عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت81 حاج خانم و بچه ها از اتاق خارج می شوند و تنها من، حمیده و حاج آقا در کنار مرتضی می مانیم. به حاج آقا می گویم:" صدامون رو میشنوه؟" _بله! سرم را پایین می اندازم و هر چند برایم سخت است اما می گویم:" میشه باهاش حرف بزنم؟" _چرا که نه! حاج آقا کنار می رود و حمیده اشاره ای می کند و هر دو بیرون می روند. حمیده میخواهد در را ببنند که جلویش را می گیرم و می گویم:" خوب نیس، بعدشم من که حرف خاصی ندارم." حمیده در را نیمه باز رها می کند و می رود. آب دهانم را قورت می دهد و با اکراه می گویم: _آقا مرتضی؟ جوابی نمی شنوم؛ انگار خواب است. دوباره صدایش می زنم اما باز هم چیزی نمی گوید. ناخوآگاه از اوضاعش گریه ام می گیرد و با نگرانی می پرسم: _حالتون خوب نیست؟ چرا جوابمو نمیدین؟ همین که سرش را تکان می دهد ذوق زده می شوم و کمی ازش فاصله می گیرم. _میشنوین چی میگم؟ آقا مرتضی! انگشتش را تکان می دهد و خوشحال تر می شوم. منتظر حرفی می مانم اما چیزی نمی گوید. _نمی تونین حرف بزنین؟ حوصله ام سر می رود کاش یک آره و نه ای می گفت حداقل! می خواهم بلند شوم، کیفم را برمی دارم که مرتضی لب های خشکیده اش را تکان می دهد و می گوید: _میشنوم! لبخندی روی لبم می آید و می نشینم. _چرا آب و غذا نمی خورین؟ اینطوری که خوب نمیشین. اصلا چرا تب کردین؟ مکث می کنم و نفسم را بیرون می دهم. قلبم با شور بالا و پایین می پرد و به حالم فکر نمی کند. _من معذرت میخوام برای اون اتفاق. من نباید میزاشتم همچین بلایی سرتون بیارن که اینطوری بشین. قطره ی اشکی گوشه ی چشمش می نشیند؛ تا به حال ندیده بودم که گریه کند. من هم گریه ام می گیرد و پرده ای از اشک جلوی دیدم را می گیرد و همه چیز را تار می بینم. صدای خش دارش توی گوشم می چید و می گوید: _طوری نیست... من ازین بدترشم دیدم. سکوت سنگینی بین مان سر گرفت و با صدایی که غم در آن موج می زند؛ می گوید: _نمیخوام کسی برام ترحم کنه. می دانستم منظورش من هستم، شاید حس ترحم نسبت به او داشتم اما این تمام حس من نسبت به او نبود. سکوت را زیر پا می گذارم و می گویم: _من به کسی ترحم نمی کنم. _پس مجبورتون کردن بیاین؟ برگردین، اون سری هم مجبور بودم باهاتون حرف بزنم وگرنه... شما منو قبول ندارین خب پس، پیشنهاد منو هم قبول نمی کنین. این اومدن و رفتن ها... مکث طولانی می کند و به سختی می گوید: _این اومدن و رفتن ها فقط منو اذیت میکنه. من میخوام فراموش کنم، شما هم که به من فکر نمیکنین، فکرم نمی کنم چیزی از من یادتون مونده باشه. بغض در گلویم سنگینی می کند و نمی توانم حرفی بزنم. تمام وجودم فقط یک ندا می دهد که آن این است که او اشتباه می کند. چطور باید به او بفهمانم که من هم دلباخته تو هستم؟ وقتی او تصمیمش را گرفته پس آن استخاره چه بود؟ اشکی روی گونه ام سر می خورد و روی دستم می افتد. تمام توانم را جمع می کنم تا فقط بگویم: _مَ... من فقط نیومدم عیادت، من اومدم تا دوباره باهاتون حرف بزنم. مرتضی چشمانش را باز می کند و زودی سر جایش می نشیند. از این همه سرعت تعجب می کنم، یعنی این همانی بود که تا چند لحظه ی پیش چشمانش را کامل نمی توانست باز کند؟ این مرتضی همان مرتضی ای بود تا چند دقیقه ی پیش نمی توانست با من حرف بزند؟ من مبهوت حرکاتش شدم و او با نگاهی امیدوار نگاهم می کند و می گوید: _من درست شنیدم؟ شُم... شما اومدین دوباره با من حرف بزنین؟ _بله. _میشه حرف بزنین؟ _فکر کنم شما پرونده اش رو بستین. گفتین میخواین فراموش کنین. نگاهش را پایین می اندازد و با شرم می گوید: _میشه بنظرتون؟ خودم را جدی می گیرم و می گویم:" نمیدونم." _پس یه چیزی بگین! _من باید بیشتر از شما بدونم. از خانواده تون از تحصیلاتتون و خیلی چیزای دیگه... _خب‌... خب من از یه خونواده حرفش را به حرفم قطع می کنم و می گویم: _حالا نه! بعدا که حالتون خوب بود یه جا قرار میزاریم. _کی؟ کجا؟ _هر موقع حالتون خوب شد خبر بدین. لب هایش را جمع می کند، حس می کنم او نمی داند خوشحال باشد یا نارحت؟ از جا بلند می شوم و چادرم بیشتر از صورتم می گیرد. از اتاق که می خواهم بیرون بیایم، می گویم: _پس سعی کنین زودتر خوب بشین. خداحافظ. _چشم... خداحافظ. به حمیده اشاره می کنم که برویم. حاج خانم می گوید بمانیم و پذیرایی شویم اما قبول نمی کنم و حمیده هم بچه ها را بهانه می کند. تا به سر خیابان برسیم همه چیز را برای حمیده تعریف می کنم. حمیده می گوید:" پس قیافش حتما دیدنی بوده!" می خندیم و دستم را برای تاکسی تکان می دهم. undefinedنویسنده مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت82

ژیان نارنجی جلوی پایمان ترمز می کند و سوار می شویم. سر کوچه ی حمیده خانم، چند مامور بودن برای همین مجبور شدیم از کوچه های دیگر خودمان را به خانه برسانیم.محمدرضا توی نشیمن خوابش برده و دستش روی علیرضاست.
حمیده با دیدن صورت هایشان قربان صدقه شان می رود و جایشان را پهن می کند.کارش که تمام می شود توی اتاق می آید و به من می گوید:_ریحانه!
_جانم؟
_فکر میکنم همین فردا پسره پا میشه میاد و میگه حالم خوب شده!!کلی می خندم و زیر لب به حمیده می گویم:" خدا نکشتت."با رفتن حمیده من هم توی پتو میخزم و پرنده خیالم به پرواز در می آید. با این که حس خوبی دارم اما یاد دایی مرا مجنون می کند. با خودم می گویم دایی در زندان است و من عروس شوم؟هیچ چیز به دلم نیست، اما اگر ازدواج نکنم همه چیز حل می شود؟حمیده راست می گوید من که چیزی از فرار و زندگی پیش رویم نمی دانم، این بد است که همه اش محتاج حاج آقا و حمیده خانم بشوم!حداقل اگر ازدواج کنم یک همسفر پیدا می کنم در این دیار غربت.
از اول صبح که سفارشات خیاطی حمیده زیاد می شود پشت چرخ می نشینم و تا ظهر.حمیده هم کنارم نشسته و با صابون طرح لباس ها را می کشد و با من حرف می زند.بعد از ظهر یکی از همسایه های حمیده به خانه شان می آید و حمیده می گوید برای احتیاط هم که شده بهتر است جلویش ظاهر نشوم. یک ساعت تمام توی اتاق نشسته ام و با خیال بافی خودم را سرگرم می کنم.با خودم تمرین می کنم که چند روز بعد چه سوال هایی از مرتضی بپرسم.
برخلاف نظر حمیده آن روز مرتضی نمی آید.فردای آن روز در حالی که دارم با حمیده استراحت می کنم و از لباس شستن فارغ شده ایم، کسی در می زند و محمدرضا دوان دوان به حیاط می آید.به مادرش می گوید:_یه آقایی اومده!
حمیده چادرش را از روی بند برمی دارد و به طرف در می رود.من هم چادرم را برمی دارم و به داخل خانه سرک می کشم اما کسی وارد نمی شود.صدایی هم به گوشم نمی رسد!چند دقیقه بعد، حمیده با لبخند و نگاههای خندان به طرفم می آید و می گوید:" آقا مرتضی اومده!"هینی می کشم و با دست پاچگی به حمیده می گویم:_باید چیکار کنم؟
_وا دختر چقد هولی! چیکار کنم نداره دیگه. برین بیرون دو کلوم حرف بزنین فقط خیلی احتیاط کن!بهش گفتم الان حاضر میشه و میاد، بدو لباس بپوش دیگه!
حمیده مرا به اتاق می برد و چند دست لباس را پیش رویم می گذارد و بعد می رود.سریع حاضر می شوم و از اتاق بیرون می روم. دست هایم از شدت استرس می لرزند و می ترسم بخاطر دست پاچه شدنم چیزی بگویم که نباید می گفتم.حمیده مرا جلوی اتاق می بیند و با اخم می گوید:_پسره بدبخت دم در وایستاده تو مثل مجسمه اینجا وایستادی تا چیکار کنی؟
_آخه درسته یعنی؟
_بابا دو کلوم حرفه دیگه! نه پس میخواین ازدواج کنین بعد حرفم نزنین‌. بیا برو دیگه!
سری تکان می دهم و دنبالش راه می افتم. تا به حال هیچ وقت اینقدر شوق دیدنش را در وجودم احساس نکرده بودم.دم در، حمیده می گوید:" آقا مرتضی دیگه سفارش نکنم، دیر نکنین! محتاط هم باشین.
مرتضی سرش پایین است و چشم چشم می کند.سرش را که بالا می آورد اولین نفر من را می بیند و اول هم او سلام می دهد .سلام می دهم و از حمیده خداحافظی می کنم.هنگام کفش پوشیدن، حمیده به من سفارش می کند که تند با او برخورد نکنم و حرف هایش را بشنوم. قبول می کنم و دنبال مرتضی راه می افتم.مرتضی به فلوکسی اشاره می کند و صندلی عقب می نشینم. مرتضی پشت فرمون می نشیند و می پرسد:_کجا برم؟
_نمیدونم، یه جایی که امن باشه دیگه.
سری تکان می دهد و حرکت می کند. بین مان سکوت سر می گیرد و برای اینکه فضای سنگین را بشکنم، می گویم:_شما حالتون بهتر شده؟
لبخندی می زند و می گوید:_خیلی بهترم...
کمی بعد جلوی یک کتابخانه می ایستد و می گوید پیاده شوم.با خودم می گویم جا از این امن تر نبود؟ اینجا که کلی آدم رفت و آمد می کند تازه توی کتابخانه مگر می توان حرف زد؟مرتضی وارد بوستانی می شود و می گوید:_ازین طرف لطفا.
گیج می شوم از کارهایش ولی دنبالش می روم.یک قسمت از پارک، چندین درخت بید مجنون کنار هم کاشته شده اند و فضای تو در تو و بدون دید درست کرده بودند.مرتضی روی چمن ها می نشیند و روزنامه ای پهن می کند و می گوید:" چمنا لباستونو سبز نکنن!"تشکر می کنم و با فاصله از او می نشینم.چند دقیقه ای هر دومان ساکت هستیم که مرتضی سکوت را می شکند و می گوید:_خب خواستین حرف بزنیم.
بعد از این که دور و اطراف را برانداز می کنم به مرتضی اینگونه جواب می دهم:_بله، من درمورد خانواده تون و خودتون تقریبا هیچی نمیدونم.
_چی میخواین بدونین دقیقا؟
_خانواده تون کجا هستن؟ از کارهای شما خبر دارن؟
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۶

۱.۳K

۱۹:۰۹