عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت105 هر سه تایی مان می خندیم و سلین جان هم با خوشحالی می رود. مرتضی نچ نچی می کند و می گوید: _آخه عروست خوشگله؟ چشمانم را ریز می کنم و دفتر توی دستم را به بازویش می زنم و غر میزنم. _نه پس! پسر لجبازشون خوشگله! _اوه اوه! هنوز هیچی نشده قصد بزنم داری؟ خانمه ما رو باش! مثلا با او قهر می کنم و دفترم را برمیدارم و خودم را مشغول نشان می دهم. کنارم می نشیند اما محلش نمی گذارم. دفتر را از توی دستانم می قاپد و توی هوا می گیرد. هر چه سعی می کنم دفتر را بگیرم، نمی شود! با دیدن زخم بخیه اش دلم برایش می سوزد که بزنمش! از طرفی هم می ترسم صفحاتی را ببیند که درمورد انگشتر نقره نوشتم! دست از تقلا برمی دارم و چهره ام را عبوس می کنم. با دیدن چهره ام خودش را مظلوم نشان می دهد و می گوید: _باشه قهر نکن! بیا دفترتو بگیر! دفتر را پس می گیرم اما یک کلام هم با او حرف نمی زنم. کمی سرش را می خاراند و می گوید: _خب ببخشید دیگه! لام تا کام حرف نمیزنم که دوباره لب می زند: _در همچین مواقعی جناب سعدی اینطور دلجویی می کردن:«ای سروِ خوش بالای من ای دلبر رعنای من لعل لبت حلوای من، از من چرا رنجیده ای؟» ناخودآگاه خنده ام می گیرد و محو لبانِ به خنده کشیده اش می شوم. حجم زیادی از مظلومیت را در چشمانش جا می دهد و زل می زند به من، می پرسد: _آشتی؟ سرم را به علامت تایید تکان می دهم که می گوید: _نخیر! قبول نیست، باید با زبون بگی. _آشتی! خوشحال می شود و به دفترم اشاره می کند و می پرسد: _این چیه؟ چی مینویسی؟ _اتفاقات زندگیمو. _منم جزء شون هستم؟ _امم... بزار فکر کنم، نه! یکهو مثل خمیری وا می رود و می گوید: _نمیخواد بنویسی! اصلا دفترو بده من! _وا! معلومه توهم جزئی ازش هستی! مگه سوال داره. انگار قانع نمی شود و می گوید: _نخیر! میخوام کلش باشم. پقی میزنم زیر خنده و می گویم: _چه پروهم تشریف دارین آقای غیاثی! _بله! زندگی خانومم، باید من باشم. آب دهانم را قورت می دهم و چشمانم را باز و بسته می کنم. رو به مرتضی می گویم: _باشه! _پس خوب بنویسا! هر چی آرایه و شعر هست باهاش قاطی کن که خوشگلتر بشه. دوباره می خندم و باشه ای می گویم. سلین جان صدایم می زند و مجبور می شوم بروم. باهام سرگرم پخت و پز می شویم و یک آش جدید به من یاد می دهد. تا به حال اسم آش اوماج از کنار گوشم هم رد نشده بود چه برسد که بشنوم! سلین جان عدس ها را داخل آب و پیازی که روی اجاق جلیز و پلیز می کند می ریزد. بنظرم اوماج باید خمیرهای ریزی باشد که قبلا سلین جان درست کرده چون بعدا آنها را با بقیه مخلفات آش توی هم می ریزد. هیزم های اجاق رو به اتمام است و مجبورم چند تکه چوب دیگر بیاورم و درون آتش بریزم. واقعا باعث شرم است که همچین روستای زیبایی از آب لوله کشی، برق و گاز بی بهره باشند. تازه راهشان را هم خودشان از برف پاک کنند درحالی که این وظیفه ی دولت و حکومت است اما انگار حکومت بیشتر به فکر زرق و برق کاخ های مجلل اش است تا خدایی نکرده روی مبلمان فرانسوی یا طلاکاری های سقف و دیوار اندکی خاک بنشیند! تا آخرین مرحله در پختن آش با سلین جان همکاری می کنم و آش را توی کاسه می ریزم و سفره را پهن می کنم. مرتضی وحاج بابا از سلین جان و من تشکر می کنند. ظرف ها را با اصرار می شویم و به اتاق برمی گردم. مرتضی تشکش را کنار پنجره پهن کرده و به آسمان چشم دوخته است. کنارش می نشینم و می گویم: _به چی نگاه می کنی؟ نگاهش محو آسمان شب است و بدون این که نگاهم کند؛ می گوید: _به تو! فکر می کنم حتما چیزی به سرش خورده! شاید هم خل و چل شده است! خنده ی ریزی توی دهانم می چرخد و می گویم: _من که تو آسمون نیستم. _چرا هستی! گردسوز را خاموش می کنم و جایم را پهن می کنم. مرتضی هنوز نگاهش به آسمان است و حالا دیگر مطمئنم کاری شده! اخم می کنم و با ناراحتی می گویم: _آسمونو نخوری اینقدر که زل زدی! بالاخره نگاهش را از آسمان پس می گیرد و با چشمان خواب آلود نگاهم می کند و می گوید: _تو خیلی شبیه ماهی! _ماه؟ _آره! گردی صورتت و درخشش چشمات منو یاد ماه میندازه. هر وقت ماهو می بینم یاد تو می افتم. اصلا زمانی که تو رو نداشتم به ماه نگاه می کردم، مثل همون شب قبل از عقد که گفتی منم بیدار بودم. چشمانم را مالش می دهم و خمیازه ی ریزی می کشم. توی پتو می خزم و کم کم چشمانم گرم می شود. یکهو با صدای نسبتاً بلند مرتضی چشمانم را باز می کنم که می گوید: _فهمیدم! فهمیدم! غرغر می کنم و می گویم: _زده به سرت؟ سلین جان و حاج بابا رو میخوای بیدار کنی؟ بی تفاوت به حرفم می گوید: _اسمتو به جای ریحانه باید ماهرو می بود! _خیالاتی شدی؟ به طرفم خم می شود و می گوید: _نه! مجنون شدم. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت106
پتو را توی سرش می کشم و می گویم:" بگیر بخواب آقای مجنون خان."بعد هم خودم با کوله باری از خستگی به خواب می روم.با صدای سلین جان بیدار می شویم که می گوید:اذانی وردیلر گدین نامازیزی گیلین.۱

سلین جان روی اجاق یخ ها را آب می کند و با آب گرم وضو می گیریم.
مرتضی جلو می ایستد و من پشتش و باهم نماز می خوانیم.
سجاده اش را جمع می کنم و از توی کیف کتاب دعا را برمی دارم و دعای عهد می خوانم.
مرتضی هم کنارم می نشیند و باهم دعا را به آخر می رسانیم.
صبح حاج بابا شیر گاو را می دوشد و سلین جان در مطبخ آرد را خمیر می کند و از خمیر چانه می گیرد و مشغول پختن نان می شود.
من و مرتضی هم به کمکش می رویم اما مرتضی شیطنتش گل می کند و به بهانه ی این که چانه گرفتن و پهن کردن خمیر را یادم بدهد، مشغولم می کند و خمیری را به صورتم می مالد.

سلین جان با چوب تنور دنبالش می کند که در می رود.
من همان جا ایستاده ام و زیر لب هر چی به ذهنم می آید نثارش می کنم! البته تمام چیزی که به ذهنم می آید همین هاست:" پدر آمرزیده این چه کاریه! ان شاالله به زمین گرم نخوری!"
حدودا صدباری اینها را تکرار می کنم و به حساب خودم نفرینش می کنم که سلین جان دستم را می گیرد و کنار تشت آب می نشاند.
خمیر را از روی صورتم پاک می کنم و کلی خط و نشان برایش می کشم.

نان که آماده می شود، سفره ی ناشتایی را پهن می کنم و همگی دور سفره جمع می شویم‌.
کاری با او نمی کنم تا سر فرصت بتوانم تلافی کنم.
سلین جان بعد از صبحانه می رود تا به فک و فامیل آیگین خانم در پختن ناهار کمک کند.
توی یکی از اتاق ها بساط نخ و پنبه پهن شده و دار گلیم بافی وجود دارد.
دستم را روی نخ های آویزان شده دار می کشم. کلاف های نخ با رنگ های مختلف به دار آویزان شده و نخ ها دست به دست هم داده اند تا هر کدام شان سهمی از این گلیم داشته باشند.

اهم اهم!

از صدای ناگهانی که به گوشم می رسد، می ترسم و نگاهم را به در می دوزم که قامت حاج بابا در چارچوب نمایان می شود.
مثل همیشه نه می خندد و نه عبوس است! صدایم می زند گلین.
بله!... بخشید که بی اجازه وارد شدم آخه..

دستش را بالا می آورد که یعنی ادامه ندهم.
وارد اتاق می شود و می گوید:
اشکال نداره!

چرخی توی اتاق می زند و پای دار گلیم بافی می نشیند و می گوید:
میخوای یاد بگیری؟

از این که حاج بابا گلیم بافتن یاد دارد تعجب می کنم و می گویم:
واقعا؟ بهم یاد میدین؟

سرش را تکان می دهد و می گوید:
_خود سلین بهم یاد داده. وقتای زمستون که خبری از کشاورزی نیست و بیکار میشم، گلیم بافی می کنم.

_خوشحال میشم بهم یاد بدین.

با فاصله از حاج بابا روی زمین می نشینم طوری که بتوانم دار را خوب ببینم.
حاج بابا شروع می زند به توضیح دادن که نخ ها را از بالا بیاورم و لای این نخ ها بپیچم و گره بزنم.
بعد که توضیح هایش تمام می شود، دار را به من می دهد و می گوید من هم گره بزنم.
دستان لرزانم را به پیش می برم و نخی از بالا می آورم و پیچ و تابش می دهم و گره می زنم.
در آخر با شانه بهشان نظم می دهم.

حاج بابا نگاه تحسین برانگیزی به من می اندازد و می گوید:" آفرین!"
_همین؟

_آره، باید بقیه گلیم هم شبیه این نصفه بشه.

تشکر می کنم و او بیرون می رود.
با دقت شروع می کنم به گلیم بافی، گاهاً نخ های زمخت دستانم را آزار می دهند اما من تسلیم نمی شوم.
کم کم بعد از چند ساعتی دستانم راه می افتد و یاد میگیرم. نوای موذن در ده می پیچد و برای حی علی الصلاه، از اتاق بیرون می آیم.
بعد از خواندن نماز سر و کله ی سلین خانم هم پیدا می شود و می گوید وقت رفتن است.
می رود تا مرتضی و حاج بابا را پیدا کند.
مانده ام با همین لباس ها بیایم و همرنگ جماعت شوم یا نه!
چادر رنگی را از روی چوب لباسی برمی دارم و توی آیینه خودم را نگاه می کنم.
رنگ های شاد و گل های شاداب روسری، زیباترم کرده و چادر را روی روسری می اندازم که حاج بابا و مرتضی هم از راه می رسند.

به سلین جان می گویم:
_من با این لباسا بیام؟

_هر چی خودت دوست داری گلین جان، بنظر من با اینا بیای بهتره. اینطوری کمتر نگاهت می کنن.

چشمی می گویم و به مرتضی نگاه می کنم که عین حاج بابا لباس پوشیده است.
لبخندی می زند و می پرسد:" بهم میاد؟"
سری تکان می دهم و می گویم:
_آره، خوشتیپ شدی!

حاج بابا و مرتضی جلوی ما راه می روند و من هم با سلین جان همگام می شوم.
از این که به جای تازه ای می خواهم پا بگذارم مضطرب هستم. می ترسم کاری کنم که با آداب و رسوم شان یکی نباشد!
آن وقت است که خر بیار و باقالی بار کن!
۱.اذان دادن، برید نماز بخونید‌.
undefinedنویسنده مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۷
undefined۱

۱.۳K

۱۴:۰۱