عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان خاطرات یک مجاهدundefined قسمت91 بعد هم اینگونه حرف هایش را ادامه می دهد: ماشاالله هردوی شما هم با عقل و شعور هستین و هم دیگه خوب و بد رو میدونین، فقط میمونه یه صحبت هایی که اونم عرض می کنم. اولا بحث مهریه و شرایط عروس خانم هستش، دوما یه صحبتم باید این دوتا جوون باهم داشته باشن. واقعا در این شرایط به تنها چیزی که فکر نمی کردم همین مهریه بود! مغزم قفل کرده و نمی دانم چه بگویم. حمیده مرا از این مخمصه نجات می دهد و می گوید: _راستش ما در این مورد حرفی نزدیم، اگه اجازه بدید ریحانه جان یکم فکر بکنن و جواب بدن. با حرف حمیده، نفسی از روی آسودگی می کشم و می گویم: _با اجازه ی همگی من باید بگم، حمیده جان درست میگن. من شروطی دارم ولی درباره مهریه بعدا صحبت می کنم. حاج آقا باشه ای می گوید و از مرتضی می پرسد: _خب جوون، شما یه خونه داری که دست دختر ما رو بگیری و اونجا ببری؟ مرتضی که تا آن لحظه جیک اش در نیامده بود، با لحن بسیار آرامی می گوید: _راستش خونه از خودم نیست و اجاره اس. _خب اول ازدواج نباید سخت گرفت، ان شاالله با کمک هم خونه و زندگی می سازین. یکهو یک عدد به عنوان مهریه توی ذهنم شکل می گیرد و از همه مهم تر یک جرقه ای متفاوت! به آرامی به حمیده چیزی می گویم و او می گوید: _مثل اینکه ریحانه خانم، عدد مهریه رو میخوان تعیین کنن. همزمان تمام نگاه ها به من برمی گردد و دوازده مردمک مختلف به من زل زده اند. من هم چپ چپ نگاهشان می کنم. زیر حجم نگاه های سنگین که روی من است، به آرامی می گویم: _مهریه من ۲۰۰۰ تومان پول با یک دور قرآن به همراه تمام اعلامیه هایی که آیت الله خمینی از گذشته تا آینده خواهند داد، هستش. همگی چشمان شان از تعجب گرد می شود. چند دقیقه ای سکوت است که با خنده ی حاج آقا این سکوت شکسته می شود. _به به! عجب مهریه ای! حمیده در گوشم نجوا می کند: _آفرین خوب مهریه ای جلو پاش گذاشتی. مرتضی مهریه را قبول می کند و کم کم وقت آن می رسد که باهم صحبت کنیم‌. حاج آقا ما را به اتاق می فرستد و او یک طرف اتاق و من طرف دیگر هستم. نگاهم به قرص کامل ماه می افتد، انگار از آسمان به ما چشم دوخته. طولانی ترین شب سال، شبی سرنوشت ساز برای من و مرتضی است. هردو مان ساکت هستیم که این سکوت را مرتضی زیر پا می گذارد و می گوید: _چیزی نمیخواین بگین؟ الان صدامون میزنن ها! رشته کلام را به دست می گیرم و می گویم: من ازتون یه درخواست دارم، شایدم یه شرط! سرش را کمی بالاتر می آورد و می گوید: _بفرمایین. _من میدونم زندگی ما، عادی نیست. شاید همین فردا فرار کنیم شایدم همین امشب پس توقعی از شما ندارم که خونه و ماشین داشته باشین. ولی به جز تموم اینا من میخوام، منو شما تحت هر شرایطی هم رو حمایت کنیم. ببینین فکر نکنین اگه به شما جواب مثبت دادم بخاطر دوستی شما با داییم یا بی کسی که الان دارم هستش! نه! من دنبال همسفر هستم توی مسیری که انتخاب کردم و میتونم هم تنها برم. از شما میخواهم همسفری برام باشید که مکمل هم باشیم. من به دنبال تفاوت های شما با خودم نیستم چون میدونم اگه اینطور باشه؛ نمیتونم با شما زندگی کنم. من به دنبال اشتراکاتی هستم که بین خودم و شما هست. قبول می کنین؟ _خب منم همین طور! اتفاقا تفاوت های که شما با من دارین برام قابل ارزشه و ممنونم من رو با تفاوتام پذیرفتین. _و یک چیز دیگه... ازتون میخوام هرگز بهم دروغ نگین، چون هیچ چیز مثل دروغ ارزش آدم ها رو پیش من پایین نمیاره و دوم اینکه اگه دعوا و قهر کردیم بیشتر از یک روز نباشه. خنده اش می گیرد و می گوید: _قبول می کنم. _من حرفی ندارم. شما چطور؟ _من میخوام قولی بهتون بدم. میخوام بهتون بگم من تمام تلاشم رو برای خوشبختی شما میکنم... و قول میدم. آن چنان کلمات را از ته قلبش ادا می کند که واقعا باورم می شود که تمام سعی اش می کند. از جا بلند می شویم، دم در تعارف می کنیم که کی اول برود. من و خودش متوجه نمی شویم اما با صدای حمیده که می گوید:" بیاین دیگه!" تعارف را ول می کنیم و اول من خارج می شوم! زهرا شیرینی ها را دور می دهد و حاج آقا از من نظرم را می پرسد. عرق شرم بر روی پیشانی ام می نشیند و به سختی می گویم: _نظرم مثبته! حاج آقا می پرسد: _چی؟ با صدای حمیده که حرفم را تکرار می کند، تازه می فهمم چقدر صدایم آرام بوده! همگی دست می زند و ما بیشتر خجالت می کشیم. حاج آقا می گوید: _خب! امر خیر رو نباید به تاخیر انداخت! بنظر من شما فردا یه خرید کوتاه داشته باشین و شب یه مهمونی توی منزل ما بگیریم و تمام... چطوره؟ من با مهمانی ساده مشکلی ندارم ولی وقتی به فکر این می افتم که در آن مهمانی ساده خانواده ام نیستند، قلبم از درد فشرده می شود. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت92
مرتضی تایید می کند و می ماند جواب من.من هم می گویم:_مشکلی نیست ولی خودتونو به زحمت نندازین.
حاج خانم با صمیمیت تمام می گوید:_زحمت چیه؟ اتفاقا خیلی هم خوبه.
بساط شام را پهن می کنیم و همگی کمک می کنند.همه سر سفره نشسته اند و حمیده تعارف می کند. دلم میخواهد زیر چشمی نگاهش کنم اما این اجازه را به خودم نمی دهم ولی نمیدانم چطور که بی‌اختیار محو صورتش شده و پلکی هم نمی‌زنم.او هم سرش را می چرخاند و نگاهم می کند و چه نگاه سنگینی که این بار من نگاهم را از چشمانش پس می گیرم و سر به زیر می اندازم.تا آخر شام فقط با غذایم بازی می کنم و چیزی از گلویم پایین نمی رود.
بعد از شام میوه ها را تعارف می کنند. گاهی نگاهم را دور خانه می چرخانم تا با او چشم تو چشم نشوم.وقتی حاج آقا بلند می شود و یاعلی می گوید، میفهمم می خواند بروند.از زمین کمک می گیرم و بلند می شوم، با دستم چادرم را از زیر چانه می گیرم و با حمیده هم قدم می شوم.مدام خداحافظی می کنم تا همگی می روند؛ دوست داشتم لحظه ی آخر مرتضی را ببینم اما چشمانم او را نیافتند.
حمیده که از کت و کول افتاده است همان جا توی آشپزخانه می نشیند تا نفسی چاق کند.احساس می کنم به هوا نیاز دارم برای همین به طرف حیاط می روم و کنار نردبان می ایستم.انعکاس نور مهتاب در میان حوض آن قدر تماشایی است که دوست دارم ساعت ها، فارغ از سردی هوا آنجا به تماشایش بایستم.
صدای قیژ قیژ در مرا از رویای مهتاب بیرون می کشد.حمیده پتویی روی شانه ام می اندازد و می گوید:_آخرین شبی که باهامون هستی، مریض نشی یه وقت.
دلم می گیرد، تا کمی خو می گیرم باید به جای دیگری کوچ کنم.تمام اجزای صورت حمیده را از نگاهم می گذرانم و می گویم:_دلم برای تو، بچه ها و این حیاط تنگ میشه. دلم برای تک تک گلدونای کنار پیش صحن تنگ میشه...
دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید:_غصه نخور! هر وقت که بخوای میتونی بیای پیشمون.
_واقعا؟
_آره، چرا که نه.
مردمک چشمان حمیده همچون تیله ای درخشان میان آسمان چشمش خودنمایی می کند.دلم میخواهد در سکوت این شب دل انگیز، دستانش را بگیرم و مثل شب های قبل باهم همین جا چای بخوریم. او از هر دری صحبت کند و من گوش به نوای صوتش بدهم.افسوس که دلم نمیخواهد مریض شود.باهم به داخل خانه می رویم و او جایش را کنار بچه ها پهن می کند.
من هم روی تشک دراز می کشم و به آسمان تیره ای نگاه می کنم که تا ساعاتی دیگر غرق در نور می شود.حمیده وارد اتاق می شود و بالا سرم می نشیند. سرجایم نیم خیز می شوم و بعد می نشینم._راحت باش دختر!
_راحتم.
نفس های ممتد حمیده پرده ی گوشم را نوازش می دهد.انگار سکوت بین مان گویاتر از هر سخنی ست. هر دومان بیم از فردایی داریم که دیگر نیستیم.حمیده شیشه ی سکوت را می شکند و می گوید:_یادش بخیر، شبی که به عقد جواد درومدم، ذوق اینو داشتم که فردا میبینمش و باهم کلی تو باغ های روستا قدم می زنیم و اگرم آقام ببینه دیگه اخم و تَخم نمی کنه. همین طور هم شد، فرداش توی باغ گیلاس هم رو دنبال می کردیم!
خنده ی کوتاهش بسیار شیرین بود.هر موقع که از جواد می گفت چشمه ی چشمش می جوشید و تمامی نداشت.از جایش بلند می شود و قبل از رفتن می گوید:_فردا صبح میرین خریدا!
از لفظ "میرین" خوشم نمی آید و می گویم:_مگه شما نمیای؟
_نه دیگه دوتای برین و سریع برگردین.
_میشه توهم بیای؟
کمی مکث می کنم و وقتی می بینم چیزی نمی گوید، "خواهش می کنم" هم به آخر جمله اضافه می کنم. مردمکش را دور کاسه ی چشم می چرخاند و می گوید:_حالا ببینم.
در را که می بندد در تنهایی خودم غرق می شوم.ته ته قلبم چراغی از جنس شوق روشن است و طولانی ترین شب سال با بی خوابی که به سرم می زند، برایم واقعا طولانی ترین شب می شود.تا صبح بیدار هستم و از پنجره به ماه نگاه می کنم. توی آسمان ستاره ی بخت و قبال خودم و مرتضی رو پیدا می کنم و کلی برنامه برای آینده ام می چینم.تا دم دمای صبح پلک روی پلک نمی گذارم و صبح یکی، دو ساعتی می توانم بخوابم.
خورشید نورش را توی صورتم می پاشد و با تابش آفتاب چشمانم را باز می کنم.حمیده صدایم می زند و سریع بلند می شوم.آبی به صورتم می زنم و حمیده با طعنه می گوید:_به به ساعت خواب! بیا صبحونه بخور که شادوماد از راه میرسه.
گل شرم روی گونه هایم می نشیند و سر به زیر چند لقمه ای برمی دارم.صدای زنگ در که بلند می شود مثل فنر از جا بلند می شوم و میروم تا حاضر شوم.حمیده به مرتضی تعارف می کند که بیاید داخل اما او می گوید توی ماشین منتظر است.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۸
undefined۱

۱.۱K

۱۳:۵۱