عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت84 _پس تا وقتی که هنوز نمیدونین بهتره خودتونو کنار بکشین. _ولی اونا برای هر روز من برنامه میدن، نمی تونم کار نکنم. _کار نشد نداره! _ببینید! من همین الانشم توی سازمان کسی آن چنان روی من حساب باز نمیکنه. خیلی از اطلاعات رو که به من نمیدن هیچ، گاهی تهدید به تصفیه هم میشم! _تصفیه؟ سری تکان می دهد و می گوید: _کسی که بهش شک کنن میخواد خیانت کنه رو یا شکنجه میدن یا میکشن که اسمشم گذاشتن تصفیه! دستم را جلوی دهانم می گیرم و با صدای لرزان می گویم: _میخوان بکشنتون؟ _فعلا که تهدیده، چون من به روش خودم کار می کنم اونا دوست ندارن. اونا میدونن که شاید با شما ازدواج کنم برای همین مخالفن و کلی پیشنهاد ازدواج تشکیلاتی بهم میدن! ای وای را زیر لب می گویم و نیم نگاهی به صورتش می اندازم و می گویم: _واقعا ارزششو داره؟ _چی؟ _سازمان! سکوت می کند و کمی بعد می گوید: _تا انتقام خون مادرمو نگرفتم توی سازمان می مونم! نگاهی به ساعت می کنم و بلند می شوم. او هم آرام بلند می شود و به بالای سرش نگاه می کند و بعد سر به زیر می شود. _من رو میرسونین خونه ی حمیده خانم؟ _چرا که نه! سوار ماشین می شوم و به سوالات مرتضی خیلی کوتاه پاسخ می دهم. جلوی در می ایستد و به طرفم برمی گردد و می گوید: _پس فکراتونو بکنین. با باز و بسته کردن چشمم حرفش را قبول می کنم و با خداحافظی از هم جدا می شویم. حمیده در را باز می کند و با شوق سوال پیچم می کند. _کجا رفتین؟ چه حرفی زدی؟ اون چی گفت؟ و... _نمیدونم یه پارک رفتیم. نظرم در موردش عوض شده، بنظرم اگه دستشو نگیرم سیل ایدئولوژی سازمان اونم با خودش میبره! _پس جوابت مثبته؟ _اول باید جواب آقاجونمو بدونم تا بعد نظرمو بگم، اینو به خودشم گفتم. _خب منتظر چی هستی؟ یه نامه بنویس تا بدم به حاج حسن. دلم هری می ریزد. کارِ من نیست! بعد از سه ماه دوری برایشان بنویسم میخواهم ازدواج کنم؟ آن هم با پسری که نمی شناسند؟ _من نمیتونم! _عه چرا؟ _چون زشته! بعد سه ماه براشون بنویسم میخوام در غیابتون ازدواج کنم؟ اصلا چطور شرایطتو براشون توضیح بدم؟ چطور بگم دایی کجاست؟ چطور بگم من فراری ام؟ مامانم سکته میکنه! نه.... نه... من نمیتونم.... کارِ من نیست! _میخوای بگم خودِ حاج حسن بنویسه؟ کمی فکر می کنم و می گویم: _یعنی آقاجونم با یه نامه حاج حسن رو یادش میاد؟ _اوو! اولین نامه شون که نیس تازه اگرم نامه ی اول بود بازم میشناختن. _یعنی هنوز هم باهم ارتباط دارن؟ حمیده چادرش را در می آورد و همان طور که به طرف آشپزخانه می رود، می گوید: _آره! حاج حسن خیلی وقتا به آقاجونت نامه میده و برعکس. _پس شاید حاج آقا بتونه اوضاع رو بگه! حمیده جان پس خودت زحمتشو بکش. دستش را روی چشمش می گذارد و می گوید: _چشم حالا تو بیا یه لقمه ناهار بخور. از اضطراب اشتها ندارم و تشکر می کنم. حمیده چند دقیقه بعد غذا رو برایم به اتاق می آورد و می گوید: _بیا دختر! آشِ نذریه! عطر آش توی بینی ام می پیچید و با دیدن پیازداغ نمی توانم دست رد به سینه اش بزنم. کاسه ی آش را می گیرم و چند قاشقی می خورم. حمیده نگاهم می کند و می گوید: _خوشبخت بشی ان‌شاالله. منکه زود تنها شدم خدا کنه تو هیچ وقت طعم این تنهایی رو نچشی. لبخند تلخی بهش تحویل می دهم و شانه هایش را می گیرم. _الهی فدای قلب مهربونت بشم آبجی بزرگه! ان شاالله به هر چی که خدا میخواد منم راضی باشم همیشه. _ان شالله... فردا شب حمیده تنها به خانه ی حاج آقا می رود و درخواستم را می گوید. حمیده از در وارد می شود و در حالی که سر تا پایش خیس شده، به طرفش می روم. چادرش را می گیرم و روی بخاری نفتی می گذارم. بیچاره می لرزد و رفته تا لباس هایش را عوض کند. پتویی رویش می اندازم و چای برایش می ریزم. حمیده با لبخند نگاهم می کند و می گوید: _اگه تو بری من چیکار کنم؟ سعی می کنم ناراحتش نکنم برای همین می خندم و می گویم: _همین که پامو از خونه بزارم بیرون تو میگی آخیش رفت! دست را به علامت منفی تکان می دهد و می گوید: _نه! چایش را با قند می خورد و من منتظر می مانم تا حرفم را به او بزنم. حمیده خودش حس و حالم را فهمیده و می پرسد: _چی میخوای بدونی؟ خنده ام می گیرد و می گویم: _یعنی اینقدر ضایع بودم؟ _آره! یه فکری به حال خودت بردار که همین اول زندگی آقا مرتضی به روت نگاه کنه نفهمه تو دلت چه خبره! باز هم می خندم و صدای خنده ام توی خانه پخش می شود. یکهو برق می رود و در تاریکی مطلق غرق می شویم. حمیده سینی را روی کابینت می گذارد و می گوید: _باز بارون اومد و فیوزا پرید! چندتا شمع می آورد و باهم روشن می کنیم. نور زرد رنگ شمع ها چهره اش را غرق درخشش می کند. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت85
سنگینی نگاهم را که حس می کند، می گوید:_چیزی شده؟_نه. یعنی میخوام یه چیزی بپرسم._خب اینو که خودم میدونم تو بگو چی میخوای بدونی!آب دهانم را قورت می دهد و با تردید می پرسم:_حاج آقا توی نامه چی نوشت؟_والا منکه یه گوشه نشسته بودم اما حاج حسن خودش گفت که آقاجونت رو در جریان تمام مسائل میگزاره.آهانی می گویم و حمیده به شانه ام می زند و می گوید:_پاشو بریم یه نگاه به کُنتر بندازیم.
دنبالش راه می افتم و توی حیاط می رویم.حمیده فیوز را بالا می دهد و جرقه ای می زند، از ترس خودم را به حمیده می چسبانم اما حمیده به جای این که بترسد با کنتر غرغر می کند.محمدرضا و علیرضا کنار رختخواب حمیده خوابیده اند. شب بخیر می گویم و به رختخوابم می روم.خیلی طول می کشد تا ذهنم از خیال پردازی دست بکشد و بخوابد.
دو هفته ای طول می کشد تا جواب نامه برسد.به دلیل این که امکان داشت از طریق اداره پست ردی از من بگیرند؛ حاج آقا از طریق یکی از دوستانش نامه را به مشهد فرستاده بود.بنده خدا برای زیارت می رفته و تا برگردد دو هفته ای طول کشیده است.دم دمای غروب حاج آقا وارد خانه می شود.
با همان حالِ خوش همیشگی اش با همگی مان احوال پرسی می کند.دل توی دلم نیست که دست خط و حرف های آقاجان را ببینم.چای و قندان را جلوی حاج آقا میگذارم و مقابلشان می نشینم.حاج آقا دستی به جیب لباده می رساند و نامه ای در می آورد.
با دیدن نامه تمام استرس هایم از بین می رود و فقط شوق نشانی از پدر را دارم.حاج آقا نامه را جلویم می گیرد و می گوید:_من هنوز بازشم نکردم! خودت برو بخونش.
بدون درنگی نامه را می گیرم و همان طور که به طرف اتاق می روم از حاج آقا تشکر می کنم.گوشه ی اتاق می نشینم و به نامه خیره می شوم. از دیدن نامه سیر نمی شوم و نامه را بو می کنم.احساس می کنم بوی عطر پدر را می دهد، در نامه را طوری باز میکنم که به چسب هایش آسیب زیادی نرسد.با دستان لرزان کاغذ را از پاکتش بیرون می کشم و همان طور که تا شده روی قلبم می گذارم.مدام آقاجان را صدا می زنم و می گویم دلم برایش تنگ شده!مثل یعقوبی شده ام که پیراهن یوسفش را به او داده اند، همان قدر مشتاق همان قدر شکسته...
کاغذ را باز می کنم و سعی می کنم اشک هایم را پس بزنم.خط به خطش بوی پدر را می دهد...دلم برای دیدن دست خطش تنگ شده بود و حالا تشنه به آبی رسیده بود.حاج آقا از دایی گفته بود، از کارهای من و مرتضی...آقاجان در نامه اش نوشته بود:" بسم الله الرحمن الرحیم. سلام بر دوست و همراه قدیمی ام، حاج حسن آقا. ان شاالله خوب باشید به همراهِ خانواده ات...سلام مرا به خواهرت برسان و از طرف من از زحماتش تشکر کن.نمیدانم با چه زبانی از تو تشکر کنم که برادری را در حقم تمام کردی.کمیل جان مرد بزرگیست که خانواده مان به او افتخار می کند اگر چه من این خبر را به خانواده نمی توانم بدهم ولی مطمئنم آنها هم مثل من فکر می کنند.
من منتظر همچین روزی برای ریحانه خانم بوده ام؛ او خودش آن قدر فهمیده است که مطمئنم نه از وضعیت دایی اش و نه از اوضاع خودش به خدا گلایه نمی کند.من به دخترم افتخار می کنم که سعادتی نصیبش شده و کاری در راه اسلام انجام می دهد. اگر چه دوری اش برایمان سخت است و مادرش بی تاب اوست اما به این امید روزگار را می چرخانیم.
راستش من دوستان کمیل را از گفته هایش می شناسم و چند باری کمیل از آقا مرتضی پیشم صحبت کرده بود که جوانی است متدین و استوار که به دلیل شهادت مادرش و انتقام خونِ او به سازمان ملحق شده.کمیل بارها از من راهنمایی خواسته بود تا بتواند دوستش را قانع کند و از سازمان جدا شود.
من میدانم ریحانه می تواند با گفته هایش این جوان را نجات دهد و این نیتش برایم قابل ستایش است اما اگر صرفا هدف ازدواج شان همین است من اجازه نمیدهم.هدف ازدواج را بارها به دخترم گفته ام و گفته ام در کنارش چه چیزهایی به زندگی کمک می کند که مطمئنم به خاطرش سپرده پس اگر هدفش صرفاً کمک به آن جوان نیست من حرفی ندارم و قیچی به دست دخترم است.اگر قرار بر این وصلت بود ان شاالله باهم خوشبخت بشوند و اگر هم مصلحت نبود ان شاالله باز هم سعادتمند بشوند."
زیرش آقاجان امضا زده بود و اسمش را نوشته بود.نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ وقت هایی که مادر در مورد ازدواج به من گیر می داد، پدر برای مجبور نشدنم می گفت هدف از ازدواج باید این باشد زن و مرد در کنار هم به آرامش روحی و جسمی برسند.بعد هم می گفت آرامش روحی تنها در مسیر صراط مستقیم و خدا بدست می آید پس هدف ازدواج این می شود که انسان در کنار دیگری با کمک هم همسفر دنیا و آخرت شوند در راه خدا.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۷

۱.۳K

۱۹:۱۰