دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت109 سعی دارم چیزی بگویم اما نمی شود که سلین جان به دادم می رسد و می گوید: _گلین جانم از دیار شاه خراسانه! توی تهران مراسم شان بوده، همان هفته ای که راه پر از برف شده بود. مجبور شدین یه مراسم اونجا بگیرن و یه مراسم اینجا. اینطور شد که گفتیم راهشون رو دور نکنن و به آمدن عروس رضایت دادیم. خاله آهانی می گوید و سر جایش می نشیند. تا آخر مهمانی مثل مجسمه نشسته ام، من در میان جمع و دلم جای دیگرست... برای شام مرتضی می آید و باز اشتها ندارم. چند لقمه ای برمی دارم و بعد به بهانه ی اینکه مهمان ها برای خداحافظی می آیند و می گویم نمی شود خورد! وقتی همگی می روند، صدای قیل و قال هم می خوابد و سلین جان سرش را به بالشت نگذاشته که خوابش می برد. توی اتاق می روم و خودم را با دیدن مناظر شب سرگرم می کنم اما کسی که از این دل وامانده ام خبر ندارد! امواج طوفانی خودشان را به قلبم می زنند و قلبم از دلتنگی مچاله می شود. مرتضی اهم اهمی می کند و می پرسد: _چیزی شده؟ نه ای می گویم و دوباره خودم را با نگاه به پنجره سرگرم می کنم تا غم را از چهره ام نخواند. انگار دست بردار نیست، جلوی پنجره می ایستد و می گوید: _پس فکر کنم هر وقت تو رو به عنوان عروس پای سفره ای می نشونن کلا اشتهات کور میشه، نه؟ پورخندی می زنم و ادعایش را رد می کنم. با نگاهش به عمق چشمانم نفوذ پیدا می کند و می گوید: _دلتنگی؟ با باز و بسته کردن چشمانم جواب را می دهم که بی اختیار شکوفه های اشک از چشمانم بیرون می پرند و روی گونه قل می خورند. با دستان داغش اشک هایم را پاک می کند و با لحن مهربانانه ای می گوید: _منم دلتنگم، حالتو میفهمم. آهی از ته جان می کشد که می فهمم او هم آتشی در دل محبوس کرده است. کلمات بغض آلود از دهانم بیرون می آیند و می گویم: _تو چرا؟ دلتنگ چی؟ دلتنگ کی؟ به سختی لب می زند و می گوید: _دلتنگ مادرم... او راست می گفت؛ هیچ دستی مثل دستان مادر نمی تواند بچه اش را نوازش کند حالا میخواهد هرچقدر هم مهربان باشد. دلتنگی او مربوط به ده ها سال است و دلتنگی در عمق دلش ریشه دوانده. لرزی به جانم می افتد و روی زمین می نشینم. دستی به موهایم می کشم و می گویم: _چقدر دلم میخواد یه بار دیگه موهامو نوازش کنه. کاش فقط یک بار دیگه صورت ماهشو ببینم. اصلا سرم داد بزنه وغرغر کنه! بغضم را قورت می دهم و به سختی ادامه می دهم. _فقط یه بار دیگه صداشو بشنوم. مرتضی کنارم می نشیند و با چشمان اشک آلود نگاهم می کند و می گوید: _باز خوبه مامانت هرجا باشه، میدونی تو همین دنیا نفس می کشه. نگاهش می کنم، خیلی سعی می کند اشک هایش نریزند. آب دهانش را با صدا قورت می دهد و می گوید: _مادر من خیلی سختی دید تو زندگیش... خیلی! بعد مکث طولانی می گوید: _تو... منو یاد مادرم میندازی! _چرا؟ _اونم خیلی روی عقایدش مصمم بود. اونقدر که حاضر شد از منم بگذره. خودش می گفت دلیل نفس کشیدنش منم، اون از دلیل نفس کشیدنش هم گذشت... اشک هایم بدون اجازه سر می خورند و از چشمه ی چشمانم می جوشند. _مطمئنم خیلی سختش بوده. گذشتن سخته! من از خیلی چیزا گذشتم که میفهمم. ولی مادرتو همیشه کنارت هست؛ فقط تو نمی بینیش. تازه خیلی کارا ازش برمیاد. سرش را تکان می دهد و می گوید: _آره... ولی دلتنگیه دیگه! بنظر من دلتنگی مرگ تدریجیه. آن شب خیلی باهم درد و دل کردیم. مرتضی و من زخم های دلمان را بهم نشان می دادیم و برایش مرهم پیدا می کردیم. دفترم را برمی دارم و می نویسم:" الان یک ماهی می شود که در این روستا زندگی می کنم.. کمی نچ نچ می کنم و کاغذ را می کنم و فکر می کنم. جمله ای به ذهنم می آید و مداد را روی کاغذ به حرکت در می آورم. " روزها و هفته ها دست به دست هم می دهند تا یک ماه از بودنم در این روستا بگذرد. در این یک ماه خیلی چیزها یاد گرفته ام، یک گلیم تمام کرده ام و از سلین جان غذاها یاد گرفته ام. در این روزها که فکر می کنم آرامش قبل از طوفان است، من دلتنگ تر هستم. دلتنگ آرامش، دلتنگ خانواده ام... و دلتنگ دایی... گاهی اوقات بی صدا زیر لحافم اشک می ریزم و گاهی بغضم را در گلو خفه می کنم. این درد ناعلاج است! مثل شمعی شده ام که آتش دلتنگی ذره ذره وجودم را کم می کند و تبدیل به اشک می شوند. تنها مرهم این روزهایم ساعت ملکوتی ست که بر سجاده نشستم و یا در کنار مرتضی نفس می کشم. فقط همین ها مرا آرام می کند." هنوز یک صفحه ای تمام نکرده ام که صدای اگزوز ماشین تمام نشده، صدای مرتضی بلند می شود. هراسان وارد اتاق می شود و از سر و رویش عرق می بارد. ضربان قلبم از چهره ی مشوش اش اوج می گیرد و جلویش می ایستم و می پرسم: _چیزی شده؟ چی شده؟
نویسنده مبینار (آیة)












درحالی که سعی دارد قضیه را برایم بگوید اما من چیزی نمی فهمم.نفس های ناهماهنگ و صدایش قاطی شده اند و می گویم کمی نفسش بالا بیاید و بعد حرف بزند.رنگ از صورتش پریده و شک ندارم بلایی به سرمان آمده و خبر ندارم.روی زمین می نشیند و می گوید:_باید همین حالا بریم!
_کجا؟ چرا؟
_ردمونو گرفتن!
_ای بابا! درست بگو ببینم چی شده! کی ردمونو گرفته؟
_ساواک.
با شنیدن اسم ساواک لرزشی بر جسمم وارد می شود اما سعی دارم خودم را آرام کنم و می گویم:_از کجا فهمیدی؟
_رفتم شهر و با دوستم تماس گرفتم. گفت که ردتو گرفته ساواک. میدونه تهران نیستی برا همین به شهربانی مشهد خبر دادن و احتمال دادن رفتی اونجا تا بگیرنت اما...
چنگی به صورتم می زنم و به یاد آن روز که مادر با دیدن ماموران ساواک حالش بد شد می افتم.دیگر حرف های مرتضی را نمی فهمم و نگران مادر و آقاجان هستم. نکند بلایی سرشان بیاورند؟مرتضی دستش را جلوی چشمانم تکان می دهد و می پرسد:_کجایی؟ میفهمی چی میگم؟
_آ... آره! خب بگو!
_کم مونده که بفهمن تو با منی. خدا رو شکر ردی از من ندارن. ولی دیر نیست اون روز! باید بریم تا پاشون به اینجا باز نشده.
_کجا آخه؟
_یه خونه توی تهران گیر آورم. میریم اونجا.
_باشه.
بلند می شود و می گوید:_من میرم بهشون یه جوری که بویی نبرن میگم میریم، تو هم وسیله ها رو جمع کن.
باشه ای می گویم و اصلا تمرکز ندارم. هر طور شده خرت و پرت هایمان را توی چمدان و ساک می گذارم و مرتضی وسایل را توی ماشین می گذارد.سلین جان و حاج بابا با چهره های به غم نشسته نگاهمان می کنند و ما را به خدا می سپارند.تا می خواهم سوار ماشین بشوم، سلین جان می گوید:_صبر کنین! الان میام.
سلین جان گلیمی که بافته ام را لوله کرده و به دستم می دهد و می گوید:_زحمتشو خودت کشیدی.
دوباره بغلم می گیرد و بوییم می کند.به مرتضی نگاه می کند و می گوید:" هوای عروسمو داشته باشی! وای به حالت اگر گله کنه ازت!"مرتضی با خنده می گوید چشم.سوار می شویم و پشت سرمان آب می پاشند.به عقب برمی گردم و نگاهشان می کنم که شاید آخرین نگاهم به آنها باشد.سلین جان در این یک ماه کم از مادر برایم نگذاشته بود و نگاه هایش مرا یاد مادر خودم می انداخت.اشکم جاری می شود و می گویم:_زندگی مون شده مثل یه قطار! آدمای زندگیم شدن مسافر امروز و فردا! هر مکانی هم که میریم مثل یه ایستگاهه و باید بریم ایستگاه بعدی.
مرتضی همانطور که رانندگی می کند از من می پرسد:_ناراضی هستی؟
_نه! تو این حرفامو فکر میکنی گله است؟ اصلا اینطور نیس، فقط دارم میگم زندگیم چقدر با گذشته فرق کرده.
_زندگی قبلاتو دوست داری؟
_البته! هر کسی آرامش و امنیتو دوست داره. همین دوست داشتن و گذشتن هم هستش که به کار آدم ارزش میده وگرنه برای چیزی که برات مهم نباشه و بگذری که هنر نکردی!
_آره. اصلا کلا خود این دنیا هم مثل یه ایستگاهه! منو تو هم مسافر امروزشیم.
_تعبیر قشنگیه!
توی راه فقط نگران مادر و آقا جان هستم و از مرتضی می پرسم:_چطوری دوستت فهمید؟
_خب ما هم باید روی دشمنمون تسلط داشته باشیم، خیلی کارا میکنن بچه ها مثلا ردیابی تماس ها و عملیات ها.
_میتونی از مامانو آقاجونم خبر بگیری؟ نگران شونم.
_نگران نباش! فوقش چندتا سواله! اونا میدونن تو نمیتونی باهاشون تماس بگیری. برا همین زیاد اذیتشون نمی کنن.
مدام ذکر می فرستم. ناهار درست و درمانی هم نمی خورم تا این که آخرهای شب به تهران می رسیم.با دیدن ماشین های شهربانی و آژیری که رد قرمزی را در هوا می پاشد، کم مانده سکته کنیم.بهم نگاه می کنیم و مرتضی فکری به سرش می زند و می گوید:_باید یه کاری کنیم که چکمون نکنن.
_چیکار کنیم؟ سریع بگو! الان شک می کنن!
پتو و ساک را به دستم می دهد و می گوید:" باید فکر کنن پا به ماهی و از روستا اومدیم که بریم بیمارستان."
از پیشنهادش متعجب می شوم و می گویم:_پا به ماه؟
_آره دیگه! اینطوری وقت نمی کنن ما رو بگردن.
_از دست تو! لباس ها را زیر پتو می دهم و خودم را به موش مردگی می زنم و مرتضی می گوید:_نخندیا!
باشه ای می گویم و برای این که طبیعی باشم ناله می کنم و ماموران ماشین را نگه می دارن و مرتضی می گوید:_آقا عجله داریم! خانمم حالش خوب نیست.
مامور شهربانی دست پاچه می شود و می گوید:" برید برید!"کمی که دور می شویم لباس ها را به ساک برمی گردانم و بی اختیار می خندم.مرتضی هم خنده اش می گیرد و می گوید:_ببخشیدا! محبور شدم.
به تهران که می رسیم، در کوچه پس کوچه ها مرا می چرخاند و در محله های پایین شهر می ایستد.به من می گوید توی ماشین باشم تا برگردد.
۱.۵K
۱۴:۰۲