بله | کانال من الغریب... الی الحبیب
عکس پروفایل من الغریب... الی الحبیبم

من الغریب... الی الحبیب

۵۵۹ عضو
thumbnail
دارن سفره‌ی ماه رجب رو جمع می‌کنن...
#حاج_آقا_مجتبی_تهرانی
@elaa_habib

۲:۲۱

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل من الغریب... الی الحبیبم

من الغریب... الی الحبیب

ولادت جد بزرگوارمون، حضرت سجاد علیه‌السلام مبارک undefinedundefined
thumbnail
《به‌تازگی ترجمه‌ی زیبایی از صحیفه‌ی سجادیه که ظاهراً محصول تلاش یکی از جوانان خوش‌ذوق قمی است به دستم رسید.》#ره‌بَر.آقا یکی از اطرافیانشان را مخاطب قرار دادند و فرمودند: «مشخصات آن ترجمه‌ی صحیفه‌ی سجادیه را که در اتاق من است به آقای -جواد-محمدزمانی برسانید.»با شنیدن این سخنان، نخستین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که معمولاً کتابی که در اتاق است بیشتر از کتاب‌های داخل قفسه‌های کتابخانه مورد استفاده قرار می‌گیرد و این نشان از آن دارد که آقا انس فراوانی با دعاهای صحیفه‌ی سجادیه دارند!
نیم ساعت پس از آن، با تلفن همراهم تماس گرفتند و مشخصات کتاب را برایم گفتند: *صحیفه‌ی سجادیه، ترجمه‌ی آقای محمد مهدی رضایی، انتشارات جمال*.
من هم که عازم قم بودم به سرعت کتاب را در اینترنت جستجو کردم؛ شماره‌ی تلفن ناشر را یافتم و از آن طریق به شماره‌ی تلفن همراه مترجم دست یافتم. با مترجم تماس گرفتم؛ نشانی منزل او را خواستم؛ اجمالی از ماجرا را نیز گفتم... منزل او در شهرک پردیسان قم بود... جلوی در آپارتمان به استقبالمان آمد؛ طلبه‌ی معمم لاغر اندام جوان... داخل خانه رفتیم. منزل محقر و ساده در طبقه‌ی دوم آپارتمان با مقداری کتاب و یک کامپیوتر؛ می‌گفت: هنوز باورم نمی‌شود که آقا ترجمه‌ی مرا این‌قدر مورد محبت قرار داده باشند!از ترجمه پرسیدم؛ گفت:حدود شش ماه برایش زحمت کشیدم؛ سعی‌ام این بود که علاوه بر رساندن مفهوم، وجوه ادبی و آهنگ کلام و ظرافت‌های معنایی حفظ شود؛ سعی کردم پیش از آن، تمام ترجمه‌ها را ببینم؛ الان می‌بینم الحمدلله ترجمه‌ام در خیلی جاها مورد استفاده قرار می‌گیرد و خدا را شاکرم.
#ترجمه‌ی_مقبول#ترجمه‌ی_محبوب#ترجمه‌ی_عاقبت‌بخیر#مترجم_خوشبخت!
@elaa_habib

۱۳:۰۸

دم در سالن اندیشه‌ی حوزه هنری، مریم شعبانی-کارگردان- را می‌بینم و پس از یک آغوش کوتاه، همراه او وارد سالن می‌شوم. سالن از جمعیت پر است. من را به دختر خوش‌رویی می‌سپرد و خودش سراغ بقیه‌ی مهمان‌ها می‌رود. با راهنمایی دخترجوان به جلوترین ردیف می‌رویم اما دست روی هر صندلی که می‌گذارد، کسی می‌گوید جای فلان کس است. کلافه، گونه‌هایش گل می‌اندازد. می‌گویم: ببین من همینجا رو پله هم بشینم راحتم‌ها! دست‌هایش را می‌گذارد دو طرف صورتش و می‌گوید: وای نه. اسم شما جزو مهمانان ویژه بوده. تاکید من بر پله‌ها فایده ندارد و او اصرار دارد باید برای من جای خوبی هماهنگ کند.بالاخره جایی میان ردیف سوم می‌نشینم. سالن پر است از صدای جولیا پطرس.گوشیم زنگ می‌خورد، زینب است. یکی از دوستانم که سال‌ها لبنان زندگی کرده. برای هم از دور دست تکان می‌دهیم و همصدا با جولیا می‌خوانیم:یرحلون و نبقیولأرض لنا و ستبقیها نحن الیوم اقویاقوی من کل ملاحمتلفن را که قطع می‌کنم، خانم بغل دستیم می‌گوید: ببخشید شما عرب هستید؟ جا می‌خورم، نه از ما قال، از مَن قال! مهری آلِ آقاست. بازیگر سینما و تلوزیون. می‌گویم: نه، فقط عربی دوست دارم. می‌گوید: خیلی قشنگ می‌خوندین. می‌خندم: آهنگ معروفیه! می‌گوید: منم عربی رو خیلی دوست دارم. لبخند می‌زنم و دستانم را با محبت در دست می‌گیرد. کِیف می‌کنم از اخلاقش و حضورش برای دیدن این تئاتر.مریم شعبانی روی سن می‌رود و بخاطر جمعیت عجیب و غریب امشب، عذرخواهی می‌کند..از همان صحنه اول، همه چیز یک سر و گردن از کارهای پیشین هنرمقدس بالاتر است. اما هیجان زده نظر نمی‌دهم و می‌گذارم کیفیت کار من را نرم نرمک با خودش همراه کند. قصه خوب پیش می‌رود و می‌رسد به روز عروسی هِدیل. بلندگوهای سالن "اصحاب الارض" پخش می‌کنند:شمالی لالی یا هوالی لدیره شمالی لالی یا وریللووو “شمالی یا هوا الدیره شمالی”و بازیگران دبکه می‌رقصند.به صدا دقت می‌کنم و تازه چشمم به گروه کر دو طرف سن می‌افتد. اجرای زنده‌ی موسیقی متن، لذت شنیدنش را دو چندان کرده.پیرنگ قصه جذاب است و به جادوی نویسنده، از فلسطین می‌افتیم در آغوش ایران و خاطرات خانم دباغ. انگار کتاب خاطرات مرضیه حدیدچی جلوی چشمم ورق می‌خورد. و بعد نوبت به خواهر محمدباقرصدر می‌رسد که روایتش را از مقاومت زنانه‌اش به تصویر بکشد. بنت‌الهدی صدر و یکی از بازیگران خردسال، گاهی با لهجه‌ی عراقی دیالوگ‌هایشان را می‌گویند و برای من، شنیدن تلفظ صحیح کلمات خیلی دلنشین است.همه چیز خوب است و به قاعده... تاریخ ورق می‌خورد و چیزهایی از ماجرای مادلین و غاده روی صحنه اجرا می‌شود. دکور هر بخش جذاب و متفاوت است درحالیکه از لحظه‌ای که پرده بالا رفت، تا حالا که حدود دوسوم تئاتر رفته، تغییر دکور صرفا با بازی‌ نور اتفاق افتاده.وال پس زمینه نیز در هر صحنه، خودنمایی کرده و هرچه از دکور و اجرا و دیالوگ و موسیقی برای انتقال مفهوم جا می‌ماند را، یک تنه حل و فصل می‌کند!آخرین زنی که پا روی صحنه می‌گذارد: گُلدا مایر است. حضورش همراه با شبح‌های تالیت به‌سر من را به کتاب "گُلدا اینجا می‌خوابید" ، می‌برد! همین امروز شروع کردم به خواندنش و کلمه‌ها هنوز توی ذهنم جان دارند:«بله، گلدا مایر در دهه ۱۹۶۰ در ویلای هارون الرشید زندگی می‌کرد. وقتی دبیر کل سازمان ملل، برای دیدن ویلای «او» آمد، مایر تلاش کرد با ماسه روی نوشته‌ی عربی -سردر خونه- رو مخدوش کنه تا معلوم نشه نخست وزیر رژیم اسرائیل تو خونه یک عرب زندگی می‌کنه»اما فارغ از قصه و بازی‌ها، مثل همیشه، پرفورمنس وجه غالب و متمایز تئاترهای این گروه است که به عنوان یکی از قدیمی‌ترین تماشاگران کارهای این گروه هنری باید اعتراف کنم اینبار بسیار معنامند‌تر شده و فرم کاملا در خدمت معنا قرار گرفته بود... علاوه بر طراحی پارچه و لباس‌های فوق‌العاده‌ی همه، هدیلِ ساده‌ی سپیدپوش را دوست دارم و از همان زمان که نقش لوسیفر را در اجرای "فاطمه" بر عهده داشت معتقد بودم باید شخصیت سپید قصه را بازی کند. چون آنقدر مخاطب را درگیر خودش می‌کند که بقیه‌ی کاراکترها به حاشیه می‌روند... در طول اجرا گاهی چشم‌هایم خیس می‌شوند و گاهی از ذوق روی دوپا می‌ایستم و کف می‌زنم، مثل وقتی که مریم پیشنمازی شروع کرد به خواندن!آهنگ مشهور حَنین شاطر مِصری بود و منتظر بودم روی موزیک لب بزند، اما جور دیگری شروع کرد:يا جمالِك ويا عِطر جنّة اللي بِشالكونظراتِك من تحكيليودايماً على بالي، اما تضمّيني ع بالك...شعر را آقای آل‌کثیر سروده و موسیقی را بهزاد عبدی دوباره تنظیم کرده و این یعنی چیزی حدود ۱۰۰نفر آدم حرفه‌ای برای اجرای این کار دست به دست هم داده‌اند تا کار قوی‌تر از همیشه باشد و خب طبیعی است که اعتراف کنم: زحماتشان نتیجه داده بود!#برای_هانا@elaa_habib

۲۲:۳۹

thumbnail
امروز تو گعده‌ی آخر کلاس درمورد ایده‌یابی، یهو یکی از بچه‌ها گفت:خانم اجازه! بچه‌های کلاس ما درمورد هر موضوعی داستان می‌نویسن تهش یکی شهید میشه!(خنده‌ی حضار)- به خدا خانم!مثلا فلانی، دفعه‌ی قبل تو داستانش زد یه اردک رو شهید کرد....دخترم آخه اردک؟؟undefinedundefinedundefinedundefined
پ.ن:آقای آمریکا ما رو از چی می‌ترسونی؟! بچه‌های ما تهدیدای تو رو مثل یه آرزو، نه فقط تو واقعیت که تو قصه‌هاشونم دنبال می‌کنن undefinedundefinedundefined
۱۴۰۴/۱۱/۹@elaa_habib

۲۰:۱۲

thumbnail
مغز آدم نادان:وضع اقتصادیمون بده، برم با این معترضا بانک آتیش بزنیم وضعمون خوب شه!undefinedفردا تو صف:مرده‌شور مملکت‌داریشون رو ببرن که تو شهر ۴تا خودپرداز سالم پیدا نمیشه!...
پ.ن:*ناصر سراج، معاون امور بین الملل قوه قضائیه و دبیر ستاد حقوق بشر جمهوری اسلامی ایران:۷۵۰ بانک و ۶۰۰ دستگاه خودپرداز توسط آشوبگران و تروریست های مسلح به آتش کشیده شده و تخریب شدند*.#از_رنجی_که_می‌بریم undefinedundefined
@elaa_habib

۷:۵۹

thumbnail
۶۰ ماه۱۸۲۵ روز۴۳۸۰۰ ساعت...هیچ کدوم از این عددا به بزرگی حجم دلتنگیِ توی دلم نیست بابا... دلم براتون تنگ شده، خیلی بیشتر از ۵سال نداشتنتون!
پنجمین ۱۱عه ۱۱عه دوست نداشتنی!undefined
ممنون میشم به #فاتحه ای یاد کنید پدر عزیزم رو...
@elaa_habib

۱۶:۴۳

thumbnail
رهبری که همیشه برایمان شگفتی دارد!
۱.۱۳ مهر ۱۴۰۳سیدحسن را شهید کرده بودند و این فقط یک خبر ۳کلمه‌ای نبود. تمام ابهت و اقتدار جریان مقاومت زخم برداشته بود... سه روز بعد از اینکه وعده‌‌ی صادق ۲ رقم خورد و موشک‌های ایرانی پاسخ تجاوزات رژیم صهیونیستی را دادند، درست زمانیکه عده‌ای مشقِ ترس می‌کردند، آقا در مصلی تهران نماز جمعه را خواند و بعد درست مثل یک صاحب عزای واقعی نشست به تلاوت قرآن و در حالیکه دنیا مبهوت شجاعت این مرد بود، از محلی که چند روز پیش روز و ساعت حضورش را به تمام جهان مخابره کرده بودند، به سمت خانه‌اش رفت!
۲.۱۴ تیر ۱۴۰۴جنگ بود. جنگ واقعی. از آن‌ها که همه اسمش را جنگ می‌گذارند. اسراییل پایش را از گلیمش درازتر کرده بود و اینبار سرداران و دانشمندان ما را توی کشور خودمان شهید کرده بود. حریم هوایی نقض شده بود و هر روز صدای انفجار از یک گوشه‌ی شهر دل‌ها را داغدار شهادت عده‌ای هموطن می‌کرد. خبرهای داخلی و خارجی می‌گفت نتانیاهو در پناهگاه است و هر روز بُرد و قدرت موشک‌های ما، او را در پنهان شدن در پناهگاه‌ها مصمم‌تر می‌کرد!شب عاشورا بود. مردم به عادت همه‌ی محرم‌های عمرشان جمع شده بودند توی حسینیه‌ی امام خمینی(ره) و برای سلامتی آقایی که نمی‌دانستند در میان این جنگ کجاست، دعا می‌کردند.ناگهان پرده‌ها کنار رفت و آقا مثل همیشه روی صندلی میزبانیشان نشستند و به مداح جلسه گفتند: ای ایران بخوان!دنیا انگشت به دهان ماند...
۳.۱۱ بهمن ۱۴۰۴فتنه بزرگ بود. خیلی بزرگ. آدم را یاد گودال قتلگاه می‌انداخت.دشمنان ایران هرکس با هرچه در توان داشت، خودش را به آشوب‌های خیابانی رسانده بود. هر روز یک گروهک اعلام حضور می‌کرد و ایرانِ عزیز، یک تنه در مقابل همه‌شان ایستاده بود. آمریکا ناو هواپیما برش را به سمت خاورمیانه حرکت داد و احمق‌ها خیال کردند ایران هم گرجستان است. سایه‌ی جنگ و بازی روانیِ در آستانه‌ی جنگ با ابرقدرت‌ها داشت توی دل مردم را خالی می‌کرد که: باز هم چاره علی بود، نه آن دیگرها...آقا به سنت هرساله در آغاز دهه‌ی فجر به حرم امام خمینی(ره) رفت....رهبری همیشه در میدان است. مثل یک فرمانده که پیشاپیش نیروهایش به خط می‌زند. در میدان بودنش هم برای امروز و دیروز نیست... او بزرگ شده‌ی مکتب جهاد و مقاومت است.او همان کسی ست که در نخستین نماز جمعه‌ی پس از حمله‌ی صدام به ایران در مهرماه ۱۳۵۹ گفت:"ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم... در میدان رفتن ما شکست نیست... خدا راه شکست را به روی ما بسته است. «قل هل تربصون بنا ایها الکفار، ایها الصدام، قل هل تربصون بنا الا احدی الحُسنِیین» شما مگر دو راه در مقابل ما بیشتر می‌بینید؟ این هر دو راه برای ما افتخارآمیز است. یکی راه شهادت که افتخارش همیشگی و ثابت و لایزال است و دیگری راه پیروزی، پیروزی ظاهری. و هر دو برای ما پیروزی است".
۱۴۰۴/۱۱/۱۲
@elaa_habib

۴:۰۷

از بین فیلم‌هایی که امسال تو جشنواره فجر بلیطشون رو گرفتم، این لیست رو ندیده به لحاظ محتوا توصیه می‌کنم:
کوچ*/ درباره نوجوانی *حاج قاسم
https://gisheh7.ir/event/49401/
نیم شب / درباره جنگ ۱۲ روزه
https://gisheh7.ir/event/49359/
سرزمین فرشته‌ها*/ درباره کودکان غزه

https://gisheh7.ir/event/49386/

*جانشین*/ درباره شهید املاکی

https://gisheh7.ir/event/49410/

*سقف*/ درباره جنگ ۱۲ روزه

https://gisheh7.ir/event/49377/

*کافه سلطان*/ درباره جنگ ۱۲ روزه

https://gisheh7.ir/event/49413/

*قمارباز*/ درباره جنگ ۱۲ روزه

https://gisheh7.ir/event/49428/

*مارون*/ شهید هدایت الله طیب

https://gisheh7.ir/event/49353/

*به نظرم کمترین کار ما اینه که از فیلم‌هایی که با ارزش‌های ما مطابقه، حمایت کنیم... تعارف نداریم، جنگه!
جنگ رسانه‌ای، هنری، روایی... هر بلیط، علاوه‌بر قطره‌ای در دریای هزینه‌های ساخت اون فیلم دغدغه‌مندانه، یه پله برای اعتبار بخشیدن به هنر دغدغه‌مند و متعهده!
اگر قراره ثابت کنیم ما ایران دوست‌ها هم جزو مردمیم، ما هم تو سینما سهم داریم و سلیقه‌مون باید مورد توجه جامعه‌ی هنری قرار بگیره، باید تو محیط‌های مردمی حضور پررنگ‌تر داشته باشیم...
قرار نیست تعریف بیخودی کنیم، قراره فیلم‌های مهم‌ترین جشنواره‌ی فیلم کشور رو ببینیم درموردشون حرف بزنیم، حتی نقد کنیم اما از بایکوت شدن و دیده نشدنش جلوگیری کنیم

@elaa_habib

۷:۳۸

بازارسال شده از قصه‌گوی خیال‌پرواز
thumbnail

۸:۴۹

بازارسال شده از قصه‌گوی خیال‌پرواز
thumbnail

۸:۴۹

بازارسال شده از قصه‌گوی خیال‌پرواز
thumbnail
ما امسال، مفتخریم که اعداد هم برایمان، برای کشورمانبرای ایرانمان، به قامت بایستند و زمستان را شکفته‌تر و پرشورتر کنند؛امسال، دی، بهمن و اسفند، یک خانواده شدند. مانندِ سه برادر؛دقیقا همان‌طور که ایرانیان، مظلومان و آزادگان در زیر یک سقف هستند.حتی اگر سقفِ این خانه چکه کند،حتی اگر شیطان پس و پیش فراخوان دهد و تار بتند،این خانواده محال است این خانه‌ی ایمان را رها کنند.undefinedundefinedundefinedundefined
کبری احمدی || زمستان ۱۴۰۴تصویرسازیِ دیجیتال به افتخار ایران و آزادگانِ دنیا
@kobraa_aahmadi

۸:۴۹

بازارسال شده از قصه‌گوی خیال‌پرواز

برادرانِ ۲۲.jpg

۶.۱۳ مگابایت

فایل باکیفیت برادرانِ ۲۲ برای پرینت رنگی@kobraa_aahmadi

۱۳:۲۳

thumbnail
هِی یو!ملتی که بچه‌هاشون "لانچربازی" می‌کنناز جنگ نترسونید!
۱۴۰۴/۱۱/۲۲
@elaa_habib

۱۱:۰۶

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش بادور نه اندیشه این کار فراموشش باد
آن که یک جرعه می از دست تواند دادندست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفتآفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنودشرمی از مظلمه خون سیاووشش باد
گر چه از کبر سخن با من درویش نگفتجان فدای شکرین پسته خاموشش باد
چشمم از آینه داران خط و خالش گشتلبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارشخون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شد حافظحلقه بندگی زلف تو در گوشش باد
بعد از مدت‌ها #حافظ_جانی_حافظ_خوانی
@elaa_habib

۱۸:۴۹

Mohsen Chavoshi - Panah.mp3

۰۴:۳۰-۱۰.۸۹ مگابایت
کوچ می‌کنم به خاطرات تواز صداهای بلند تو سرمبی تو غیر قابل تحملماز خودم به تو پناه می‌برم...
این #صفیر_دل، پیوست به احوال این روزها
@elaa_habib

۲۲:۰۰

رنگ‌های متضاد
بعضی‌ها فکر می‌کنند کار کردن در خیریه برای کمک به آدم‌های نیازمند است اما اگر پاگیر خیریه‌ها شوند، تازه می‌فهمند چقدر خودشان به احوالِ خوبِ این جمع‌های مومنانه نیاز داشتند.مثلا همین حالا که خیریه‌ی کوچک ما درگیر تهیه‌ی جهیزیه برای دو عروس کم برخوردار در شرق و غرب ایران است، اتفاقاتی را تجربه می‌کنیم که دلمان به قشنگی‌های دنیا، خوش می‌شود.امروز بعد از جست و جوهای فراوان برای پیدا کردن بهترین و مناسب‌ترین قیمت برای خرید قابلمه به مغازه‌ای رفتم... بالاخره یک مدل تصویب شد. بین خرید ۲قابلمه و یک دست کفگیر ملاقه یا خرید ست ۴تایی قابلمه دو دل بودم. تصمیم گرفتم قابلمه‌ها را کامل بخرم و بعدا برای سرویس آشپزخانه هم فکری کنیم. ست قابلمه از مبلغی که داشتیم ۴۰۰تومن بیشتر بود، اما وقتی فروشنده فهمید خرید برای خیریه است، هرچند اجناسش در حراج بود بازهم خودجوش ۲۰۰ تومان تخفیف داد. گفتم پس کفگیر و ملاقه هم بر میدارم، مجدد ۴۰۰ تومان کم داشتیم. همان موقع تلفنم زنگ زد و کسی که پشت خط بود وقتی فهمید مشغول خرید برای خیریه هستم، گفت ۲۰۰تومان هم روی من حساب کن... خوشحال شدم که سرویس قابلمه را کامل برداشتم...حالا فقط ۲۰۰تومان کمتر از مبلغ مدنظر داشتیم که چیز قابل تاملی نبود... روزیِ عروس از جای دیگری مشخص شده بود و حالا خدا به ما لطف کرده بود و به بهانه‌های مختلف داشت از درگاه خیریه‌ی ما، بدستش می‌رسید.undefinedآقای فروشنده حساب و کتاب کرد؛ کارت را که کشید دیدم بی‌آنکه من چانه‌ای بزنم یا چیزی بگویم، دوباره ۲۰۰ تومان از مبلغ نهایی کم کرده... و این یعنی دقیقا همانقدر کارت کشید که در خیریه‌ی برای جهیزیه‌ی این عروس پول جمع شده بود!از فروشنده‌ی جوان بابت همراهیش تشکر کردم، لبخند زد: خدا خیرتون بده.لبخند زدم: خدا به مالتون برکت بده.و از مغازه بیرون زدم.با خودم فکر کردم آن‌ کسی که ایران را از دروازه‌ی رسانه‌های دروغگو می‌بیند، بی‌شک منِ چادری را با آن پسر امروزیِ خالکوبی‌دار، مقابل هم قرار می‌دهد و متوهمانه سعی می‌کند ما را دو رنگ متضاد نشان دهد، در حالیکه در ایرانِ واقعی، ما مکمل هم دیگریم و شانه به شانه‌ی هم، برای به تصویرکشیدنِ لبخند زیبای هموطن دیگرمان، تلاش می‌کنیم
۱۴۰۴/۱۱/۲۶
@elaa_habib

۱۰:۳۹

من الغریب... الی الحبیب
پیام
رهبر انقلاب صبح امروز در دیدار مردم آذربایجان شرقی:
خونهایی بر زمین ریخته شد. *ما داغداریم*. من عرض میکنم ما عزاداریم به خاطر خونهایی که ریخته شد. یک عدّه‌ای خود آن مفسدین و فتنه‌گران و کودتاچی‌ها بودند، یک عدّه‌ای آنها بودند که اجل مهلتشان نداد و به درک واصل شدند و سر و کارشان با خدا است. با آنها کاری نداریم. لکن یک عدّه‌ای دیگر بودند که جزو آنها نبودند. سه گروه بودند، سه دسته. من کشته‌ها و جانباخته‌ها را به سه دسته تقسیم میکنم: undefinedیک دسته نیروهای مدافع امنیّت و مدافع سلامت نظام بودند، چه نیروهای انتظامی، چه نیروهای بسیجی و سپاهی و چه کسانی که در کنار اینها حرکت میکردند. شهید شدند. اینها جزو برترین شهدایند. یک دسته اینهایند.
undefinedیک دسته رهگذرها هستند؛ وقتی که فتنه‌گر در داخل شهر فتنه برپا میکند، فقط افرادی که مواجه با او هستند از بین نمیروند، مردم بی‌گناه در خیابان دارد راه میرود طرف محل کسبش و طرف خانه‌اش، یک عدّه هم از اینها شهید شدند. اینها هم شهیدند به خاطر اینکه در فتنه‌ی دشمن به شهادت رسیدند. این گلوله از هر جا آمده باشد در فتنه‌ی دشمن این اتّفاق افتاده است و اینها شهیدند. دسته‌ی دوم هم شهیدند.
undefinedدسته‌ی سوم آن کسانی هستند که فریب خوردند، سادگی به خرج دادند، بی‌تجربه بودند، با فتنه‌گرها همراه شدند، من میخواهم بگویم آنها هم از ما هستند؛ آنها هم بچه‌های مایند، آنها هم یک عده‌ای‌شان پشیمان شدند، بعضی‌شان به من نامه نوشتند که ما آن روز آمدیم در خیابان و چه و چه و چه، ما را حلال کن. در زندان هم نبودند، آزاد بودند. پشیمان شدند، اشتباه کردند. آن کسانی که از اینها کشته شدند آنها را هم مسئولین شهید محسوب کردند، خوب کردند.
بنابراین *دایره‌ی جانباختگانمان که به عنوان شهید اینها را حساب میکنیم دایره‌ی وسیعی است. به جز آن اصحاب فتنه و سردسته‌ها و کسانی که از دشمن پول گرفتند، اسلحه گرفتند، به غیر آنها بقیه چه عناصر مدافع امنیت، چه رهگذرها و چه حتی کسانی که با فتنه‌گرها چند قدمی حرکت کردند اینها فرزندان ما هستند؛ ما برای اینها طلب رحمت میکنیم، طلب مغفرت میکنیم، اشتباه کردند، خدای متعال از اشتباه اینها درگذرد ان‌شاءالله*. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
#بابای_امت#رهبر_ملت
خوش به حال دل من مثل تو دارد آقا... undefined

۱۱:۵۰

thumbnail
بابا، خیلی اهل شعر خواندن نبود. هرچند شعر می‌گفت و هرسال یک غزل جدید روی کارت‌پستال به هدیه‌ی سالگردازدواج مامان ضمیمه می‌کرد.با این حال بعضی‌ شعرها را که دوست داشت، آنقدر تکرار می‌کرد تا برای ما ملکه می‌شد.مثل شعرهای شهریاریا چکامه‌ی کوثریهیا شعر گل اومد بهار اومد منوچهر نیستانی که هنوز ریتم خواندن بابا توی گوشم ضرب می‌گیرد:نخودی ، یِهو از جا پریدنخودی نگو ، گُرد آفریداما از همه‌ی این‌ها گذشته، هربار ماه رمضان دلم می‌خواهد مچاله شوم توی تخت خوابم، تا بابا با صدایی خوشحال از رسیدنِ ماهِ مهمانی خدا، دوباره بیاید بالای سرم و این بیت از یک بایاتیِ فولکور آذربایجانی را انقدر آهنگین بخواند که بالاخره چشم باز کنم و اعتراف کنم: بیدارم بابا*...
آشدان اوشدان دِه گونشولار
دورون اوباشدان دِه گونشولار
(بیدار شوید که وقت سحری است، ای همسایه‌ها)
حالا اما در حالی اولین سحر پنجمین ماه‌رمضانِ بدون بابا را پشت سر گذاشته‌ام که احساس می‌کنم هنوز خوابم و درست وقتی می‌خوانم
ونَبّهْنی فیهِ عن نَومَهِ الغافِلینَ
منتظرم بابا بیاید و بیدارم کند تا روزهای بدونِ او، تمام شود؛
و اگر آدم لایقی بودم، روزهای بدونِ بابایِ عالم...!
*دل صنوبریم همچو بید لرزان است
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

#رمضان_کریم undefined۱۴۰۴/۱۲/۱
@elaa_habibb

۲۳:۲۶

thumbnail
حالا دیگر چله‌ی صوم ذهنم تمام شده؛یعنی ۴۰ روز است که بیشتر حواسم به ورودی‌های مغزم هست.اولش در میانه‌ی شلوغی‌های دیماه، اجبار بود و بعد انتخابم شد. حالا احساس می‌کنم کیفیت زندگی، چند درجه بالاتر رفته.دیروز عزیزی گفت: همینطور بی‌خبر بمان تا مثل جنگ خردادماه، با صدای موشک‌هایشان بفهمی آمریکا بیخ گوشمان است.خندیدم، گفتم: اینکه در اینستگرام نیستم، معنایش بی‌خبری نیست. مگر می‌شود ادبیات مقامات کشور را شنید و نفهمید که جنگ حق و باطل از هر زمان دیگری به ما نزدیک‌تر است؟!
من فقط انتخاب کردم -احتمال- جنگ را از درگاه ایمان و آرامش و قدرت ببینم، نه ضعف و ترس و تهدید!
من می‌خواهم وقتی به جنگ فکر می‌کنم، این کلمات در سرم جان بگیرند:اگر تهدیدی وجود دارد، دستگاه‌های خنثی‌کننده‌ی تهدید هم به فضل الهی وجود دارد. مردم کارشان را بکنند، زندگی‌شان را بکنند، درسشان را بخوانند، محیط کسب و کار را [آرام کنند]، تجارتشان را بدون دغدغه انجام بدهند. بایستی در کشور محیط آرامش، محیط اطمینان به نفْس، محیط سکینه حاکم باشد؛ فَاَنزَلَ اللهُ سَکینَتَهُ عَلى‌ رَسولِهِ وَعَلَى المُؤمِنین‌؛ خدای متعال ان‌شاء‌الله‌ آرامش را، اطمینان قلبی را بر یکایک آحاد مردم نازل میکند و لطف میکند؛ مسئولین را هم موفّق میکند تا بتوانند [وظایفشان را] انجام بدهند.تا با قلبی آرام بگویم #ان_معی_ربی ، بعد ضربان نامنظم قلبم را تنظیم کنم، قرآنم را باز کنم و سوره‌ی فتح را بخوانم و با خیال راحت از اِحدی الحُسنَیَینی که انتظارم را می‌کشند، بروم به زندگیم برسم، درسم را بخوانم و کارم را بکنم!...
در واقع اصلا منطقی نیست پیش از آنکه جنگی در بگیرد، در میدان رسانه من شکست خورده‌ی بی‌دفاع آن باشم!
بالاخره هنگام قرار گرفتن در برابر مفهومی به نام جنگ باید بین منی که خط به خط و کلمه به کلمه‌ی سخنان رهبرم بر ایمان و توکل بنا شده و آن‌کسی که کشورش استقلال و اقتدارِ ایستادگی در برابر حرف زور را ندارد، فرقی باشد، یا نه؟!...این آرامشِ در اوج تلاطم، حاصل زیستن در ایرانِ اسلامیِ قوی است، چرا باید لذت داشتنش را از خودم دریغ کنم؟!!
#جاویدان_ایران_عزیز_ما undefined#نگین_انگشتری_در_جلسه_انس_با_قرآن
۱۴۰۴/۱۲/۳
@elaa_habib

۹:۱۹