و روی مرتضی می ریزم.طفلکی با قیافه ی وا رفته و خیسش نگاهم می کند و از سر و رویش آب می چکد.
سریع صحنه را ترک می کنم و می روم حوله برایش می آورم.حوله را روی دوش اش می گذارم و تا میخواهم حالش را بپرسم، خنده ام می گیرد!هنوز چشمانش مثل توپی گرد است که با خنده من او هم می خندد.دستش را به سمت تشت آب می برد که درسش را می خوانم و فرار را بر قرار ترجیح می دهم‌.
سلین جان با دیدن مرتضی میخندد و می گوید:_حقته! میخواستی گلینم رو اذیت نمی کردی!
مرتضی یک دستت دردنکنه ای می گوید و توی اتاق لباسش را عوض می کند.به در اتاق می زنم و با اجازه اش وارد می شوم و مثلا خودش را اخمو نشان می دهد.حوله اش را روی بخاری می گذارم و می گویم:_خوب تلافی کردم؟
نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد و تمام نقشه هایش فرو می ریزد._آره! ولی ازین به بعد ازم نخوای که باهات ظرف بشورم. من دیگه احساس امنیت نمی کنم.
_نگران نباش! هر عملی، عکس العملی داره.
باشه ای می گوید و مکالمه مان تمام می شود. مرتضی دیگر از دلیل رفتنش به شهر برایم نمی گوید، نمی دانم چرا این همه راه به شهر می رود.دلم می خواهد بدانم و با تردید می پرسم:_مرتضی... تو... چرا میری شهر؟
نگاهش را آهسته بالا می آورد و نگاهم می کند.انگار به دنبال کلمات دارد ذهنش را زیز و رو می کند که صدای سلین جان می آید._مرتضی؟ ریحانه جان؟
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۷
undefined۱

۱.۳K

۱۴:۰۱