کانون روانشناسی اسلامی | دانشگاه تهران
«دیدم که مثل هر همیشه، باز، سو یا سوی هی میپرند از میله تا میله با رَفرَفَهیْ آرام پرهاشان گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی این چنین بسته که بالهاتان میشود خسته؟» موقعیت ۱: میپرسد "در خواب، شیطان را میبینیم. اذیتم میکند، و با او میجنگم. بعد، از خواب هم فریاد میزنم، و خانوادهام خیلی میترسند، در خواب چهره وحشتناکی از آن میبینم." - فکر میکنم این کدام اختلال بود؟ Nightmares (کابوس شبانه)؟ یا چون فرد با فریاد بیدار میشود، Sleep Terrors (وحشت خواب) است؟ موقعیت ۲: در خانه راه میروم خوشحال و عادی! ناگهان چیزی پس ذهنم شروع میکند به حرف زدن، چرا فلانی در میهمانی دیروز به من اینطور سلام کرد؟ چرا سر سفره، آن حرف را به من زد؟ آه! سفر شمال پارسال را بهخاطر داری؟ کلا رفتارش همین است! به هم میریزم، منتظر میمانم همسرم که آمد، حسابی از فلانی گله کنم! - نشخوار فکری دارم یا از نظر شخصیتی روانرنجور و با ضعف روانی هستم؟ موقعیت ۳: کلیپ اتاق درمانش را میبینیم، برای دههی هشتاد است و این پسر تازهجوان کاری نیست که نکرده باشد! راستش تعجب میکنم از این حجم از کارهایی که آدم فکرش را هم نمیکند! - لابد شخصیت ضداجتماعی دارد، شاید زیربنایش خودشیفتگی بوده، شاید هم از نوجوانی اختلال سلوک داشته و حالا به این روز افتاده. موقعیت ۴: استادمان تعریف میکند، از ماجرایی که یک تراپیست مرد سر مراجع خانمش میآورد... - بالأخره شاید از هر نظر این درمانگر، روان ناسالمی داشته که نشست و برخاست مکرر و در اتاق بسته با این خانم، او را از چهارچوب حرفهای خارج کرده. موقعیت ۵: میخواهد نماز بخواند، در نیت شک میکند؛ شاید ساعتها معطل میشود تا به این باور برسد که الان میتواند نیت کند. - لابد اختلال وسواسی-جبری دارد دیگر، که ممکن است بتوان ریشهاش را در پدر یا مادر کمالگرا و اضطرابی جست و جو کرد. خط بطلان بر فرضهایم نمیکشم، شاید همهی اینها مؤثر بوده؛ اما میفهمم که یکجای کار میلنگد؛ "آنها" که متصل به "او" هستند، برای همهی این موقعیتها حرف دارند. در میانهی این مسائلی که در دایرهی علم پاسخش را میجوییم، جای یک تکهی مهم پازل خالی است. "شیطان" را میگویم، او که با حربهها و راهکارهایش، دارد با ما زندگی میکند، بر قوای ادراکی ما تاثیر میگذارد، با ما نجوا میکند... اگر او را درست نشناسیم، موقعیتهای پنجگانهی بالا را نمیتوانیم درست تبیین کنیم. تبیین ناقص نیز، تجویز ناقص را در پی خواهد داشت. موقعیت ۶: آقای بهجت در جواب فردی که خواب شیطان را میدیده میفرمایند: قبل از خوابیدن باید چهار قل و آیت الکرسی و این [اذکار] را بخواند. و اگر توانست حرز جواد را هم [داشته باشد و] به خود متصل کند. اگر توانست قرآنهای کوچک را [با خود] در بغلش حمل بکند. #نسیم
@eslamiravan_shakeleh
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را»
چه کسی گفته روانشناسی، علم اخلاق نیست؟
واحدهای درسی دانشگاه؟ کتب؟ مقالات؟ میپذیرم. آنجا که داریم از حافظه حرف میزنیم، آنجا که داریم از کودک اوتیسم حرف میزنیم، ما از اخلاق حرف نمیزنیم و اینها. اما همین؟ امروز روانشناسی در زندگی ما همینقدر نقش دارد؟
آنجا که من دائما از دیگران میرنجم، آنجا که من میخواهم روابطم را با والدینم تنظیم کنم، آنجا که از همسرم شکایت دارم، آنجا که من فردی عصبی هستم یا حتی به اصطلاح روانشناسها دیگر شخصیت ضداجتماعی دارم؛ اینها اگر با اخلاق مرتبط نیست، پس چیست؟
چه کسی برای امروزِ "ما" دارد نسخه میپیچد که مثلا علت حسد من و درمانش چیست؟ کجا را میبیند که سخن میگویند؟ ۶۰ - ۷۰ سال زندگی را؟ او چقدر من را میشناسد که امروز حرفش برایم به مثابهی متن مقدس شدهاست و حاضرم هزینهی قابل توجهی برای دقایقی صحبت با او پرداخت کنم؟
آیا کسی که در اتاق درمان مقابل ما نشسته و تنها متون وارده از دل غرب را خوانده (اگر واقعا فراتر از مدرک، بر همانها هم تسلط داشته باشد!)، بهترین طبیب و راهبر روح و جان ماست که سبک زندگی و رفتارمان را از او بگیریم؟
من کیستم؟ مسیر من کجاست؟ کجا ایستادهام؟ چه راهی را باید طی کنم؟ چه در پیش دارم و مقصدم کجاست؟
اینهاست که پاسخ میدهد به سوال اینکه من چگونه با همسرم برخورد کنم، ارتباطم با والدینم را چگونه تنظیم کنم، با عصبانیتم چه کنم... و آنکه در این سؤالات دستگاه محاسباتیاش متفاوت باشد، محاسبات زندگیمان را به هم میزند.
مشورت گرفتن، علم آموزی، یادگرفتن تعاملات و سعی در بهبود آنها بهترین چیزهاست؛ اما از چه کسی؟ کجا؟ با چه دستگاه تحلیلی؟
این حرفها نه یعنی اینکه هر چه روانشناسی میگوید را کنار بگذاریم و هر درمانگری نمایندهی غرب است، این حرفها یعنی تأمل کنیم...
#نسیم
@eslamiravan_shakeleh
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را»
چه کسی گفته روانشناسی، علم اخلاق نیست؟
واحدهای درسی دانشگاه؟ کتب؟ مقالات؟ میپذیرم. آنجا که داریم از حافظه حرف میزنیم، آنجا که داریم از کودک اوتیسم حرف میزنیم، ما از اخلاق حرف نمیزنیم و اینها. اما همین؟ امروز روانشناسی در زندگی ما همینقدر نقش دارد؟
آنجا که من دائما از دیگران میرنجم، آنجا که من میخواهم روابطم را با والدینم تنظیم کنم، آنجا که از همسرم شکایت دارم، آنجا که من فردی عصبی هستم یا حتی به اصطلاح روانشناسها دیگر شخصیت ضداجتماعی دارم؛ اینها اگر با اخلاق مرتبط نیست، پس چیست؟
چه کسی برای امروزِ "ما" دارد نسخه میپیچد که مثلا علت حسد من و درمانش چیست؟ کجا را میبیند که سخن میگویند؟ ۶۰ - ۷۰ سال زندگی را؟ او چقدر من را میشناسد که امروز حرفش برایم به مثابهی متن مقدس شدهاست و حاضرم هزینهی قابل توجهی برای دقایقی صحبت با او پرداخت کنم؟
آیا کسی که در اتاق درمان مقابل ما نشسته و تنها متون وارده از دل غرب را خوانده (اگر واقعا فراتر از مدرک، بر همانها هم تسلط داشته باشد!)، بهترین طبیب و راهبر روح و جان ماست که سبک زندگی و رفتارمان را از او بگیریم؟
من کیستم؟ مسیر من کجاست؟ کجا ایستادهام؟ چه راهی را باید طی کنم؟ چه در پیش دارم و مقصدم کجاست؟
اینهاست که پاسخ میدهد به سوال اینکه من چگونه با همسرم برخورد کنم، ارتباطم با والدینم را چگونه تنظیم کنم، با عصبانیتم چه کنم... و آنکه در این سؤالات دستگاه محاسباتیاش متفاوت باشد، محاسبات زندگیمان را به هم میزند.
مشورت گرفتن، علم آموزی، یادگرفتن تعاملات و سعی در بهبود آنها بهترین چیزهاست؛ اما از چه کسی؟ کجا؟ با چه دستگاه تحلیلی؟
این حرفها نه یعنی اینکه هر چه روانشناسی میگوید را کنار بگذاریم و هر درمانگری نمایندهی غرب است، این حرفها یعنی تأمل کنیم...
#نسیم
۱.۸K
۶:۳۷